خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها


فکر کردن و حرف زدن درباره‌ی ادیان همیشه کاری بسیار دشوار و ترسناک و پرهزینه بوده است. ادیان ِ سازمان‌یافته و ثروتمند دنیا عموماً در ذات خود ناشکیبا و پرخاشگرند؛ همچون پلنگ از قلمرو آئینی‌شان دفاع می‌کنند و مزاحم را (در هر دو وجه زیستی و حقوق اجتماعی) می‌درند. هیچ نیازی نیست که بنیان‌گذاران یک دین آشکارا به تحدید و خونریزی تشویق کنند؛ حس نیرومند مالکیت و میل به انحصار لامحاله پیروان ادیان را به قتل و غارت یکدیگر و ایجاد محدودیت‌های دائمی برای دیگران ترغیب خواهد کرد. حتی آئین بودا که در ناپرخاشگری شهره‌ی آفاق است (و به واقع در میان ادیان به گربه‌‌ایی چاق و ملوس و بی‌دندان می‌ماند) ناگزیر از این قاعده مستثنی نبوده است.

آئین کهن بودا ، که در تساهل نمونه است و راههای رسیدن به نیروانا را بی‌شمار می‌داند، وقتی در حوالی سالهای ۶۰ میلادی از جنگل‌های گرم و رازآلود هندوستان (بی‌گمان در لابلای بار و بنه‌ی کاروان‌های تاجران و سوداگران – که همواره از حمّالان عمده‌ی رسوم و امراض و فنون و فرهنگ‌ها بوده‌اند) به میان عشایر استپ‌‌های شمال و از آنجا عین ویروس به دشت‌های پهناور و بلازده‌ی چین سرایت می‌کند – و در کالبد تازه‌ایی با نام “بودیسم مهایانه” درعرض کمتر از چهار سده سرتاسر چین و ماچین و شرق دور را به تمامی فرا می‌گیرد – رفته رفته به مدد معابد بی‌شمار و رهبانان پرتعداد و پرنفوذش به چنان قدرت و ثروتی در شرق می‌رسد که گاه حتی یک ناپرهیزی احمقانه و کوچک در امور مذهبی (مثلاً جابجا کردن یکی از استخوان‌ها یا دندان‌های منتسب به بودا از معبدی به محلی دیگر) می‌توانسته شهری را به آشوب‌ بکشد و قتل عامی تمام عیار را سبب شود. به هر تقدیر، احوال بودائیان در چین به جایی می‌رسد که در ابتدای قرن نهم میلادی دلبستگان به مکاتب باستانی چین (دائوئیسم و کنفوسیانیسم) از بودیسم به فرقه‌ایی بی‌فرهنگ و بربر یاد می‌کنند و شکایت ارباب دین بودا را به امپراطور می‌برند.

البته ما در اینجا کاری به انگیزه‌های اقتصادی و سیاسی ِ بیزاری چینی‌ها از بودیسم نداریم (که نهایتاً منجر به نوعی رنسانس در چین و احیای آئین کنفوسیوس – و بالطبع قصابی بسیاری از بودائیان شد). موضوع صرفاً دشواری‌ها و هزینه‌های مترتب بر فکر کردن و سخن گفتن و عمل کردن در باب ادیان است که همه‌ی ما کم و بیش از آن آگاهیم و هیچ حرف و کشف تازه‌ایی هم نیست. فقط خواستم بگویم که نرمخوترین و بی‌دندان‌ترین گربه‌ی این باغچه هم به وقتش کم از پلنگ بیشه‌زار ندارد – چه رسد به آنهاشان که از ابتدا با خوی پلنگی و پرخاشگری متولد می‌شوند. (در ضمن من عاشق حیوانات هستم و قصدم توهین به پلنگ نیست – که از ستودنی‌ترین زیبایی‌های حیات است؛ هدف فقط رساندن معناست).

گرچه نرخ وحشت و هزینه‌ی کنکاش و پرسش در دین (بی هیچ استثنایی در نزد همه‌ی اقوام و در سرتاسر تاریخ تمدن بشری) همیشه به میزان دردناک و خون‌آلوده‌ایی بالا بوده است اما تا آنجا که به ما و دین و فرهنگ‌مان مربوط می‌گردد، گویا قدمت این هراس و سنگینی این هزینه‌ها مجرای تبادل آزاد آرا و دانسته‌ها را چنان بند آورده‌اند که تقریباً به انسداد کامل جریان اندیشه‌ی انتقادی در گفتار و کردار فرهنگی‌مان منجر شده است؛ بطوریکه حتی وقتی خطر عمده‌ایی به فوریت تهدیدمان نمی‌کند باز هم در ذهنمان قادر به طرح و پی‌گیری مستمر پرسش‌های اساسی در ماهیت دین و تاریخ‌مان نیستیم.

اوج استقلال نظری و اندیشه‌ورزی ما در مواجهه با دین اسلام معمولاً از سطح نفرین و ناسزا‌گویی فراتر نمی‌رود. در همین یکی دو قرن اخیر بسیاری از به اصطلاح روشنگران سکولار ما اسلام را شاخه‌ایی فرض کرده‌اند که با ضرب ِ قلمه‌ی زور و تجاوز اعراب بر درخت فرهنگ ایران پیوند شده است و لاجرم برای بریدنش همواره مجبور بوده‌اند از شاخه‌ی دیگری از همین درخت آویزان شوند. اما هرس کردن شاخه‌ها فقط به شادابی بیشتر و تناوری ِ درخت منجر شده است چرا که هیچکس نمی‌خواهد (یا نمی‌تواند) بپذیرد که ما جز اسلام فرهنگ و ماهیتی نداریم و هر شاخه‌ی به ظاهر غیر اسلامی نیز که بر اندام این درخت روئیده از ریشه دینی و اسلامی بوده است. ما مثل ماهی در حوض اسلام شناوریم و در هوای “برحمتک‌التی وسعت کل شیء” می‌زاییم و می‌زییم و می‌میریم.
به همین سبب، یهودی و زرتشتی ما نیز مسلمانند ؛ مسیحیان ما شفای بیمارانشان را در تناول قیمه‌ی تاسوعا و برافروختن شمعی در شام غریبان زینب می‌جویند؛ سوسیالیست‌های ما “دینخو” تر از ابوذر غفاری بلکه خود تئوریسین ِ روانپریشی‌های ابوذرگونه‌اند و کمونیست‌های ما پای جوخه‌ی تیرباران نیز شاخه‌ی گل‌سرخی تقدیم علی ‌ابن ابیطالب می‌کنند؛ تجدد‌پرستان و لیبرالها و ناسیونالیست‌ها و فراماسونرهای ما هم نگارشان همان است که به مکتب نرفته بود و سواد نوشتن هم نداشت ولی بی‌جهت ، و فقط به غمزه و اطوار، مسئله آموز صد مدرس شده بود. ما حتی دموکراسی را با فریاد الله اکبر طلب می‌کنیم بدون آنکه لحظه‌ایی در پیامدهای متضاد معنایی و تناقضات عقلی این دو مفهوم اندیشیده باشیم.

لذا ما در مسیر تاریخ‌مان به هر سو که ره می‌سپاریم و از هر دروازه‌ایی که گذر می‌کنیم باز هم خودمان را در وسط میدان مدینه‌النبی می‌یابیم و گواهی می‌دهیم بر “لا یمکن ‌الفرار من حکومته”. جالب اینکه ممکن است در همان میدان هوار بزنیم که از ترکیب “لا یمکن الفرار” به واسطه‌ی عربی بودنش بیزاریم ولی در عین حال در دلمان قند آب می‌شود از شنیدن “به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست”. ما خود طراح و مهندس مدینه‌النبی هستیم. تفاوتی هم ندارد که قرآن و زبان بیچاره‌ی عربی را ستایش کنیم یا نکوهش. همینکه عاشقیم بر همه عالم چون “همه عالم از اوست” خودش دلالت فلسفی دارد بر بیزاری‌مان از جهان و بیگانگی‌مان با انسان، که از مبانی شدیداً اسلامی‌اند.

خوش‌خیالی و حماقت محض است اگر گمان کنیم که اسلام یک دیوار ِ دیگرساخته است و هوا برمان دارد که از روی این دیوار بپریم بی‌آنکه نقش خویش را هم در پی‌ریزی و معماری این دیوار و هم در ساروج و آجرهای برسازنده‌اش دیده و سنجیده باشیم.
متاسفانه گفتمان انتقادی ما در باب اسلام لبریزاز ساده‌انگاری‌های نسنجیده و تکراری‌ست که مدعی‌ست چند قبیله‌ی بی‌فرهنگ و سرگردان و عقب‌مانده از بیابان‌های حجاز ناگهان بر امپراطوری ایران یورش برده‌اند و با زور و اصرار ما را مسلمان کرده‌اند. در مقابل این گفتمان تکراری، اسلام‌پرستان وطنی نیز بی‌آزرمی و ساده‌لوحی را به نهایت می‌رسانند و ادعا می‌کنند که ایرانیان فوج فوج با شوری عاشقانه به آئین اسلام گرویده‌اند. اما در این میان هیچکس از خودش نمی‌پرسد که عرب گشنه و پابرهنه با چه پشتوانه‌ی اقتصادی و پیشینه‌ی سازمانی می‌توانسته به مسلمان کردن ما “اصرار” بورزد و اصولاً چه صرفی برایش می‌داشته که ما به اسلام بگرویم؟ و یا مگر در آیات نامنسجم و پریشانی که سپاهیان بی‌سواد عرب دست و پا شکسته و با زبانی ناآشنا ، در حین رویداد ِ جنگ و تجاوز، برای روستاییان و کشاورزان بینوای ایرانی تلاوت می‌کردند (آنهم ایرانیانی که خودشان از هزار سال پیش ختم این شعبده‌بازی‌ها بودند) چه مطلب تازه و عنصر عاشقانه‌ایی بوده است که کسی بخواهد با شوق و رغبت به آن بگرود؟

دعوت به دین کار مسیونرهای مدرن مسیحی و مسلمان امروزی‌ست (که هم پشتوانه‌ی اقتصادی دارند و هم سازمان فکری و آئینی منسجم). عرب بیابانگردی که نان ندارد بخورد، هرگز آب و زمینی برای کشت و کار و فرصتی برای شهرنشینی نداشته و حیات اقتصادی‌اش منحصراً به راهزنی و غارت و غنیمت جنگی وابسته است، و تنها پشتوانه‌ی فرهنگی‌اش حس اشرافیت قومی و قبیله‌ایی‌ست، چگونه ممکن است که بخواهد و اصولاً بتواند دعوت به دین کند؟ لازم به ذکر است که من هیچیک از اوصاف فوق را به قصد تحقیر اعراب بکار نبرده‌ام ؛ اعراب حجاز نیز مانند همه‌ی اقوام پراکنده و نیمه وحشی تاریخ دردیگر نقاط دنیا، به شیوه‌ی ایلاتی در حاشیه‌ی کانون‌های تمدنی ِ سازمان‌یافته‌تر می‌زیسته‌اند و از لحاظ اتصافشان به اوصافی که برشمردم کم و بیش هیچ تفاوتی نداشتند با مثلاً عشایر نیمه وحشی ژرمنی مانند فرانک‌ها و گوت‌ها در شمال و غرب اروپا، وندال‌ها در حاشیه‌ی جنوبی مدیترانه، سکاها و ماساگت‌ها و ترکها درشمال فلات ایران، و ختای‌ها و تانگوت‌ها و مغول‌ها در شمال غرب چین. اتفاقاً همین حاشیه‌نشین‌های جان‌سخت و دلیر و بی‌فرهنگ به علت دوری از کانون‌های عمده‌ی تمدن و شهرنشینی (و مصون ماندن از بیماری‌ها و قحطی‌ها و دیوانسالاری‌های زمین‌گیر کننده و رایج در این کانون‌ها) در اکثر مواقع با چالاکی و فرصت‌طلبی – و قساوت‌ها و خونخواری‌های معمول بشری – سامانه‌ی قدرت‌های بزرگ را مختل کرده‌اند و چه بسا تاریخ‌ساز و تاثیرگذار هم شده‌اند.

شاید وقت آن رسیده که ما قبول کنیم که در مواجهه‌ی اعراب با ایرانیان و ساکنین عراق و سوریه و فلسطین و مصر … و دیگر نواحی غیر مسلمان، دعوتی در کار نبوده‌است. عرب بادیه نشین که مسیونر پولدار مسیحی نبوده تا بفهمد دعوت به دین یعنی چه. او صرفاً به امید غارت و غنیمت شترش را زین کرده و برای دستیابی به زندگی بهتر و آسان‌تر، زمین حاصلخیز و غذا و منابع انرژی از شبه جزیره‌‌ایی سوخته و بی آب و علف بیرون زده است – کاری که هر جانوری (اعم از حیوان یا انسان) در شرایط مشابه انجام می‌دهد.

عرب در این هجرت مسلحانه از امتیاز عقب‌ماندگی و فقر مطلق نیز برخوردار بود. او در پشت سرش هیچ نداشت، نه زمین و مزرعه‌ایی، نه پایتختی، نه تاریخی و ثروتی که نگرانش باشد. او فقط شنیده بود که یک اعرابی دیگر در مدینه به اسم محمد ابن عبدالله گویا اشعار هیجان‌انگیز و آهنگینی به عربی گفته که به طور خلاصه مهر تاییدی بر عظمت نژاد و زبان و رسم و رسوم عرب است و حتی منزل خدای کائنات را در برهوت ِ مکه تعیین کرده است. احتمالاً در حرفهای محمد آنچه بیش از هر چیز برای عرب اهمیت داشته اشارات و دستورات روشنی‌ست که هم با خلق و خوی او سازگار بوده است و هم با نیاز طبیعی‌اش به کوچیدن به سمت منابع غذایی و ثروت همخوانی داشته است – اشاراتی از قبیل: خدای دنیا خانه‌اش اینجا در همین مکه‌ی خودمان است (و این یعنی زادگاه ما با همه‌ی نحوست و فقر جغرافیایی‌اش واجد “شرافت” است و این شرافت به هرحال موید شرافت خونی و قبیله‌ایی عرب است) ، او عربی حرف می‌زند، شما مسلمان هستید، بروید، بجنگید و از نامسلمانان غنیمت بگیرید، اموال و زنانشان را به مساوات بین هم تقسیم کنید… والی آخر.

مجموع این عوامل در تهییج اعراب در حمله به سرزمین‌های مجاور نقش داشته‌اند اما عقلاً باید قبول کرد که فشار گرسنگی و نقش غذا و جغرافیا بسیار تعیین کننده‌تر از پیام محمد بوده‌اند. حتی اگر محمدی در کار نمی‌بود و دعوی پیغمبری نمی‌کرد باز هم این اتفاق می‌افتاد – ولو با تأخیر. (بگذریم که همه‌ی مقدمات این کوچ خونین – اما طبیعی – حتی پیش از تولد اسلام و پیغمبرش در نزد لخمی‌ها و غسانیان حیره در شمال عربستان آغاز شده بود و لج‌بازی‌ها و حماقت‌های بی‌پایان ساسانیان و رومی‌ها ، و بروز بیماری‌های مهلک مسری و تغییرات جوی و دهها عامل دیگر شرایط را برای ورود اعراب مهیا کرده بودند).

ما با پافشاری بر این امر که عربها ما را مسلمان کردند فقط دنبال بهانه‌ایی برای رویگردانی از واقعیت تاریخ و فرهنگ‌مان هستیم و طبق معمول ره به جایی نخواهیم برد. اتفاقاً در سده‌های نخستین ورود اعراب به ایران و بین‌النهرین و شامات (به ویژه در دوران امویان و حتی در زمان عباسیان) خلفا و سپاهیان عرب از هیچ ترفند و قساوت و جنایتی برای جلوگیری از مسلمان شدن ِ کشاورزان و پیشه‌وران دریغ نداشتند. عرب برای گذران امورات امپراطوری جدیدش مجبور بوده است که از “نامسلمانان” باج و خراج بگیرد و نامسلمانان هم مجبور بوده‌اند برای فرار از خراج و مالیات‌های فلج کننده یک کلام بگویند اشهدان لا اله الا الله – جمله‌ایی که منطقاً و از نظر اقتصادی، اعراب هیچ رضایتی به شنیدنش از نامسلمانان نداشته‌اند. نیازی نبود که، به طور مثال، یوسف ابن حجاج اقتصاددان باشد تا بفهمد که بدون باج و خراج ستاندن از نامسلمانان حتی امکان یک ماه حکومت کردن در عراق هم برایش فراهم نیست. او که نمی‌توانست مثل سرداران رومی و ساسانی در تامین هزینه‌ها چشم امید به پایتخت داشته باشد. و اصلاً کدام پایتخت؟ مدینه؟ برهوتی که مردمش نان شب نداشتند و خرج خزانه‌ی مفلس‌اش را همین جناب حجاج می‌داد. پس جای تعجبی نیست که امثال حجاج مشتاقان گرویدن به اسلام را گردن بزنند و حتی برای “موالی” شدن ما هم هزار جور مانع ایجاد کنند.

مطلب خیلی طولانی شد. باید در فرصتی دیگر شواهدی را که فکر می‌کنم دلالت بر پدید آمدن اسلام به دست خود ما ایرانیان دارد بیان کنم.

شهری دورافتاده را در نظر آورید که ساکنینش در خانه‌هایشان آینه ندارند. مردم در شهر ِ بی‌آینه هرگز به تماشای سیمای خویش ننشسته‌اند و آنچه از خود می‌دانند یا تصّوری‌ست خویش‌ساخته در ذهن و یا روایتی‌ست که اهالی خانه و همشهریان از سیمای هم برای یکدیگر تعریف می‌کنند. اما این پندارهای خویش‌ساخته و روایات ِ دیگربافته عموماً بر کاربستی از امیال و اغراض و عواطف بنیان شده‌اند و لبریز از قضاوت‌های دلبخواهی‌اند. در چنین حالتی، ستایش یا نکوهش ِ قیافه‌ی اشخاص هر دو به یک اندازه می‌توانند به دور از واقعیت و در عین حال سرگرم کننده باشند. در عوض، آینه سرد و بی‌اعتناست، نه ثناگوست نه کینه توز، ترحم یا تعارف نمی‌شناسد و در پی ِ سرگرمی ما هم نیست. آینه واقعیت را آنگونه که هست می‌نمایاند و در نمایش طرح و خطوط چهره‌‌ی آدمها دربند ِ خشنودی یا خشم کسی نیست. اگر آینه‌ایی نباشد که واقعیت سیمای آدمی را با پندارها و روایات تطبیق دهد به تدریج تصورات و برداشتهای سرگرم‌ کننده عین واقعیت می‌شوند. آنوقت درستی یا خطای یک ادعا را باید با سنگ ِ پندار و روایات محک زد و طبعاً تطبیق امور با معیارهای سرد و نادلچسب نه معنایی دارد نه الزامی. در چنین شهری قرنها و هزاره‌ها در پی ِ هم می‌گذرند و هیچکس دلتنگ آینه نخواهد شد؛ واقعیت زیر آواری از اوهام مدفون می‌گردد، و نگریستن در آینه به جرم و جنون تعبیر می‌شود.

ناگفته پیداست که مقصود من از طرح این حرفها قصه‌گویی نیست و شهر و سیما و آینه را صرفاً در بیانی استعاری برای توصیف ایران و فرهنگ و عقل بکار برده‌ام. شاید در نگاه اول این استعارات خیلی کلی، بی‌دقت، یا غیر منصفانه به نظر برسند اما چنانچه شواهد و دلایلی وجود داشته باشند که حتی به طور نسبی بر درستی این فرضیات استعاری و انطباق ضمنی ِ آنها با وضعیت فکری و فرهنگی و تاریخی ایران دلالت کنند، در آنصورت هر ایرانی نکته سنج و منصفی حق دارد که از شدت نگرانی دق‌مرگ شود. حتی احتمال درستی این ادعا که مردمی نسل اندر نسل بی‌آینه زیسته‌اند بی‌نهایت ترسناک و آزاردهنده است. البته ایرانی فارسی زبان ممکن است در رویارویی با چنین احتمالی به طرز دیوانه‌واری آشفته و عصبانی شود، احتمال را از اساس وقیحانه و کذب تلقی کند، احتمال‌دهنده را مغرض و دیوانه بپندارد، و برای کسب اعتماد به نفس و آسایش ِ از دست رفته‌اش دعوی و مدعی هر دو را با دستپاچگی در حوزه‌ی افکار و باورهایش به قتل برساند (کاری که ما در انجامش سخت مستعدیم) و یا اینکه به تکاپو بیافتد و به شکلی واقع‌بینانه با خودش و فرهنگش مواجه گردد (روشی که هرگز در فرهنگ ما تمرین نشده است و طبیعتاً استعداد چندانی در بکارگیری‌اش‌ نداریم.)

بی‌گمان سردی و بی‌اعتنایی در قضاوت عقلی ایجاب می‌کند که ادعای “زیست بی‌آینه” را وارونه هم دید و احتمال عکس آن را نیز صادق دانست (که من آن را احتمال دوم می‌نامم). در اینصورت ما با گفتمان کاملاً متفاوتی در مورد فرهنگ ایران مواجه می‌شویم که مدعی‌ست هنر نزد ایرانیان است و بس؛ که ما ملتی فرهیخته، منطقی، بانشاط، سازنده، و پیشرفته هستیم؛ که تمدن بشری بر دوش فکر و فرهنگ ایرانی بنا شده است، که این فرهنگ زنده و زاینده است و در خلاقیت و زایش ِ بی‌وقفه‌ی علمی و هنری‌اش هر روز دیگر فرهنگ‌ها و ملت‌های جهان را به ستایش و شگفتی وامی‌دارد؛ که دنیا در برابر عظمت این ملت سر تعظیم فرود آورده است …و الی آخر. گرچه این نگاه طرفداران بیشماری دارد و تقریباً همه‌ی ما را که در عمق وجودمان به گونه‌ای نسبت به آن احساس خویشاوندی و همدلی داریم در برمی‌گیرد (همه، حتی آن عده از ما که گاه و بیگاه عین زن حامله ویارمان می‌گیرد و یابوی بی‌دندان و چلاقی را به قصد نبرد با کژی‌های تاریخی‌مان زین می‌کنیم و با چماق ِ پوسیده‌ی ناسزا و تمسخر به جان ِ بلاهت‌های پیش ِ پا افتاده‌ و معمول بشری‌مان میافتیم – و مثلاً ریاکاری زاهدان را چنان فیلسوفانه نکوهش می‌کنیم یا طوری به ریش سنت‌های مذهبی و خرافه‌پرستی‌های روزمره می‌خندیم که انگار به کشف یک عنصر جدید شیمی نائل آمده‌ایم) معهذا اثبات درستی این نگاه رمانتیک و خودشیفته به فرهنگ ایرانی امری بی‌نهایت سخت و تقریباً محال به نظر می‌رسد.

البته می‌شود احتمال سومی را نیز در نظر گرفت و قضاوتی میانه و معتدل در مورد فرهنگ ایران داشت. مثلاً می‌شود گفت که ایرانیان نیز به سهم خود در پیشبرد تمدن بشری نقش داشته‌اند و پویا و زاینده بوده‌اند (که نمونه‌های برجسته‌اش را معمولاً در پیدایش ِ آیین زرتشت سراغ می‌کنیم یا در دولت کم نظیر و پهناور هخامنشیان در پانصد سال پیش از میلاد، یا هزار سال بعد از آن در دیوانسالاری پیچیده‌ و ماجراجویی‌های خسرو پرویز ساسانی، و نهایتاً در کثرت شاعران و ظهور تعدادی طبیب و ریاضیدان و منجم ایرانی در طی قرون دهم تا چهاردهم میلادی) اما مشکل اینجاست که ما در یادآوری ِ این برجستگی‌ها همواره بلافاصله دچار نوعی حس نوستالژیک می‌شویم – چنانکه گویی به عزای عزیزی از دست رفته نشسته‌ایم – و در مواجهه با پرسش آزاردهنده‌ایی که عقب‌ماندگی‌های امروز را به رخمان می‌کشد ناخودآگاه به دلگرم کننده ترین و آسان‌ترین پاسخ ممکن پناه می‌بریم، و با آمیزه‌ایی از حسرت و استیصال و غرور (بی هیچ احساس شرمی) طناب تقصیر تیره‌بختی‌هایمان را بر گردن اسکندر و محمد و مأمون و چنگیز و غیره می‌اندازیم – طنابی که دوام ِ ابد مدت دارد، هرگز گسسته یا فرسوده نمی‌شود، همیشه به کار می‌آید، و عجیب آنکه ما در اختلاف نظرهای ظاهری و سرگیجه‌آورمان مرتب این ریسمان الهی را از هم قرض می‌کنیم و به نوبت بر گردن هر جانوری که خودش یا رسم و سپاه و آئینش از این دیار گذر کرده می‌افکنیم، فرقی هم ندارد که این جانور اسکندر مقدونی باشد یا خالد‌ ابن ولید، یزدگرد سوم باشد یا تزار روسیه و ملکه‌ی بریتانیا ، ناصرالدین شاه باشد یا آیزنهاور یا خمینی؛ مهم این است که طناب بر گردن خودمان و بی‌مایگی‌های فرهنگی‌مان نپیچد.

واضح است که نگاه و قضاوت معتدل در مورد نقش و اهمیت احتمالی ِ فرهنگ ایران در تمدن بشری کاری‌ست که تا کنون از خودمان سر نزده (و عمدتاً دیگران بوده‌اند که از دور به ما نگریسته‌اند و در دهلیز تاریخ و زبان و فرهنگمان نوری تابانده‌اند و یافته‌هایشان را برایمان مکتوب کرده‌اند). لذا این احتمال سوم، حتی به فرض درستی‌اش، هیچوقت در نزد خود ما موضوعیت نداشته است چرا که ما حتی در بررسی‌های علمی و واقع‌بینانه‌ی دیگران نیز همواره مثل ارواح سرگردان دنبال تخم دوزرده‌ و جام جمی می‌گردیم که معلوم نیست اهورا مزدا با چه انگیزه و مجوزی از روزگار جمشید در این مرز پرگهر چال کرده است. در نتیجه، هر ژستی که در حوزه‌ی احتمال سوم می‌گیریم به سرعت تبدیل به چرکنویسی حماسی می‌شود که در واقع نسخه‌ی برابر با اصل ِ احتمال دوم است و به نوعی گواهی می‌دهد بر درستی احتمال اول!

یکی از نمونه‌های برجسته‌ایی که در این زمینه به ذهنم می‌رسد تلاش خستگی‌ناپذیر (و در جای خود بسیار ستودنی و بی‌نظیر) ابراهیم پورداوود در ترجمه و معرفی اوستا و گاتهای زرتشت است. پورداوود از طریق آثار فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها با آیین زرتشت و زبان اوستا آشنا می‌شود و کتاب گزارش گاتها را برای اولین بار در سال ۱۳۰۵ شمسی از آلمانی به فارسی ترجمه می‌کند (و این یعنی ما تا همین هشتاد سال پیش تقریباً هیچ چیز از زرتشت و اوستا نمی‌دانستیم). او از آن پس همه‌ی عمرش را صرف تحقیق در آئین زرتشت می‌کند و یکبار نیز گاتها را مستقیماً از زبان اوستایی به فارسی برمی‌گرداند. به جرات می‌توان گفت که ما امروز هرآنچه در متون فارسی از زبان و آئین ایران باستان داریم و می‌دانیم مدیون ابراهیم پورداوود است که او نیز مدیون تحقیق و تلاش اروپاییان بود. اما مشکل اینجاست که گزارش سترگ پورداوود از اوستا نه یک آینه (که لامحاله می‌بایست واقعیت چیزی را عیناً بازتاب دهد) بلکه یک تابلوی نفیس و ستایشگرانه است و خواننده گاه مجبور می‌شود برای یافتن هر بوته‌ایی از واقعیت ابتدا از میان مرغزاری از شیفتگی‌های عاطفی و دلبستگی‌های شخصی نویسنده گذر کند، و طبیعی‌ست که در چنین وضعیتی درخت چنار هم بوی سوسن و سنبل می‌هد. پورداوود نه در گاتها و نه در هیچ بخشی از اوستا حتی یک نقطه‌ی تاریک، یک خطا در شناخت عالم هستی، ذره‌ایی بلاهت، یا یک ردپای کوچک از مبالغات ساده‌لوحانه و عجیب و غریب (که جزو خصایص ذاتی ِ همه‌ی آدمهای سه هزار سال پیش بوده‌اند) نمی‌بیند زیرا او نیز مانند همه‌ی ما تمایل دارد که در آینه‌ به تماشای تصویری خویش‌ساخته از دلدار بنشیند و نه دلدار واقعی. به طور مثال، وقتی در شرح یکی از اجزای پنجگانه‌ی اوستا با ستایشی عریان به بیان رشته‌های بی‌پایانی از نیایش‌ها و نمازهای “خورده اوستا” می‌پردازد – از جمله خورشید نیایش، مهر نیایش، ماه نیایش …، و سیروزه‌های بزرگ و کوچک، و گاهان (نمازهای پنجگانه) و انواع و اقسام آفرینگان – هرگز به خودش و به ما یادآور نمی‌شود که آخر چطور با عقل سلیم جور درمی‌آید که ملتی هر سیصدوشصت و پنج روز از سال و در هر لحظه از شبانه روز مدام به دعا و نیایش مشغول باشد و در عین حال به کار و شکار و کشاورزی و بچه‌داری و هزار بدبختی دیگرهم بپردازد؟ و اصولاً پیغمبری که یک چنین جدول لگاریتمی سرسام‌آوری از نماز و نیایش‌های بی‌وقفه برای مردمش تجویز می‌کند تا چه اندازه می‌توانسته است ارتباطی عینی با واقعیات زندگی معمول آدمها برقرار کرده باشد؟

من امکان جستار و پژوهش دقیق و علمی در باب احتمال سوم را از سوی ایرانی فارسی زبان بسیار بعید می‌دانم – یا شاید بهتر باشد بگویم که هرگز به چنین موردی برنخورده‌ام. احتمال دوم نیز(علیرغم محبوبیت عام و دیرینه‌اش در اعماق دلهای نازک و زودرنج ما) بیشتر به یک شوخی ابلهانه یا یک سرگرمی روان‌پریشانه شبیه است. اما احتمال آزاردهنده‌ی اول را، با همه‌ی ترسناکی‌اش، نمی‌شود سرسری گرفت و بی‌اعتنا از کنارش گذشت. عمق ریشه‌های این احتمال در آثار و ملاحظات آرامش دوستدار با زبانی نیرومند و بی‌ترحم و برکاربستی دقیق واکاوی شده‌اند و جز او تقریباً هیچکس در این پنجاه سال اخیر حرف تازه‌ایی به فارسی نزده است. اما برای یافتن شواهد و نشانه‌هایی که ممکن است دلالت بر زیست بی‌آینه داشته باشند نیازی نیست که الزاماً فیلسوف باشیم. من خود با همین سواد اندکم چندین نمونه‌ی واضحش را می‌شناسم که در مطلبی جداگانه با آنها اشاره خواهم کرد.

اگر یک روستایی ِ ساده دل حروف الفبای فارسی را یاد بگیرد و بعد سوار مینی بوس روستایشان بشود و خودش را سراسیمه به تهران برساند و یکراست وارد ساختمان انجمن حکمت و فلسفه بشود و بی‌مقدمه با صدای بلند بگوید: “روستای ما از گردنه‌ی صالح آباد به این طرف ، با همه‌ی زمینا و دارودرختش، و میش و بزاش، و اون دو تا ورزای مش حیدر، همه‌شون توی ِ اون کلاه ِ آی با کلاه ِ صالح آباد غرق شدن” ، حدس می‌زنید واکنش فلاسفه و حکیمان تهرانی در برابر آن فرد روستایی و ادعای عجیبش چه خواهد بود؟

من احتمال می‌دهم که فیلسوفان و حکیمان ما به او بخندند، ناقص‌العقل و دیوانه خطابش کنند، به شوخ‌ طبعی و نرمی از ساختمان انجمن حکمت و فلسفه در تهران بیرونش کنند، و اگر نرفت، پلیس خبر کنند.

اما چرا حرف‌های آن روستایی می‌بایست چنین واکنش‌هایی را در فیلسوفان ما ایجاد کند؟ آیا به این دلیل که او حرف غیرمعقول و ناممکنی زده است؟ اگر چنین باشد، باید نتیجه گرفت که فیلسوفان و حکیمان ما علی‌الاصول به حرف غیرمعقول و ناممکن می‌خندند و گوینده‌اش را ناقص‌العقل می‌پندارند. متاسفانه این نتیجه‌‌‌گیری نمی‌تواند واجد حقیقت باشد زیرا شواهد فراوانی هست که نشان می‌دهد اکثر فیلسوفان ما یا مدارک تحصیلی‌شان را در امر محال گرفته‌اند، یا وجهه و اعتبارشان را از محال‌اندیشان ِ پیش از خود کسب کرده‌اند، و یا همه‌ی عمرشان را صرف ِ توضیح و تصدیق ِ امور ناممکن و غیرمعقول کرده‌اند.

فیلسوفان ما به حرفهای آن روستایی می‌خندند نه از آنرو که وی احیاناً سخن یاوه یا محال گفته است بلکه چون یاوه را فیلسوف‌مآبانه نگفته و امر محال را به زیور شعر و غزل نیاراسته است تا بشود در موردش حرف حکیمانه زد و بر آن شرحی عمیق نوشت و اندک اندک به جمع بزرگان پیوست و دکترای فلسفه هم گرفت. اگر آن روستایی ساده دل سرسوزن ذوق می‌داشت و طبع ِ لطیف و زیباپسند ِ فیلسوفان ما را می‌شناخت، هرگز یاوه را به نثر نمی‌گفت و امر محال را به گردنه‌ی صالح آباد محدود نمی‌کرد. سنت ِ فکری و فرهنگی ما ایجاب می‌کند که ناممکنات را در وسعتی بی‌کرانه مطرح کنیم و اراجیف را در گلشنی از راز و عشوه‌‌های لفظی در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی خلایق قرار دهیم تا زهر ِ جنونش گرفته شود و بشود از آن لذت برد و درباره‌اش صدها شرح سوزناک نوشت و فیلسوف و مجتهد هم شد. مثلاً به این روش:

ز احمد تا احد یک میم فرق است …………. جهانی اندراین یک میم غرق است

یا حتی می‌شود امر محال را با چنان شدتی بر فرق یک فرهنگ کوبید که تا ابد از خردورزی بیزار شود، و شنونده‌ی مستعد را آنچنان گیج و حیران کرد، که به جای خندیدن، اشگ در چشمانش حلقه بزند و گوینده‌ی این حرف را مولای فیلسوفان و اندیشمندان تاریخش بداند:

ما نبودیم و تقاضامان نبود…………….. لطف تو ناگفته‌ی ما می‌شُنود

من هم مثل شما زاده و پرورده‌ی همین فرهنگم. پس گمان مبرید که اگر هفتاد صفحه از این ابیات را در این جا فهرست نمی‌کنم به این دلیل است که در جزایر هاوایی بزرگ شده‌ام و شمس و عطار و حافظ و غیره نخوانده‌ام. من حتی نمی‌توانم بگویم که از این دست محال‌اندیشی‌ها در فرهنگ و ادبیات ما فراوان است چونکه ما اصولاً جز این فرهنگی نداریم.

اما در عین حال مسخره است که بخواهیم مولوی و مجتهد شبستری و حافظ و غیره را به محاکمه بکشیم و آنها را مسئول محال‌اندیشی خود بدانیم. این جماعت نهایتاً آشپزهای بی‌مانندی بوده‌اند که برای طبع و سلیقه‌ی ما غذاهای چرب و شیرین پخته‌اند. آنها نیز مثل ما در متن ِ همین فرهنگ ِ خیال‌انگیز و اندیشه‌ستیز زیسته و بالیده‌اند. اشتهای سیری‌ناپذیر ما به خیال‌پرستی و عشق‌بازی‌های شورانگیزمان با امر محال، آشپزهای ما را در طبخ هر چه شیرین‌تر این طعام مسموم دلیر کرده است.

لذتی که ما از ناممکنات می‌بریم وصف‌ناپذیر است. ریشه‌ی این لذت در نفرتی‌ست که ما از خودمان داریم. ما از عقل و جهان و انسان بیزاریم. از خودمان به واسطه‌ی انسان بودنمان شرمساریم و در نفرت دائم. به همین دلیل اشکمان سرازیر می‌گردد وقتی ابَرفیلسوفی در گوشمان نجوا می‌کند که مرغ باغ ملکوت هستیم و خیالمان راحت می‌شود که این لکه‌ی ننگ که اسمش انسان و جهان است صرفاً یک جور قفس موقتی‌ست که دو سه روزی بیشتر نمی‌پاید و ما دوباره برمی‌گردیم به همان ناکجاآباد و محله‌ی محال که در ابتدا بودیم.

پیامبران از جمله پیامبر اسلام تجربه ای توحیدی از هستی داشتند و قولوا لا اله الا الله تفلحوا نیز حکایت از همین تجربه دارد… پیامبر نگاهی جدید به هستی داشت و همه جای جهان را پر از خدا می دید: فاینما تولوا فثم وجه الله. او می خواست انسانهای دیگر را نیز در این تجربه شریک کند … این تجربه منحصر به پیامبر نبود و بعد از پیامبر هم برخی آن را در ذیل نبوت پیامبر تجربه کردند … برای اینکه این تجربه در جان مسلمانان و پیروان پیامبر جان بگیرد و در دل آدمیان رسوخ پیدا کند و سبب شود که آنان زندگی خود را بر اساس این پیام تنظیم کنند، قواعدی اخلاقی و فقهی از جانب پیامبر وضع گردید … این فکر خامی است که برخی فکر می کنند می توان دین را از بین برد. این شجره طیبه را که ریشه دوانده است حتی نمی توان خیال برانداختن آن را کرد … ما معتقدیم پیامبران امر شریف و لطیفی را آورده اند و جهان جدید به خاطر دور ماندن از آن پیام با معضلاتی روبرو شده که جز با روی آوردن به آن پیام مشکلاتش حل نخواهد شد …


چه تفاتی دارد که این جملات را پیشنماز مسجدی در یاسوج گفته باشد یا مصباح یزدی در قم یا یورگن هابرماس در برلین؟ گوینده‌ی این حرفها چه پسر حداد عادل باشد چه نوه‌ی کوکب خانم یا پدر سروش دباغ یا شوهر خاله‌ی بنده، مطلقاً نمی‌بایست تاثیری در فهم ما از معنا و مقصود ِ این جملات داشته باشد. ما حتی می‌توانیم به سادگی از ذکر مأخذ این سخنان ِ تکراری چشم‌پوشی کنیم بدون آنکه کوچکترین حقی از گوینده یا گویندگان ِ احتمالی آنها ظایع شود زیرا مشابه این حرفها را روی پلاکاردها در تظاهرات، روی دیوارها، کف خیابان، از رادیو و تلویزیون، در کتاب‌های تعلیمات دینی مدارس، در خطبه های نماز جمعه، در عرایض ِ خامنه‌ای، در عشوه‌های رحیم مشایی، در قرائت انشای احمدی نژاد در سازمان ملل … بارها و بارها دیده و خوانده و شنیده‌ایم. این حرفها واجد ِ هر حقی هم که باشند یقیناً از حق کپی رایت معافند.

بنابراین ما بدون کمترین عذاب وجدان و با خیالی آسوده از ذکر منبع این حرفها خودداری می‌کنیم (چون حقیقتاً جا به اندازه‌ی کافی برای درج همه‌ی منابع نداریم) و فقط به طرح ِ چند سوال تکراری از گویندگان این حرفهای تکراری بسنده می‌کنیم.

۱ – این پیامبران از جمله پیامبر اسلام، با چه شیوه‌ایی تجربه‌ی خود را به شما منقل کردند که شما متوجه شدید به چه نحوی هستی را تجربه می‌کردند؟ آیا این تجربه از طریق کلماتی که بعضاً قرنها بعد از زندگی فرضی ِ و احتمالی ایشان توسط دیگران گفته و شنیده شدند به شما منتقل گردید؟ آیا علیرغم سیر تطور زبان و تحول ِ فهم انسان، آن تجربه در آن کلام منجمد و ساکن مانده است که شما همچنان قادر به درکش هستید و می‌خواهید ما را از چند و چونش آگاه سازید؟

۲ – چه کسی تعیین می‌کند که نگاه پیامبر اسلام به هستی “جدید” بوده است؟ شما؟ و این نگاه نسبت به چه شیوه‌ی نگرشی “جدید” محسوب می‌شده است – نسبت به نگاه ِ ابوجهل و ابن عباس یا نسبت به طراحان ِ شاتل؟ آیا قابل تصور است که مثلاً آقای بیل گیتز هم نگاه پیامبر اسلام به هستی را جدید بداند؟

۳ – شما چگونه از قواعد اخلاقی و فقهی پیامبر اسلام آگاه شدید و اطمینان حاصل کردید که شخص خودش این قواعد را وضع کرده است؟ آیا رواج صنعت چاپ و نشر در شعب ابی طالب یا ثبت اسناد به شکل آکادمیک در مدینه در طی سالهای اول تا بیست و سوم هجری شما را از صحت و سقم این قواعد مطمئن ساخت؟

۴ – منظورتان از شجره‌ی طیبه چیست؟ اگر از این ترکیب ِ معروف و تکراری مرادتان دستگاه اندیشه سوز و بی‌خویشتن‌ساز ِ اسلام است که بنده هم با شما صد درصد موافقم که برانداختنش ناممکن است (دلایل موافقتم را نیز در همین جمله گفتم.) اما اگر منظورتان دین در معنای عام آن است، اجالتاً دویست سیصد سالی می‌شود که شجره طیبه را در همان باغچه که روییده بود چال کرده‌اند.

در خاتمه لازم به یادآوری‌ست که گرچه بنده از نگاه شما وجود خارجی و موضوعیت عینی ندارم (لااقل نه به اندازه‌‌ی یک موجود فرضی در گذشته‌ایی دور و ناپیدا آنهم در بیابان ِ بی‌نام و نشانی که لابد علم و آگاهی از زیر بوته ها و شنزارهایش بی‌جهت فواره می‌زده) اما نمی‌دانم چرا در عین نابودگی، به یک طرز ِ غریبی حس می‌کنم و می‌فهمم که “جهان جدید” تاریخاً و تحقیقاً به علت دور ماندن از همان “امر شریف و لطیف” که شما اشاره کردید به لفظ ِ “جدید” متصف شد. لذا هر چه سعی می‌کنم باز هم معنای ِ این آیه‌ی شریفه‌ایی را که در پایان سخنان‌تان نازل کردید از اساس نمی‌فهمم.


وقتی دلسوزی بشود شغل ِ ثابت، و مدعای مبارزه با یک حکومت ِ خاص بشود حرفه‌ی دائمی، عقل ِ معاش ِ شاغلین در این حرفه حکم می‌کند که در حفظ ِ مناسبات ِ بازار ِ کارشان کوشا باشند و نسبت به عوامل ِ تهدید کننده‌ی این مناسبات واکنش نشان دهند. واضح است که اشتغال به یک حرفه‌ی خاص صرفاً در درآمدزایی خلاصه نمی‌شود بلکه متضمن ِ ایجاد تشخص و اعتبار نیز هست. بنابراین یک دلسوز ِ حرفه‌ایی به طور طبیعی تلاش می‌کند که منابع تامین ِ درآمد و تشخص و اعتبارش را تا حد ممکن از گزند ِ تحولات مصون بدارد.

در حوزه‌ی مشاغل ِ مرتبط با دلسوزی برای مردم ایران (که ماهیتاً یک مفهوم ِ گل و گشاد و انتزاعی ست و همین نامتعیین بودنش یک جور سپرده‌ی ثابت یا سرمایه گذاری ِ مطمئن، سودآور، و جاودانی برای کلیه‌ی شاغلین در این حرفه محسوب می‌گردد) اصل بر آن است که دلسوزاننده در سوزاندن ِ دلها پایور بماند تا بدین ترتیب تداوم ِ حرفه‌ی مزبور و آینده‌ی شغلی ِ کارکنان تضمین گردد.

البته حرفه‌ی دلسوزی، مانند هر پیشه‌ی دیگری در بازار، یک حالت ِ منجمد و ایستا ندارد؛ ترفیع و ارتقای ِ درجه، امید به کسب درآمد و اعتبار ِ بیشتر، و سرانجام “دستیابی به پاداش ِ بزرگ” ، از جمله انگیزه های ضروری و غیرقابل انکار در این حرفه است. بنابراین، دلسوز ِ حرفه‌ایی همیشه الزاماً در تکاپوی حفظ ِ وضع ِ موجود نیست. او در حد بضاعتش اوضاع را می‌پاید و منتظر گشودن ِ روزنه‌ایی ست به سوی ِ امکان ِ “دستیابی به پاداش ِ بزرگ” که همانا نشستن برجای دلسوزاننده باشد (حالا چه در هیأت ِ یک روزنامه نگار رسمی، یک استاد دانشگاه، یا یک مدیر ِ میانی در وزارتخانه، و چه در قد و قامت ِ وکیل مجلس و وزیر و غیره). اما چنانچه شرایط ِ این جابجایی فراهم نباشد و ناگهان عناصر مزاحمی خارج از مناسبات بازار کار، موجودیت ِ دلسوزاننده را با تهدید مواجه کنند، دلسوز ِ حرفه‌ایی برآشفته می شود و ضمن ِ تشدید ِ مراتب ِ دلسوزی، ناخودآگاه (و با بهره‌ گیری از ظرافت‌های پیچیده و ابهام آمیز ِ بیانی) به دفاع از حفظ موجودیت ِ دلسوزاننده برمی‌آید تا سامانه‌ی شغلی‌اش برقرار بماند.

به منظور رفع هرگونه شبهه‌ایی در همین جا می‌بایست اکیداً متذکر شد که حرفه‌ی دلسوزی هیچ سنخیتی با فعالیت ِ سیاسی (در معنای عام و مدرنی که در دنیای آزاد مرسوم است) ندارد. فعال مدرن ِ سیاسی اهل ِ عشوه و غمزه‌ و نوحه سرایی نیست؛ صراحتاً می‌گوید که در پی ِ کسب ِ قدرت سیاسی هستم، از حاکمین فعلی باهوش‌تر و باکفایت‌ترم، برای همه‌ی امورات کشور برنامه‌ی مشخص و مدون دارم و… و بگذریم که این جور مسائل اصلاً ربطی به میهن اسلامی ما ندارد و حرف زدن در موردشان بیهوده است.

حرفه‌ی دلسوزی در ایران ِ اسلامی ، حداقل از دوران ِ قاجار به این سو، در زمره‌ی مشاغل ِ کاملاً تخصصی و در انحصار مطلق ِ روحانیت ِ معظم شیعه قرار داشت که با لباس ِ فرم و ادبیات و اطوار ِ خاصشان، گوی ِ دلسوزی را از دیگر مشتاقان ِ مستعد ِ این حرفه ربوده بودند. با استقرار سلطنت پهلوی نوعی تمرکززدایی ِ صوری در شغل شریف ِ دلسوزی پدید آمد. تاکید و فشار رضا شاه در تغییر ِ شکل و شمایل ِ مملکت، ضمن ایجاد زیرساخت‌های اولیه برای تبدیل ایران از روستا به چیزی شبیه شهر، موجب ِ بروز دگرگونی در نحوه‌ی پوشش و گویش ِ عامه‌ی مردم شد. (تبدیل تنبان به شلوار چنان ناگهانی بود که ما را بکلی شوکه کرد و شاید در اثر همین شوک بود که بعدها امر بر ما مشتبه گردید که لابد شریعتی جامعه شناس و روشنفکر بود یا خیلی ها هنوز خیال می‌کنند که مثلاً حسین نصر آخوند نیست و احتمالاً فیلسوف الهیات و روشنفکر پیشرفته‌ایی‌ست در قد و قواره‌ی رودلف اُتو !)

همین پوشش و گویش و اطوار ِ تازه، حرفه‌ی دلسوزی را در ظاهر از انحصار روحانیت ِ معظم خارج ساخت و به فرزندان و خوکردگان به مکتب ِ ایشان اجازه داد تا با سر و وضعی متفاوت و گویشی تازه (از لهجه‌ی روسی گرفته تا فرانسوی و غیره) بخت خویش را در فن ِ دلسوزی بیآزمایند. طبیعتاً قدمت دلسوزی نزد روحانیت و ابرام این طایفه در ریختن ِ اشک‌های درشت و استادی ِ بی‌مانندشان در فنون شیون و زاری، “پاداش ِ بزرگ” را پیشتر از بقیه‌ی نوآموختگان نصیبشان ساخت. پس از استقرار نظام مقدس، روحانیت ِ معزز ِ شیعه فصل ِ باشکوه و بی‌نظیری را در این حرفه رقم زد، بطوریکه به مدد ِ شعبده‌ایی کاملاً الهی، هردو نقش ِ دلسوزاننده و دلسوز را همزمان ایفا کرده و جهانی را در بهت و حیرت فروبرد (و هنوز هم دارد فرو می‌برد!)

طبعاً با اشباع بازار کار ِ دلسوزی در داخل کشور، و حضور متخصصان ِ چیره‌ دست و با تجربه‌ایی مانند روحانیت، فضای فعالیت برای دیگر مشتاقان تنگ می‌شود. لذا هیئت‌های دلسوز جهت ِ کار در این زمینه گروه گروه به خارج از میهن کوچ کرده (یا کوچانده شدند).

اکنون تصور کنید اتحادیه اروپا به شما ماهانه مبلغی پول بدهد (حالا کم و زیادش مهم نیست) تا یک وب‌سایت بسازید و از بام تا شام به صورت حرفه‌ایی برای مردم ایران دلسوزی کنید. شما با این مبلغ در فرنگ روزگار می‌گذرانید و کم کم برای خودتان اسم و رسمی بهم می‌زنید – و حتی به صورت معجزه‌آسایی با تیتر ِ “روشنفکر” معرفی می‌شوید. شبکه‌های خبری ِ فارسی (که اکثراً به صرف ِ نسکافه وشیرینی به صورت فامیلی و دور ِ همی اداره می‌شوند و خاله بازی ِ سیاسی را خیلی جدی و آراسته در بی بی سی ترین شکلش نمایش می‌دهند) با شما مصاحبه می‌کنند و شب که به منزل می‌روید احساس می‌کنید متفکر بزرگی هستید و حرفه‌ی شریفی دارید. خب اگر قرار باشد بزنند دلسوزاننده را چپه کنند (و با شما هم هماهنگ نکرده باشند که لااقل دلتان خوش باشد که در سیستم بعدی جایتان محفوظ و اتیکت و درآمدتان تضمین است) تکلیف شغل و زندگی ِ شما چه می‌شود؟

بینندگان ِ بینوای ِ خاله بازی‌های بی بی سیاسی ممکن است روشنفکری شما را پذیرفته باشند، ولی انصافاً اگر شغل دلسوزی را از شما بگیرند، در دنیای فرنگ شما چقدر توان دارید که به زبان خودشان (انگلیسی، آلمانی، فرانسوی) در حد ِ کارمندی یک اداره حرف برای گفتن داشته باشید؟ نگفتم در حد “روشنفکری” چون از این شوخی‌ها که با هم نداریم.


تقریباً از اواخر دوره‌ی قاجار و آغاز آشنایی ِ محصلین ِ ایرانی با دنیای فرنگ این شبهه‌ی غم‌انگیز در ذهن و زبان ما شکل گرفت که لابد سواد ِ خواندن و نوشتن (و احیاناً اظهار لحیه در نشریات) مترادف ِ روشنفکری‌ست. با ظهور ِ رضا شاه و ساخت ِ مدارس در ایران ، تعداد ِ انتلکتوئل‌های این مرز پرگهر به طرز چشمگیری افزایش یافت و سرانجام با اهتمام ِ شیخ رفسنجان و شرکا در برپایی ِ دانشگاه در هر کوه و بیابان (حتی در مسیر تردد ایلات و عشایر) جمعیت ِ روشنفکری ایران به مرز انفجار رسید.

لذا در حال حاضر ما با یک وضعیت ِ بغرنجی روبرو هستیم که از یک طرف انبوهی از هیئت‌ها و دسته‌های چند صد نفره از “روشنفکران” ایرانی (به شیوه‌ی هیئت‌های متوسلین به ائمه‌ی اطهار) چپ و راست بیانه‌ی مشترک صادر می کنند و میهن عزیزمان از فرط ِ وفور روشنفکر دچار تورّم ِ علمی و فکری شده است، و از طرف دیگر در پایتخت ِ همین سرزمین ِ آماسیده از انتلکتوئل برای رزرو کردن روضه‌خوان و فالگیر جهت ِ نورافشانی ِ معنوی در مجالس زنانه و مردانه (از خیابان فرشته گرفته تا میدان شوش) باید مدتها در نوبت باشی و منت بکشی و هزینه‌های کلان بپردازی.

درست است که ما از نظر ِ تولید روشنفکر رتبه‌ی نخست دنیا را داریم، و از همین حیث در اقصی نقاط ِ عالم به “ملت ِ رشید و آگاه” مشهوریم، اما از قدیم گفته اند که تورّم ِ افسارگسیخته در هیچ زمینه‌ایی مطلوب نیست. بنابراین پیشنهاد می‌شود که به منظور خواباندن ِ وَرم ِ فکر در ایران ِ اسلامی از این پس به جای صدور نفت خام ، مازاد ِ روشنفکر ِ پخته و بیانیه‌نویس ِ ایرانی را جهت ِ اعتلای فرهنگی ِ ممالک ِ بی‌فرهنگ دنیا به این نواحی صادر کنیم تا هم اهالی ِ قلدر و بیشعور و نظامی‌چی و امپریالیست و بیسوادشان از مواهب ِ روشنفکری ما برخوردار شوند و هم مملکت خودمان یک نفسی بکشد و پس از کمی استراحت مجدداً تولید ِ روشنفکر پخته را با شور حسینی و همت ِ ملی از سر بگیرد.

البته باید توجه داشت که همه‌ی “روشنفکران” پخته و دلسوز و بیانیه‌نویس ِ ایرانی جمیعاً به خوشی و میمنت در پناه ِ همان ممالک ِ قلدر ِ بیشعور ِ نظامی‌چی ِ امپریالیست و بمب-افکن-ساز به گذران زندگی و تولید انبوه فکر مشغولند و ممکن است این شبهه ایجاد شود که ما صادرات ِ روشنفکر را از سالها پیش شروع کرده‌ایم. اما مقصود ما از این پیشنهاد مشعشع و خداپسند بیشتر متوجه بومی کردن ِ روشنفکری توسط این عزیزان در آن ممالک است – یعنی با عنایت به انفجار فکر در ایران و فرهنگ فارسی ، لازم است تا روشنفکران ِ چیره دست و دلسوز ما زاویه‌ی دلسوزی‌شان را قدری تغییر دهند و به جای تزریق ِ شبانه روزی ِ فکر ِ روشن به فرهنگ ایرانی ، کمی هم به مشکلات ِ مبتلابه ِ میزبانان ِ خود بپردازند و مبادی ِ انتلکتولیسم و دموکراسی و حقوق بشر را به آنها بیاموزند که الحمدلله مدتی‌ست این شیوه ی حسنه آغاز شده و قفل ِ گنجینه‌های فکر و تجربه‌ی این عزیزان در زمینه‌ی دموکراسی و حقوق بشر دارد کم کم گشوده می‌شود و اذهان ِ تشنه و مضطرب و پوک ِ میزبانان را سیراب می‌کند.

می گویند در زمانهای قدیم بچه‌ی رذل و شروری هر روز در محله آتش می‌سوزاند و شرارت می کرد. روزی بزرگ ِ محله به او گفت : بچه جان ، دست از این شرارت بردار وگرنه چنان دو بامبی توی سرت می‌کوبم که دیگر از جایت برنخیزی.” عده‌ایی از روشنفکران ِ محل (زیرا ما از دوران ِ ننه قمر هم محله‌هامان مملو از روشنفکر بود) از این سخن سخت برآشفتند و به صورت ِ گروهی یک بیانیه‌ی بسیار مرتبط با موضوع و بی‌نهایت سوزناک صادر کردند مبنی براینکه “کمک‌های بشر دوستانه” از طریق کوبیدن ِ دوبامبی حاصل نمی‌گردد! ضمناً روشنفکران ِ مزبور به بچه‌ی رذل توصیه نمودند که به منظور حفظ مصلحت ِ محله از این پس رذالت‌هایش را با مراجع ذیربط هماهنگ کند.

و اینگونه بود که خلقی از شدت ِ آشفتگی ِ روشنفکری در آن محله انگشت حیرت به دندان گزیدند و یکصدا گفتند: آقا جان، لااقل متن ِ بیانیه را طوری تنظیم می کردید که اولاً کمی به موضوع ربط داشته باشد و ثانیاً با صحبتهای وزرای خارجه روسیه و چین و ماچین اشتباه نشود. و من الله التوفیق!

نامه ی مصطفی تاجزاده به علی خامنه ای در ظاهر شاید شبیه یک رنجنامه یا اعتراض سیاسی باشد اما در باطن بیشتر به سند آشکاری می ماند که حاکی از پریشان احوالی و انسداد ِ فکر و فعالیت سیاسی در ایران است. می شود نسبت به این نامه نگاهی همدلانه داشت و در ستایش ِ نگارنده ی نامه و شجاعتش حماسه سرایی کرد یا به حمایت از او بیانیه های سوزناک و عاطفی صادر کرد (کاری که همه ی ما ایرانی ها در انجامش استعداد ذاتی و سرشاری داریم). در عین حال ، می توان بدبینانه به ماجرا نگریست و به طور مثال پرسید که اصولاً چگونه می شود از داخل زندان و زیر شکنجه از مسائل داخلی و بین المللی مطللع بود و با حوصله و فراغت نامه به رئیس کل زندانبانان و شکنجه گران کشور نوشت – روالی که این اواخر در جمهوری اسلامی به مد سیاسی تبدیل شده است و هر از گاهی نامه های عتاب آمیز سریالی و دنباله دار از داخل سلول های انفرادی خطاب به دیکتاتور ایران نوشته و چاپ می شود.

معهذا موضعگیری ها و واکنشهای فوق کمک چندانی به فهم رویدادهای سیاسی ِ جاری در ایران نمی کند و صرفاً ما را به وادی حاشیه های بی سرانجام می کشاند. بنابراین بهتر است از حواشی پرهیز کرد و به متن نامه و دعوی ِ نگارنده پرداخت. در ضمن ، زندانی یا مظلوم بودن ِ نویسنده ی نامه نیز نباید سبب شود که در بررسی گفته هایش دچار رودربایستی شویم. گرچه مصطفی تاجزاده و همسرش هر دو از فرزندان و محارم ِ خانواده ی بزرگی هستند که سی و دو سال پیش به صورت قبیله ایی و دسته جمعی بر سرنوشت یک کشور حاکم شدند و از مواهب اقتدار سیاسی و اقتصادی (و آسیب های مرتبط با آن) به نوبت بهره و زیان بردند ، اما این دو در حال حاضر به هر دلیلی اسیرند و از آزادی های فردی محروم شده اند و لذا باید قاطعانه از حقوق انسانی شان دفاع کرد. اما دفاع از حقوق اولیه ی یک زندانی نمی تواند به مجوزی برای چشم پوشی از نقد افکار و نظریات سیاسی وی تبدیل گردد.

نکته ی دردناک و در عین حل مضحکی که در لابلای خطوط نامه ی تاجزاده پنهان شده این است که وی ، آگاهانه یا ناخودآگاه ، از مبانی و باورهایی دفاع می کند که خود پدید آورنده ی قلعه ی ترسناکی بوده اند که وی اکنون در سیاهچال آن اسیر شده است و از زشتی ها و تنگناهایش می نالد ! شاید بسیاری از ما ایرانیان به شدت به وجد بیاییم از اینکه مصطفی تاجزاده (که زمانی معاونت سیاسی یکی از مقتدرترین وزارتخانه های کشور را عهده دار بود) اینک به صراحت اعلام می کند که “انقلاب ما برای دنیای معاصر پیام پیشرفت و توسعه و علم و فناوری و حتی دموکراسی و آزادی بیان نداشت، چرا که در این عرصه ها دیگران گام‌هایی بسیار بلند برداشته‌اند…” تردیدی نیست که این اظهار نظر جسورانه را می توان سرآغازی برای برون رفت از دور باطل و عبثی تلقی کرد که بیش از سه دهه به طرزی شرم آور بر گفتمان ِ هذیان گونه ی پایوران جمهوری اسلامی (اعم از چپ و راست ، اصلاح طلب و سنت گرا) حاکم بوده است. اما ، طبق معمول ، شادمانی ساده لوحانه ی ما از تصور ِ حصول یک تحول ِ اساسی در ساختار سترون ِ فکر سیاسی در ایران حتی چند ثانیه نیز نمی پاید زیرا نگارنده ی نامه ، جمله ی بعدی را مثل پتکی از یک هذیان سی ساله بر سرمان می کوبد و به شیوه ی چریکهای نیم قرن پیش و با لحن و ادبیات ِ گماشتگان بیت رهبری و خطیبان ِ خونریز نمازهای جمعه ی تهران و مشهد با افتخار مدعی می شود که ” آن چه این انقلاب را از سایر انقلاب‌های جهان متمایز می‌ساخت پیام معنوی و اخلاق برای بشریت گرفتار آمده در زندگی مصرف زده و مادی امروز بود” !

به نظرم روانشناسان بزرگ دنیا باید این موضوع را از دریچه ی آسیب شناسی روانی و فکری به دقت مورد مطالعه قرار دهند تا بفهمند که واقعاً چگونه می توان توحش وصف ناپذیر و میل ِ سازمان یافته و جنون آمیز به تعزیر و حصر و خونریزی را (که از فردای بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت بر سراسر ایران چیره گشت و هنوز هم بی امان ادامه دارد) “پیام معنوی و اخلاق برای بشریت” نامید.

البته برخی ممکن است استدلال کنند که تاجزاده قصد دارد به خامنه ای بفهماند که قرار بوده انقلاب ما چنین و چنان باشد ولی اکنون نیست. در اینصورت نیز باید از او همان پرسش تکراری و همیشگی را پرسید که این “اکنون ِ نامطلوب” که تو از زشتی اش در فغان و در غوغایی دقیقاً از چه تاریخی آغاز شده است ؟ فکر می کنم پاسخ تاجزاده به چنین پرسشی در سرتاسر نامه اش هویداست : از همین دو سال و نیم پیش که من و دوستانم به زندان افتادیم.

یکی از نکات بسیار عجیب و غیر قابل فهم در این نامه به استنادات تاریخی مربوط می شود. تاجزاده صرفاً با ذکر یک مثال (دستور بهشتی به آزادی خانواده ی بنی صدر) گذشته ایی مشعشع را به رخ خامنه ای می کشد و “نمونه‌ای زیبا از انسانیت و اخلاق و معنویت گمشده در این کشور” را به وی یادآور می شود. من شخصاً اطلاعی از جزئیات ماجرای دستگیری یا آزادی خانواده ی بنی صدر ندارم اما حتی به فرض صحت گفته های تاجزاده باید این سوال مطرح شود که آیا در آن دوران سرشار از “انسانیت و اخلاق و معنویت” چنین رفتارپسندیده ایی در مورد همه ی دستگیر شدگان و شهروندان ایران رعایت می شد یا اینکه این عطوفت صرفاً شامل حال افراد خانواده ی بنی صدر شده بود – که خودش به هر حال اصالتاً عضوی استخواندار از همان خانواده و عشیره ی حاکم بر ایران محسوب می شد که به دلایلی مورد غضب ِ ولی فقیه وقت واقع شده بود. چنانچه فرض دوم صحیح باشد (که تصور می کنم همینطور باشد) می شود گفت که متاسفانه ارزش این یادآوری فقط در حد یک گله و شکایت خودمانی از سوی معاون سابق وزیر به رئیس کل کشور است و ربطی به ملت ایران در مفهوم عام آن ندارد.

تصورات و استنادات تاجزاده به گذشته ایی نه چندان دور (که خوشبختانه هنوز صدها سند و مدرک زنده در موردش موجود است) آنهم با عباراتی نظیر “نشنیده بودیم و به مخیله مان هم خطور نمی کرد” یا “ما هرگز در خواب هم نمی دیدیم” … به نوعی حکایت از انقطاع مطلق مدیران سابق جمهوری اسلامی از واقعیات عام و تلخ اجتماعی ِ ایران در چند دهه ی گذشته دارد. به واقع همین مصیبت اینک گریبانگیر مدیران فعلی ست. انگار در این سی و دوسال گذشته آنچه در بیرون از حوزه ی خانواده و عشیره ی حاکم بر جمهوری اسلامی (اعم از چپ و راست) اتفاق می افتاده چندان موضوعیتی برای مدیران و فرماندهان نداشته و واقعیتی در خور دیدن و شنیدن محسوب نمی شده است.

اما غم انگیزتر از تمام این ها ، استناد تاجزاده به حرفهای علی به خوارج است. شگفت آور است که وقتی ما درک درستی از تاریخ ِ همین چند دهه ی گذشته نداریم و علیرغم وجود این همه فیلم و نوار و اسناد ِ حی و حاضر ، برآوردی تا این حد مغشوش و غیرواقعی از حقایق تاریخی ارائه می کنیم ، با چه جسارتی به خود حق می دهیم که در کشاکش یک مجادله ی سیاسی به افسانه ها و قصه های چند هزار سال پیش استناد کنیم که معلوم نیست گویندگانشان چه کسانی بوده اند و یا اصلاً وجود خارجی داشته اند یا نه.

ایکاش مصطفی تاجزاده و دیگر فعالین سیاسی ما لااقل لحظه ایی به این اصل دبستانی و بدیهی توجه می کردند که انسان یک ارگانیسم زنده است و مانند همه ی دیگر جانداران ِ حاضر در این سیاره ، موجودی مادی ست که برای بقای خود نیازمند کسب انرژی از طریق مصرف است. عبارات خنده داری مانند “مادیت زمینی و محرومیت از اخلاق و معنویت آسمانی” و یا اظهارات عجیب و ماقبل تاریخی مانند “افتادن به دامان دنیای مادی و اسارت در زندگی مصرف زده و عاری از معنویت غرب سرمایه‌داری” سالها و شاید قرنهاست که دیگر به درد فعالیت جدی سیاسی نمی خورند و بیشتر اسباب شوخی و سرگرمی اند.

امروزه هر دانشجوی سال اولی که چند واحد تاریخ و سیاست خوانده باشد مثل روز برایش روشن است که همواره شدیدترین محرومیت های سیاسی و اجتماعی را منادیان “اخلاق و معنویت” به افراد جامعه تحمیل کرده اند وهولناکترین جنایات در حق انسان را مدعیان “عدالت” روا داشته اند. دلیل آن نیز کاملاً واضح است : ادعاهای گزافی مانند عدالت (یا عدالت الهی) و معنویت آسمانی ماهیتی ازلی و متصلب دارند در حالی که انسان ، مثل هر ارگانیسم زنده ی دیگری ، مدام در حال تغییر و تحول به سمت آینده ایی نامتعین و غیرقابل پیش بینی ست. هرگاه رندان و پیامبران و مصلحان با هر قصد و نیتی (چه خیرخواهانه ، چه سودجویانه و ظالمانه) به فکر تعیین تکلیف برای آینده ی انسان بیافتند و تلاش کنند تا رفتار و کنش ها و حتی احساسات و آرزوی ها او را در قالبی از پیش ساخته به صلاحدید خودشان تعریف و محدود کنند ناخواسته راه را بر طبیعی ترین رویداد این ارگانیسم زنده ، یعنی “شدن و تحول” ، مسدود کرده اند. در پی این انسداد است که جامعه به مردابی گندیده بدل می شود و از درونش تباهی و ظلم می زاید.

مفاهیم گنگ و غالباً شیادانه مانند “معنویت و اخلاق آسمانی” به قدری مبتذل و مسخره اند و آنقدر از جانب شارلاتان هایی مثل آخوندهای اخلاق در خانواده ی سیمای جمهوری اسلامی دستمالی شده اند که آدم حتی خجالت می کشد در موردشان حرف بزند. اما پیرامون مفهوم عدالت می شود به تفصیل بحث کرد. تا جایی که به این نوشته مربوط می شود فقط می توانم بگویم که “عدالت” (که تاجزاده مستقیماً از آن نام نمی برد ولی آشکارا خواهان اجرای آن است) هرگز نمی تواند یک قانون طبیعی و همیشگی تلقی شود و یا از منابع متصلب و تغییر ناپذیر (مانند دین) اخذ گردد زیرا اصولاً نه در سیاره ی زمین و در بین موجوداتش و نه در هیچ نقطه ایی از جهان هستی “عدالت” به معنایی که ما جانوران دو پا و هوشمند برای خودمان (و فقط برای تنظیم روابط در زندگی اجتماعی مان در طی ده دوازده هزار سال گذشته) به اشکال مختلف تعریف و اجرا کرده ایم وجود عینی و خارجی ندارد. آنچه در جهان ِ عینی واقعیت دارد فقط تلاش برای بقا و رقابت بر سر کسب غذا و منابع انرژی ست. بی تفاوت است که ما از این موضوع خوشمان بیاید یا با آن مخالف باشیم.

تعاریف خودساخته ی انسان از عدالت ، به ویژه در طی چند هزاره ی اخیر که از تاریخ مدوّن شهرنشینی می گذرد ، اکثراً به گونه ایی تنظیم شده اند که دربرگیرنده ی منافع جمع و جامعه باشند ، یا لااقل در ظاهر این گونه به نظر برسند. مدعای حفاظت از منافع جامعه (یا منافع “امت” در مفهوم دینی اش یا همان “احشام الهی” *) همیشه عدالت را در نقطه ی کانونی ِ سوسیالیسم نشانده است. و سوسیالیسم در انواع دینی و الحادی اش – چه در آغوش استالین یا اذهان بیمار موسولینی و هیتلر رشد کرده باشد و چه در زیر عبای خمینی – چنانچه افسار گسیخته گردد ناگزیر به فاشیسم و تمامت خواهی می انجامد. انباشت قدرت در دست یک فرد یا گروه و دولت ، آنهم با مدعای ِ فریبنده ایی چون تامین عدالت برای جامعه ، و سپس تدوین قوانین و برنامه های درازمدت به بهانه ی تحصیل رشد و تعالی ِ جانور ِ موهومی به نام “جامعه” یا “امت” یا “رایش” ، فجایعی به بار می آورد که نازیسم و فاشیسم در آلمان و ایتالیای قرن بیستم و البته جمهوری مقدس اسلامی در ایران نمونه های برجسته و مستندش هستند.

جامعه گرچه از افراد انسانی تشکیل شده است اما منافع و خواسته هایش الزاماً هیچ نسبت مستقیمی با آزادی ها و منافع فرد انسانی ندارد و حتی می تواند به مدد قوانین و برنامه ریزی های دولتی تبدیل به هیولای درنده ایی شود که حقوق فرد را ببلعد و تمام آزادی هایش را یکسره تباه کند. حقوق و آزادی های فردی تنها در صورتی از خطر تعرض ِ دولت و جامعه در امان می ماند که هیچ فرد و گروه جن زده و متوهمی (چه پیامبر چه روشنفکر چه رهبر) مجاز به پیچیدن نسخه های ابدی برای دیگران نباشد و مبنای زندگی اجتماعی نه بر عدالت پوپولیسیتی یا رستگاری امت یا موهوماتی از قبیل معنویات اخلاقی و آسمانی ، بلکه بر حق مالکیت شخصی و رقابت آزاد و آزادی صریح ِ فرد انسانی در انتخاب شغل و محل و شیوه ی زندگی و اعتقادات و طرز پوشش و… بنا شده باشد.

خلاصه اینکه مراقب باشیم تا اینقدر از معنویات و اخلاق آسمانی و عدالت الهی دم نزنیم که اینها رهزنان آزادی و فردیت ِ انسانی اند و ابزار تحمیق و سرکوب.

با آرزوی آزادی و بهروزی برای تاجزاده و همه زندانیان مظلوم و بی پناهی که اسیر عدالت و معنویات آسمانی اسلام شده اند

______________________________________________________
* احشام الهی – ترکیبی زیبا و گویا از دکتر آرامش دوستدار

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 54 مشترک دیگر بپیوندید