
پیامبران از جمله پیامبر اسلام تجربه ای توحیدی از هستی داشتند و قولوا لا اله الا الله تفلحوا نیز حکایت از همین تجربه دارد… پیامبر نگاهی جدید به هستی داشت و همه جای جهان را پر از خدا می دید: فاینما تولوا فثم وجه الله. او می خواست انسانهای دیگر را نیز در این تجربه شریک کند … این تجربه منحصر به پیامبر نبود و بعد از پیامبر هم برخی آن را در ذیل نبوت پیامبر تجربه کردند … برای اینکه این تجربه در جان مسلمانان و پیروان پیامبر جان بگیرد و در دل آدمیان رسوخ پیدا کند و سبب شود که آنان زندگی خود را بر اساس این پیام تنظیم کنند، قواعدی اخلاقی و فقهی از جانب پیامبر وضع گردید … این فکر خامی است که برخی فکر می کنند می توان دین را از بین برد. این شجره طیبه را که ریشه دوانده است حتی نمی توان خیال برانداختن آن را کرد … ما معتقدیم پیامبران امر شریف و لطیفی را آورده اند و جهان جدید به خاطر دور ماندن از آن پیام با معضلاتی روبرو شده که جز با روی آوردن به آن پیام مشکلاتش حل نخواهد شد …
چه تفاتی دارد که این جملات را پیشنماز مسجدی در یاسوج گفته باشد یا مصباح یزدی در قم یا یورگن هابرماس در برلین؟ گویندهی این حرفها چه پسر حداد عادل باشد چه نوهی کوکب خانم یا پدر سروش دباغ یا شوهر خالهی بنده، مطلقاً نمیبایست تاثیری در فهم ما از معنا و مقصود ِ این جملات داشته باشد. ما حتی میتوانیم به سادگی از ذکر مأخذ این سخنان ِ تکراری چشمپوشی کنیم بدون آنکه کوچکترین حقی از گوینده یا گویندگان ِ احتمالی آنها ظایع شود زیرا مشابه این حرفها را روی پلاکاردها در تظاهرات، روی دیوارها، کف خیابان، از رادیو و تلویزیون، در کتابهای تعلیمات دینی مدارس، در خطبه های نماز جمعه، در عرایض ِ خامنهای، در عشوههای رحیم مشایی، در قرائت انشای احمدی نژاد در سازمان ملل … بارها و بارها دیده و خوانده و شنیدهایم. این حرفها واجد ِ هر حقی هم که باشند یقیناً از حق کپی رایت معافند.
بنابراین ما بدون کمترین عذاب وجدان و با خیالی آسوده از ذکر منبع این حرفها خودداری میکنیم (چون حقیقتاً جا به اندازهی کافی برای درج همهی منابع نداریم) و فقط به طرح ِ چند سوال تکراری از گویندگان این حرفهای تکراری بسنده میکنیم.
۱ – این پیامبران از جمله پیامبر اسلام، با چه شیوهایی تجربهی خود را به شما منقل کردند که شما متوجه شدید به چه نحوی هستی را تجربه میکردند؟ آیا این تجربه از طریق کلماتی که بعضاً قرنها بعد از زندگی فرضی ِ و احتمالی ایشان توسط دیگران گفته و شنیده شدند به شما منتقل گردید؟ آیا علیرغم سیر تطور زبان و تحول ِ فهم انسان، آن تجربه در آن کلام منجمد و ساکن مانده است که شما همچنان قادر به درکش هستید و میخواهید ما را از چند و چونش آگاه سازید؟
۲ – چه کسی تعیین میکند که نگاه پیامبر اسلام به هستی «جدید» بوده است؟ شما؟ و این نگاه نسبت به چه شیوهی نگرشی «جدید» محسوب میشده است – نسبت به نگاه ِ ابوجهل و ابن عباس یا نسبت به طراحان ِ شاتل؟ آیا قابل تصور است که مثلاً آقای بیل گیتز هم نگاه پیامبر اسلام به هستی را جدید بداند؟
۳ – شما چگونه از قواعد اخلاقی و فقهی پیامبر اسلام آگاه شدید و اطمینان حاصل کردید که شخص خودش این قواعد را وضع کرده است؟ آیا رواج صنعت چاپ و نشر در شعب ابی طالب یا ثبت اسناد به شکل آکادمیک در مدینه در طی سالهای اول تا بیست و سوم هجری شما را از صحت و سقم این قواعد مطمئن ساخت؟
۴ – منظورتان از شجرهی طیبه چیست؟ اگر از این ترکیب ِ معروف و تکراری مرادتان دستگاه اندیشه سوز و بیخویشتنساز ِ اسلام است که بنده هم با شما صد درصد موافقم که برانداختنش ناممکن است (دلایل موافقتم را نیز در همین جمله گفتم.) اما اگر منظورتان دین در معنای عام آن است، اجالتاً دویست سیصد سالی میشود که شجره طیبه را در همان باغچه که روییده بود چال کردهاند.
در خاتمه لازم به یادآوریست که گرچه بنده از نگاه شما وجود خارجی و موضوعیت عینی ندارم (لااقل نه به اندازهی یک موجود فرضی در گذشتهایی دور و ناپیدا آنهم در بیابان ِ بینام و نشانی که لابد علم و آگاهی از زیر بوته ها و شنزارهایش بیجهت فواره میزده) اما نمیدانم چرا در عین نابودگی، به یک طرز ِ غریبی حس میکنم و میفهمم که «جهان جدید» تاریخاً و تحقیقاً به علت دور ماندن از همان «امر شریف و لطیف» که شما اشاره کردید به لفظ ِ «جدید» متصف شد. لذا هر چه سعی میکنم باز هم معنای ِ این آیهی شریفهایی را که در پایان سخنانتان نازل کردید از اساس نمیفهمم.
سلام سیروس جان مخالفت شما دوست عزیز بادین ستودنیه اما سوالی برای این حقیر پیش اومده واون اینکه اصولن شما چه سیستمی ویا چه نوع شیوه ای برای رسیدن یک جامعه به یک ایده ال نسبی مد نظرتون هست ونکته دیگه اون کسایی که شما روشنفکردینی مینامی درواقع وبطورواضح سعی دارند اشکالات وارده به دین رو به شکلی جواب بدن // البته شخصن معتقد به دین اسلام هستم واگر شما دوست عزیز تونستی پاسخی قانع کننده ونه گمراه کننده به سوال من بدی ممنون میشم …
دوست عزیز، یقین بدان که من آن روزی که شروع کنم به ارائهی سیستم برای رسیدن به یک ایدهال (چه نسبی یا مطلق) خودم را دوباره در دینداری و تصلب از نو زایاندهام. مسئله ارائهی سیستم نیست. حرف بر سر این است که فقط جسارت داشته باشیم که خودمان را ببینم، فرهنگمان را عریان و برهنه تماشا کنیم، و با حوصله به نازایی ِ فکری و فرهنگی خودمان بیاندیشیم و از زشتی و کاستیهای این فرهنگ مرده نترسیم،
انسان و جامعهی انسانی نیازی ندارد که فرد یا گروهی بخواهد بگوید من یک «تجربهی روحانی یا توحیدی» از جهان دارم و میخواهم با وضع قوانین اخلاقی و اجتماعی (یعنی وضع یک سیستم) شما را به سمت آن «تجربه» (بخوانید «حس») هدایت کنم، انسان یک ارگانیسم زنده است که مانند همهی موجودات در این سیاره مدام در حال دگرگونی و تغییر است و خودش در مسیر این تغییر راههای بهتر زیستن را به واسطهی هوشش پیدا میکند و مسخره است که کسی بخواهد برای شیوهی زیست انسان قالب «ایدهال» و از پیش تعیین شده بسازد (آنهم قالبی که هزاران سال پیش و با عقل آدمهایی که به اندازه یک بچه دبستانی امروز دانش و آگاهی نداشتهاند ریخته شده باشد).
حرفهایی که در این نوشته از قول یک «آخوندایرانی» نقل کردم حقیقتاً یک فاجعه و توهین به شعور بشریست . اینکه زیر عبای بیمسمایی به نام «روشنفکری دینی» و با کلماتی فیلسوفمآبانه و عاری از ابتداییترین اصول فکر و منطق انسانی ادعا کنیم که یک فردی (که معلوم نیست در کدام نقطهی تاریک و پر از جهل و بی اطلاعی از قوانین طبیعت میزیسته) «تجربهی جدیدی» از جهان داشته و حالا ما در آستانهی هزارهی سوم میخواهیم به مردم بگوییم که مطابق با «تجربه»ی او ، و در چارچوب قوانینی که او وضع کرده زندگی کنند، چیزی کم از جنون ندارد.
گفتم که انسان یک ارگانیسم زنده است و مدام در حال تحول. اما اگر جایی در جوامع انسانی با موردی برخوردیم که مردمش هیچ وقت تغییر نمیکنند باید شک کنیم که حتماً دچار مرگ فرهنگی شدهاند و حتماً یک جای کار ایراد اساسی دارد که این فرهنگ قدرت زایش و دگرگونی ندارد. در مورد خودمان باید بگویم که وضع از این هم خرابتر است زیرا ما اصولاً به نازایی خود میبالیم و به دیوانهگیهایمان افتخار میکنیم. تصور نکن که بیان این حرفها موجب شادمانی من میشود. شادمانی یا اندوه من هیچ تاثیری در واقعیت اسفبار این فرهنگ نازا و مرده ندارد.
خیلی خوب بود.
مرسی علی جان، من الان وبلاگت رو دیدم و بسی پسندیدم و پیوند دادم
با کمال احترام برای همه عزیزانی که اینجا مطلب نوشتند.
به نظر من اگر کمی منصفانه خودمون روبا شخصی مثل سروش مقایسه کنیم به این راحتی به خود جرات مسخره کردن ایشان رو نمیدیم. منظورم این نیست که انتقاد نکنیم ولی اول کامل مطالعه کنیم و گوش بدیم به حرفش بعدانتقاد کنیم.
اگر یکی از شما آقایان که با تمسخر از ایشان یاد کردید به اندازه ایشان با حافظ وسعدی و مولوی آشنایی دارید من از شما معذرت میخوام شما میتونید ایشان رو مسخره کنید.
اگر یکی از شما به اندازه ایشان به زبان فارسی وعربی وانگلیسی و … تسلط دارید من از شما معذرت میخوام شما میتونید ایشان رو مسخره کنید.
اگر یکی از شما به اندازه ایشان مدارک دانشگاهی متعدد تحصیلی دارید من از شما معذرت میخوام شما میتونید ایشان رو مسخره کنید.
اکثر آقایان که این حرفهای امثال سروش را مسخره میکنند وقتی حرف ازافتخارات ایران میشود دم از مولوی و سعدی و حافظ و …. میزنند فارغ از اینکه حرفهای امثال سروش حرف مولویست ……
من فکر میکنم که دینداری و روشنفکری متضاد هم اند و اگر کسی معتقد است که روشنفکری دیندار است دچار همان توهمی است که پیغمبرش بوده است. روشنفکری نیاز به بازنگری و اصلاح مداوم اصول، قوانین، اعتقادات و غیره دارد که این اساسا با آموزههای منجمد و لایتغیر دینی در تضّاد است.
به نظر من، دین افیون تودهها نیست بلکه قفسی برای اندیشه انسانهاست و دو ریشه محکم آن ترس و نیاز آدمها است. اگر بتوان جایگزینی برای این دو پیدا کرد ریشه دین سست میشود. قدم اول ایجاد تردید و شک است که از خود خدا شروع میشود.
شما بى دينا ميخواين زنهاتون رو باهم عوض كنين بخاطر همين از اين چيزا مينويسين، اى بى دين، اى بدون آخرت، اى كه فكر روز محشر نيستى، اصلا به اين فكر كردى كه در اون دنيا بدون حورى، پرى، غلامين چه جورى روزگار سر كنى؟ من كه تصور اينكه يك شب سر بدون زن زمين بذارم هم نميتونم بكنم، حالا خود دانى، من و معاف كنين.
سیروس جان عالی بود. مرتب تر بنویس برادر. این زمین بایر و ترک برداشته از خشکسالی فکری را می بایست شخم زد، و الا هزار دانه دانش هم که بپاشی، آخرش می شود سروش دباغ
زنده باشی
در ضمن: به این پایین افزونه گوگل پلاس را هم بیافزا. آنج محشری ست بر پا.
دانیال جان ، باور کن اگر بذر هیبرید ذرت هم در این زمین بکاری جز خرزهره هیچ چیزی ازش درنمیآد . لامصب ، خاکش یه جوریه.
من چند روز پیش داشتم اون متن تو رو در معرفی کتاب ِ فوقالعادهی فرانس دووال میخوندم ؛ از یه روز قبلش هم داشتم خودم رو عمداً با خوندن یکی از روضههای جناب دباغ شکنجه میکردم (اخلاق خدایان!). کم مونده بود سرم رو بکوبم به دیوار ؛ باور کن شب خوابم نمیبرد از بس که حرص خورده بودم.
ارادت