
اگر یک روستایی ِ ساده دل حروف الفبای فارسی را یاد بگیرد و بعد سوار مینی بوس روستایشان بشود و خودش را سراسیمه به تهران برساند و یکراست وارد ساختمان انجمن حکمت و فلسفه بشود و بیمقدمه با صدای بلند بگوید: «روستای ما از گردنهی صالح آباد به این طرف ، با همهی زمینا و دارودرختش، و میش و بزاش، و اون دو تا ورزای مش حیدر، همهشون توی ِ اون کلاه ِ آی با کلاه ِ صالح آباد غرق شدن» ، حدس میزنید واکنش فلاسفه و حکیمان تهرانی در برابر آن فرد روستایی و ادعای عجیبش چه خواهد بود؟
من احتمال میدهم که فیلسوفان و حکیمان ما به او بخندند، ناقصالعقل و دیوانه خطابش کنند، به شوخ طبعی و نرمی از ساختمان انجمن حکمت و فلسفه در تهران بیرونش کنند، و اگر نرفت، پلیس خبر کنند.
اما چرا حرفهای آن روستایی میبایست چنین واکنشهایی را در فیلسوفان ما ایجاد کند؟ آیا به این دلیل که او حرف غیرمعقول و ناممکنی زده است؟ اگر چنین باشد، باید نتیجه گرفت که فیلسوفان و حکیمان ما علیالاصول به حرف غیرمعقول و ناممکن میخندند و گویندهاش را ناقصالعقل میپندارند. متاسفانه این نتیجهگیری نمیتواند واجد حقیقت باشد زیرا شواهد فراوانی هست که نشان میدهد اکثر فیلسوفان ما یا مدارک تحصیلیشان را در امر محال گرفتهاند، یا وجهه و اعتبارشان را از محالاندیشان ِ پیش از خود کسب کردهاند، و یا همهی عمرشان را صرف ِ توضیح و تصدیق ِ امور ناممکن و غیرمعقول کردهاند.
فیلسوفان ما به حرفهای آن روستایی میخندند نه از آنرو که وی احیاناً سخن یاوه یا محال گفته است بلکه چون یاوه را فیلسوفمآبانه نگفته و امر محال را به زیور شعر و غزل نیاراسته است تا بشود در موردش حرف حکیمانه زد و بر آن شرحی عمیق نوشت و اندک اندک به جمع بزرگان پیوست و دکترای فلسفه هم گرفت. اگر آن روستایی ساده دل سرسوزن ذوق میداشت و طبع ِ لطیف و زیباپسند ِ فیلسوفان ما را میشناخت، هرگز یاوه را به نثر نمیگفت و امر محال را به گردنهی صالح آباد محدود نمیکرد. سنت ِ فکری و فرهنگی ما ایجاب میکند که ناممکنات را در وسعتی بیکرانه مطرح کنیم و اراجیف را در گلشنی از راز و عشوههای لفظی در مقابل چشمان حیرتزدهی خلایق قرار دهیم تا زهر ِ جنونش گرفته شود و بشود از آن لذت برد و دربارهاش صدها شرح سوزناک نوشت و فیلسوف و مجتهد هم شد. مثلاً به این روش:
ز احمد تا احد یک میم فرق است …………. جهانی اندراین یک میم غرق است
یا حتی میشود امر محال را با چنان شدتی بر فرق یک فرهنگ کوبید که تا ابد از خردورزی بیزار شود، و شنوندهی مستعد را آنچنان گیج و حیران کرد، که به جای خندیدن، اشگ در چشمانش حلقه بزند و گویندهی این حرف را مولای فیلسوفان و اندیشمندان تاریخش بداند:
ما نبودیم و تقاضامان نبود…………….. لطف تو ناگفتهی ما میشُنود
من هم مثل شما زاده و پروردهی همین فرهنگم. پس گمان مبرید که اگر هفتاد صفحه از این ابیات را در این جا فهرست نمیکنم به این دلیل است که در جزایر هاوایی بزرگ شدهام و شمس و عطار و حافظ و غیره نخواندهام. من حتی نمیتوانم بگویم که از این دست محالاندیشیها در فرهنگ و ادبیات ما فراوان است چونکه ما اصولاً جز این فرهنگی نداریم.
اما در عین حال مسخره است که بخواهیم مولوی و مجتهد شبستری و حافظ و غیره را به محاکمه بکشیم و آنها را مسئول محالاندیشی خود بدانیم. این جماعت نهایتاً آشپزهای بیمانندی بودهاند که برای طبع و سلیقهی ما غذاهای چرب و شیرین پختهاند. آنها نیز مثل ما در متن ِ همین فرهنگ ِ خیالانگیز و اندیشهستیز زیسته و بالیدهاند. اشتهای سیریناپذیر ما به خیالپرستی و عشقبازیهای شورانگیزمان با امر محال، آشپزهای ما را در طبخ هر چه شیرینتر این طعام مسموم دلیر کرده است.
لذتی که ما از ناممکنات میبریم وصفناپذیر است. ریشهی این لذت در نفرتیست که ما از خودمان داریم. ما از عقل و جهان و انسان بیزاریم. از خودمان به واسطهی انسان بودنمان شرمساریم و در نفرت دائم. به همین دلیل اشکمان سرازیر میگردد وقتی ابَرفیلسوفی در گوشمان نجوا میکند که مرغ باغ ملکوت هستیم و خیالمان راحت میشود که این لکهی ننگ که اسمش انسان و جهان است صرفاً یک جور قفس موقتیست که دو سه روزی بیشتر نمیپاید و ما دوباره برمیگردیم به همان ناکجاآباد و محلهی محال که در ابتدا بودیم.
نوشته هاتون مثل همیشه خوندنی هست..حال بگویید ریشه ی این بیزاری از خویشتن، کجا یا کجاهای تاریخمان هست؟؟
ساحل جان، به نظرم بهتر و سادهتر باشد که ما برای یافتن ، و مهمتر از آن، برای «دیدن، سنجیدن، و فهمیدن» این بیزاری، به جای جستجو در سوراخ سنبههای تاریخ ، نگاهی به زبان فارسی بیاندازیم و در مورد تجارب حسی و عاطفی خودمان (که از درون این زبان میجوشد و همراه آن به بیان درمیآید) قدری با حوصله بیاندیشیم. من در این نوشته سعی کردم برای اجتناب از اطناب کلام صرفاً به یکی از دیرپاترین و نیرومندترین و تاثیرگذارترین نمونههای زبانی («مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک …») اشاره کنم که لااقل هشتصد سال است که تاریخ و تجربهی فرهنگی، فکری، و عاطفی ما را با صلابت و افسونگری بیمانندش احاطه کرده است.
درست است که چنین نگرشی به انسان و جهان مختص زبان و فرهنگ فارسی نیست و اصولاً خود مولوی (و حتی پیغمبر محبوبش) خیلی از این حرفها را به میزان زیادی (دانسته یا ندانسته) تحت تاثیر دیگران میزدند — به هر حال تخم لق «عالم مُثُل» را هزار سال قبل از ایشان یکی در یونان شکسته بود (آنهم با جزئیات دقیق و مطّول ِ فلسفی). اما حرف من بر سر احاطهی گریزناپذیر یک سخن و بازتولید بیپایان ِآن در حوزهی فرهنگ و تاریخ یک قوم است. برای دیدن و فهمیدن این احاطه هیچ نیازی نیست که ما فیلسوف باشیم (و یا طبق عادت معهود فضلای فخیمهی وطنی فوراً احساس پسرخالگی باهگل و هایدگر و دیگران بهمان دست بدهد – که اصلاً معلوم نیست آثارشان را به چه زبانی خواندهایم و چه درکی از حرفشان داریم ولی بدون آنها نیز تقریباً لال هستیم و هیج حرفی برای گفتن نداریم).
پیشنهاد من این است که برای فهم احاطهی مزبور، خیلی ساده و خودمانی، در یک بعدازظهر تابستانی ضمن صرف چای همین شعر بلند و معروف مولوی را با صدای بلند برای پدر مادرها و پدربزرگها و مادربزرگهای بیسواد و کمسوادمان بخوانیم و در واکنشهای حسی و عاطفی آنان دقیق شویم. همین شیوه را در جمعهای باسوادتر (از روزنامه نگار و شاعر و دانشجو و مهندس گرفته تا استاد دانشگاه و پروفسور) نیز بکار بریم و مشاهداتمان را ثبت کنیم. من که اصلاً میگویم بیا تابستان و زمستان و چای و جمع دوستان را فراموش کن ، خودت یک گوشهی خلوتی بنشین و این شعر را برای خودت زمزمه کن. تو را نمیدانم ، من که حالم دگرگون میشود و اشگ از گونههایم روان!
سیروس عزیز ! از اینکه بر من منت گذاشته و پاسخی مبسوط وجامع به پیشنهادم دادی بینهایت سپاسگزارم. کاملا درست حدس زدید منظور من به هیچ عنوان آن کمال گرائی که شما برایم بدرستی توضیح دادید نبود. شاید بجای کمالگرائی از واژه مطلق گرا یا آرمانگرا و یا ایده آلیست ـ راستش بعد از خواندن مطلبتان جرات انتخاب واژه ها را از دست داده ام ـ باید استفاده میکردم. همانطور که شما بدرستی منظور مرا یافتید اگر خواننده شما بی حب و بغض باشد و پی فضل فروشی نباشد ،بدرستی منظور شما را میفهمد. پس خواهشمندم که بیش از حد در انتخاب واژه ها وسواس نباشید چون در آنصورت یک مقاله هم نمیتوان نوشت. متاسفانه این ملا نقطه ای بودن ما ایرانیها هم خودش قوز بالا قوز شده. البته به هیچ وجه منظورم شما نیست من دقت و نکته بینی شما را درک کرده وارج مینهم. گذشته از زیبائی زبان فارسی ، این غنای ادبی و این شاخ و برگ شعری و آن تمثیل و استعارات بالاخره کار دستمان داده و سوتفاهم ایجاد میکند . محتمل اینکه روشنفکرما نتوانسته تا به امروز با قشر معمولی و عوام پیوند ذهنی ایجاد کند همین است که به زبان آدمیزاد صحبت نمی کند و در اسارت قید وبند ادبی گرفتار آمده. سپاس بی پایان از توجهتان.
سیروس جان! پیشنهاد میکنم در مورد کمال گرائی ما ایرانیها که بی ارتباط با مقاله بالا نیست مطلبی بنویسی. این کمالگرائی (Perfektionism) بودنمان باعث شده که از یک رفاه و زندگی عادی هم محروم باشیم. اصولا در فرهنگ اروپائی و غربی کمالگرائی یک نقیصه است حال آنکه در فرهنگ مااین موضوع همیشه تکریم گردیده. شاید یکی از دلایلی که ما اینهمه نوستالژیک هستیم همین کمالگرائی مان باشد. ما زندگی را با داشته های اندکمان نمی سازیم.بلکه با نداشته های بیشمارمان یک مدینه فاضله ترسیم میکنیم. بیهوده نیست که فلسفه امام زمان در شیعه سرنوشت ساز میشود. عشقمان عشق افلاطونیست، مدیریتمان مدیریت جهانیست در حالیکه در اداره خانه و جامعه مان ناتوانیم.با احترام
رضای عزیز، باید قدری در مورد این موضوع که طرح کردی فکر کنم تا بتوانم لااقل تا حدودی روشنتر ببینم و بفهممش. خودت بهتر میدانی که متاسفانه ما در مواجهه با هر آنچه بخواهد بیمایهگی های تاریخی و فرهنگیمان را به چالش بکشد به هزار هنر آراستهایم و به دهها هزار ابزار ِ نوظهور مجهزیم (از هرمنوتیکس بگیر تا اصل عدم قطعیت هایزنبرگ !).
ما حتی برای پرهیز از روبرو شدن با خودمان هیچ ابایی نداریم که از یک طرف اندیشمندان غرب را یا یکسره عقب مانده و گمراه بنامیم و یا بگوییم اگر علمی هم دارند از گنجینهی پهلوانان فکری ما کپی کردهاند و از طرف دیگر به نظر فلان شاعر یا نویسندهای غربی دخیل ببندیم و حرفهایی که یکی دو نفر از آنها ممکن است در تایید فلان شاعرمان زده باشند برایمان وحی منزل و تایید ابدی محسوب گردد.
در چنین آشفتهبازاری نه تنها مفاهیم بلکه تک تک واژههای کلیدی را باید به دقت برگزید و واکاوید و وجه معناییشان را روشن کرد تا مبادا زیر آوار ِ گمراه کنندهایی از هذیانهای فیلسوفمآبانه مدفون گردند و سمجتر از سابق به میمنت و شادی در تاریکخانهی فرهنگیمان به حیات نیاندیشده و پنهان خود ادامه دهند. باید مراقب بود و ربط بین نامها و نامیدهها را در فرهنگهای مختلف دید، به روشنی سنجید، و آنها را خلط نکرد. مثلاً واژهی «کمال» در فرهنگ ما ناظر بر مفهومیست که ممکن است با مدلول ِ واژهی perfection در فرهنگ غرب تفاوتهای اساسی داشته باشد و چنانچه این تفاوتها به روشنی اندیشیده نشده باشند راه برای ادعاهای عجیب و غریب و خلط مباحث گشوده خواهد شد.
به طور مثال، من جیمز جویس و ولادیمیر ناباکوف را در آثارشان (چنانکه صادق هدایت خودمان را در بوف کور) به لحاظ ِ کاربرد کلمات (و حتی حروف ربط و اضافه) کمالگرا میدانم. یا مثلاً در موزیک پیشرو ِ راک ، راجرز واترز را در وسواسی که برای انتخاب تک تک نتها و کوبهها و اصوات دارد «کمالگرا» میدانم. بر همین قیاس ، آرامش دوستدار را نیز در نحوهی طرح مباحث فکری و فلسفی (به لحاظ دقتی که در استفاده از کلمات و حتی عناوین نوشتههایش دارد) بینهایت کمالگرا میدانم. حال آنکه این جور کمالگرایی قطعاً نمیتواند هیچ ارتباطی با آن نوع کمالگرایی که تو اشاره کردی داشته باشد و تو بدون شک منظور دیگری از این مفهوم و واژه را در نظر داری.
خودت در ذیل همین نوشته شاهد بودی که برخی از دوستان حتی محالاندیشی فلسفی و عشقورزی به امور غیرعقلی را با مثلاً آرزوی انسان برای ساختن وسیلهایی برای پرواز همطراز و یکسان قلمداد کردند. ما در این گونه همسانپنداریها بیشتر به دنبال تسلای خودمان و توجیه فرهنگمان هستیم تا پیبردن به حقیقت ِ بغرنجهای مبتلابه تاریخ و جامعهمان.
کمالگرایی در غرب (در حوزهی علم و فناوری) بیشتر ناظر به آن امور واقعیست که دانستهها و تکنولوژی امروز برای برآورده ساختنش هنوز به مرحلهی آمادگی و ورزیدگی لازم نرسیده است و فرد کمالگرا (مثلاً استیو جابز یا استفان هاوکینگ) با بهرهمندی از فهم روشنی که از ممکنات دارد ، و با توسل به تحقیق عینی و علمی ِ سازمانیافته و مداوم ، در پی تحقق آن امور است. در حوزهی فکری و علوم انسانی نیز میتوان اندیشمندانی چون دکارت یا اسپنسر یا جان استوارت میل یا نیچه و دیگران را به تعبیری «کمالگرا» دانست ، زیرا این افراد با توسل محض به عقل و اندیشهی انسانی در خودشان نگریستهاند و روند تاریخ و فرهنگشان را به روشنی اندیشیدهاند ، از حمله به بغرنجها و تاریکیهای فرهنگیشان هیچ هراسی نداشتهاند و راهگشای زندگی بهتر (در عینیت مادی و معنوی) برای مردم خودشان و جامعهی بشری بودهاند. اما یقیناً هیچ رابطهای بین این کمالگرایان با کمالگرایان وطنی ما نیست در حالیکه هر دو کمالگرا هستند!
جمال عزیز ! بنا به توصیه جنابعالی یکبار دیگر متن را از منظر خرد گذراندم. هم با خردم همخوانی داشت وهم با احساسم. ایکاش شما که به نقادی بیشتری آشنا بودی نوشته را به نقد میکشیدی. با احترام
کوروش جان! نمیدانم این چه دردیست که ما در همه موارد بایستی اظهار نظر کنیم. وبقول خودتان یکی ازمشکلات ما زیاد حرف زدن وکم عمل کردن است. و بد تر آنکه زیاد بگوئیم و بنویسیم ونتوانیم منظور خود را به روشنی بیان کنیم. من فکر میکنم هنر ما (روشنفکرها) پیچیده کردن بدیهیات است. حال آنکه ساده کردن معظلات و گشودن گره ذهنی جامعه، ساده اندیشی و سطحی نگری نیست. بلکه هنریست که از عهده همگان خارج است و در حال حاضر سیروس عزیز از آن بهره مند است.
سطور قابل اعتنایی بود نه از آن جهت که بدعتی نو در امر فرهنگ شناسی یا مباحث دین شناسی داشت بلکه با نگاهی به سطور تاریخ سعی در ارائه ی مفهوم جدیدی از کاستی های فرهنگ امروز ایرانیان داشت.
با نگاهی به متن و کامنت ها نکاتی به ذهنم آمد که احساس کردم به چالش کشیدن آن ها در این بین خالی از لطف نباشد.
1 – نگاهی خود برتر بینانه به تاریخ و پیشینیانمان نه کار پسندیده است و نه محکمه پسند و اصولا» هر دیدگاهی که فاقد نقد عالمانه باشد شامه ی خرد را خواهد آزرد.
2- اگر قرار است، جایگاه عارف، عابد، شاعر، روشنفکر و دین پژوه را در یک رده بپنداریم و ماورای زمان، با تعقل امروز به آثار آن ها نظر افکنیم راه درستی را نپیموده ایم.
3- با نیم نگاهی به آثار و اشعار مولانا و سبک زندگی او می توان دریافت که حتی داستانِ کوچک فیل و تاریک خانه چه نکاتی را برای ما می نمایاند. اندیشه ی پلورالیسم و چند وجهی بودن معارف را(اپیستومولوژیک) ( نه الزاما» در زمینه ی دین ) برای ما یادآور می شود که حتی فیلسوفی چون ملاصدرا را صدها سال بعد می بینیم که برای زن چه حرمتی قائل می شود. این تفارق، تفاوت شگرفی است.
4- و نکته ی آخر هم اینکه اصولا» شایسته نیست با سلاح فلسفه بطن هنر را بشکافیم یا صرفا» با دیدگاهی هنری بنیه ی فکری کاملا» عقلانی و فلسفی پی ریزی کنیم. اگر زیبایی و لطفی در شعر هست، اگر آهنگ و نظمی در ابیات هست الزاما» در عمل و دنیای فیزیکی قابل لمس نباید باشد. چه بسا که مرز بین هنر و دانش در این بین مرز چندان مشخصی هم نیست. چشم پراگماتیسمی داوری های واضحی در باب 26 هزار بیتِ هم وزن و ثقیل نخواهد داشت.
جناب فروغی، با سپاس از کامنت شما. در مورد مطالبی که نوشتی چند نکته در نظرم آمد:
1. نگاه از بالا و برتر نبود ؛ نگاه از درون بود به خودم و به سازندگان فرهنگم
2. عارف و عابد و شاعر و روشنفکر و دین پژوه ما در یک نقطهی کانونی اشتراک ماهوی دارند که آرامش دوستدار آن را «دینخویی» مینامد و ماهیت ذاتیاش را به تفصیل از سی سال پیش تا کنون توضیح کرده است.
3. با این تحلیل شما احتمالاً چند هزار سالی باید صبر کنیم تا ارزش این دو پهلوان اندیشهی بشری که نام بردید بر ما و بشریت معلوم گردد. شاید هم حق با شما باشد ولی سوال سادهای که مطرح میشود این است: مولوی و ملاصدا (که زبان و حس و ذهن ِ عام و خاص را در این سرزمین صدها سال است در تیول خود دارند) چرا آن گوهر درخشانشان هیچ فروغی و شرری در این تاریکخانه که ایران باشد ایجاد نکرده است؟ نمیشود گفت که «شرایط» اجازه نداده است که گوهر این پهلوانان فرهنگی به درخشش درآید زیرا که ما اصولاً جز مولوی و ملاصدرا «شرایطی» نداریم.
4. این که گفتی «شایسته نیست …با دیدگاهی هنری بنیهی فکری کاملاً عقلانی و فلسفی پیریزی کنیم» منظورت به که بود؟ به من ؟! فکر کردم روی سخنات با حافظ و مولوی است
باز هم سپاس از اینکه به مطالب این صفحه نگاهی انداختی
طیب الله انفاسکم آورین آورین! شما با این طبع دلکش و محفل نورانی شعر هم می گید؟
آقا بسیار از این باریک بینی و «بصیرت» لذت بردیم. به نکته ی جالبی اشاره کردید.
محمد خان، ما با کنایههای شما هم حال میکنیم برادر
بد نبود…ولی کلا لذت بردن از امر محال چیزخیلی بدی هم نیست …واینکه واقعا همینطور که گفتی دین باب معرفت رو به معنای حقیقی کلمه بسته…در مجموع نوشته خوبی بود
ممنون سام عزیز
دوست عزیز
وبلاگ زیبایی دارید در صورت علاقه با هم تبادل لینک کنیم
اگر مایل بودید مرا مطلع کنید
پاینده ایران
http://navayeghalam.wordpress.com
فرق میان آن فیلسوف و این روستایی در فرق میان دو بازی زبانی مختلف است.به همین سادگی دوست عزیز.
کمی از این کتاب های قدم اول فلسفه بخوانید اقلا.
دوست عزیز، حیف است که شما دانستههای خود را از ما دریغ کنی. برایمان از این «دو بازی زبانی مختلف» دو کلام صحبت کن.
سیروس جان مثل همیشه عالی بود، گویا وبلاگ شما را متاسفانه کمی دیر پیدا کردم.
من همیشه نویسنده و گوینده بدی بودم و از این که دیدم آنچه که در ذهنم بود ( نه به این وضوح، البته به دلایلش هم نیاندیشیده بودم) را شما اینقدر زیبا بیان کردید بسیار لذت بردم.
امیدوارم که گرفتاریهای کاری کمی به من اجازه بدهد تا فرصت کنم همه مطالب وبلاگتان را بخوانم.
شادکام باشید.
ترمینوس جان، باعث افتخاره که مطالب این صفحه رو میخونی عزیز. ممنون از اظهار لطفت
ارادت
رضای عزیز ، کاش با نقادی بیشتر آشنا بودید . توصیه میکنم یک بار دیگر نوشته ی نگارنده را از منظر خرد خود بگذرانی نه از دیده و احساساتت …
آقا سیروس
اولین مغلطه شما این که مولوی و حافظ و مجتهد شبستری و یکی کردی ( البته همه ی اونایی و که تو فیلسوف می دونی). دومین مغلطه شما این که نشستی تو قرن بیستم یکم پشت اینترنت, داری الان رو با قرن هفتم هجری مقایسه می کنی (اون چیزایی رو که شما اول راهنمایی خوندی مولانا تو زندگیش بنده خدا نشنیده بود). سوم اینکه برادر من, لحن توم تو عالم محال دار سیر می کنه (که البته شاید منظور خودتم همین بوده!), که البته شما اون رو امر محال می خونی و من زیبایی می بینم. پسرم, شما اصول نوشتاری خودت فاقد منطق کاملا صحیح که البته از نظر من اشکالی نداره در باب صحبت های روزمره یا نوشتن دلتنگی نامه! چون نه تنها ایرانی ها خیلی از مردم دنیا هم در طول روز ای منطق رعایت نمی کنند. اما اگر این متن یک نقده, بزرکترین مشکلش اینه که بین شواهد و نتیجه گیری ربط مشخص و منطقی وجود نداره و نمی تونه هم وجود داشته باشه چون نتیجه که گرفتی ربطی به دلایلی که آوردی نداره. یکی از بزرگترین معظلات فرهنگی ما ساده انگاری و عدم کند وکاو عمیق و سطحی نگری هست, که اتقاقا شما هم ( البته این نظر من) دچار این شدی, من تا حد زیادی حدس می زنم شما حداقل با این به قول شما فیلسوفایی که اسمشون رو بردی اشنا نیستی, منظورم آشنایی عمیق و درک تفکر اونهاست. این که برخی از به قول شما فیلسوف های ایرانی ( برای این می گم که تا اونجایی که من می دونم ما چند تا فیلسوف به معنای واقعی کلمه تو تاریخ مون نداشتیم, چون دین در فلسفه به معنای واقعی رو تخته کرد بقیه از عارف و سالک و شیخ و … بودن) اراجیف مطلق می گفتن که البته هنوزم می گن شکی نیست و من احساس می کنم طعنه شما خیلی به دین بر می گرده ولی این صحیح نیست که اون رو به فرهنگ ایرانی بر گردونی. این از امر محال لذت بردن خصوصیت بسیاری از انسان ها در هر جا و از هر فرهنگی بوده و هست و وقتی با منطق توام شده بزرگترین اختراعات بشری رو به وجود آورده. این قدر به تاریکی لعنت نکنید یک شمع به جاش بر افروزید (یادم رفته مال کیه فک کنم کنفسیوس, نمی دونم). مشکل بسیاری از ایرانی ها حرف زدن زیاد و عمل کردن کمه. مشکل ما ترجیح دادن منافع زود گذر و شخصی بر منافع بلند مدت و همگانی، لذت بردن از امر محال یکی از بزرگترین موهبت های بشریه ، اراجیف گفتن و نشستن به امید اینکه خدا روزی می رسونه افت جان ما ایرانی هاست. هیچ وقت بدون درک کامل و اطلاعات کافی یک فرهنگ رو نباید بیمایه خوند هر چند نواقص زیادی داشته باشه, بلکه اول باید اون رو خوب شناخت و بعد با نقد منصفانه در جهت رفع اون در بلند مدت و برای همه کوشید.
من هدفم بیان نظرم بود و قصد توهین و یا بی ادبی خدایناکرده نبوده
قبانت
کوروش
کوروش جان، اولاً سپاس از اینکه بی توسل به ناسازاگویی نظرت را بیان کردی.
با توجه به اینکه نظراتت رو تا حد زیادی مبهم میدونم صرفاً به قصد رفع ابهام (برای خودم) مواردی رو در قالب پرسش و نکته مطرح میکنم. امیدوار حوصله داشته باشی که ابهامات من رو رفع کنی:
1. گفتی یکی دونستن مولوی و حافظ و مجتهد شبستری «مغلطه» است. اگر به اختصار تفاوت بینش ِ این سه نفر رو (در اون مبنایی که من در نوشته طرح کرده بودم) توضیح بدی ممنون میشم.
2. من الان رو با قرن هفتم مقایسه نکردم بلکه الان ِ ایران اسلامی رو از اساس کپی برابر با اصل قرن هفتم تلقی کردم. شما اگر دلیلی در در این مدعا داری، لطفاً به اختصار بیان کن. فقط تقاضا میکنم بحث اینکه «ما» الان کامپیوتر و هواپیما و موبایل و غیره داریم رو به میان نکش ، چون این امور هیچ ارتباطی به «ما» و فرهنگ «ما» ندارن.
3. تو لحن ِ گفتار من رو سیرکننده در عالم محال قلمداد کردی و ظاهراً برای اثبات این مدعا «اصول نوشتاری» من رو فاقد «منطق کاملاً صحیح» یافتی چونکه بین شواهد و نتیجهگیری ربط مشخص و منطقی ندیدی. منظورت از شواهد و نتیجهگیری دقیقاً چی هست؟ من چه شاهدی آوردم و چه نتیجهایی گرفتم که بین اونها «ربط مشخص و منطقی» نبود؟
4. گفتی کندو کاو «عمیق» نمیکنم و سطحینگرم چرا که (احتمال زیاد دادی) من «آشنایی عمیق» با افرادی که نام بردم ندارم و «تفکر» اونها رو درک نمیکنم. لطفاً در یک سطر بگو مبنای «تفکر» این افراد چی هست.
5. اون فیلسوفانی که از نظر تو در تاریخ ما «به معنای واقعی کلمه» فیلسوف بودن لطفاً فقط نام ببر و بگو (به استثنای ذکریای رازی) کدامیک از این فیلسوفان در مبنای هستی شناسانهی «ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو …» اتحاد نظر نداشتن؟
6. ظاهراً در اینکه دین در ِ فلسفه رو (و در واقع باب ِ فکر کردن رو) به کلی تخته کرده، هم نظریم.
7. احساس کردی که طعنهی من به دین برمیگرده (که دقیقاً درست احساس کردی) اما ارجاع این امر به «فرهنگ» ایران رو صحیح ندونستی. دلیل واضح و مشخصی که برای عدم صحت این ارجاع داری لطفاً به اختصار بگو.
8. «بزرگترین اختراعات بشری» که منجر به تحول عظیم تاریخی و دگرگونی ِ اساسی در نحوهی نگرش و زندگی مادی انسانها شدن چه اختراعاتی بودن؟ توسط چه کسانی و در چه فرهنگی به وجود اومدن؟ و چه ارتباطی با محالپرستی و لذت بردن از ناممکنات ِ منطقی داشتن؟
بازم از تو سپاسگزارم
پاسخ سوالاتتون رو خیلی کوتاه می دم، امیدوارم رفع ابهام صورت بگیره به حول و قوه الهی!
1- حافظ به معنای واقعی کلمه یک روشنفکره (نسبت به زمان خودش)، به این دلیل که در شعرهاش به وضوح تمام کاستی ها و ناهنجاری های زمان خودش در جامعه رو به وضوح نقد می کنه، این رو تا اونجایی که من اطلاعاتم می رسه همه حافظ شناسان برجسته تایید می کنن (نه امسال مطهری ) در ضمن حافظ به هیچ وجه خودش رو فیلسوف نمی دونه و نه عضو هیچ دسته دیگه ای. بخش اعظمی از شعرهاش به نقد دین، صوفی گری، … می پردازه که جان مایه همه اونها تزویره مطمنم نیازی نیست که مثال بیارم همه ما بیت های معروفش رو می دونیم. البته در برخی جا ها هم امکان داره اون (و هر کس دیگه ای) مغلطه و خطا بکنه بازم نیازی نیست مثال بیارم چون همه می دونیم ولی این روند تکاملی انسان هستش. ولی در مجوع شعرهای حافظ همون فهوایی رو داره که در ابتدا این بخش کردم. کار شعر به اوج زیبایی رسوندن سخن هستش و من احساس می کنم این اون چیزیه که شما با لذت بردن از امر محال یکی می دونی. حافظ به وضوح در برخی شعر هاش با خرافات رایج که اتفاقا همون امر محاله و هیچ استدلال منطقی ام پشتش نیست مبارزه می کنه ولی در قالب شعر که اغراق و ایهام های خاص حافظ (چرا ایهام رو واردش نمی شم) بیان می کنه مثلا ای بیت در مورد قیامته (خیلی هم معروفه):
این حدیثم چه خوش آمد که سحر گه می گفت/ بر سر میکده ای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد/ آه اگر از پس امروز بود فردایی
خیلی از حافظ شناسان ، اون رو یک ناقد دین (و البته ابعاد وسیع تر کلیه عقاید خرافی) می دونن، و اگر کسی با شعر حافظ به خوبی آشنا باشه هم این رو درک می کنه به خصوص اگه مثل شما اسیر خرافات مذهبی یا هر چیز دیگه ای نباشه.
مجتهد شبستری به وضوح یک مبلغه دینیه ( حال چه این کار رو بر اساس مصلحت بکنه یا واقعا اعتقاد داشته باشه؛ که من فکر می کنم همون دومیه)؛ به قول دوستان درد دین داره؛ یک همچین آدمی پایه تفکراتش بر اساس اوهامه که دیگه اصلا بحثی توش نمی مونه. خوب شما به من حق بده این دو تا آدم رو گذاشتی کنار هم که هیچ سنخیتی با هم ندارن اگرچه در دایره ایرانی بودن که شما می خوای می گنجن.
اما در مورد مولانا؛ بیشتر اشعار مولانا در حالت مستی ( نه از الکل!) سروده شده، وجد و هیجان. اگرچه مولانا به نظر می یاد که کاملا از دست دین رها نشده. بیشتر اون چیزی که شما لذت امر محال می دونی احساسی که به این اشخاص به دلیل لذت و درک زیبایی دست می ده. این افراد (برخی شاعر های بزرگ ما که شما گذاشتی جز فیلسوفا) تشنه حقیفت هسان و وقتی از قید و بندهای جامه تا حدی در درون خدشون رها می شن دست به خلقت اثر می زنن که در جامعه ما در دسترس ترین چیز کلام بوده (وارد اینم نمی شم). البته نمی شه مولانا رو کاملا آزاد اندیش دونست ولی جای این بحث هم اینجا نیست.
ولی من در کل منظورم فقط همین سه نفر نبود شما این سه نفر رو تو یه کاسه گذاشتی، این افراد رو من ایرانی می دونم و در این کتگوری شما نمی بینم: فردوسی، حافظ، خیام، ابو علی سینا, زکریای رازی ، ابو ریحان بیرونی و بعد از تجدد ملک اشعرای بهار، عارف قزوینی، کسروی، صادق هدایت، علی دشتی و مطمنم مثال های زیاد دیگه ای هست که الان به ذهن من نمی رسه.
شما نقدت ازین جهت بی انصافانه است (یک دلیل) که یک جنبه یا یک بخش یا یک سخن از یک فرهنگ و یک جامعه رو گرفتی و بست می دی
(یکی از دلایلی که من حدس زدم شما خیلی آشنا با فرهنگ ایرانی نیستی همین بود که حافظ رو در کنار شیخ شبستری گذاشتی، فکر می کنم به من می تونی حق بدی)
2- نه اتقاقا ایران اسلامی الان دقیقا از جنبه ای که مربوط به خرافات و دین می شه بدتر از قرن هفتمه. ولی شما اون زمان رو می آری وصل می کنی به الان که اون نتیجه معروفته رو بگیری (منظورم تیتر نوشتته). من منظورم این بود که شما حافظ رو علاقمند به امر محال می دونی در صورتی که اطلاعات حافظ به هیچ وجه با من و شما قابل مقایسه نیست ( که البته حافظ در زمان خودش خیلی واقع بین هم بوده و خیلی از خرافات رو قبول نمی کرده) مثال می زنم اگر مولانا می گه مرغ باغ ملکوتم این به وضوح برخی تفکرات رایج اون زمان برمی گرده که اتفاقا قسمتی از این تفکرات از برخی فلسفه های قدیمی یونانی گرفته شده (وارد این بحث نمی تونم بشم ولی می تونی به ریشه های عرفان ایرانی رجوع کنی) ، اون موقع نه تنها در ایران بلکه در همه دنیا این تفکرات رایج بوده. این که الان در قرن 21 یکی بر می گرده می گه سینه لغت خانوم ها باعث زلزله می شه و شما می خندی به علت گسترش علم و ارتباطاته. در قرن 14 (حال شاید قرنش غلط باشه ولی قبل رنساسن) میلادی در اروپا زنها رو عامل طاعون می دونستن و می کشتن. در مجلسه بریتانیا در یک زمانی نه خیلی دور بحثشون این بود که چند فرشته روی هر انگشت آدم وجود داره. این کاملا مغلطه است که شما بگی چون مولانا در قرن 7 به مرغ باغ ملکوت بودن اعتقاد داشته به خاطر اینه که ایرانهی ها از امر محال لذت می برن!
3-فکر می کنم این رو در بخش دوم تا حدی توضیح دادم. خیلی راحت شاهدت اینکه مولانا گفته مرغ باغ ملکوتم (با چند مثال دیگه) ؛ بعد تفکرات حافظ و مولوی و شیخ شبستری رو در این زمینه یکی گرفتی و نشونه لذت همه ایرانی ها از امر محال (یا حال اکثرشون) دونستی. در واقع اینجا شما یک استقرا خیلی کلی کردی. یعنی از چند تا مثال ساده زا ایرانی (که البته از نظر من مثالاتم درست نیست همش) نتیجه گرفتی همه ایرانی ها اینطورین. البته استقرا از نظر علمی (نه وجه ریاضیش) اصولا روش اثبات برای یک نظریه نیست در علم (این تیکه اگه یادتون نیست تو شیمی 1 دبیرستان برای ما این روش های علمی رو یه ذره توضیح دادن.
4-این رو تو 1 خیلی کامل توضیح دادم.
5-اینم تو قبلیا اشاره کردم، (هر چند خیلی از بزرگای ما عقیده دارن و منم این نظر رو می پسندم که ما فلسفه ای به این صورت نداشتیم) ولی به هر حال می شه از افرادی نام برد (حالا فیلسوف یا غیر فیلسوف) خیام، ابوعلی سینا، فردوسی، حتی خود حافظ و مطمئنم خیلی های دیگه هستن البته از متجدد ها خوب خیل
ی ها رو می شه نام برد که همه می دونیم و قبلا هم اسم بردم. دو نکته یکی اینکه اشارم به کل دیدگه شما از منظری که برای من مطرحه جواب سوال شما رو دادم نه شعر یا جمله خاصی ، دو خیلی ها از ترس جونشون در ملا عام نظراتشون رو نمی دادن و از نوشته ها و یا متون تاریخی به اصطلاح از لابه لاه خطوط نظرشون رو خوندن.
7- جواب این سوال تو خود سوال تا حدی هست. اون اسلامیه این ایرانیه. اصولا فرهنگ اسلامی در حقیقت وجود نداره. اسلام یک دینه و فرهنگ مناطقی رو که دین اکثریت اسلام بوده فرهنگ اسلامی عنوان کردن. مثلا تمام دستاوردهای دوره خلافت عباسی رو فرهنگ و علم اسلامی می گنن در صورتی این به اسلام بر نمی گرده بلکه به اشخاصی بر می گرده که در اون دوره هنر یا علم رو هر چند کم یا زیاد گسترش دادن و خیلی هاشون اعتقادی به اسلام هم نداشتن, همون زکریای رازی خدمون. اصولا دین زایایی ندراه که بخواد فرهنگم تولید کنه ( این نظر من البته). یک نمونه کوچیک رو برات می گم امیدوارم خودت بسط بدی. موسیقی ایرانی بخش مهمی از فرهنگ ما هم به حساب می آید که در اسلام اصولا حرام باید باشه خوب این کجاش اسلامیه. البته من خیلی در مورد فرهنگ و ارتباطش با دین اطلاعات ندارم احتمال داره حرفهای خطایی هم زدهی باشم از لحاظ آکادمیک.
8- من منظورم این نبود که محال پرستی علم به وجود آورده ، بلکه منظورم این بود که علاقه انسان به تخیل و خلاقیت که به نظر من شما با محال پرستی یکی گرفتی؟ چرا اینو می گم به خاطر اینکه اون قوه خلاقیتی که حافظ برای شعرهاش به کار برده همون قوه خلاقیتی که فیلسوفان، ریاضیدانان, فیزیکدانان به کارش بردن. مثلا می گم آرزوی پرواز یک زمانی برای خیلی ها امر محال بود (شاید نه همه)، ولی کم کم به واقعیت تبدیل شده. احتمال می دم بگی من منظورتو درک نکردم. ولی اتفاقا اینجا من می گم تو برداشتت از اون امر محال کلی بوده. مثلا یکی از واژه های معروف آب حیات که انسان رو تا ابد زنده نگه می داره. خوب این دو جنبه دار یکی می شه اون که خرافات هزار ساله بوده. یکی اینی که الان دانشمندان دارن واقعا سعی می کنن به این برسن. منظورم اینکه اون علاقه به امر محال که شما گرفتی، در واقع اشتهای سیری ناپذیر انسان به کمال هستش در هر جنبه ای فنا ناپذیری, عدالت، رفاه که بین همه انسان ها هم یکی بوده و در بستر خراب خوب می شه اونی که خودت می دونی. شاید سخت باشه این رو به خوبی روشن کردن.
اما در آخر این رو بگم من لینکتو تو بالاترین دیدم خیلی رای گرفته بعد که خوندم فکر کردم چرا به این لینک انقدر رای دادن. شاید نقدشم باشه که بنویسیم چون برای من متن خیلی قوی نیود (البته امیدوارم ناراحتت نکنم چون قصدم این نیست، هر چند گاهی از توانایی آدم خارج که نیازاره طرف مقابل رو هرچند که نخواد). برام جالب بود که چرا خیلی ها با نظر تو موافقن در صورتی که از نظر من به طرز آشکاری درست نیست (امیدوارم بازم ناراحت نشی) بعد به نظرم اومد این آدمایی که هم جا میان رای میدن و بحث می کنن بعضی اشون فکر نمی کنن راجع به مطلب و ببخشید این واژه رو به کار می برم به طور سطحی (شاید من اشتباه کنم) رای می دن به دون اینکه اطلاعات دقیقی داشته باشن یا متن شاید خوب نخودنه باشن. این برای من نمایانگر جامعه ما شد. البته شاید هم نیازی نباشه که خیلی دقت کرد تو همه مسائل ولی خوب من خواستم نظرم رو بگم.
))
اما اگه شما به عنوان دردل این رو نوشتی هیچ اشکالی از نظر من هم نداره چون همه همینطوری نظر می دیم در طول روز، ولی این به عنوان یک گذاره یک ادعای خیلی بزرگه و البته به نظر من غیر صحیح. مثلا اینطوری بهتر بود: چار بعضی از ما ایرانی ها در این دوره و زمونه دست به دامن موهومات و خرافات می شیم.
البته من نمی خوام تصیحت کنم فقط می خوام بگم اگه اینطوری می نوشتی من اصلا متنتم نمی خوندم تعجبم نمی کردم
ولی فهوای کلام و نوع بیان، ارائه در سایت اجتماعی، آوردن رای بالا، من رو کنجکاو کرد، و بعد از خواندن متن وادار به واکنش.
اینم بگم من به طور مطلق بر سر مواضعم نیستم احتمال داره اشتباه های اساسی توش باشه که من یا نمی دونم یا دقت نکردم. همچنین وقت نکردم مرور کنم نوشتم رو احتمال داره اشتباه تایپی یا کلامی داشته باشه که ناواضح کنه متن رو.
امیدوارم همیشه شاد باشی
کوروش
کورش جان ، بسیار بسیار ممنونم از اینکه نظرات خودت را به تفصیل در اینجا طرح کردی. فکر میکنم هر دو حرفهایمان را تا حدودی بیان کردهایم. نکاتی در مطالبت هست که ترجیح میدم در قالب نوشتههای جداگانه در وبلاگ در موردش بنویسم.
قربانت
سیروس
از جانب دیگران حرف نزن
از جانب دیگران حرف بیسواد عقده ای .
با عقل ناقصت نفهمی خودت را به دیگران نسبت نده.دست محمود الاغ را از پشت بستی !!
لابد گوته که شیفته حافظ بوده نفهم بوده و تو خیلی با فهمی !!
ممنون، چشم
سیروس عزیز! نوشته هایت تا عمق جان می نشیند. همیشه بیشترین ارتباط را با آنها داشته ام و مطمئن هستم در این مورد تنها نیستم. تو دست روی نقاطی میگذاری که ذهن مشغولی خیلیهاست ولی توان حلاجی و نگارشش را ندارند. موضوع جالبی بود کاش بیشتر موضوع را می پروراندی تا لذت بیشتری میبردیم.موفق و پایدار باشی.
salam
ghasd nadaram tamam neveshteat ra be naghd bekasham chun anche neveshtei dar movrede mardome bazi mardom sedgh mikonad vali dar movrede hame na. havaie bozorg shode bashi ya har jayie in bakhshi az vojude hamye adamast ke az piri va marg mitarsand hala agar bazi say be faramush kardan an darad bahsi digar ast ke mituni dar movrede un benevisi chera dade sokhan dar matlabi midi ke takhasosi nadari. shayad age zarie az unche molana ya sadi ya … ra sorudeh mifahmidi be khodet jorat nemidadi chenin jomalati ra benevisi. man hanuz nafhamidam agar afradi chun shoma adamaye bahushi hastid chera be jaye enkar talashi nimikonid ta chizi befhamid. shajariyan emsal ye ture urupayie dasht va omdatan sheraye molavi va … ra dar konsertash ejra mikard. man az shoma havieneshin miporsam aya urupaneshinan ba shoma fargh mikonand. agar na chera inghadr konsertash pur shur bud bradar? na azizam man ba yaghin migam shoma dar eshtebahid va ve in ra ham be sehr ezafeh konam ke:
bihudeh sokhan be in derazi nabovad
علی جان، من استدعا میکنم که در صورت امکان نظرات خودت رو به فارسی بنویسی. متاسفانه چشمهای من یاری نمیکنن که پینگلیش رو درست بخونم.
سپاس