
شهری دورافتاده را در نظر آورید که ساکنینش در خانههایشان آینه ندارند. مردم در شهر ِ بیآینه هرگز به تماشای سیمای خویش ننشستهاند و آنچه از خود میدانند یا تصّوریست خویشساخته در ذهن و یا روایتیست که اهالی خانه و همشهریان از سیمای هم برای یکدیگر تعریف میکنند. اما این پندارهای خویشساخته و روایات ِ دیگربافته عموماً بر کاربستی از امیال و اغراض و عواطف بنیان شدهاند و لبریز از قضاوتهای دلبخواهیاند. در چنین حالتی، ستایش یا نکوهش ِ قیافهی اشخاص هر دو به یک اندازه میتوانند به دور از واقعیت و در عین حال سرگرم کننده باشند. در عوض، آینه سرد و بیاعتناست، نه ثناگوست نه کینه توز، ترحم یا تعارف نمیشناسد و در پی ِ سرگرمی ما هم نیست. آینه واقعیت را آنگونه که هست مینمایاند و در نمایش طرح و خطوط چهرهی آدمها دربند ِ خشنودی یا خشم کسی نیست. اگر آینهایی نباشد که واقعیت سیمای آدمی را با پندارها و روایات تطبیق دهد به تدریج تصورات و برداشتهای سرگرم کننده عین واقعیت میشوند. آنوقت درستی یا خطای یک ادعا را باید با سنگ ِ پندار و روایات محک زد و طبعاً تطبیق امور با معیارهای سرد و نادلچسب نه معنایی دارد نه الزامی. در چنین شهری قرنها و هزارهها در پی ِ هم میگذرند و هیچکس دلتنگ آینه نخواهد شد؛ واقعیت زیر آواری از اوهام مدفون میگردد، و نگریستن در آینه به جرم و جنون تعبیر میشود.
ناگفته پیداست که مقصود من از طرح این حرفها قصهگویی نیست و شهر و سیما و آینه را صرفاً در بیانی استعاری برای توصیف ایران و فرهنگ و عقل بکار بردهام. شاید در نگاه اول این استعارات خیلی کلی، بیدقت، یا غیر منصفانه به نظر برسند اما چنانچه شواهد و دلایلی وجود داشته باشند که حتی به طور نسبی بر درستی این فرضیات استعاری و انطباق ضمنی ِ آنها با وضعیت فکری و فرهنگی و تاریخی ایران دلالت کنند، در آنصورت هر ایرانی نکته سنج و منصفی حق دارد که از شدت نگرانی دقمرگ شود. حتی احتمال درستی این ادعا که مردمی نسل اندر نسل بیآینه زیستهاند بینهایت ترسناک و آزاردهنده است. البته ایرانی فارسی زبان ممکن است در رویارویی با چنین احتمالی به طرز دیوانهواری آشفته و عصبانی شود، احتمال را از اساس وقیحانه و کذب تلقی کند، احتمالدهنده را مغرض و دیوانه بپندارد، و برای کسب اعتماد به نفس و آسایش ِ از دست رفتهاش دعوی و مدعی هر دو را با دستپاچگی در حوزهی افکار و باورهایش به قتل برساند (کاری که ما در انجامش سخت مستعدیم) و یا اینکه به تکاپو بیافتد و به شکلی واقعبینانه با خودش و فرهنگش مواجه گردد (روشی که هرگز در فرهنگ ما تمرین نشده است و طبیعتاً استعداد چندانی در بکارگیریاش نداریم.)
بیگمان سردی و بیاعتنایی در قضاوت عقلی ایجاب میکند که ادعای «زیست بیآینه» را وارونه هم دید و احتمال عکس آن را نیز صادق دانست (که من آن را احتمال دوم مینامم). در اینصورت ما با گفتمان کاملاً متفاوتی در مورد فرهنگ ایران مواجه میشویم که مدعیست هنر نزد ایرانیان است و بس؛ که ما ملتی فرهیخته، منطقی، بانشاط، سازنده، و پیشرفته هستیم؛ که تمدن بشری بر دوش فکر و فرهنگ ایرانی بنا شده است، که این فرهنگ زنده و زاینده است و در خلاقیت و زایش ِ بیوقفهی علمی و هنریاش هر روز دیگر فرهنگها و ملتهای جهان را به ستایش و شگفتی وامیدارد؛ که دنیا در برابر عظمت این ملت سر تعظیم فرود آورده است …و الی آخر. گرچه این نگاه طرفداران بیشماری دارد و تقریباً همهی ما را که در عمق وجودمان به گونهای نسبت به آن احساس خویشاوندی و همدلی داریم در برمیگیرد (همه، حتی آن عده از ما که گاه و بیگاه عین زن حامله ویارمان میگیرد و یابوی بیدندان و چلاقی را به قصد نبرد با کژیهای تاریخیمان زین میکنیم و با چماق ِ پوسیدهی ناسزا و تمسخر به جان ِ بلاهتهای پیش ِ پا افتاده و معمول بشریمان میافتیم – و مثلاً ریاکاری زاهدان را چنان فیلسوفانه نکوهش میکنیم یا طوری به ریش سنتهای مذهبی و خرافهپرستیهای روزمره میخندیم که انگار به کشف یک عنصر جدید شیمی نائل آمدهایم) معهذا اثبات درستی این نگاه رمانتیک و خودشیفته به فرهنگ ایرانی امری بینهایت سخت و تقریباً محال به نظر میرسد.
البته میشود احتمال سومی را نیز در نظر گرفت و قضاوتی میانه و معتدل در مورد فرهنگ ایران داشت. مثلاً میشود گفت که ایرانیان نیز به سهم خود در پیشبرد تمدن بشری نقش داشتهاند و پویا و زاینده بودهاند (که نمونههای برجستهاش را معمولاً در پیدایش ِ آیین زرتشت سراغ میکنیم یا در دولت کم نظیر و پهناور هخامنشیان در پانصد سال پیش از میلاد، یا هزار سال بعد از آن در دیوانسالاری پیچیده و ماجراجوییهای خسرو پرویز ساسانی، و نهایتاً در کثرت شاعران و ظهور تعدادی طبیب و ریاضیدان و منجم ایرانی در طی قرون دهم تا چهاردهم میلادی) اما مشکل اینجاست که ما در یادآوری ِ این برجستگیها همواره بلافاصله دچار نوعی حس نوستالژیک میشویم – چنانکه گویی به عزای عزیزی از دست رفته نشستهایم – و در مواجهه با پرسش آزاردهندهایی که عقبماندگیهای امروز را به رخمان میکشد ناخودآگاه به دلگرم کننده ترین و آسانترین پاسخ ممکن پناه میبریم، و با آمیزهایی از حسرت و استیصال و غرور (بی هیچ احساس شرمی) طناب تقصیر تیرهبختیهایمان را بر گردن اسکندر و محمد و مأمون و چنگیز و غیره میاندازیم – طنابی که دوام ِ ابد مدت دارد، هرگز گسسته یا فرسوده نمیشود، همیشه به کار میآید، و عجیب آنکه ما در اختلاف نظرهای ظاهری و سرگیجهآورمان مرتب این ریسمان الهی را از هم قرض میکنیم و به نوبت بر گردن هر جانوری که خودش یا رسم و سپاه و آئینش از این دیار گذر کرده میافکنیم، فرقی هم ندارد که این جانور اسکندر مقدونی باشد یا خالد ابن ولید، یزدگرد سوم باشد یا تزار روسیه و ملکهی بریتانیا ، ناصرالدین شاه باشد یا آیزنهاور یا خمینی؛ مهم این است که طناب بر گردن خودمان و بیمایگیهای فرهنگیمان نپیچد.
واضح است که نگاه و قضاوت معتدل در مورد نقش و اهمیت احتمالی ِ فرهنگ ایران در تمدن بشری کاریست که تا کنون از خودمان سر نزده (و عمدتاً دیگران بودهاند که از دور به ما نگریستهاند و در دهلیز تاریخ و زبان و فرهنگمان نوری تاباندهاند و یافتههایشان را برایمان مکتوب کردهاند). لذا این احتمال سوم، حتی به فرض درستیاش، هیچوقت در نزد خود ما موضوعیت نداشته است چرا که ما حتی در بررسیهای علمی و واقعبینانهی دیگران نیز همواره مثل ارواح سرگردان دنبال تخم دوزرده و جام جمی میگردیم که معلوم نیست اهورا مزدا با چه انگیزه و مجوزی از روزگار جمشید در این مرز پرگهر چال کرده است. در نتیجه، هر ژستی که در حوزهی احتمال سوم میگیریم به سرعت تبدیل به چرکنویسی حماسی میشود که در واقع نسخهی برابر با اصل ِ احتمال دوم است و به نوعی گواهی میدهد بر درستی احتمال اول!
یکی از نمونههای برجستهایی که در این زمینه به ذهنم میرسد تلاش خستگیناپذیر (و در جای خود بسیار ستودنی و بینظیر) ابراهیم پورداوود در ترجمه و معرفی اوستا و گاتهای زرتشت است. پورداوود از طریق آثار فرانسویها و آلمانیها با آیین زرتشت و زبان اوستا آشنا میشود و کتاب گزارش گاتها را برای اولین بار در سال ۱۳۰۵ شمسی از آلمانی به فارسی ترجمه میکند (و این یعنی ما تا همین هشتاد سال پیش تقریباً هیچ چیز از زرتشت و اوستا نمیدانستیم). او از آن پس همهی عمرش را صرف تحقیق در آئین زرتشت میکند و یکبار نیز گاتها را مستقیماً از زبان اوستایی به فارسی برمیگرداند. به جرات میتوان گفت که ما امروز هرآنچه در متون فارسی از زبان و آئین ایران باستان داریم و میدانیم مدیون ابراهیم پورداوود است که او نیز مدیون تحقیق و تلاش اروپاییان بود. اما مشکل اینجاست که گزارش سترگ پورداوود از اوستا نه یک آینه (که لامحاله میبایست واقعیت چیزی را عیناً بازتاب دهد) بلکه یک تابلوی نفیس و ستایشگرانه است و خواننده گاه مجبور میشود برای یافتن هر بوتهایی از واقعیت ابتدا از میان مرغزاری از شیفتگیهای عاطفی و دلبستگیهای شخصی نویسنده گذر کند، و طبیعیست که در چنین وضعیتی درخت چنار هم بوی سوسن و سنبل میهد. پورداوود نه در گاتها و نه در هیچ بخشی از اوستا حتی یک نقطهی تاریک، یک خطا در شناخت عالم هستی، ذرهایی بلاهت، یا یک ردپای کوچک از مبالغات سادهلوحانه و عجیب و غریب (که جزو خصایص ذاتی ِ همهی آدمهای سه هزار سال پیش بودهاند) نمیبیند زیرا او نیز مانند همهی ما تمایل دارد که در آینه به تماشای تصویری خویشساخته از دلدار بنشیند و نه دلدار واقعی. به طور مثال، وقتی در شرح یکی از اجزای پنجگانهی اوستا با ستایشی عریان به بیان رشتههای بیپایانی از نیایشها و نمازهای «خورده اوستا» میپردازد – از جمله خورشید نیایش، مهر نیایش، ماه نیایش …، و سیروزههای بزرگ و کوچک، و گاهان (نمازهای پنجگانه) و انواع و اقسام آفرینگان – هرگز به خودش و به ما یادآور نمیشود که آخر چطور با عقل سلیم جور درمیآید که ملتی هر سیصدوشصت و پنج روز از سال و در هر لحظه از شبانه روز مدام به دعا و نیایش مشغول باشد و در عین حال به کار و شکار و کشاورزی و بچهداری و هزار بدبختی دیگرهم بپردازد؟ و اصولاً پیغمبری که یک چنین جدول لگاریتمی سرسامآوری از نماز و نیایشهای بیوقفه برای مردمش تجویز میکند تا چه اندازه میتوانسته است ارتباطی عینی با واقعیات زندگی معمول آدمها برقرار کرده باشد؟
من امکان جستار و پژوهش دقیق و علمی در باب احتمال سوم را از سوی ایرانی فارسی زبان بسیار بعید میدانم – یا شاید بهتر باشد بگویم که هرگز به چنین موردی برنخوردهام. احتمال دوم نیز(علیرغم محبوبیت عام و دیرینهاش در اعماق دلهای نازک و زودرنج ما) بیشتر به یک شوخی ابلهانه یا یک سرگرمی روانپریشانه شبیه است. اما احتمال آزاردهندهی اول را، با همهی ترسناکیاش، نمیشود سرسری گرفت و بیاعتنا از کنارش گذشت. عمق ریشههای این احتمال در آثار و ملاحظات آرامش دوستدار با زبانی نیرومند و بیترحم و برکاربستی دقیق واکاوی شدهاند و جز او تقریباً هیچکس در این پنجاه سال اخیر حرف تازهایی به فارسی نزده است. اما برای یافتن شواهد و نشانههایی که ممکن است دلالت بر زیست بیآینه داشته باشند نیازی نیست که الزاماً فیلسوف باشیم. من خود با همین سواد اندکم چندین نمونهی واضحش را میشناسم که در مطلبی جداگانه با آنها اشاره خواهم کرد.
سلام من منتظر قسمت بعدی جهان هستی ، خردسالی و دینداری هستم لطفا.
مرسی
سلام سارای عزیز، خیلی عذر میخوام که دیر جواب دادم. در مورد قسمت بعدی اون مطلب باید بگم که برای من دشوارترین و وقت گیرترین بخش همون بخش آخر هست. اگر بخوام همهی جوانب اون چیزی رو که مد نظر دارم بنویسم بسیار طولانی میشه و به کلی از حوصلهی یک وبلاگ خارج. بنابراین دوباره مجبور خواهم بود که متن رو به قسمتهای متوالی تقسیم کنم. باید ببینم آیا راهی هست که بتونم نظرم رو در یک یا دو مطلب بیان کنم یا نه. با توجه به اینکه کارم نوشتن نیست (یعنی از این راه امرار معاش نمیکنم) این موضوع برام دشوارتر میشه چون همیشه با کمبود وقت مواجهم.
با درود
سپاس از نوشته زيبا و پرمحتوايتان.
با اجازه اين مطلب رو در بالاترين به اشتراك گذاشته ام
https://balatarin.com/permlink/2011/12/17/2841849
رضا جان مرسی از محبتت عزیز اما این مطلب دو روز پیش در بالاترین لینک شده بود اینجا https://balatarin.com/permlink/2011/12/15/2839352
قدیما یادمه که نمیشد یک مطلب رو دو بار لینک کرد
سلام و خسته نباشی عزیز!
اگر اشتباه نکرده باشم
استعار ه ی آینه را در ابتدای نوشته تان بیشتر بجای فرهنگ استفاده کرده اید و در انتهای نوشته فرهنگ جای خود را به نقد داده .گو آنکه نقد و بررسی خود نیز گوشه ای از فرهنگ است ولی الزاما آینه تمام نمای یک فرهنگ نیست. بگذریم قصدم جدل واژه ای نبود. به هر حال اگر مراد نقد و بررسی باشد من هم شدیدا با شما موافقم که در جامعه ای بی آینه زیسته ایم. اما اگر مراد فرهنگ باشد من احتمال سوم را می پسندم البته بدون طناب تقصیر و معتقدم که سعدی و حافظ ـ جایی از شما خواندم که اعتقادی به این بزرگان ندارید. البته ای کاش علتش را می دانستم ـ و دیگر بزرگان آینه های شفافی را در مفابل جامعه شان نهاده اند ولی ما بجای آنکه چهره ی خود را ببینیم رخ یار را دیده ایم. آینه ای در مقابل آینه شان گذاشته ایم و لمیده ایم تا از آنها ابدیتی بسازیم. بجای آنکه خود را در این آینه بیابیم در عوض به چشم دیگران تاباندیم تا شاید خودمان به چشم آییم. اول و آخر هر خطابه ای و نوشتاری نقل قولی از این بزرگان کردیم تا خودمان را بزرگ کرده باشیم. اینکه ملتی از آینه هایش که خود مجازیست استفاده ابزاری دگر مجازی میکند، این همان هنریست که تنها نزد ایرانیان است و بس. هنر قلب و وارونه کاری، هنر خود مرد رند بینی و دیگران را خُرد بینی. ملتی چنان بازیگر چیره دست که هرکداممان به تنهایی در خور چندین جایزه اسکار هستیم. جامعه ی تیاترال ما نیاز به آینه ندارد چون خود یک تابلو است. تابلوی هفت خط هفت هنر.
با سپاس مجدد از نوشته زیبای شما و امید به آنکه علت رفتاریمان را بیشتر تحلیل کرده و طناب تقصیر را به گردن آینه و نداشتنش نیاندازیم.
رضای عزیز، بسیار سپاس از کامنت قشنگ و خوبت.
من از ابتدا استعارات شهر و سیما و آینه را «به ترتیب» برای ایران، و فرهنگ و عقل بکار بردم.
ببين سيروس جان تنها اميد ما براى ادامه زندگى رو ميتونى از ما بگيرى؟
خب آخه خداندار ميگى چيكار كنيم؟
خب ما كه چيز ديگه اى نداريم بهش بباليم،
به بلاهت يا مزدورى يا ترسويى كه نميشه باليد- ميشه؟
ميگويند انسانها به اون چيزايى ميبالند كه ندارن، تو گويى كه اصلا اين يك راز نهفته و نامرييست، نگاه كن به همين سيد على خودمان، از تفكر- دورانديشى-صداقت-علم-معرفت-پاكدامنى-شجاعت-عطوفت-متقى-عالم-مرجعيت…. بودن و امثال آنها حرف ميزند، بيشتر به پريشان گويى شباهت دارد تا سخنان يك رهبر!!! خب او هم به همان چيزايى ميبالد كه اصلا ندارد!
آيا تا بحال ديده يا شنيده شده كه يك عالم و دانشمند واقعى از علم خود بگويد؟
داستان اسلام و پيامبر اسلام هم دقيقا همين است، در جاى جاى قر آن از علم و پاكدامنى و شيوه زندگى پيامبر سخن گفته شده، در جاييكه ميبايستى از راهزنيها و كشتارها و تجاوزها گفته ميشد درست بر خلاف آن گفته و نوشته شده، عجب روزگاريست!
تقريبا همه اين كره خاكى از شر ديكتاتورها خلاص شدند الا «ملت فهيم و تاريخساز» ايران، اين هم از بركات بى آينه بودن اين ملت است، كه البته خود شخص من كه جزو اين گروه هستم يك آينه تمام قد براى خودم گذاشتم در بهترين جاى منزل و هر روز با نگاهى به آن به شاهكار خلقت پى ميبرم, !!! شما چطور؟
فكر ميكنم كه دست روزگار سرنوشت ملت ايران رو طورى رقم زده كه هم دارنده اولين ديكتاتورى تاريخ باشند و هم آخرين ديكتاتورى، اين خودش افتخار آميز است ! نيس؟
راستى سيروس خان سلام- خسته نباشى – ايندفه خواستى وجدان ما رو قلقلك بدى لطفا يه ذره يواش تر.
متشكرم
خدمت داداش خوبم عارضم که به «جسارت در مواجهه با واقعیت» بیش از هر چیزی میشود بالید و افتخار کرد. موضوع اینجاست که ما این فقره از افتخار و غرور را اصولاً نمیشناسیم (و در نتیجه لذتی هم از آن نمیبریم).
میشود به عقل و دانایی بالید – همان عقل و دانایی که به آدم امکان میدهد تا به خودش سلام کند و با ضعفهایش آشنا شود. چند وقت پیش با یک جوان ایرانی تحصیل کردهی فرنگ صحبت میکردم. میگفت تو ما را و فرهنگ ما را دست کم گرفتهایی. گفتم کجایش را دست کم گرفتهام؟ گفت : اگر اروپاییها عقل و استدلال را در جهان گستراندهاند به عوض ما هم عنصر «خیال و عشق» را به دنیا معرفی کردهایم!
باور میکنی که یک ساعت برای من صغری کبری میکرد تا ثابت کند ما ایرانیان عشق را و خیال را به دیگر اقوام و ملل یاد دادهایم؟ فقط گوش میکردم و تقریباً لال شده بودم!
ببین ما تا کجا مستعد فرار از واقعیت هستیم
سلام سیروس عزیز، عالی بود و متاسفانه این که گفتی خیلی حقیقت داره
مرسی آناهیتا جان، خوشحالم که هنوز به اینجا سر میزنی.
زنده باد. فهم بیرونی از فرهنگی که در آن پاییده و بالیده ای، دشوار است. وقتی مردمانی هر کسی که نشانه ای از دیگری را علامت دشمنی می دانند، طبیعی است که حرف آینه داران را با بی اعتنایی کنار بگذارند.
ممنون دانیال جان