
فکر کردن و حرف زدن دربارهی ادیان همیشه کاری بسیار دشوار و ترسناک و پرهزینه بوده است. ادیان ِ سازمانیافته و ثروتمند دنیا عموماً در ذات خود ناشکیبا و پرخاشگرند؛ همچون پلنگ از قلمرو آئینیشان دفاع میکنند و مزاحم را (در هر دو وجه زیستی و حقوق اجتماعی) میدرند. هیچ نیازی نیست که بنیانگذاران یک دین آشکارا به تحدید و خونریزی تشویق کنند؛ حس نیرومند مالکیت و میل به انحصار لامحاله پیروان ادیان را به قتل و غارت یکدیگر و ایجاد محدودیتهای دائمی برای دیگران ترغیب خواهد کرد. حتی آئین بودا که در ناپرخاشگری شهرهی آفاق است (و به واقع در میان ادیان به گربهایی چاق و ملوس و بیدندان میماند) ناگزیر از این قاعده مستثنی نبوده است.
آئین کهن بودا ، که در تساهل نمونه است و راههای رسیدن به نیروانا را بیشمار میداند، وقتی در حوالی سالهای ۶۰ میلادی از جنگلهای گرم و رازآلود هندوستان (بیگمان در لابلای بار و بنهی کاروانهای تاجران و سوداگران – که همواره از حمّالان عمدهی رسوم و امراض و فنون و فرهنگها بودهاند) به میان عشایر استپهای شمال و از آنجا عین ویروس به دشتهای پهناور و بلازدهی چین سرایت میکند – و در کالبد تازهایی با نام «بودیسم مهایانه» درعرض کمتر از چهار سده سرتاسر چین و ماچین و شرق دور را به تمامی فرا میگیرد – رفته رفته به مدد معابد بیشمار و رهبانان پرتعداد و پرنفوذش به چنان قدرت و ثروتی در شرق میرسد که گاه حتی یک ناپرهیزی احمقانه و کوچک در امور مذهبی (مثلاً جابجا کردن یکی از استخوانها یا دندانهای منتسب به بودا از معبدی به محلی دیگر) میتوانسته شهری را به آشوب بکشد و قتل عامی تمام عیار را سبب شود. به هر تقدیر، احوال بودائیان در چین به جایی میرسد که در ابتدای قرن نهم میلادی دلبستگان به مکاتب باستانی چین (دائوئیسم و کنفوسیانیسم) از بودیسم به فرقهایی بیفرهنگ و بربر یاد میکنند و شکایت ارباب دین بودا را به امپراطور میبرند.
البته ما در اینجا کاری به انگیزههای اقتصادی و سیاسی ِ بیزاری چینیها از بودیسم نداریم (که نهایتاً منجر به نوعی رنسانس در چین و احیای آئین کنفوسیوس – و بالطبع قصابی بسیاری از بودائیان شد). موضوع صرفاً دشواریها و هزینههای مترتب بر فکر کردن و سخن گفتن و عمل کردن در باب ادیان است که همهی ما کم و بیش از آن آگاهیم و هیچ حرف و کشف تازهایی هم نیست. فقط خواستم بگویم که نرمخوترین و بیدندانترین گربهی این باغچه هم به وقتش کم از پلنگ بیشهزار ندارد – چه رسد به آنهاشان که از ابتدا با خوی پلنگی و پرخاشگری متولد میشوند. (در ضمن من عاشق حیوانات هستم و قصدم توهین به پلنگ نیست – که از ستودنیترین زیباییهای حیات است؛ هدف فقط رساندن معناست).
گرچه نرخ وحشت و هزینهی کنکاش و پرسش در دین (بی هیچ استثنایی در نزد همهی اقوام و در سرتاسر تاریخ تمدن بشری) همیشه به میزان دردناک و خونآلودهایی بالا بوده است اما تا آنجا که به ما و دین و فرهنگمان مربوط میگردد، گویا قدمت این هراس و سنگینی این هزینهها مجرای تبادل آزاد آرا و دانستهها را چنان بند آوردهاند که تقریباً به انسداد کامل جریان اندیشهی انتقادی در گفتار و کردار فرهنگیمان منجر شده است؛ بطوریکه حتی وقتی خطر عمدهایی به فوریت تهدیدمان نمیکند باز هم در ذهنمان قادر به طرح و پیگیری مستمر پرسشهای اساسی در ماهیت دین و تاریخمان نیستیم.
اوج استقلال نظری و اندیشهورزی ما در مواجهه با دین اسلام معمولاً از سطح نفرین و ناسزاگویی فراتر نمیرود. در همین یکی دو قرن اخیر بسیاری از به اصطلاح روشنگران سکولار ما اسلام را شاخهایی فرض کردهاند که با ضرب ِ قلمهی زور و تجاوز اعراب بر درخت فرهنگ ایران پیوند شده است و لاجرم برای بریدنش همواره مجبور بودهاند از شاخهی دیگری از همین درخت آویزان شوند. اما هرس کردن شاخهها فقط به شادابی بیشتر و تناوری ِ درخت منجر شده است چرا که هیچکس نمیخواهد (یا نمیتواند) بپذیرد که ما جز اسلام فرهنگ و ماهیتی نداریم و هر شاخهی به ظاهر غیر اسلامی نیز که بر اندام این درخت روئیده از ریشه دینی و اسلامی بوده است. ما مثل ماهی در حوض اسلام شناوریم و در هوای «برحمتکالتی وسعت کل شیء» میزاییم و میزییم و میمیریم.
به همین سبب، یهودی و زرتشتی ما نیز مسلمانند ؛ مسیحیان ما شفای بیمارانشان را در تناول قیمهی تاسوعا و برافروختن شمعی در شام غریبان زینب میجویند؛ سوسیالیستهای ما «دینخو» تر از ابوذر غفاری بلکه خود تئوریسین ِ روانپریشیهای ابوذرگونهاند و کمونیستهای ما پای جوخهی تیرباران نیز شاخهی گلسرخی تقدیم علی ابن ابیطالب میکنند؛ تجددپرستان و لیبرالها و ناسیونالیستها و فراماسونرهای ما هم نگارشان همان است که به مکتب نرفته بود و سواد نوشتن هم نداشت ولی بیجهت ، و فقط به غمزه و اطوار، مسئله آموز صد مدرس شده بود. ما حتی دموکراسی را با فریاد الله اکبر طلب میکنیم بدون آنکه لحظهایی در پیامدهای متضاد معنایی و تناقضات عقلی این دو مفهوم اندیشیده باشیم.
لذا ما در مسیر تاریخمان به هر سو که ره میسپاریم و از هر دروازهایی که گذر میکنیم باز هم خودمان را در وسط میدان مدینهالنبی مییابیم و گواهی میدهیم بر «لا یمکن الفرار من حکومته». جالب اینکه ممکن است در همان میدان هوار بزنیم که از ترکیب «لا یمکن الفرار» به واسطهی عربی بودنش بیزاریم ولی در عین حال در دلمان قند آب میشود از شنیدن «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست». ما خود طراح و مهندس مدینهالنبی هستیم. تفاوتی هم ندارد که قرآن و زبان بیچارهی عربی را ستایش کنیم یا نکوهش. همینکه عاشقیم بر همه عالم چون «همه عالم از اوست» خودش دلالت فلسفی دارد بر بیزاریمان از جهان و بیگانگیمان با انسان، که از مبانی شدیداً اسلامیاند.
خوشخیالی و حماقت محض است اگر گمان کنیم که اسلام یک دیوار ِ دیگرساخته است و هوا برمان دارد که از روی این دیوار بپریم بیآنکه نقش خویش را هم در پیریزی و معماری این دیوار و هم در ساروج و آجرهای برسازندهاش دیده و سنجیده باشیم.
متاسفانه گفتمان انتقادی ما در باب اسلام لبریزاز سادهانگاریهای نسنجیده و تکراریست که مدعیست چند قبیلهی بیفرهنگ و سرگردان و عقبمانده از بیابانهای حجاز ناگهان بر امپراطوری ایران یورش بردهاند و با زور و اصرار ما را مسلمان کردهاند. در مقابل این گفتمان تکراری، اسلامپرستان وطنی نیز بیآزرمی و سادهلوحی را به نهایت میرسانند و ادعا میکنند که ایرانیان فوج فوج با شوری عاشقانه به آئین اسلام گرویدهاند. اما در این میان هیچکس از خودش نمیپرسد که عرب گشنه و پابرهنه با چه پشتوانهی اقتصادی و پیشینهی سازمانی میتوانسته به مسلمان کردن ما «اصرار» بورزد و اصولاً چه صرفی برایش میداشته که ما به اسلام بگرویم؟ و یا مگر در آیات نامنسجم و پریشانی که سپاهیان بیسواد عرب دست و پا شکسته و با زبانی ناآشنا ، در حین رویداد ِ جنگ و تجاوز، برای روستاییان و کشاورزان بینوای ایرانی تلاوت میکردند (آنهم ایرانیانی که خودشان از هزار سال پیش ختم این شعبدهبازیها بودند) چه مطلب تازه و عنصر عاشقانهایی بوده است که کسی بخواهد با شوق و رغبت به آن بگرود؟
دعوت به دین کار مسیونرهای مدرن مسیحی و مسلمان امروزیست (که هم پشتوانهی اقتصادی دارند و هم سازمان فکری و آئینی منسجم). عرب بیابانگردی که نان ندارد بخورد، هرگز آب و زمینی برای کشت و کار و فرصتی برای شهرنشینی نداشته و حیات اقتصادیاش منحصراً به راهزنی و غارت و غنیمت جنگی وابسته است، و تنها پشتوانهی فرهنگیاش حس اشرافیت قومی و قبیلهاییست، چگونه ممکن است که بخواهد و اصولاً بتواند دعوت به دین کند؟ لازم به ذکر است که من هیچیک از اوصاف فوق را به قصد تحقیر اعراب بکار نبردهام ؛ اعراب حجاز نیز مانند همهی اقوام پراکنده و نیمه وحشی تاریخ دردیگر نقاط دنیا، به شیوهی ایلاتی در حاشیهی کانونهای تمدنی ِ سازمانیافتهتر میزیستهاند و از لحاظ اتصافشان به اوصافی که برشمردم کم و بیش هیچ تفاوتی نداشتند با مثلاً عشایر نیمه وحشی ژرمنی مانند فرانکها و گوتها در شمال و غرب اروپا، وندالها در حاشیهی جنوبی مدیترانه، سکاها و ماساگتها و ترکها درشمال فلات ایران، و ختایها و تانگوتها و مغولها در شمال غرب چین. اتفاقاً همین حاشیهنشینهای جانسخت و دلیر و بیفرهنگ به علت دوری از کانونهای عمدهی تمدن و شهرنشینی (و مصون ماندن از بیماریها و قحطیها و دیوانسالاریهای زمینگیر کننده و رایج در این کانونها) در اکثر مواقع با چالاکی و فرصتطلبی – و قساوتها و خونخواریهای معمول بشری – سامانهی قدرتهای بزرگ را مختل کردهاند و چه بسا تاریخساز و تاثیرگذار هم شدهاند.
شاید وقت آن رسیده که ما قبول کنیم که در مواجههی اعراب با ایرانیان و ساکنین عراق و سوریه و فلسطین و مصر … و دیگر نواحی غیر مسلمان، دعوتی در کار نبودهاست. عرب بادیه نشین که مسیونر پولدار مسیحی نبوده تا بفهمد دعوت به دین یعنی چه. او صرفاً به امید غارت و غنیمت شترش را زین کرده و برای دستیابی به زندگی بهتر و آسانتر، زمین حاصلخیز و غذا و منابع انرژی از شبه جزیرهایی سوخته و بی آب و علف بیرون زده است – کاری که هر جانوری (اعم از حیوان یا انسان) در شرایط مشابه انجام میدهد.
عرب در این هجرت مسلحانه از امتیاز عقبماندگی و فقر مطلق نیز برخوردار بود. او در پشت سرش هیچ نداشت، نه زمین و مزرعهایی، نه پایتختی، نه تاریخی و ثروتی که نگرانش باشد. او فقط شنیده بود که یک اعرابی دیگر در مدینه به اسم محمد ابن عبدالله گویا اشعار هیجانانگیز و آهنگینی به عربی گفته که به طور خلاصه مهر تاییدی بر عظمت نژاد و زبان و رسم و رسوم عرب است و حتی منزل خدای کائنات را در برهوت ِ مکه تعیین کرده است. احتمالاً در حرفهای محمد آنچه بیش از هر چیز برای عرب اهمیت داشته اشارات و دستورات روشنیست که هم با خلق و خوی او سازگار بوده است و هم با نیاز طبیعیاش به کوچیدن به سمت منابع غذایی و ثروت همخوانی داشته است – اشاراتی از قبیل: خدای دنیا خانهاش اینجا در همین مکهی خودمان است (و این یعنی زادگاه ما با همهی نحوست و فقر جغرافیاییاش واجد «شرافت» است و این شرافت به هرحال موید شرافت خونی و قبیلهایی عرب است) ، او عربی حرف میزند، شما مسلمان هستید، بروید، بجنگید و از نامسلمانان غنیمت بگیرید، اموال و زنانشان را به مساوات بین هم تقسیم کنید… والی آخر.
مجموع این عوامل در تهییج اعراب در حمله به سرزمینهای مجاور نقش داشتهاند اما عقلاً باید قبول کرد که فشار گرسنگی و نقش غذا و جغرافیا بسیار تعیین کنندهتر از پیام محمد بودهاند. حتی اگر محمدی در کار نمیبود و دعوی پیغمبری نمیکرد باز هم این اتفاق میافتاد – ولو با تأخیر. (بگذریم که همهی مقدمات این کوچ خونین – اما طبیعی – حتی پیش از تولد اسلام و پیغمبرش در نزد لخمیها و غسانیان حیره در شمال عربستان آغاز شده بود و لجبازیها و حماقتهای بیپایان ساسانیان و رومیها ، و بروز بیماریهای مهلک مسری و تغییرات جوی و دهها عامل دیگر شرایط را برای ورود اعراب مهیا کرده بودند).
ما با پافشاری بر این امر که عربها ما را مسلمان کردند فقط دنبال بهانهایی برای رویگردانی از واقعیت تاریخ و فرهنگمان هستیم و طبق معمول ره به جایی نخواهیم برد. اتفاقاً در سدههای نخستین ورود اعراب به ایران و بینالنهرین و شامات (به ویژه در دوران امویان و حتی در زمان عباسیان) خلفا و سپاهیان عرب از هیچ ترفند و قساوت و جنایتی برای جلوگیری از مسلمان شدن ِ کشاورزان و پیشهوران دریغ نداشتند. عرب برای گذران امورات امپراطوری جدیدش مجبور بوده است که از «نامسلمانان» باج و خراج بگیرد و نامسلمانان هم مجبور بودهاند برای فرار از خراج و مالیاتهای فلج کننده یک کلام بگویند اشهدان لا اله الا الله – جملهایی که منطقاً و از نظر اقتصادی، اعراب هیچ رضایتی به شنیدنش از نامسلمانان نداشتهاند. نیازی نبود که، به طور مثال، یوسف ابن حجاج اقتصاددان باشد تا بفهمد که بدون باج و خراج ستاندن از نامسلمانان حتی امکان یک ماه حکومت کردن در عراق هم برایش فراهم نیست. او که نمیتوانست مثل سرداران رومی و ساسانی در تامین هزینهها چشم امید به پایتخت داشته باشد. و اصلاً کدام پایتخت؟ مدینه؟ برهوتی که مردمش نان شب نداشتند و خرج خزانهی مفلساش را همین جناب حجاج میداد. پس جای تعجبی نیست که امثال حجاج مشتاقان گرویدن به اسلام را گردن بزنند و حتی برای «موالی» شدن ما هم هزار جور مانع ایجاد کنند.
مطلب خیلی طولانی شد. باید در فرصتی دیگر شواهدی را که فکر میکنم دلالت بر پدید آمدن اسلام به دست خود ما ایرانیان دارد بیان کنم.
سیروس الف گرامی توضیحات رو مختصر و مفید ایمیل کردم برات.
وحید جان واقعاً شرمندهام از دیر شدن پاسخ. مدتی به اینترنت دسترسی نداشتم.
متاسفانه در موردی که مطرح کرد امکان همکاری ندارم.
برات آرزوی موفقیت دارم
سلام دوست گرامی سیروس الف. بی مقدمه حرفم رو می زنم.من به یک ذهن قوی و آشنا با طیف گسترده ای از شاخه های دانش امروزین مثل ذهن شما احتیاج دارم برای کار بر روی طرح هایی که در ذهن دارم که البته مورد علاقه ی شما نیز خواهد بود.این پیشنهاد شاید کمی غیر متعارف باشه به این دلیل که من غریبه هستم. اما من شخصیت شما رو با این دست نوشته ها به خوبی میشناسم.طرح ها برای من جنبه ی شخصی+هدف مالی دارند.در حال حاضر یک طرح قوی و به روشنی تعریف شده در ذهنم هست که البته قرار هست به شکل یک کتاب عرضه شه.حجم کار بسیار زیاد هست و دانش گسترده و فراگیری رو نیازمنده که از بودجه ی زمان و دانش من به تنهایی خارجه.اگر مایل هستین بخشی از این کار باشین که من ایده ی کار رو با شما در میون بگذارم.لزومن هم نیازی به ارتباط حضوری نیست.در هر صورت ممنون.
وحید جان، ممنون از پیشنهادت. خوشحال میشم که بتونم کاری انجام بدم. لطفاً توضیح مختصری از طرحت رو برام ایمیل کن و اینکه دقیقاً فکر میکنی چه کاری از دست من برمیاد.
قربانت
سیروس
سيروس عزيز، تو خود بهتر از هر كس ديگرى ميدانى كه صرف حمايت از يك سازمان- شخص- گروه و … نه تنها بهيچ عنوان مذموم نميباشد بلكه امريست بسيار متداول و معمول، در ثانى براى منى كه از دانش و توان نوشتن بكلى بى بهره هستم و در عين حال تنها راه نجات اين سرزمين نفرين شده را روشنگرى ميدانم، تنها راه باقى مانده همانا حمايت از نويسندگان توانمندى مثل تو ميباشد، هميشه در هنگام خواندن كتابى از يك نويسنده نامدار و توانمند حسرت ميخورم كه چرا مردم عصر او نتوانستند يا نخواستند از اين شخص حمايت كنند و او در تنگدستى و يا بدون امكانات لازم زندگى را سپرى كرده و به اهداف خود نرسيده، بارى دوست من از تو خواهش ميكنم بخاطر خود ما كه يقينا بسيارى از خوانندگان تو نيز با من هم نظر ميباشند، بخاطر روحيه من و ما كه از ندانستن و نتوانستن رنج ميبريم و در بدر بدنبال يك كورسوى اميد براى نجات ايران ميگرديم و هيچ كارى از دستمان بر نمى آيد، قبول كن و ما رامفتخر كن كه بتوانيم تو را حمايت كنيم، واضح است كه قبل از اينكه اين مهم را امتحان نكرده باشى با خلقيات من و ما نيز آشنا نميشوى كه آيا هدفمان از اين حمايتها آموختن مسير خاصى بتو براى نوشتن است يا صرفا بخاطر تو و شاهكارهاى ادبى اى كه تا بحال بوجود آوردى و مياورى.
تقاضا ميكنم كه يك حساب پى پال (PAYPAL) براى خود ( اگر تا بحال ندارى) درست بكن، خيلى ساده يك گوشه از صفحه نصبش كن و ببين كه عاشقان سينه چاكت چطورى اون رو داغش ميكنن، بهت قول ميدم كه خودم اولين نفر باشم، قول ميدم.
خيلى مخلصم.
فدای تو بشم من رفیق،تو همیشه نسبت به من مهربون و باصفا بودی و مایهی دلگرمی و امید.
من اصلاً خودم رو لایق اینهمه تحسین نمیدونم، خودت آگاهی که این حرف رو صادقانه و بدور از ناز و غمزههای مرسوم در فرهنگ معیوب و مضحک ِ «شکسته نفسی» ابراز میکنم. البته قبول دارم که شیوهی نوشتنم بد نیست و حتی بعضی وقتها جملهایی یا فرازی از یک یادداشت ممکنه خیلی خوب و استوار بیان شده باشه. ولی رویهمرفته مناسبترین صفتی که برای این وبلاگ میشه به کار برد صفت چموشیست ! من حقیفتاً گاهی اوقات حس یک قاطر چموش رو دارم که از پالان گریزانه.
بارها به افرادی برخوردم که به سفارش این و اون (و برای یه لقمه نون) مطالب سیاسی و بعضاً هنری و این جور چیزها رو در گوشه و کنار به چاپ میرسونن بدون اینکه خودشون به چیزی که نوشتن علاقه و اعتقادی داشته باشن. این افراد گرچه خودشون رو اهل قلم فرض میکنن ولی عمق اندوه و درماندگیشون قابل سنجش نیست. البته قصد ندارم که با این حرفها (به شیوهی انقلابیون چپ عهد بوق) برای مرگ عزت و شرافت و این چیزها اعلام عزای عمومی کنم، بلکه میخوام بگم کسی که استقلال فکری نداشته باشه از نظر فکری مرده محسوب میشه و اصولاً فکر نمیکنه و این خودش از مرگ هر عزتی دردناکتره.
صمیمانه از تو سپاسگزارم که به حال و روز رفیق و هموطنت توجه داری و در عین حال صادقانه میخوای برای نشر اندیشهی آزاد کاری انجام بدی. و از اینکه فکر میکنی بخشی از این کار ممکنه از عهدهی من بربیاد احساس غرور میکنم. قبلاً هم یکی از دوستان خوبم پیشنهاد کرده بود که حساب PayPal باز کنم و روی صفحه قرار بدم. سعی میکنم به این پیشنهاد عمل کنم.
فدای تو رفیق نازنین
حساب پی پال واسه چی؟ چی شده مگه؟؟؟؟؟؟ در ضمن هر چی فرامرز گفت
سیروس جان . بررسی تاریخی وعلمی پدیده های اجتماعی کمی با بررسی ادبی و احساسی فرق دارد . به نظرت چه تفاوتی میان بیابان گردهای مغول با بیابان گردهای عرب وجود داشت .چرا خدای مغول «تینگری » یا هر که بود بر خدای مسلمانان غلبه نکرد و مغول ها هم مسلمان شدند ؟ من به عنوان یک لائیک با توحرف میزنم و شاید به قول خودت یک لائیک مسلمان . اما با هر اسمی، ایا میتوانم این سوال را بپرسم که » ایا درست است که لازمه درمان هر بیماری شناخت درست آن است ؟ » علت گسترش ادیان سامی با این وسعت چیست ؟ چرا اینهمه مسلمان در اندونزی داریم؟ ایا انها هم برای فرار ازخراج مسلمان شدند ؟علت شیوع مسیحیت در اروپا و بعدش در جهان چه بود .چرا مذاهب یونانی و رومی به این شدت شایع نشدند ؟مگر قدرت و ثروت یونانی و رمی پشت انها نبود ؟ تا حالا فکر کرده ای چه امتیازی در ساختار ادیان سامی وجود دارد ،که با وجود این همه لکه ننگین بر دامنشان ، امکان نفوذ و پایداریشان را اینهمه بالا برده است .
چهار تا عرب پا پتی حمله کردند و دنیا را زیر و رو کردند ؟ به همین سادگی ؟ انها از نظر سازماندهی و پیام رسانی عمومی ( کامیونیکیشن ) چه برتری بر نظام های کهن موجود داشتند . مدرنیته که همیشه توی دک و پز نیست . یک مرد دیوانه یهودی گفت من پسر خدایم و همه افتادند دنبالش ؟ به همین سادگی … خوب چرا سردار روشنفکر شیک پوش و مدرن رومی این نفوذ کلام را نداشت ؟ یک خمینی امد و مشتی جمله ساده و دست و پا شکسته گفت و همه را به دنبال خودش کشید ولی کسی دنبال روشنفکری که 100 سال کون خودشو پاره کرده بود نرفت . و یا یک هیتلر می اد چهار تا پارس میکنه و میشه محبوب دل روشنفکر ترین جامعه اروپا . به همین سادگی . خوب چرا ؟؟؟؟؟ می دانید چرا ؟ به خاطر اینکه ما روشنفکرها اینقدر توهم زده هستیم که نکات ضعف خود را در زمینه ارتباط گیری و شناخت و ارسال پیام برای مردم کتمان میکنیم . درخلصه توهمات شیرین خود محصور شده ایم و فکر میکنیم حقیقت محدود است به حوضچه ای که خود در ان شنا میکنیم .
بیژن عزیز، بسیار ممنون از کامنت.
هیچیک از ما در هیچ حالتی فارغ از احساس نیستیم. لذا احتمال اینکه نوشتهی حاضر آمیخته با «بررسی … احساسی» باشد همیشه وجود دارد. اما باید دید که کدامیک از مدعیات این یادداشت به طور مشخص بر بنیانی «احساسی» ارائه شدهاند. سنجش و قضاوت در این زمینه نیاز به ذکر جزئیات دارد. چنانچه شواهدی دال بر احساساتی بودن مدعیات این نوشته وجود داشته باشد با روی باز پذیرای شنیدنش هستم تا در رفع این نقیصه بکوشم چونکه به هیچ عنوان بنا نداشتم یادداشتی عاطفی بنویسم.
در مورد دلایل گسترش و نفوذ ادیان سامی، تا جایی که من میفهمم، فقط وجهی از قضیه به نحوهی ارسال پیام و چگونگی ِ ارتباط با مخاطب مربوط میشود که تازه همان وجه نیز خود به تمامی وابسته است به وجوه متعدد و مختلف دیگری که داستان انسان را بطور عام (و باورهای دینیاش را به طور خاص) در سیطره و نفوذ خود دارند. به نظرم باید پیش از هرچیز مسئله را از منظر جغرافیا، اقلیمشناسی، تاریخ طبیعی، انسانشناسی، غذا، بیماری، قحطی، بلایای طبیعی و نهایتاً توسعهی اجتماعی بررسید و در عین حال همواره به روانشناسی ِ این جانور دوپا و سیر تطور زبان در ذهنش نیز توجه داشت. حتی یک اشارهی کوتاه به هریک از این وجوه و ارزیابی ِ ارتباطشان با دلایل گسترش دین از حوصلهی این پاسخ خارج است.
متاسفانه یکی از موضوعاتی که عموماً مورد غفلت ما قرار میگیرد مسئلهی «زمان» است. ما معمولاً فراموش میکنیم که چه مقدار زمان از پیدایش گونهی انسان در زمین سپری شده و به کدام دلایل مشخص اقلیمی و غذایی (و حدوداً از چه تاریخی) جمعیتهای انسانی در مناسبترین محل (یعنی محدودهی کرانهی شرقی مدیترانه، سوریه و اسرائیل، بین النهرین، شمال غرب فلات ایران، جنوب شرقی ترکیه و شمال مصر) کشاورزی و شهرنشینی را آغاز کردهاند. و دیگر اینکه از آغاز کشاورزی تا کنون (یعنی چیزی حدود پانزده هزار سال) انسان در حوزهی باورهای دینی چه مراحلی را سپری کرده است. عمر دین یهود (و دو نوزادی که از سامانهی آئینیاش ارتزاق کردهاند) حتی به سه هزار سال هم نمیرسد – عمر نوزادانش که دیگر هیچ. آیا به نظرت آئینها و خدایانی که هزاران سال پیش از یهود در نزد اقوام این مناطق محترم و مورد پرستش عموم مردم بودند (و اکنون فقط در موزهها و یافتههای باستانشناسی از آنها سراغ میگیریم) فاقد آن عنصر «ارتباطگیری و شناخت و ارسال پیام به مردم» بودند؟ گمان نمیکنم پاسخت به این پرسش منفی باشد. پس این عنصر در مورد آن ادیان نیز صدق میکرده است. اما مسئله اینجاست که اگر برای این عنصر ارتباطگیری و ارسال پیام (به شیوهی دینیاش) اصالت ِ ماهوی قائل شویم ، ادیان کهن نمیبایست منسوخ شده باشند چون نفوذ و دوامشان لااقل از ادیان ِ نوپای سامی خیلی بیشتر بوده و لامحاله میبایست الان هم مرسوم و متداول میبودند که نیستند. حالا با رجوع به سرگذشت ِ ادیان ِ پیشین، تصور کن پنج هزار سال دیگر این ادیان سامی در چه وضعیتی خواهند بود و آنوقت قطعیت حرفهای خودت را با آن تصور بسنج.
در حیرتم این همه نوشته عالی…
ما چطوری می تونیم شما رو ساپورت کنیم که ادامه بدی؟
سارا جان، من مجبورم طبق معمول اظهار شرمساری کنم از اینهمه تأخیر در پاسخگویی به لطف و محبت شما.
خیلی تأسف میخورم از اینکه گرفتاریهای روزگار و دویدنهای بیپایان به دنبال ِ ابتداییترین احتیاجات روزانه فرصت تمرکز و نوشتن را از بسیاری از ما میگیرد. شک ندارم که خیلیها به همین رنج گرفتارند و برای خودم و همهی آنها تأسف میخورم.
من شخصاً با نفس ِ حمایت شدن از سوی هموطنان همفکرم هیچ مشکلی ندارم. اما همیشه در تعریف ِ «همفکری» دچار تردیدم. قطعاً از نابختیاری ماست که رسم اندیشیدن هرگز در فرهنگمان نهادینه نشده است و به همین دلیل اگر به فرد (یا افرادی) وجهی پرداخت کنیم تا از گزند احتیاجات اولیهی زندگی در امان باشند و بتوانند با خاطری آسودهتر به فکر کردن و نوشتن بپردازند، در زبان فارسی به او (یا آنها) «قلم بمزد» میگوییم.
بیتمرینی و ناورزیدگی ما در حوزهی فکر آزاد و برومند، ما را به چنان وضعیت مضحکی دچار کرده که با هفتاد میلیون جمعیت حتی یک اندیشکدهی مستقل و دلیر نداریم. وقتی هم که میخواهیم به تقلید از دیگران اندیشکده تأسیس کنیم، حاصل کارمان میشود «اتاق فکر» (از آن نوع که رهبران و نظامیان ایران تأسیس میکنند و اغلب یا به دنبال تولید فکر در زمینهی شکنجه و آزار و جاسوسیاند یا در پی یافتن راههای هوشمندانه برای دلالی و دزدی).
در فرهنگ ما ، یافتن حمایتگری که اصالتاً و بی هیچ چشمداشتی خواستار ترویج ِ اندیشهی آزاد و انسانی باشد (و روزی هزار بار خودش را به خاطر وجهی که پرداخته سرزنش نکند یا آزاداندیشی را به هزار و یک ملاحظهکاری و سفارش دلبخواهی و طلبکارانه مقید نسازد) چیزی شبیه جستجوی یک شهابسنگ کوچک در کهکشان راه شیریست!
راستی مثل همیشه یادداشتت حرفای نو واسه گفتن داشت..امیدوارم همچنان ما رو شریک اندیشه هات کنی..
«چرا که هیچکس نمیخواهد (یا نمیتواند) بپذیرد که ما جز اسلام فرهنگ و ماهیتی نداریم»
منظورتون این هستش که اسلام و فلسفه ی اسلام با گذر از مرزهای امپراتوری ایران، فرهنگ ایران رو بلعید یا که اساسن خمیرمایه ی فرهنگ ایران قبل از قرن 7 هم همین دستگاه اسلام بوده؟؟
اگر مقصود دومی هست که هویت ایران رو سراسر «بیزاری از جهان و بیگانگی با انسان» می دونید اما
به نظر میاد خمیرمایه ی هویت ایران(قبل از اسلام)، فلسفه ی زردشت هست که به زبان ساده در جهان خیر و شر هست..خیر حواله به یک قطب نیک هست و شر زاده ی یک منبع پلید که آدمی هم بایستی در جبهه ی خیر بکوشد..که این خیر هم نیکی به همنوعان و حیوانات(گیاهخواری زردشت) تصور شده..شاید اطلاعات من غلط هست؟!
سلام سیروس جان ! واقعا لذت بردم. امید که توهم از همه لذایذ زندگی بهره مند شوی. چند خطی در زیر می نویسم که تنها به، به به و چه چه بسنده نکرده باشم.زیرا معتقدم خواندن کامنت دیگران به همان اندازه خوشمزه است که خوردن ته دیگ زیر برنج!
ذکر تاریخ بودیسم و احیای آیین کهن کنفوسیوس درابتدای نوشته تلنگری کاملا به موقع بود که گواه تکرار تاریخ است. اما تب امروزی زردشت بین ایرانیان در حال حاضر عکس العملی است طبیعی در مقابل اسلام گرایی افراطی رژیم حاکم. عکس همین واقعه در حکومت پیش از انقلاب رخ داد. هرچه حکومت در متمدن سازی جامعه و آگاهی دادن به پیشینه ی تاریخی تلاش میکرد روشنفکران واپسگرا تر و سنتی تر عمل میکردند. هیچکس نبود که در نقد نمایش « پژوهشی ژرف و سترگ از سنگواره های ….) و دیگر تعزیه جاتی که در جشن هنر شیراز برگذار میشد روشنگری کند. اگر هم بود نه به گوشمان رسید ونه گوش شنوایی داشتیم. دهه 70 میلادی دراروپا با دهن کجی جوانان به اخلاق و سنتها مصادف بود و آزادی جنسی و جنسیتی و نهایتا حق شهروندی را برایشان به ارمغان آورد. در حالیکه سهم ما ایرانیان از این موج فکری برای هنرمندانش تنها ریش گذاشتن و نوحه خوانی « کوچه ی بن بست » بود و برای روشنفکرانش کاپشن آمریکایی و سبیل استالینی. نهایتا آن داشته های اندک را هم از دست دادیم.
شما بدرستی دین را دیواری فرض کرده ای که خود بر افراشته ایم. اما این دیوار را ما قبل از دخول سپاه اسلام به ایران خود با نمای سنگی بنا کرده بودیم منتهی بعد از اسلام نمای این دیوار را با کاشی معرق و رنگ لاجوردی پوشاندیم. اصلا کیست که در آن زمان این دیوار خود ساخته را نداشته باشد؟ همه دین دار بوده اند.
یقینا پیدایش دین را می شود نهایت خلاقیت انسان در حوزه فلسفی نامید.ایده ای که رد و اثبات آن لااقل از عهده همگان خارج است. دین همواره بنی بشر را هزاران سال و از پس قتل و خونریزیهای فراوان بخود مشغول داشته و انسان امروزی همچنان در جایگزینی ایده ای همه پسند به جای دین در تلاش است . اندیشمندان دینی تنها توانسته اند با رنگ و روغن زدن این اندیشه کهنه و با زر و زورو تزویر، دوباره همان دین را به خلق اله قالب کنند.
من دین را بجای دیواربه لباس تن انسان تشبیه میکنم. لباسی که او را در مقابل سرما و گرما حفظ میکند. یا بقول مذهبییون عیوب انسان را می پوشاند( کدام عیوب؟) لباسی که از بدو تولد به تن انسان نبوده بلکه بعد از خلقت به آن مستور گردیده.به گمان من اگر تاریخ دایما در حال تکرار است ـ که هست ـ تنها حکایت از ذهن تاریخی کوتاه بشر نیست بلکه خبر از محدودیت خلاقیت ذهن انسان دارد. با احترام بی پایان.
قربانت رضا جان ، همین تبادل آرا و نظرها در یک گوشهی ناپیدا از این سپهر فراخی که اینترنت نام گرفته خودش حادثهایی بس فرخنده و بیبدیل محسوب میشود – تجربهایی که هرگز در گذشته برای ما و دیگر جوامع بشری فراهم نبوده. گاه با خودم فکر میکنم که ما ایرانیها (و الباقی ملل دنیا) تا کجا مدیون ارتش (و به ویژه نیروی هوایی) آمریکا هستیم که در پیدایش و گسترش این شبکه سهم و نقشی بیمانند داشتند.
با درود :سيروس جان ديدگاهي در خور انديشه داريد ميتوانم نوشته هاي ديگرتان را بوسيله ايميل دريافت كنم ؟
با سپاس از شما
بیخدا جان، خوشحال و خرسندم که برخی مطالب این وبلاگ را در خور اندیشه مییابی. فکر میکنم از آنجا که همهی مطالب در همین آدرس قابل دسترس هستند (و خوشبختانه سامانهی «ووردپرس» هم از استوارترین ارائه کنندگان خدمات وبلاگیست و همیشه در دسترس) ارسال مطالب قبلی از طریق ایمیل لزومی نداشته باشد و برای دریافت مطالب ِ آینده از طریق ایمیل نیز گزینهی اشتراک ایمیل در صفحهی آغازه موجود است.
باز هم از توجه و لطفت سپاسگزارم
واو !! سیروس جان، دست گذاشتی رو جای حساس ! دوست دارم بدونم آیا غیر از خودت کسی هم تا به حال اینطوری به نقش ایرانیان به «پدید آوردن» اسلام نگاه کرده ؟ واژه «پدید آوردن» خیلی فکر نمیکنی قوی باشه ؟ شاید باید گفت ایرانیان در «بزرگ کردن» اسلام نقش به سزایی داشته اند !؟
آناهیتای عزیز، به نظرم این یک موضوع بسیار پیچیده و دشواری هست و باید با احتیاط باهاش برخورد کرد. البته آرامش دوستدار یک کنکاش سترگ و ستودنی در این زمینه کرده (در «امتناع تفکر در فرهنگ دینی») که در هستهی کانونیش قدری با این ادعایی که من کردم تفاوت داره. تردیدی نیست که توشهی اندک عقلی و توان نحیف علمی و استددلالی و دانستههای ناچیز تاریخی من حتی از صد هزار مایلی هم هیچ شباهتی به ذهن نقاد و زایندهی آرامش دوستدار نداره (گاه حتی وحشت میکنم از اینکه روزی تصادفاً نوشتههای پریشان من رو بخونه و به خشم بیاد از بیسوادی ِ دوستدارانش).
اما ما چارهایی نداریم جز اینکه فکر کردن رو تمرین کنیم (حتی با شیوهی نحیفی که من در پیش گرفتم).
اجازه بده توضیحاتم در مورد «پدیداری اسلام» در ایران رو در نوشتهی مستقلی بیان کنم.
قربانت سیروس
درود. منتظر نوشته ی تکمیلی هستیم حتماً
سپاس شیخ عزیز. چشم ، در اولین فرصت مطلبی در ادامه اضافه خواهم کرد
خيلي خوشحالم که مردم کم کم دارند روشن ميشوند اين جبر تاريخ است ، تکنولوژي خرافات وپيروان با ايمانش را به زباله داني تاريخ خواهد سپرد و گريزي از اين نيست ، کور دلان هر کاري بکنيد خودتان را هزاران بار هم منفجر بکنيد تاريخ راه خود را خواهد رفت و ودر دنياي جديد جايي براي فناتيکها نيست .دوران رنسانس در اروپا باعث مهار محکم غول مهيب مذهب مسيحيت گرديد . وعين همين مسئله براي اسلام نيز بسيار محتمل است . اسلام در اخرين دوران وحشيگري خود بسر ميبرد در طي قرنها خوب خود را نشان داده و اکثر مردم به خوبي انرا شناخته اند . ( شهاب سنک درهنگام سقوط به زمين در اخرين لحظه نور بسيار شديدي نشان ميدهد و به يکباره براي هميشه نابود ميشود ) اين نمودي است از سير قهقرائي اخرين خرافه پرستي ساخته بشر.
عاصی جان ، مرسی از کامنت خوبت
به شکل عجیبی خوندنش ثواب (اجر و پاداش) که نه ولی صواب (سزاوار) داشت
مست شدم ، مدت خیلی زیادی بود اینطور غرق نوشته ای نشده بودم . دستت درست سیروس خان
ممنونم پریسای عزیز، از اینکه هنوز هم به رفیق قدیمیات سر میزنی و افکار پراکندهاش را دنبال میکنی
Thanks , It was great…
سپاس دایکو جان