<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>حرف امروز</title>
	<atom:link href="http://harfeemroz.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://harfeemroz.wordpress.com</link>
	<description>و هنوزم در حسرت آزادی ...</description>
	<lastBuildDate>Tue, 24 Jan 2012 23:04:27 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='harfeemroz.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>حرف امروز</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://harfeemroz.wordpress.com/osd.xml" title="حرف امروز" />
	<atom:link rel='hub' href='http://harfeemroz.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>دیواری که خود برافراشته‌ایم</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/12/19/%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/12/19/%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Dec 2011 19:07:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[مدینه، مکه، عربستان،]]></category>
		<category><![CDATA[ایران، اسلام، بودا، محمد، چین، کمونیست، فرهنگ، حجاج، عرب، مسلمانان، الله،]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=516</guid>
		<description><![CDATA[فکر کردن و حرف زدن درباره‌ی ادیان همیشه کاری بسیار دشوار و ترسناک و پرهزینه بوده است. ادیان ِ سازمان‌یافته و ثروتمند دنیا عموماً در ذات خود ناشکیبا و پرخاشگرند؛ همچون پلنگ از قلمرو آئینی‌شان دفاع می‌کنند و مزاحم را (در هر دو وجه زیستی و حقوق اجتماعی) می‌درند. هیچ نیازی نیست که بنیان‌گذاران یک [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=516&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/12/wall1.jpg?w=500" alt="" title="wall"   class="aligncenter size-full wp-image-520" /><br />
فکر کردن و حرف زدن درباره‌ی ادیان همیشه کاری بسیار دشوار و ترسناک و پرهزینه بوده است. ادیان ِ سازمان‌یافته و ثروتمند دنیا عموماً در ذات خود ناشکیبا و پرخاشگرند؛ همچون پلنگ از قلمرو آئینی‌شان دفاع می‌کنند و مزاحم را (در هر دو وجه زیستی و حقوق اجتماعی) می‌درند. هیچ نیازی نیست که بنیان‌گذاران یک دین آشکارا به تحدید و خونریزی تشویق کنند؛ حس نیرومند مالکیت و میل به انحصار لامحاله پیروان ادیان را به قتل و غارت یکدیگر و ایجاد محدودیت‌های دائمی برای دیگران ترغیب خواهد کرد. حتی آئین بودا که در ناپرخاشگری شهره‌ی آفاق است (و به واقع در میان ادیان به گربه‌‌ایی چاق و ملوس و بی‌دندان می‌ماند) ناگزیر از این قاعده مستثنی نبوده است. </p>
<p>آئین کهن بودا ، که در تساهل نمونه است و راههای رسیدن به نیروانا را بی‌شمار می‌داند، وقتی در حوالی سالهای ۶۰ میلادی از جنگل‌های گرم و رازآلود هندوستان (بی‌گمان در لابلای بار و بنه‌ی کاروان‌های تاجران و سوداگران – که همواره از حمّالان عمده‌ی رسوم و امراض و فنون و فرهنگ‌ها بوده‌اند) به میان عشایر استپ‌‌های شمال و از آنجا عین ویروس به دشت‌های پهناور و بلازده‌ی چین سرایت می‌کند – و در کالبد تازه‌ایی با نام &#8220;بودیسم مهایانه&#8221; درعرض کمتر از چهار سده سرتاسر چین و ماچین و شرق دور را به تمامی فرا می‌گیرد – رفته رفته به مدد معابد بی‌شمار و رهبانان پرتعداد و پرنفوذش به چنان قدرت و ثروتی در شرق می‌رسد که گاه حتی یک ناپرهیزی احمقانه و کوچک در امور مذهبی (مثلاً جابجا کردن یکی از استخوان‌ها یا دندان‌های منتسب به بودا از معبدی به محلی دیگر) می‌توانسته شهری را به آشوب‌ بکشد و قتل عامی تمام عیار را سبب شود. به هر تقدیر، احوال بودائیان در چین به جایی می‌رسد که در ابتدای قرن نهم میلادی دلبستگان به مکاتب باستانی چین (دائوئیسم و کنفوسیانیسم) از بودیسم به فرقه‌ایی بی‌فرهنگ و بربر یاد می‌کنند و شکایت ارباب دین بودا را به امپراطور می‌برند.</p>
<p>البته ما در اینجا کاری به انگیزه‌های اقتصادی و سیاسی ِ بیزاری چینی‌ها از بودیسم نداریم (که نهایتاً منجر به نوعی رنسانس در چین و احیای آئین کنفوسیوس – و بالطبع قصابی بسیاری از بودائیان شد). موضوع صرفاً دشواری‌ها و هزینه‌های مترتب بر فکر کردن و سخن گفتن و عمل کردن در باب ادیان است که همه‌ی ما کم و بیش از آن آگاهیم و هیچ حرف و کشف تازه‌ایی هم نیست. فقط خواستم بگویم که نرمخوترین و بی‌دندان‌ترین گربه‌ی این باغچه هم به وقتش کم از پلنگ بیشه‌زار ندارد –  چه رسد به آنهاشان که از ابتدا با خوی پلنگی و پرخاشگری متولد می‌شوند. (در ضمن من عاشق حیوانات هستم و قصدم  توهین به پلنگ نیست – که از  ستودنی‌ترین زیبایی‌های حیات است؛ هدف فقط رساندن معناست).</p>
<p>گرچه نرخ وحشت و هزینه‌ی کنکاش و پرسش در دین (بی هیچ استثنایی در نزد همه‌ی اقوام و در سرتاسر تاریخ تمدن بشری) همیشه به میزان دردناک و خون‌آلوده‌ایی بالا بوده است اما  تا آنجا که به ما و دین و فرهنگ‌مان مربوط می‌گردد، گویا قدمت این هراس و سنگینی این هزینه‌ها مجرای تبادل آزاد آرا و دانسته‌ها را چنان بند آورده‌اند که تقریباً به انسداد کامل جریان اندیشه‌ی انتقادی در گفتار و کردار فرهنگی‌مان منجر شده است؛ بطوریکه حتی وقتی خطر عمده‌ایی به فوریت تهدیدمان نمی‌کند باز هم در ذهنمان قادر به طرح و پی‌گیری مستمر پرسش‌های اساسی در ماهیت دین و تاریخ‌مان نیستیم.</p>
<p>اوج استقلال نظری و اندیشه‌ورزی ما در مواجهه با دین اسلام معمولاً از سطح نفرین و ناسزا‌گویی فراتر نمی‌رود. در همین یکی دو قرن اخیر بسیاری از به اصطلاح روشنگران سکولار ما اسلام را شاخه‌ایی فرض کرده‌اند که با ضرب ِ قلمه‌ی زور و تجاوز اعراب بر درخت فرهنگ ایران پیوند شده است و لاجرم برای بریدنش همواره مجبور بوده‌اند از شاخه‌ی دیگری از همین درخت آویزان شوند. اما هرس کردن شاخه‌ها فقط به شادابی بیشتر و تناوری ِ درخت منجر شده است چرا که هیچکس نمی‌خواهد (یا نمی‌تواند) بپذیرد که ما جز اسلام فرهنگ و ماهیتی نداریم و هر شاخه‌ی به ظاهر غیر اسلامی نیز که بر اندام این درخت روئیده از ریشه  دینی و اسلامی بوده است. ما مثل ماهی در حوض اسلام شناوریم و در هوای &#8220;برحمتک‌التی وسعت کل شیء&#8221;  می‌زاییم و می‌زییم و می‌میریم.<br />
 به همین سبب، یهودی و زرتشتی ما نیز مسلمانند ؛ مسیحیان ما شفای بیمارانشان را در تناول قیمه‌ی تاسوعا و برافروختن شمعی در شام غریبان زینب می‌جویند؛ سوسیالیست‌های ما &#8220;دینخو&#8221; تر از ابوذر غفاری بلکه خود تئوریسین ِ روانپریشی‌های ابوذرگونه‌اند و کمونیست‌های ما پای جوخه‌ی تیرباران نیز شاخه‌ی گل‌سرخی تقدیم علی ‌ابن ابیطالب می‌کنند؛ تجدد‌پرستان و  لیبرالها و ناسیونالیست‌ها و فراماسونرهای ما هم نگارشان همان است که به مکتب نرفته بود و سواد نوشتن هم نداشت ولی بی‌جهت ، و فقط  به غمزه و اطوار، مسئله آموز صد مدرس شده بود. ما حتی دموکراسی را با فریاد الله اکبر طلب می‌کنیم بدون آنکه لحظه‌ایی در پیامدهای متضاد معنایی و تناقضات عقلی این دو مفهوم اندیشیده باشیم.</p>
<p>لذا ما در مسیر تاریخ‌مان به هر سو که ره می‌سپاریم و از هر دروازه‌ایی که گذر می‌کنیم باز هم خودمان را در وسط میدان مدینه‌النبی می‌یابیم و گواهی می‌دهیم بر &#8220;لا یمکن ‌الفرار من حکومته&#8221;. جالب اینکه ممکن است در همان میدان هوار بزنیم که از ترکیب &#8220;لا یمکن الفرار&#8221; به واسطه‌ی عربی بودنش بیزاریم ولی در عین حال در دلمان قند آب می‌شود از شنیدن &#8220;به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست&#8221;. ما خود طراح و مهندس مدینه‌النبی هستیم. تفاوتی هم ندارد که قرآن و زبان بیچاره‌ی عربی را ستایش کنیم یا نکوهش. همینکه عاشقیم بر همه عالم چون &#8220;همه عالم از اوست&#8221; خودش دلالت فلسفی دارد بر بیزاری‌مان از جهان و بیگانگی‌مان با انسان، که از مبانی شدیداً اسلامی‌اند.</p>
<p>خوش‌خیالی و حماقت محض است اگر گمان کنیم که اسلام یک دیوار ِ دیگرساخته است و هوا برمان دارد که از روی این دیوار بپریم بی‌آنکه نقش خویش را هم در پی‌ریزی و معماری این دیوار و هم در ساروج و آجرهای برسازنده‌اش دیده و سنجیده باشیم.<br />
متاسفانه گفتمان انتقادی ما در باب اسلام لبریزاز ساده‌انگاری‌های نسنجیده و تکراری‌ست که مدعی‌ست چند قبیله‌ی بی‌فرهنگ و سرگردان و عقب‌مانده از بیابان‌های حجاز ناگهان بر امپراطوری ایران یورش برده‌اند و با زور و اصرار ما را مسلمان کرده‌اند. در مقابل این گفتمان تکراری، اسلام‌پرستان وطنی نیز بی‌آزرمی و ساده‌لوحی را به نهایت می‌رسانند و ادعا می‌کنند که ایرانیان فوج فوج با شوری عاشقانه به آئین اسلام گرویده‌اند. اما در این میان هیچکس از خودش نمی‌پرسد که عرب گشنه و پابرهنه با چه پشتوانه‌ی اقتصادی و پیشینه‌ی سازمانی می‌توانسته به مسلمان کردن ما &#8220;اصرار&#8221; بورزد و اصولاً چه صرفی برایش می‌داشته که ما به اسلام بگرویم؟ و یا مگر در آیات نامنسجم و پریشانی که سپاهیان بی‌سواد عرب دست و پا شکسته و با زبانی ناآشنا ، در حین رویداد ِ جنگ و تجاوز، برای روستاییان و کشاورزان بینوای ایرانی تلاوت می‌کردند (آنهم ایرانیانی که خودشان از هزار سال پیش ختم این شعبده‌بازی‌ها بودند) چه مطلب تازه و عنصر عاشقانه‌ایی بوده است که کسی بخواهد با شوق و رغبت به آن بگرود؟</p>
<p>دعوت به دین کار مسیونرهای مدرن مسیحی و مسلمان امروزی‌ست (که هم پشتوانه‌ی اقتصادی دارند و هم سازمان فکری و آئینی منسجم). عرب بیابانگردی که نان ندارد بخورد، هرگز آب و زمینی برای کشت و کار و فرصتی برای شهرنشینی نداشته و حیات اقتصادی‌اش منحصراً به راهزنی و غارت و غنیمت جنگی وابسته است، و تنها پشتوانه‌ی فرهنگی‌اش حس اشرافیت قومی و قبیله‌ایی‌ست، چگونه ممکن است که بخواهد و اصولاً بتواند دعوت به دین کند؟ لازم به ذکر است که من هیچیک از اوصاف فوق را به قصد تحقیر اعراب بکار نبرده‌ام ؛ اعراب حجاز نیز مانند همه‌ی اقوام پراکنده و نیمه وحشی تاریخ دردیگر نقاط دنیا، به شیوه‌ی ایلاتی در حاشیه‌ی کانون‌های تمدنی ِ سازمان‌یافته‌تر می‌زیسته‌اند و از لحاظ اتصافشان به اوصافی که برشمردم کم و بیش هیچ تفاوتی نداشتند با مثلاً عشایر نیمه وحشی ژرمنی مانند فرانک‌ها و گوت‌ها در شمال و غرب اروپا، وندال‌ها در حاشیه‌ی جنوبی مدیترانه، سکاها و ماساگت‌ها و ترکها درشمال فلات ایران، و  ختای‌ها و تانگوت‌ها و مغول‌ها در شمال غرب چین. اتفاقاً همین حاشیه‌نشین‌های جان‌سخت و دلیر و بی‌فرهنگ به علت دوری از کانون‌های عمده‌ی تمدن و شهرنشینی (و مصون ماندن از بیماری‌ها و قحطی‌ها و دیوانسالاری‌های زمین‌گیر کننده و رایج در این کانون‌ها) در اکثر مواقع با چالاکی و فرصت‌طلبی – و قساوت‌ها و خونخواری‌های معمول بشری –  سامانه‌ی قدرت‌های بزرگ را مختل کرده‌اند و چه بسا تاریخ‌ساز و تاثیرگذار هم شده‌اند.</p>
<p>شاید وقت آن رسیده که ما قبول کنیم که در مواجهه‌ی اعراب با ایرانیان و ساکنین عراق و سوریه و فلسطین و مصر &#8230; و دیگر نواحی غیر مسلمان،  دعوتی در کار نبوده‌است. عرب بادیه نشین که مسیونر پولدار مسیحی نبوده تا بفهمد دعوت به دین یعنی چه. او صرفاً به امید غارت و غنیمت شترش را زین کرده و برای دستیابی به زندگی بهتر و آسان‌تر، زمین حاصلخیز و غذا و منابع انرژی از شبه جزیره‌‌ایی سوخته و بی آب و علف بیرون زده است – کاری که هر جانوری (اعم از حیوان یا انسان) در شرایط مشابه انجام می‌دهد.</p>
<p>عرب در این هجرت مسلحانه از امتیاز عقب‌ماندگی و فقر مطلق نیز برخوردار بود. او در پشت سرش هیچ نداشت، نه زمین و مزرعه‌ایی، نه پایتختی، نه تاریخی و ثروتی که نگرانش باشد. او فقط شنیده بود که یک اعرابی دیگر در مدینه به اسم محمد ابن عبدالله گویا اشعار هیجان‌انگیز و آهنگینی به عربی گفته که به طور خلاصه مهر تاییدی بر عظمت نژاد و زبان و رسم و رسوم عرب است و حتی منزل خدای کائنات را در برهوت ِ مکه تعیین کرده است. احتمالاً در حرفهای محمد آنچه بیش از هر چیز برای عرب اهمیت داشته اشارات و دستورات روشنی‌ست که هم با خلق و خوی او سازگار بوده است و هم با نیاز طبیعی‌اش به کوچیدن به سمت منابع غذایی و ثروت همخوانی داشته است  – اشاراتی از قبیل:  خدای دنیا خانه‌اش اینجا در همین مکه‌ی خودمان است (و این یعنی زادگاه ما با همه‌ی نحوست و فقر جغرافیایی‌اش واجد &#8220;شرافت&#8221; است و این شرافت به هرحال موید شرافت خونی و قبیله‌ایی عرب است) ، او عربی حرف می‌زند، شما مسلمان هستید، بروید، بجنگید و از نامسلمانان غنیمت بگیرید، اموال و زنانشان را به مساوات بین هم تقسیم کنید&#8230; والی آخر.</p>
<p>مجموع این عوامل در تهییج اعراب در حمله به سرزمین‌های مجاور نقش داشته‌اند اما عقلاً باید قبول کرد که فشار گرسنگی و نقش غذا و جغرافیا بسیار تعیین کننده‌تر از پیام محمد بوده‌اند. حتی اگر محمدی در کار نمی‌بود و دعوی پیغمبری نمی‌کرد باز هم این اتفاق می‌افتاد – ولو با تأخیر. (بگذریم که همه‌ی مقدمات این کوچ خونین – اما طبیعی – حتی پیش از تولد اسلام و پیغمبرش در نزد لخمی‌ها و غسانیان حیره در شمال عربستان آغاز شده بود و لج‌بازی‌ها و حماقت‌های بی‌پایان ساسانیان و رومی‌ها ، و بروز بیماری‌های مهلک مسری و تغییرات جوی و دهها عامل دیگر شرایط را برای ورود اعراب مهیا کرده بودند).</p>
<p>ما با پافشاری بر این امر که عربها ما را مسلمان کردند فقط دنبال بهانه‌ایی برای رویگردانی از واقعیت تاریخ و فرهنگ‌مان هستیم و طبق معمول ره به جایی نخواهیم برد. اتفاقاً در سده‌های نخستین ورود اعراب به ایران و بین‌النهرین و شامات (به ویژه در دوران امویان و حتی در زمان عباسیان) خلفا و سپاهیان عرب از هیچ ترفند و قساوت و جنایتی برای جلوگیری از مسلمان شدن ِ کشاورزان و پیشه‌وران دریغ نداشتند. عرب برای گذران امورات امپراطوری جدیدش مجبور بوده است که از &#8220;نامسلمانان&#8221; باج و خراج بگیرد و نامسلمانان هم مجبور بوده‌اند برای فرار از خراج و مالیات‌های فلج کننده یک کلام بگویند اشهدان لا اله الا الله – جمله‌ایی که منطقاً و از نظر اقتصادی، اعراب هیچ رضایتی به شنیدنش از نامسلمانان نداشته‌اند. نیازی نبود که، به طور مثال، یوسف ابن حجاج اقتصاددان باشد تا بفهمد که بدون باج و خراج ستاندن از نامسلمانان حتی امکان یک ماه حکومت کردن در عراق هم برایش فراهم نیست. او که نمی‌توانست مثل سرداران رومی و ساسانی در تامین هزینه‌ها چشم امید به پایتخت داشته باشد. و اصلاً کدام پایتخت؟ مدینه؟ برهوتی که مردمش نان شب نداشتند و خرج خزانه‌ی مفلس‌اش را همین جناب حجاج می‌داد. پس جای تعجبی نیست که امثال حجاج مشتاقان گرویدن به اسلام را گردن بزنند و حتی برای &#8220;موالی&#8221; شدن ما هم هزار جور مانع ایجاد کنند.</p>
<p>مطلب خیلی طولانی شد. باید در فرصتی دیگر شواهدی را که فکر می‌کنم دلالت بر پدید آمدن اسلام به دست خود ما ایرانیان دارد بیان کنم.   </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/516/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/516/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/516/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/516/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/516/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/516/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/516/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/516/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/516/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/516/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/516/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/516/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/516/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/516/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=516&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/12/19/%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/12/wall1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">wall</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>زیستن در شهر بی‌آینه</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/12/14/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d8%a2%db%8c%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/12/14/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d8%a2%db%8c%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Dec 2011 19:35:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ، زرتشت، اوستا، ابراهیم پورداوود، ایران، فارسی، آرامش دوستدار]]></category>
		<category><![CDATA[گاتها]]></category>
		<category><![CDATA[آینه، عقل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=504</guid>
		<description><![CDATA[شهری دورافتاده را در نظر آورید که ساکنینش در خانه‌هایشان آینه ندارند. مردم در شهر ِ بی‌آینه هرگز به تماشای سیمای خویش ننشسته‌اند و آنچه از خود می‌دانند یا تصّوری‌ست خویش‌ساخته در ذهن و یا روایتی‌ست که اهالی خانه و همشهریان از سیمای هم برای یکدیگر تعریف می‌کنند. اما این پندارهای خویش‌ساخته و روایات ِ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=504&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/12/cat.jpg?w=500" alt="" title="cat"   class="aligncenter size-full wp-image-505" /></p>
<p>شهری دورافتاده را در نظر آورید که ساکنینش در خانه‌هایشان آینه ندارند. مردم در شهر ِ بی‌آینه هرگز به تماشای سیمای خویش ننشسته‌اند و آنچه از خود می‌دانند یا تصّوری‌ست خویش‌ساخته در ذهن و یا روایتی‌ست که اهالی خانه و همشهریان از سیمای هم برای یکدیگر تعریف می‌کنند. اما این پندارهای خویش‌ساخته و روایات ِ دیگربافته عموماً بر کاربستی از امیال و اغراض و عواطف بنیان شده‌اند و لبریز از قضاوت‌های دلبخواهی‌اند. در چنین حالتی، ستایش یا نکوهش ِ قیافه‌ی اشخاص هر دو به یک اندازه می‌توانند به دور از واقعیت و در عین حال سرگرم کننده باشند. در عوض، آینه سرد و بی‌اعتناست، نه ثناگوست نه کینه توز، ترحم یا تعارف نمی‌شناسد و در پی ِ سرگرمی ما هم نیست. آینه واقعیت را آنگونه که هست می‌نمایاند و در نمایش طرح و خطوط چهره‌‌ی آدمها دربند ِ خشنودی یا خشم کسی نیست. اگر آینه‌ایی نباشد که واقعیت سیمای آدمی را با پندارها و روایات تطبیق دهد به تدریج تصورات و برداشتهای سرگرم‌ کننده عین واقعیت می‌شوند. آنوقت درستی یا خطای یک ادعا را باید با سنگ ِ پندار و روایات محک زد و طبعاً تطبیق امور با معیارهای سرد و نادلچسب نه معنایی دارد نه الزامی. در چنین شهری قرنها و هزاره‌ها در پی ِ هم می‌گذرند و هیچکس دلتنگ آینه نخواهد شد؛ واقعیت زیر آواری از اوهام مدفون می‌گردد، و نگریستن در آینه به جرم و جنون تعبیر می‌شود. </p>
<p>ناگفته پیداست که مقصود من از طرح این حرفها قصه‌گویی نیست و شهر و سیما و آینه را صرفاً در بیانی استعاری برای توصیف ایران و فرهنگ و عقل بکار برده‌ام. شاید در نگاه اول این استعارات خیلی کلی، بی‌دقت،  یا غیر منصفانه به نظر برسند اما چنانچه شواهد و دلایلی وجود داشته باشند که حتی به طور نسبی بر درستی این فرضیات استعاری و انطباق ضمنی ِ آنها با وضعیت فکری و فرهنگی و تاریخی ایران دلالت کنند، در آنصورت هر ایرانی نکته سنج و منصفی حق دارد که از شدت نگرانی دق‌مرگ شود. حتی احتمال درستی این ادعا که مردمی نسل اندر نسل بی‌آینه زیسته‌اند بی‌نهایت ترسناک و آزاردهنده است. البته ایرانی فارسی زبان ممکن است در رویارویی با چنین احتمالی به طرز دیوانه‌واری آشفته و عصبانی شود،  احتمال را از اساس وقیحانه و کذب تلقی کند، احتمال‌دهنده را مغرض و دیوانه بپندارد، و برای کسب اعتماد به نفس و آسایش ِ از دست رفته‌اش دعوی و مدعی هر دو را با دستپاچگی در حوزه‌ی افکار و باورهایش به قتل برساند (کاری که ما در انجامش سخت مستعدیم) و یا اینکه به تکاپو بیافتد و به شکلی واقع‌بینانه با خودش و فرهنگش مواجه گردد (روشی که هرگز در فرهنگ ما تمرین نشده است و طبیعتاً استعداد چندانی در بکارگیری‌اش‌ نداریم.)</p>
<p>بی‌گمان سردی و بی‌اعتنایی در قضاوت عقلی ایجاب می‌کند که ادعای &#8220;زیست بی‌آینه&#8221; را وارونه هم دید و احتمال عکس آن را نیز صادق دانست (که من آن را احتمال دوم می‌نامم). در اینصورت  ما با گفتمان کاملاً متفاوتی در مورد فرهنگ ایران مواجه می‌شویم که مدعی‌ست هنر نزد ایرانیان است و بس؛ که ما ملتی فرهیخته، منطقی، بانشاط، سازنده، و پیشرفته هستیم؛ که تمدن بشری بر دوش فکر و فرهنگ ایرانی بنا شده است، که این فرهنگ زنده و زاینده است و در خلاقیت و زایش ِ بی‌وقفه‌ی علمی و هنری‌اش هر روز دیگر فرهنگ‌ها و ملت‌های جهان را به ستایش و شگفتی وامی‌دارد؛ که دنیا در برابر عظمت این ملت سر تعظیم فرود آورده است &#8230;و الی آخر. گرچه این نگاه طرفداران بیشماری دارد و تقریباً همه‌ی ما را که در عمق وجودمان به گونه‌ای نسبت به آن احساس خویشاوندی و همدلی داریم در برمی‌گیرد (همه، حتی آن عده از ما که گاه و بیگاه عین زن حامله ویارمان می‌گیرد و یابوی بی‌دندان و چلاقی را به قصد نبرد با کژی‌های تاریخی‌مان زین می‌کنیم و با چماق ِ پوسیده‌ی ناسزا و تمسخر به جان ِ  بلاهت‌های پیش ِ پا افتاده‌ و معمول بشری‌مان میافتیم – و مثلاً ریاکاری زاهدان را چنان فیلسوفانه نکوهش می‌کنیم یا طوری  به ریش سنت‌های مذهبی و خرافه‌پرستی‌های روزمره می‌خندیم که انگار به کشف یک عنصر جدید شیمی نائل آمده‌ایم) معهذا اثبات درستی این نگاه رمانتیک و خودشیفته به فرهنگ ایرانی امری بی‌نهایت سخت و تقریباً محال به نظر می‌رسد.</p>
<p>البته می‌شود احتمال سومی را نیز در نظر گرفت و قضاوتی میانه و معتدل در مورد فرهنگ ایران داشت. مثلاً می‌شود گفت که ایرانیان نیز به سهم خود در پیشبرد تمدن بشری نقش داشته‌اند و پویا و زاینده بوده‌اند (که نمونه‌های برجسته‌اش را معمولاً در پیدایش ِ آیین زرتشت سراغ می‌کنیم یا در دولت کم نظیر و پهناور هخامنشیان در پانصد سال پیش از میلاد، یا هزار سال بعد از آن در دیوانسالاری پیچیده‌ و ماجراجویی‌های خسرو پرویز ساسانی، و نهایتاً در کثرت شاعران و ظهور تعدادی طبیب و ریاضیدان و منجم ایرانی در طی قرون دهم تا چهاردهم میلادی) اما مشکل اینجاست که ما در یادآوری ِ این برجستگی‌ها همواره بلافاصله دچار نوعی حس نوستالژیک می‌شویم –  چنانکه گویی به عزای عزیزی از دست رفته نشسته‌ایم –  و در مواجهه با پرسش آزاردهنده‌ایی که عقب‌ماندگی‌های امروز را به رخمان می‌کشد ناخودآگاه به دلگرم کننده ترین و آسان‌ترین پاسخ ممکن پناه می‌بریم، و  با آمیزه‌ایی از حسرت و استیصال و غرور (بی هیچ احساس شرمی) طناب تقصیر تیره‌بختی‌هایمان را بر گردن اسکندر و محمد و مأمون و چنگیز و غیره می‌اندازیم –  طنابی که دوام ِ ابد مدت دارد، هرگز گسسته یا فرسوده نمی‌شود، همیشه به کار می‌آید، و عجیب آنکه ما در اختلاف نظرهای ظاهری و سرگیجه‌آورمان مرتب این ریسمان الهی را از هم قرض می‌کنیم و به نوبت بر گردن هر جانوری که خودش یا رسم و سپاه و آئینش از این دیار گذر کرده می‌افکنیم، فرقی هم ندارد که این جانور اسکندر مقدونی باشد یا خالد‌ ابن ولید، یزدگرد سوم باشد یا  تزار روسیه و ملکه‌ی بریتانیا ، ناصرالدین شاه باشد یا آیزنهاور یا خمینی؛ مهم این است که طناب بر گردن خودمان و بی‌مایگی‌های فرهنگی‌مان نپیچد. </p>
<p>واضح است که نگاه و قضاوت معتدل در مورد نقش و اهمیت احتمالی ِ فرهنگ ایران در تمدن بشری کاری‌ست که تا کنون از خودمان سر نزده  (و عمدتاً دیگران بوده‌اند که از دور به ما نگریسته‌اند و در دهلیز تاریخ و زبان و فرهنگمان نوری تابانده‌اند و یافته‌هایشان را برایمان مکتوب کرده‌اند). لذا این احتمال سوم، حتی به فرض درستی‌اش، هیچوقت در نزد خود ما موضوعیت نداشته است چرا که ما حتی در بررسی‌های علمی و واقع‌بینانه‌ی دیگران نیز همواره مثل ارواح سرگردان دنبال تخم دوزرده‌ و جام جمی می‌گردیم که معلوم نیست اهورا مزدا با چه انگیزه و مجوزی از روزگار جمشید در این مرز پرگهر چال کرده است. در نتیجه، هر ژستی که در حوزه‌ی احتمال سوم می‌گیریم  به سرعت تبدیل به چرکنویسی حماسی  می‌شود که در واقع نسخه‌ی برابر با اصل ِ احتمال دوم است و به نوعی گواهی می‌دهد بر درستی احتمال اول! </p>
<p>یکی از نمونه‌های برجسته‌ایی که در این زمینه به ذهنم می‌رسد تلاش خستگی‌ناپذیر (و در جای خود بسیار ستودنی و بی‌نظیر) ابراهیم پورداوود در ترجمه و معرفی اوستا و گاتهای زرتشت است. پورداوود از طریق آثار فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها با آیین زرتشت و زبان اوستا آشنا می‌شود و کتاب گزارش گاتها را برای اولین بار در سال ۱۳۰۵ شمسی از آلمانی به فارسی ترجمه می‌کند (و این یعنی ما تا همین هشتاد سال پیش تقریباً هیچ چیز از زرتشت و اوستا نمی‌دانستیم). او از آن پس همه‌ی عمرش را صرف تحقیق در آئین زرتشت می‌کند و یکبار نیز گاتها را مستقیماً از زبان اوستایی به فارسی برمی‌گرداند. به جرات می‌توان گفت که ما امروز هرآنچه در متون فارسی از زبان و آئین ایران باستان داریم و می‌دانیم مدیون ابراهیم پورداوود است که او نیز مدیون تحقیق و تلاش اروپاییان بود. اما مشکل اینجاست که گزارش سترگ پورداوود از اوستا نه یک آینه (که لامحاله می‌بایست واقعیت چیزی را عیناً بازتاب دهد) بلکه یک تابلوی نفیس و ستایشگرانه است و خواننده گاه مجبور می‌شود برای یافتن هر بوته‌ایی از واقعیت ابتدا از میان مرغزاری از شیفتگی‌های عاطفی و دلبستگی‌های شخصی نویسنده گذر کند، و طبیعی‌ست که در چنین وضعیتی درخت چنار هم بوی سوسن و سنبل می‌هد. پورداوود نه در گاتها و نه در هیچ بخشی از اوستا حتی یک نقطه‌ی تاریک، یک خطا در شناخت عالم هستی، ذره‌ایی بلاهت، یا یک ردپای کوچک از مبالغات ساده‌لوحانه و عجیب و غریب (که جزو خصایص ذاتی ِ همه‌ی آدمهای سه هزار سال پیش بوده‌اند) نمی‌بیند زیرا او نیز مانند همه‌ی ما تمایل دارد که در آینه‌ به تماشای تصویری خویش‌ساخته از دلدار بنشیند و نه دلدار واقعی. به طور مثال، وقتی در شرح یکی از اجزای پنجگانه‌ی اوستا با ستایشی عریان به بیان رشته‌های بی‌پایانی از نیایش‌ها و نمازهای &#8220;خورده اوستا&#8221; می‌پردازد –  از جمله خورشید نیایش، مهر نیایش، ماه نیایش &#8230;، و سیروزه‌های بزرگ و کوچک، و گاهان (نمازهای پنجگانه) و انواع و اقسام آفرینگان –  هرگز به خودش و به ما یادآور نمی‌شود که آخر چطور با عقل سلیم جور درمی‌آید که ملتی هر سیصدوشصت و پنج روز از سال و در هر لحظه از شبانه روز مدام به دعا و نیایش مشغول باشد و در عین حال به کار و شکار و کشاورزی و بچه‌داری و هزار بدبختی دیگرهم بپردازد؟ و اصولاً  پیغمبری که یک چنین جدول لگاریتمی سرسام‌آوری از نماز و نیایش‌های بی‌وقفه برای مردمش تجویز می‌کند تا چه اندازه می‌توانسته است ارتباطی عینی با واقعیات زندگی معمول آدمها برقرار کرده باشد؟  </p>
<p>من امکان جستار و پژوهش دقیق و علمی در باب احتمال سوم را از سوی ایرانی فارسی زبان بسیار بعید می‌دانم – یا  شاید بهتر باشد بگویم که هرگز به چنین موردی برنخورده‌ام. احتمال دوم نیز(علیرغم محبوبیت عام و دیرینه‌اش در اعماق دلهای نازک و زودرنج ما) بیشتر به یک شوخی ابلهانه یا یک سرگرمی روان‌پریشانه شبیه است. اما احتمال آزاردهنده‌ی اول را، با همه‌ی ترسناکی‌اش، نمی‌شود سرسری گرفت و بی‌اعتنا از کنارش گذشت.  عمق ریشه‌های این احتمال در آثار و ملاحظات <em>آرامش دوستدار</em> با زبانی نیرومند و بی‌ترحم و برکاربستی دقیق واکاوی شده‌اند و جز او تقریباً هیچکس در این پنجاه سال اخیر حرف تازه‌ایی به فارسی نزده است. اما برای یافتن شواهد و نشانه‌هایی که ممکن است دلالت بر زیست بی‌آینه داشته باشند نیازی نیست که الزاماً فیلسوف باشیم. من خود با همین سواد اندکم چندین نمونه‌ی واضحش را می‌شناسم که در مطلبی جداگانه با آنها اشاره خواهم کرد.   </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/504/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/504/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/504/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/504/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/504/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/504/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/504/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/504/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/504/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/504/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/504/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/504/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/504/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/504/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=504&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/12/14/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d8%a2%db%8c%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/12/cat.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">cat</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چرا ما ایرانیان از امر محال لذت می‌بریم؟</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/11/17/%d9%85%d8%ad%d8%a7%d9%84/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/11/17/%d9%85%d8%ad%d8%a7%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Nov 2011 19:31:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[محال، مولوی، اندیشه‌ستیزی، فلسفه، حافظ، فرهنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=477</guid>
		<description><![CDATA[اگر یک روستایی ِ ساده دل حروف الفبای فارسی را یاد بگیرد و بعد سوار مینی بوس روستایشان بشود و خودش را سراسیمه به تهران برساند و یکراست وارد ساختمان انجمن حکمت و فلسفه بشود و بی‌مقدمه با صدای بلند بگوید: &#8220;روستای ما از گردنه‌ی صالح آباد به این طرف ، با همه‌ی زمینا و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=477&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/11/locked1.jpg?w=500" alt="" title="locked"   class="aligncenter size-full wp-image-490" /></p>
<p>اگر یک روستایی ِ ساده دل حروف الفبای فارسی را یاد بگیرد و بعد سوار مینی بوس روستایشان بشود و خودش را سراسیمه به تهران برساند و یکراست وارد ساختمان انجمن حکمت و فلسفه بشود و بی‌مقدمه با صدای بلند بگوید: &#8220;روستای ما از گردنه‌ی صالح آباد به این طرف ، با همه‌ی زمینا و دارودرختش، و میش و بزاش، و اون دو تا ورزای مش حیدر، همه‌شون توی ِ اون کلاه ِ آی با کلاه ِ  صالح آباد غرق شدن&#8221; ، حدس می‌زنید واکنش فلاسفه و حکیمان تهرانی در برابر آن فرد روستایی و ادعای عجیبش چه خواهد بود؟</p>
<p>من احتمال می‌دهم که فیلسوفان و حکیمان ما به او بخندند، ناقص‌العقل و دیوانه خطابش کنند، به شوخ‌ طبعی و نرمی از ساختمان انجمن حکمت و فلسفه در تهران بیرونش کنند، و اگر نرفت، پلیس خبر کنند. </p>
<p>اما چرا حرف‌های آن روستایی می‌بایست چنین واکنش‌هایی را در فیلسوفان ما ایجاد کند؟ آیا به این دلیل که او حرف غیرمعقول و ناممکنی زده است؟ اگر چنین باشد، باید نتیجه گرفت که فیلسوفان و حکیمان ما علی‌الاصول به حرف غیرمعقول و ناممکن می‌خندند و گوینده‌اش را ناقص‌العقل می‌پندارند. متاسفانه این نتیجه‌‌‌گیری نمی‌تواند واجد حقیقت باشد زیرا شواهد فراوانی هست که نشان می‌دهد اکثر فیلسوفان ما یا مدارک تحصیلی‌شان را در امر محال گرفته‌اند، یا وجهه و اعتبارشان را از محال‌اندیشان ِ پیش از خود کسب کرده‌اند، و یا همه‌ی عمرشان را صرف ِ توضیح و تصدیق ِ امور ناممکن و غیرمعقول کرده‌اند.</p>
<p>فیلسوفان ما به حرفهای آن روستایی می‌خندند نه از آنرو که وی احیاناً سخن یاوه یا محال گفته است بلکه چون یاوه را فیلسوف‌مآبانه  نگفته و امر محال را به زیور شعر و غزل نیاراسته است تا بشود در موردش حرف حکیمانه زد و بر آن شرحی عمیق نوشت و اندک اندک به جمع بزرگان پیوست و دکترای فلسفه هم گرفت. اگر آن روستایی ساده دل سرسوزن ذوق می‌داشت و طبع ِ لطیف و زیباپسند ِ فیلسوفان ما را می‌شناخت، هرگز یاوه را به نثر نمی‌گفت و امر محال را به گردنه‌ی صالح آباد محدود نمی‌کرد. سنت ِ فکری و فرهنگی ما ایجاب می‌کند که ناممکنات را در وسعتی بی‌کرانه مطرح کنیم و اراجیف را در گلشنی از راز و عشوه‌‌های لفظی در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی خلایق قرار دهیم تا زهر ِ جنونش گرفته شود و بشود از آن لذت برد و درباره‌اش صدها شرح سوزناک نوشت و فیلسوف و مجتهد هم شد. مثلاً به این روش:</p>
<p>ز احمد تا احد یک میم فرق است &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;. جهانی اندراین یک میم غرق است</p>
<p>یا حتی می‌شود امر محال را  با چنان شدتی بر فرق یک فرهنگ کوبید که تا ابد از خردورزی بیزار شود، و شنونده‌ی مستعد را آنچنان گیج و حیران کرد، که به جای خندیدن، اشگ در چشمانش حلقه بزند و گوینده‌ی این حرف را مولای فیلسوفان و اندیشمندان تاریخش بداند:</p>
<p>ما نبودیم و تقاضامان نبود&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.. لطف تو ناگفته‌ی ما می‌شُنود</p>
<p>من هم مثل شما زاده و پرورده‌ی همین فرهنگم. پس گمان مبرید که اگر هفتاد صفحه از این ابیات را در این جا فهرست نمی‌کنم به این دلیل است که در جزایر هاوایی بزرگ شده‌ام و شمس و عطار و حافظ و غیره نخوانده‌ام. من حتی نمی‌توانم بگویم که از این دست محال‌اندیشی‌ها در فرهنگ و ادبیات ما فراوان است  چونکه ما اصولاً جز این فرهنگی نداریم. </p>
<p>اما در عین حال مسخره است که بخواهیم مولوی و مجتهد شبستری و حافظ و غیره را به محاکمه بکشیم و آنها را مسئول محال‌اندیشی خود بدانیم. این جماعت نهایتاً آشپزهای بی‌مانندی بوده‌اند که برای طبع و سلیقه‌ی ما غذاهای چرب و شیرین پخته‌اند. آنها نیز مثل ما در متن ِ همین فرهنگ ِ خیال‌انگیز و اندیشه‌ستیز زیسته و بالیده‌اند. اشتهای سیری‌ناپذیر ما به خیال‌پرستی و عشق‌بازی‌های شورانگیزمان با امر محال، آشپزهای ما را در طبخ هر چه شیرین‌تر این طعام مسموم دلیر کرده است.</p>
<p>لذتی که ما از ناممکنات می‌بریم وصف‌ناپذیر است. ریشه‌ی این لذت در نفرتی‌ست که ما از خودمان داریم. ما از عقل و جهان و انسان بیزاریم. از خودمان به واسطه‌ی انسان بودنمان شرمساریم و در نفرت دائم. به همین دلیل اشکمان سرازیر می‌گردد وقتی ابَرفیلسوفی در گوشمان نجوا می‌کند که مرغ باغ ملکوت هستیم و خیالمان راحت می‌شود که این لکه‌ی ننگ که اسمش انسان و جهان است صرفاً یک جور قفس موقتی‌ست که دو سه روزی بیشتر نمی‌پاید و ما دوباره برمی‌گردیم به همان ناکجاآباد و محله‌ی محال که در ابتدا بودیم.  </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/477/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=477&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/11/17/%d9%85%d8%ad%d8%a7%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/11/locked1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">locked</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تفاوت روشنفکران مذهبی با مذهبی‌های روشنفکر!</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/11/16/%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%88%d8%aa/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/11/16/%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%88%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Nov 2011 21:40:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[مذهبی، روشنفکر، اسلام،]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=468</guid>
		<description><![CDATA[پیامبران از جمله پیامبر اسلام تجربه ای توحیدی از هستی داشتند و قولوا لا اله الا الله تفلحوا نیز حکایت از همین تجربه دارد&#8230; پیامبر نگاهی جدید به هستی داشت و همه جای جهان را پر از خدا می دید: فاینما تولوا فثم وجه الله. او می خواست انسانهای دیگر را نیز در این تجربه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=468&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/11/bored.jpg?w=500" alt="" title="bored"   class="aligncenter size-full wp-image-469" /></p>
<p><strong><em>پیامبران از جمله پیامبر اسلام تجربه ای توحیدی از هستی داشتند و قولوا لا اله الا الله تفلحوا نیز حکایت از همین تجربه دارد&#8230; پیامبر نگاهی جدید به هستی داشت و همه جای جهان را پر از خدا می دید: فاینما تولوا فثم وجه الله. او می خواست انسانهای دیگر را نیز در این تجربه شریک کند &#8230; این تجربه منحصر به پیامبر نبود و بعد از پیامبر هم برخی آن را در ذیل نبوت پیامبر تجربه کردند &#8230; برای اینکه این تجربه در جان مسلمانان و پیروان پیامبر جان بگیرد و در دل آدمیان رسوخ پیدا کند و سبب شود که آنان زندگی خود را بر اساس این پیام تنظیم کنند، قواعدی اخلاقی و فقهی از جانب پیامبر وضع گردید &#8230; این فکر خامی است که برخی فکر می کنند می توان دین را از بین برد. این شجره طیبه را که ریشه دوانده است حتی نمی توان خیال برانداختن آن را کرد &#8230; ما معتقدیم پیامبران امر شریف و لطیفی را آورده اند و جهان جدید به خاطر دور ماندن از آن پیام با معضلاتی روبرو شده که جز با روی آوردن به آن پیام مشکلاتش حل نخواهد شد &#8230;<br />
</em><br />
</strong><br />
چه تفاتی دارد که این جملات را پیشنماز مسجدی در یاسوج گفته باشد یا مصباح یزدی در قم یا یورگن هابرماس در برلین؟ گوینده‌ی این حرفها چه پسر حداد عادل باشد چه نوه‌ی کوکب خانم یا پدر سروش دباغ یا شوهر خاله‌ی بنده، مطلقاً نمی‌بایست تاثیری در فهم ما از معنا و مقصود ِ این جملات داشته باشد. ما حتی می‌توانیم به سادگی از ذکر مأخذ این سخنان ِ تکراری چشم‌پوشی کنیم بدون آنکه کوچکترین حقی از گوینده یا گویندگان ِ احتمالی آنها ظایع شود زیرا مشابه این حرفها را روی پلاکاردها در تظاهرات، روی دیوارها، کف خیابان، از رادیو و تلویزیون، در کتاب‌های تعلیمات دینی مدارس، در خطبه های نماز جمعه، در عرایض ِ خامنه‌ای، در عشوه‌های رحیم مشایی، در قرائت انشای احمدی نژاد در سازمان ملل &#8230; بارها و بارها دیده و خوانده و شنیده‌ایم. این حرفها واجد ِ هر حقی هم که باشند یقیناً از حق کپی رایت معافند.</p>
<p>بنابراین ما بدون کمترین عذاب وجدان و با خیالی آسوده از ذکر منبع این حرفها خودداری می‌کنیم (چون حقیقتاً جا به اندازه‌ی کافی برای درج همه‌ی منابع نداریم) و فقط به طرح ِ چند سوال تکراری از گویندگان این حرفهای تکراری بسنده می‌کنیم.</p>
<p>۱ &#8211; این پیامبران از جمله پیامبر اسلام، با چه شیوه‌ایی تجربه‌ی خود را به شما منقل کردند که شما متوجه شدید به چه نحوی هستی را تجربه می‌کردند؟ آیا این تجربه از طریق کلماتی که بعضاً قرنها بعد از زندگی فرضی ِ و احتمالی ایشان توسط دیگران گفته و شنیده شدند به شما منتقل گردید؟ آیا علیرغم سیر تطور زبان و تحول ِ فهم انسان، آن تجربه در آن کلام منجمد و ساکن مانده است که شما همچنان قادر به درکش هستید و می‌خواهید ما را از چند و چونش آگاه سازید؟ </p>
<p>۲ &#8211; چه کسی تعیین می‌کند که نگاه پیامبر اسلام به هستی &#8220;جدید&#8221; بوده است؟ شما؟ و این نگاه نسبت به چه شیوه‌ی نگرشی &#8220;جدید&#8221; محسوب می‌شده است –  نسبت  به نگاه ِ ابوجهل و ابن عباس یا نسبت به طراحان ِ شاتل؟ آیا قابل تصور است که مثلاً آقای بیل گیتز هم نگاه پیامبر اسلام به هستی را جدید بداند؟ </p>
<p>۳ &#8211; شما چگونه از قواعد اخلاقی و فقهی پیامبر اسلام آگاه شدید و اطمینان حاصل کردید که شخص خودش این قواعد را وضع کرده است؟ آیا رواج صنعت چاپ و نشر در شعب ابی طالب یا ثبت اسناد به شکل آکادمیک در مدینه در طی سالهای اول تا بیست و سوم هجری شما را از صحت و سقم این قواعد مطمئن ساخت؟ </p>
<p>۴ &#8211; منظورتان از شجره‌ی طیبه چیست؟  اگر از این ترکیب ِ معروف و تکراری مرادتان دستگاه اندیشه سوز و بی‌خویشتن‌ساز ِ اسلام است که بنده هم با شما صد درصد موافقم که برانداختنش ناممکن است (دلایل موافقتم را نیز در همین جمله گفتم.) اما اگر منظورتان دین در معنای عام آن است، اجالتاً دویست سیصد سالی می‌شود که شجره طیبه را در همان باغچه که روییده بود چال کرده‌اند.  </p>
<p>در خاتمه لازم به یادآوری‌ست که گرچه بنده از نگاه شما وجود خارجی و موضوعیت عینی ندارم (لااقل نه به اندازه‌‌ی یک موجود فرضی در گذشته‌ایی دور و ناپیدا آنهم در بیابان ِ بی‌نام و نشانی که لابد علم و آگاهی از زیر بوته ها و شنزارهایش بی‌جهت  فواره می‌زده) اما نمی‌دانم چرا در عین نابودگی، به یک طرز ِ غریبی حس می‌کنم و می‌فهمم که &#8220;جهان جدید&#8221;  تاریخاً و تحقیقاً به علت دور ماندن از همان &#8220;امر شریف و لطیف&#8221; که شما اشاره کردید به لفظ ِ &#8220;جدید&#8221; متصف شد. لذا هر چه سعی می‌کنم باز هم معنای ِ این آیه‌ی شریفه‌ایی را که در پایان سخنان‌تان نازل کردید از اساس نمی‌فهمم.      </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/468/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/468/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/468/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/468/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/468/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/468/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/468/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/468/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/468/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/468/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/468/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/468/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/468/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/468/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=468&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/11/16/%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%88%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/11/bored.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">bored</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>امرار معاش از راه دلسوزی</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/11/09/%d8%af%d9%84%d8%b3%d9%88%d8%b2%db%8c/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/11/09/%d8%af%d9%84%d8%b3%d9%88%d8%b2%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Nov 2011 20:21:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[دلسوزی، روشنفکر ایرانی،]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=464</guid>
		<description><![CDATA[وقتی دلسوزی بشود شغل ِ ثابت، و مدعای مبارزه با یک حکومت ِ خاص بشود حرفه‌ی دائمی، عقل ِ معاش ِ شاغلین در این حرفه حکم می‌کند که در حفظ ِ مناسبات ِ بازار ِ کارشان کوشا باشند و نسبت به عوامل ِ تهدید کننده‌ی این مناسبات واکنش نشان دهند. واضح است که اشتغال به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=464&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/11/crybaby.jpg?w=500" alt="" title="crybaby"   class="aligncenter size-full wp-image-465" /><br />
وقتی دلسوزی بشود شغل ِ ثابت، و مدعای مبارزه با یک حکومت ِ خاص بشود حرفه‌ی دائمی، عقل ِ معاش ِ شاغلین در این حرفه حکم می‌کند که در حفظ ِ مناسبات ِ بازار ِ  کارشان کوشا باشند و نسبت به عوامل ِ تهدید کننده‌ی این مناسبات واکنش نشان دهند. واضح است که اشتغال به یک حرفه‌ی خاص صرفاً در درآمدزایی خلاصه نمی‌شود بلکه متضمن ِ ایجاد تشخص و اعتبار نیز هست. بنابراین یک دلسوز ِ حرفه‌ایی به طور طبیعی تلاش می‌کند که منابع تامین ِ درآمد و تشخص و اعتبارش را تا حد ممکن از گزند ِ تحولات مصون بدارد. </p>
<p>در حوزه‌ی مشاغل ِ مرتبط با دلسوزی برای <em>مردم ایران </em>(که ماهیتاً یک مفهوم ِ گل و گشاد و انتزاعی ست و همین نامتعیین بودنش یک جور سپرده‌ی ثابت یا سرمایه گذاری ِ مطمئن، سودآور، و جاودانی برای کلیه‌ی شاغلین در این حرفه محسوب می‌گردد) اصل بر آن است که دلسوزاننده در سوزاندن ِ دلها پایور بماند تا بدین ترتیب تداوم ِ حرفه‌ی مزبور و آینده‌ی شغلی ِ کارکنان تضمین گردد. </p>
<p>البته حرفه‌ی دلسوزی، مانند هر پیشه‌ی دیگری در بازار، یک حالت ِ منجمد و ایستا ندارد؛ ترفیع و ارتقای ِ درجه، امید به کسب درآمد و اعتبار ِ بیشتر، و سرانجام &#8220;دستیابی به پاداش ِ بزرگ&#8221; ، از جمله انگیزه های ضروری و غیرقابل انکار در این حرفه است. بنابراین، دلسوز ِ حرفه‌ایی همیشه الزاماً در تکاپوی حفظ ِ وضع ِ موجود نیست. او در حد بضاعتش اوضاع را می‌پاید و منتظر گشودن ِ روزنه‌ایی ست به سوی ِ امکان ِ &#8220;دستیابی به پاداش ِ بزرگ&#8221; که همانا نشستن برجای دلسوزاننده باشد (حالا چه در هیأت ِ یک روزنامه نگار رسمی، یک استاد دانشگاه، یا یک مدیر ِ میانی در وزارتخانه، و چه در قد و قامت ِ وکیل مجلس و وزیر و غیره). اما چنانچه شرایط ِ این جابجایی فراهم نباشد و ناگهان عناصر مزاحمی خارج از مناسبات بازار کار، موجودیت ِ دلسوزاننده را با تهدید مواجه کنند، دلسوز ِ حرفه‌ایی برآشفته می شود و ضمن ِ تشدید ِ مراتب ِ دلسوزی، ناخودآگاه (و با بهره‌ گیری از ظرافت‌های پیچیده و ابهام آمیز ِ بیانی) به دفاع از حفظ موجودیت ِ دلسوزاننده برمی‌آید تا سامانه‌ی شغلی‌اش برقرار بماند.</p>
<p>به منظور رفع هرگونه شبهه‌ایی در همین جا می‌بایست اکیداً متذکر شد که حرفه‌ی دلسوزی هیچ سنخیتی با فعالیت ِ سیاسی (در معنای عام و مدرنی که در دنیای آزاد مرسوم است) ندارد. فعال مدرن ِ سیاسی اهل ِ عشوه و غمزه‌ و نوحه سرایی نیست؛ صراحتاً می‌گوید که در پی ِ کسب ِ قدرت سیاسی هستم، از حاکمین فعلی باهوش‌تر و باکفایت‌ترم، برای همه‌ی امورات کشور برنامه‌ی مشخص و مدون دارم و&#8230; و بگذریم که این جور مسائل اصلاً ربطی به میهن اسلامی ما ندارد و حرف زدن در موردشان بیهوده است.</p>
<p>حرفه‌ی دلسوزی در ایران ِ اسلامی ، حداقل از دوران ِ قاجار به این سو، در زمره‌ی مشاغل ِ کاملاً تخصصی و در انحصار مطلق ِ روحانیت ِ معظم شیعه قرار داشت که با لباس ِ فرم و ادبیات و اطوار ِ خاصشان، گوی ِ دلسوزی را از دیگر مشتاقان ِ مستعد ِ این حرفه ربوده بودند. با استقرار سلطنت پهلوی نوعی تمرکززدایی ِ صوری در شغل شریف ِ دلسوزی پدید آمد. تاکید و فشار رضا شاه در تغییر ِ شکل و شمایل ِ مملکت،  ضمن ایجاد زیرساخت‌های اولیه برای تبدیل ایران از روستا به چیزی شبیه شهر، موجب ِ بروز دگرگونی در نحوه‌ی پوشش و گویش ِ عامه‌ی مردم شد. (تبدیل تنبان به شلوار چنان ناگهانی بود که ما را بکلی شوکه کرد و شاید در اثر همین شوک بود که بعدها امر بر ما مشتبه گردید که لابد شریعتی جامعه شناس و روشنفکر بود یا  خیلی ها هنوز خیال می‌کنند که مثلاً  حسین نصر آخوند نیست و احتمالاً فیلسوف الهیات و روشنفکر پیشرفته‌ایی‌ست در قد و قواره‌ی  رودلف اُتو !) </p>
<p>همین پوشش و گویش و اطوار ِ تازه، حرفه‌ی دلسوزی را در ظاهر از انحصار روحانیت ِ معظم خارج ساخت و به فرزندان و خوکردگان به مکتب ِ ایشان اجازه داد تا با سر و وضعی متفاوت  و گویشی تازه (از لهجه‌ی روسی گرفته تا فرانسوی و غیره) بخت خویش را در فن ِ دلسوزی بیآزمایند. طبیعتاً قدمت دلسوزی نزد روحانیت و ابرام این طایفه در ریختن ِ اشک‌های درشت و استادی ِ بی‌مانندشان در فنون شیون و زاری، &#8220;پاداش ِ بزرگ&#8221; را پیشتر از بقیه‌ی نوآموختگان نصیبشان ساخت. پس از استقرار نظام مقدس، روحانیت ِ معزز ِ شیعه فصل ِ باشکوه و بی‌نظیری را در این حرفه رقم زد، بطوریکه به مدد ِ شعبده‌ایی کاملاً الهی، هردو نقش ِ دلسوزاننده و دلسوز را همزمان ایفا کرده و جهانی را در بهت و حیرت فروبرد (و هنوز هم دارد فرو می‌برد!)</p>
<p>طبعاً با اشباع بازار کار ِ دلسوزی در داخل کشور، و حضور متخصصان ِ چیره‌ دست و با تجربه‌ایی مانند روحانیت، فضای فعالیت برای دیگر مشتاقان تنگ می‌شود. لذا هیئت‌های دلسوز جهت ِ کار در این زمینه گروه گروه به خارج از میهن کوچ کرده (یا کوچانده شدند).</p>
<p>اکنون تصور کنید اتحادیه اروپا به شما ماهانه مبلغی پول بدهد (حالا کم و زیادش مهم نیست) تا یک وب‌سایت بسازید و از بام تا شام به صورت حرفه‌ایی برای مردم ایران دلسوزی کنید. شما با این مبلغ در فرنگ روزگار می‌گذرانید و کم کم برای خودتان اسم و رسمی بهم می‌زنید – و حتی به صورت معجزه‌آسایی با تیتر ِ &#8220;روشنفکر&#8221; معرفی می‌شوید. شبکه‌های خبری ِ فارسی (که اکثراً به صرف ِ نسکافه وشیرینی به صورت فامیلی و دور ِ همی اداره می‌شوند و  خاله بازی ِ سیاسی را خیلی جدی و آراسته در بی بی سی ترین شکلش نمایش می‌دهند) با شما مصاحبه می‌کنند و شب که به منزل می‌روید احساس می‌کنید متفکر بزرگی هستید و حرفه‌ی شریفی دارید. خب اگر قرار باشد بزنند دلسوزاننده را چپه کنند (و با شما هم هماهنگ نکرده باشند که لااقل دلتان خوش باشد که در سیستم بعدی جایتان محفوظ و اتیکت و درآمدتان تضمین است) تکلیف شغل و زندگی ِ شما چه می‌شود؟</p>
<p>بینندگان ِ بینوای ِ خاله بازی‌های بی بی سیاسی ممکن است روشنفکری شما را پذیرفته باشند، ولی انصافاً اگر شغل دلسوزی را از شما بگیرند، در دنیای فرنگ شما چقدر توان دارید که به زبان خودشان (انگلیسی، آلمانی، فرانسوی) در حد ِ کارمندی یک اداره حرف برای گفتن داشته باشید؟ نگفتم در حد &#8220;روشنفکری&#8221; چون از این شوخی‌ها که با هم نداریم.                        </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/464/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/464/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/464/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/464/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/464/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/464/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/464/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/464/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/464/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/464/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/464/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/464/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/464/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/464/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=464&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/11/09/%d8%af%d9%84%d8%b3%d9%88%d8%b2%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/11/crybaby.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">crybaby</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چرا ما به جای نفت روشنفکر به دنیا صادر نمی کنیم؟</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/11/08/%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86%d9%81%da%a9%d8%b1/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/11/08/%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86%d9%81%da%a9%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Nov 2011 18:18:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[روشنفکر ایرانی، دموکراسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=450</guid>
		<description><![CDATA[تقریباً از اواخر دوره‌ی قاجار و آغاز آشنایی ِ محصلین ِ ایرانی با دنیای فرنگ این شبهه‌ی غم‌انگیز در ذهن و زبان ما شکل گرفت که لابد سواد ِ خواندن و نوشتن (و احیاناً اظهار لحیه در نشریات) مترادف ِ روشنفکری‌ست. با ظهور ِ رضا شاه و ساخت ِ مدارس در ایران ، تعداد ِ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=450&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/11/1.jpg?w=500" alt="" title="1"   class="aligncenter size-full wp-image-451" /><br />
تقریباً از اواخر دوره‌ی قاجار و آغاز آشنایی ِ محصلین ِ ایرانی با دنیای فرنگ این شبهه‌ی غم‌انگیز در ذهن و زبان ما شکل گرفت که لابد سواد ِ خواندن و نوشتن (و احیاناً اظهار لحیه در نشریات) مترادف ِ روشنفکری‌ست. با ظهور ِ رضا شاه و ساخت ِ مدارس در ایران ، تعداد ِ انتلکتوئل‌های این مرز پرگهر به طرز چشمگیری افزایش یافت و سرانجام با اهتمام ِ شیخ رفسنجان و شرکا در برپایی ِ دانشگاه در هر کوه و بیابان (حتی در مسیر تردد ایلات و عشایر) جمعیت ِ روشنفکری ایران به مرز انفجار رسید.</p>
<p>لذا در حال حاضر ما با یک وضعیت ِ بغرنجی روبرو هستیم که از یک طرف انبوهی از هیئت‌ها و <a href="http://www.radiofarda.com/content/f8_120_intellectuals_warn_on_war/24384062.html">دسته‌های چند صد نفره از &#8220;روشنفکران&#8221; ایرانی</a> (به شیوه‌ی هیئت‌های متوسلین به ائمه‌ی اطهار)  چپ و راست بیانه‌ی مشترک صادر می کنند و میهن عزیزمان از فرط ِ وفور روشنفکر دچار تورّم ِ علمی و فکری شده است، و از طرف دیگر در پایتخت ِ همین سرزمین ِ آماسیده از انتلکتوئل برای رزرو کردن روضه‌خوان و فالگیر جهت ِ نورافشانی ِ معنوی در مجالس زنانه و مردانه (از خیابان فرشته گرفته تا میدان شوش) باید مدتها در نوبت باشی و منت بکشی و هزینه‌های کلان بپردازی.</p>
<p>درست است که ما از نظر ِ تولید روشنفکر رتبه‌ی نخست دنیا را داریم، و از همین حیث در اقصی نقاط ِ عالم به &#8220;ملت ِ رشید و آگاه&#8221; مشهوریم، اما از قدیم گفته اند که تورّم ِ افسارگسیخته در هیچ زمینه‌ایی مطلوب نیست. بنابراین پیشنهاد می‌شود که به منظور خواباندن ِ وَرم ِ فکر در ایران ِ اسلامی از این پس به جای صدور نفت خام ، مازاد ِ روشنفکر ِ پخته و بیانیه‌نویس ِ ایرانی را جهت ِ اعتلای فرهنگی ِ ممالک ِ بی‌فرهنگ دنیا به این نواحی صادر کنیم تا هم اهالی ِ قلدر و بیشعور و نظامی‌چی و امپریالیست و بیسوادشان از مواهب ِ روشنفکری ما برخوردار شوند و هم مملکت خودمان یک نفسی بکشد و پس از کمی استراحت مجدداً تولید ِ روشنفکر پخته را با شور حسینی و همت ِ ملی از سر بگیرد.</p>
<p>البته باید توجه داشت که همه‌ی &#8220;روشنفکران&#8221; پخته و دلسوز و بیانیه‌نویس ِ ایرانی جمیعاً به خوشی و میمنت در پناه ِ همان ممالک ِ قلدر ِ بیشعور ِ نظامی‌چی ِ امپریالیست و بمب-افکن-ساز به گذران زندگی و تولید انبوه فکر مشغولند و ممکن است این شبهه ایجاد شود که ما صادرات ِ روشنفکر را از سالها پیش شروع کرده‌ایم. اما مقصود ما از این پیشنهاد مشعشع و خداپسند بیشتر متوجه بومی کردن ِ روشنفکری توسط این عزیزان در آن ممالک است – یعنی با عنایت به انفجار فکر در ایران و فرهنگ فارسی ، لازم است تا روشنفکران ِ چیره دست و دلسوز ما زاویه‌ی دلسوزی‌شان را قدری تغییر دهند و به جای تزریق ِ شبانه روزی ِ فکر ِ روشن به فرهنگ ایرانی ، کمی هم به مشکلات ِ مبتلابه ِ میزبانان ِ خود بپردازند و مبادی ِ انتلکتولیسم و دموکراسی و حقوق بشر را به آنها بیاموزند که الحمدلله مدتی‌ست این شیوه ی حسنه آغاز شده و قفل ِ گنجینه‌های فکر و تجربه‌ی این عزیزان در زمینه‌ی دموکراسی و حقوق بشر دارد کم کم گشوده می‌شود و اذهان ِ تشنه و مضطرب و پوک ِ میزبانان را سیراب می‌کند.</p>
<p>می گویند در زمانهای قدیم بچه‌ی رذل و شروری هر روز در محله آتش می‌سوزاند و شرارت می کرد. روزی بزرگ ِ محله به او گفت :  بچه جان ، دست از این شرارت بردار وگرنه چنان دو بامبی توی سرت می‌کوبم که دیگر از جایت برنخیزی.&#8221; عده‌ایی از روشنفکران ِ محل (زیرا ما از دوران ِ ننه قمر هم محله‌هامان مملو از روشنفکر بود) از این سخن سخت برآشفتند و به صورت ِ گروهی یک بیانیه‌ی بسیار مرتبط با موضوع و بی‌نهایت سوزناک صادر کردند مبنی براینکه &#8220;<em>کمک‌های بشر دوستانه</em>&#8221; از طریق کوبیدن ِ دوبامبی حاصل نمی‌گردد! ضمناً روشنفکران ِ مزبور به بچه‌ی رذل توصیه نمودند که به منظور حفظ مصلحت ِ محله از این پس رذالت‌هایش را با مراجع ذیربط هماهنگ کند.</p>
<p>و اینگونه بود که خلقی از شدت ِ آشفتگی ِ روشنفکری در آن محله انگشت حیرت به دندان گزیدند  و یکصدا گفتند: آقا جان، لااقل متن ِ بیانیه را طوری تنظیم می کردید که اولاً کمی به موضوع ربط داشته باشد و ثانیاً با صحبتهای وزرای خارجه روسیه و چین و ماچین اشتباه نشود. و من الله التوفیق!       </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/450/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/450/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/450/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/450/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/450/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/450/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/450/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/450/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/450/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/450/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/450/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/450/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/450/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/450/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=450&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/11/08/%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86%d9%81%da%a9%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/11/1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">1</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آقای تاجزاده ، عدالت و معنویت راهزنان آزادی و فردیت اند !</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/10/19/%d8%aa%d8%a7%d8%ac%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/10/19/%d8%aa%d8%a7%d8%ac%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 19 Oct 2011 18:12:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[تاجزاده ، آزدای ، معنویت ، عدالت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=441</guid>
		<description><![CDATA[نامه ی مصطفی تاجزاده به علی خامنه ای در ظاهر شاید شبیه یک رنجنامه یا اعتراض سیاسی باشد اما در باطن بیشتر به سند آشکاری می ماند که حاکی از پریشان احوالی و انسداد ِ فکر و فعالیت سیاسی در ایران است. می شود نسبت به این نامه نگاهی همدلانه داشت و در ستایش ِ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=441&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/10/d8aad8a7d8acd8b2d8a7d8afd987.jpg?w=500&#038;h=376" alt="" title="تاجزاده" width="500" height="376" class="aligncenter size-full wp-image-442" /></p>
<p>نامه ی مصطفی تاجزاده به علی خامنه ای در ظاهر شاید شبیه یک رنجنامه  یا اعتراض سیاسی باشد اما در باطن بیشتر به سند آشکاری می ماند که حاکی از پریشان احوالی و انسداد ِ فکر و فعالیت سیاسی در ایران است. می شود نسبت به این نامه نگاهی همدلانه داشت و در ستایش ِ نگارنده ی نامه و شجاعتش حماسه سرایی کرد یا به حمایت از او  بیانیه های سوزناک و عاطفی صادر کرد (کاری که همه ی ما ایرانی ها در انجامش استعداد ذاتی و سرشاری داریم). در عین حال ، می توان بدبینانه به ماجرا نگریست و به طور مثال پرسید که  اصولاً چگونه می شود از داخل زندان و زیر شکنجه از مسائل داخلی و بین المللی مطللع بود و با حوصله و فراغت نامه به رئیس کل زندانبانان و شکنجه گران کشور نوشت – روالی که این اواخر در جمهوری اسلامی به مد سیاسی تبدیل شده است و هر از گاهی نامه های عتاب آمیز سریالی و دنباله دار از داخل سلول های انفرادی خطاب به دیکتاتور ایران نوشته و چاپ می شود.</p>
<p>معهذا  موضعگیری ها و واکنشهای فوق کمک چندانی به فهم رویدادهای سیاسی ِ جاری در ایران نمی کند و صرفاً ما را به وادی حاشیه های بی سرانجام می کشاند. بنابراین بهتر است از حواشی پرهیز کرد و به متن نامه و دعوی ِ نگارنده پرداخت. در ضمن ، زندانی یا مظلوم بودن ِ نویسنده ی نامه نیز نباید سبب شود که در بررسی گفته هایش دچار رودربایستی شویم. گرچه مصطفی تاجزاده و همسرش هر دو از فرزندان و محارم ِ خانواده ی بزرگی هستند که سی و دو سال پیش به صورت قبیله ایی و دسته جمعی بر سرنوشت یک کشور حاکم شدند و از مواهب اقتدار سیاسی و اقتصادی (و آسیب های مرتبط با آن) به نوبت بهره و زیان بردند ، اما این دو در حال حاضر به هر دلیلی اسیرند و از آزادی های فردی محروم شده اند و لذا باید قاطعانه از حقوق انسانی شان دفاع کرد. اما دفاع از حقوق اولیه ی یک زندانی نمی تواند به مجوزی برای چشم پوشی از نقد افکار و نظریات سیاسی وی تبدیل گردد.</p>
<p>نکته ی دردناک و در عین حل مضحکی که در لابلای خطوط نامه ی تاجزاده پنهان شده این است که وی ، آگاهانه یا ناخودآگاه ، از مبانی و باورهایی دفاع می کند که خود پدید آورنده ی قلعه ی ترسناکی بوده اند که وی اکنون در سیاهچال آن اسیر شده است و از زشتی ها و تنگناهایش می نالد ! شاید بسیاری از ما ایرانیان به شدت به وجد بیاییم از اینکه مصطفی تاجزاده (که زمانی معاونت سیاسی یکی از مقتدرترین وزارتخانه های کشور را عهده دار بود) اینک به صراحت اعلام می کند که &#8220;<strong>انقلاب ما برای دنیای معاصر پیام پیشرفت و توسعه و علم و فناوری و حتی دموکراسی و آزادی بیان نداشت، چرا که در این عرصه ها دیگران گام‌هایی بسیار بلند برداشته‌اند</strong>&#8230;&#8221; تردیدی نیست که این اظهار نظر جسورانه را می توان سرآغازی برای برون رفت از دور باطل و عبثی تلقی کرد که بیش از سه دهه به طرزی شرم آور بر گفتمان ِ هذیان گونه ی پایوران جمهوری اسلامی (اعم از چپ و راست ، اصلاح طلب و سنت گرا) حاکم بوده است. اما ، طبق معمول ، شادمانی ساده لوحانه ی ما از تصور ِ حصول یک تحول ِ اساسی در ساختار سترون ِ فکر سیاسی در ایران حتی چند ثانیه نیز نمی پاید زیرا نگارنده ی نامه ، جمله ی بعدی را مثل پتکی از یک هذیان سی ساله بر سرمان می کوبد و به شیوه ی چریکهای نیم قرن پیش و با لحن و ادبیات ِ گماشتگان بیت رهبری و خطیبان ِ خونریز نمازهای جمعه ی تهران و مشهد با افتخار مدعی می شود که &#8221; <strong>آن چه این انقلاب را از سایر انقلاب‌های جهان متمایز می‌ساخت پیام معنوی و اخلاق برای بشریت گرفتار آمده در زندگی مصرف زده و مادی امروز بود</strong>&#8221; !</p>
<p>به نظرم روانشناسان بزرگ دنیا باید این موضوع را از دریچه ی آسیب شناسی روانی و فکری به دقت مورد مطالعه قرار دهند تا بفهمند که واقعاً  چگونه می توان  توحش وصف ناپذیر و میل ِ سازمان یافته و جنون آمیز به تعزیر و حصر و خونریزی را (که از فردای بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت بر سراسر ایران چیره گشت و هنوز هم بی امان ادامه دارد) &#8220;پیام معنوی و اخلاق برای بشریت&#8221; نامید. </p>
<p>البته برخی ممکن است استدلال کنند که تاجزاده قصد دارد به خامنه ای بفهماند که قرار بوده انقلاب ما چنین و چنان باشد ولی اکنون نیست. در اینصورت نیز باید از او همان پرسش تکراری و همیشگی را پرسید که این &#8220;اکنون ِ نامطلوب&#8221; که تو از زشتی اش در فغان و در غوغایی دقیقاً از چه تاریخی آغاز شده است ؟ فکر می کنم پاسخ تاجزاده به چنین پرسشی در سرتاسر نامه اش هویداست : از همین دو سال و نیم پیش که  من و دوستانم به زندان افتادیم.</p>
<p>یکی از نکات بسیار عجیب و غیر قابل فهم در این نامه به استنادات تاریخی مربوط می شود. تاجزاده صرفاً با ذکر یک مثال (دستور بهشتی به آزادی خانواده ی بنی صدر) گذشته ایی مشعشع را به رخ خامنه ای می کشد و &#8220;<strong>نمونه‌ای زیبا از انسانیت و اخلاق و معنویت گمشده در این کشور</strong>&#8221; را به وی یادآور می شود. من شخصاً اطلاعی از جزئیات ماجرای دستگیری یا آزادی خانواده ی بنی صدر ندارم اما حتی به فرض صحت گفته های تاجزاده باید این سوال مطرح شود که آیا در آن دوران سرشار از &#8220;انسانیت و اخلاق و معنویت&#8221; چنین رفتارپسندیده ایی در مورد همه ی دستگیر شدگان و شهروندان ایران رعایت می شد یا اینکه این عطوفت صرفاً شامل حال افراد خانواده ی بنی صدر شده بود &#8211;  که خودش به هر حال اصالتاً عضوی استخواندار از همان خانواده و عشیره ی حاکم بر ایران محسوب می شد که به دلایلی مورد غضب ِ ولی فقیه وقت واقع شده بود. چنانچه فرض دوم صحیح باشد (که تصور می کنم همینطور باشد) می شود گفت که متاسفانه ارزش این یادآوری فقط در حد یک گله و شکایت خودمانی از سوی معاون سابق وزیر به رئیس کل کشور است و ربطی به ملت ایران در مفهوم عام آن ندارد.</p>
<p>تصورات و استنادات تاجزاده به گذشته ایی نه چندان دور (که خوشبختانه هنوز صدها سند و مدرک زنده در موردش موجود است) آنهم با عباراتی نظیر &#8220;<strong>نشنیده بودیم و به مخیله مان هم خطور نمی کرد</strong>&#8221; یا &#8220;<strong>ما هرگز در خواب هم نمی دیدیم</strong>&#8221; &#8230; به نوعی حکایت از انقطاع مطلق مدیران سابق جمهوری اسلامی از واقعیات عام و تلخ اجتماعی ِ ایران در چند دهه ی گذشته دارد. به واقع همین مصیبت اینک گریبانگیر مدیران فعلی ست. انگار در این سی و دوسال گذشته آنچه در بیرون از حوزه ی خانواده  و عشیره ی حاکم بر جمهوری اسلامی (اعم از چپ و راست) اتفاق می افتاده  چندان موضوعیتی برای مدیران و فرماندهان نداشته و واقعیتی در خور دیدن و شنیدن محسوب نمی شده است. </p>
<p>اما غم انگیزتر از تمام این ها ، استناد تاجزاده به حرفهای علی به خوارج است. شگفت آور است که وقتی ما درک درستی از تاریخ ِ همین چند دهه ی گذشته نداریم و علیرغم  وجود این همه فیلم و نوار و اسناد ِ حی و حاضر ، برآوردی تا این حد مغشوش و غیرواقعی از حقایق تاریخی ارائه می کنیم ، با چه جسارتی به خود حق می دهیم که در کشاکش یک مجادله ی سیاسی به افسانه ها و قصه های چند هزار سال پیش استناد کنیم که معلوم نیست گویندگانشان چه کسانی بوده اند و یا اصلاً وجود خارجی داشته اند یا نه.</p>
<p>ایکاش مصطفی تاجزاده و دیگر فعالین سیاسی ما لااقل لحظه ایی به این اصل دبستانی و بدیهی توجه می کردند که انسان یک ارگانیسم زنده است و مانند همه ی دیگر جانداران ِ حاضر در این سیاره ، موجودی مادی ست که برای بقای خود نیازمند کسب انرژی از طریق مصرف است. عبارات خنده داری مانند &#8220;<strong>مادیت زمینی و محرومیت از اخلاق و معنویت آسمانی</strong>&#8221; و یا اظهارات عجیب و ماقبل تاریخی مانند &#8220;<strong>افتادن به دامان دنیای مادی و اسارت در زندگی مصرف زده و عاری از معنویت غرب سرمایه‌داری</strong>&#8221; سالها و شاید قرنهاست که دیگر به درد فعالیت جدی سیاسی نمی خورند و بیشتر اسباب شوخی و سرگرمی اند. </p>
<p>امروزه هر دانشجوی سال اولی که چند واحد تاریخ و سیاست خوانده باشد مثل روز برایش روشن است که همواره شدیدترین محرومیت های سیاسی و اجتماعی را منادیان &#8220;اخلاق و معنویت&#8221; به افراد جامعه تحمیل کرده اند وهولناکترین جنایات در حق انسان را مدعیان &#8220;عدالت&#8221; روا داشته اند. دلیل آن نیز کاملاً واضح است : ادعاهای گزافی مانند عدالت (یا عدالت الهی) و معنویت آسمانی ماهیتی ازلی و متصلب دارند در حالی که انسان ، مثل هر ارگانیسم زنده ی دیگری ، مدام در حال تغییر و تحول به سمت آینده ایی نامتعین و غیرقابل پیش بینی ست. هرگاه رندان و پیامبران و مصلحان  با هر قصد و نیتی (چه  خیرخواهانه ، چه سودجویانه و ظالمانه) به فکر تعیین تکلیف برای آینده ی انسان بیافتند و تلاش کنند تا رفتار و کنش ها و حتی احساسات و آرزوی ها او را در قالبی از پیش ساخته  به صلاحدید خودشان تعریف و محدود کنند ناخواسته راه  را بر طبیعی ترین رویداد این ارگانیسم زنده ، یعنی &#8220;شدن و تحول&#8221; ، مسدود کرده اند. در پی این انسداد است که جامعه به مردابی گندیده بدل می شود و از درونش تباهی و ظلم می زاید.</p>
<p>مفاهیم گنگ و غالباً شیادانه مانند &#8220;معنویت و اخلاق آسمانی&#8221; به قدری مبتذل و مسخره اند و آنقدر از جانب شارلاتان هایی مثل آخوندهای اخلاق در خانواده ی سیمای جمهوری اسلامی دستمالی شده اند که آدم حتی خجالت می کشد در موردشان حرف بزند. اما پیرامون مفهوم عدالت می شود به تفصیل بحث کرد. تا جایی که به این نوشته مربوط می شود فقط می توانم بگویم که   &#8220;عدالت&#8221; (که تاجزاده مستقیماً از آن نام نمی برد ولی آشکارا خواهان اجرای آن است) هرگز نمی تواند یک قانون طبیعی و همیشگی تلقی شود و یا از منابع متصلب و تغییر ناپذیر (مانند دین) اخذ گردد زیرا اصولاً نه در سیاره ی زمین و در بین موجوداتش و نه در هیچ نقطه ایی از جهان هستی &#8220;عدالت&#8221; به معنایی که ما جانوران دو پا و هوشمند برای خودمان (و فقط برای تنظیم روابط در زندگی اجتماعی مان در طی ده دوازده هزار سال گذشته) به اشکال مختلف تعریف و اجرا کرده ایم وجود عینی و خارجی ندارد. آنچه در جهان ِ عینی واقعیت دارد فقط تلاش برای بقا و رقابت بر سر کسب غذا و منابع انرژی ست. بی تفاوت است که ما از این موضوع خوشمان بیاید یا با آن مخالف باشیم.</p>
<p>تعاریف خودساخته ی انسان از عدالت ، به ویژه در طی چند هزاره ی اخیر که از تاریخ مدوّن شهرنشینی می گذرد ، اکثراً به گونه ایی تنظیم شده اند که دربرگیرنده ی منافع جمع و جامعه باشند  ، یا لااقل در ظاهر این گونه به نظر برسند. مدعای حفاظت از منافع جامعه (یا منافع &#8220;امت&#8221; در مفهوم دینی اش یا همان &#8220;<em>احشام الهی</em>&#8221; *) همیشه عدالت را در نقطه ی کانونی ِ سوسیالیسم نشانده است. و سوسیالیسم در انواع دینی و الحادی اش –  چه در آغوش استالین یا اذهان بیمار موسولینی و هیتلر رشد کرده باشد و چه در زیر عبای خمینی –  چنانچه افسار گسیخته گردد ناگزیر به فاشیسم و تمامت خواهی می انجامد.  انباشت قدرت در دست یک فرد یا گروه و دولت ، آنهم با مدعای ِ فریبنده ایی چون تامین عدالت برای جامعه ، و سپس تدوین قوانین و برنامه های درازمدت  به بهانه ی تحصیل رشد و تعالی ِ جانور ِ موهومی به نام &#8220;جامعه&#8221; یا &#8220;امت&#8221; یا &#8220;رایش&#8221; ، فجایعی به بار می آورد  که نازیسم و فاشیسم در آلمان و ایتالیای قرن بیستم و البته جمهوری مقدس اسلامی در ایران نمونه های برجسته و مستندش هستند.</p>
<p>جامعه گرچه از افراد انسانی تشکیل شده است اما منافع و خواسته هایش الزاماً هیچ نسبت مستقیمی با آزادی ها و منافع فرد انسانی ندارد و حتی می تواند به مدد قوانین  و برنامه ریزی های دولتی تبدیل به هیولای درنده ایی شود که حقوق فرد را ببلعد و  تمام آزادی هایش را یکسره تباه کند. حقوق و آزادی های فردی تنها در صورتی از خطر تعرض ِ دولت و جامعه در امان می ماند که هیچ فرد و گروه جن زده و متوهمی (چه پیامبر چه روشنفکر چه رهبر) مجاز به پیچیدن نسخه های ابدی برای دیگران نباشد و مبنای زندگی اجتماعی نه بر عدالت پوپولیسیتی یا رستگاری امت یا موهوماتی از قبیل معنویات اخلاقی و آسمانی ، بلکه بر حق مالکیت شخصی و رقابت آزاد و آزادی صریح ِ فرد انسانی در انتخاب  شغل و محل و شیوه ی زندگی و اعتقادات و طرز پوشش و&#8230; بنا شده باشد.</p>
<p>خلاصه اینکه مراقب باشیم تا اینقدر از معنویات و اخلاق آسمانی و عدالت الهی دم نزنیم که اینها رهزنان آزادی و فردیت ِ انسانی اند و ابزار تحمیق و سرکوب.</p>
<p>با آرزوی آزادی و بهروزی برای تاجزاده و همه زندانیان مظلوم و بی پناهی که اسیر عدالت و معنویات آسمانی اسلام شده اند</p>
<p>______________________________________________________<br />
* احشام الهی &#8211;  ترکیبی زیبا و گویا از دکتر آرامش دوستدار     </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/441/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/441/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/441/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/441/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/441/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/441/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/441/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/441/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/441/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/441/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/441/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/441/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/441/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/441/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=441&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/10/19/%d8%aa%d8%a7%d8%ac%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/10/d8aad8a7d8acd8b2d8a7d8afd987.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">تاجزاده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ایران و اسرائیل ؛ دو گونه سخنرانی در یک مجمع جهانی</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/10/12/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d8%a6%db%8c%d9%84-%d8%9b-%d8%af%d9%88-%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b3%d8%ae%d9%86%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/10/12/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d8%a6%db%8c%d9%84-%d8%9b-%d8%af%d9%88-%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b3%d8%ae%d9%86%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 12 Oct 2011 11:00:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[احمدی نژاد، نتانیاهو، ایران، اسرائیل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=436</guid>
		<description><![CDATA[مجمع عمومی سازمان ملل متحد برای من (و احتمالاً برای خیلی های دیگر که مانند من تا به حال از نزدیک زیارتش نکرده اند) به نظر یک جور جای قشنگ و با ابهتی می آید. رهبران کشورهای عضو سازمان ملل هر ساله از تمام اکناف عالم همراه با هیئتی از مشاوران و کارگزاران سیاسی – [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=436&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/10/un.jpg?w=500&#038;h=184" alt="" title="un" width="500" height="184" class="aligncenter size-full wp-image-437" /></p>
<p>مجمع عمومی سازمان ملل متحد برای من (و احتمالاً برای خیلی های دیگر که مانند من تا به حال از نزدیک زیارتش نکرده اند) به نظر  یک جور جای قشنگ و با ابهتی می آید. رهبران کشورهای عضو سازمان ملل هر ساله از تمام اکناف عالم همراه با هیئتی از مشاوران و کارگزاران سیاسی –  و برخی نیز در معیت کاروان ِ مشتاقی از افراد خانواده و اقوام و دوستان – خود را به جهانشهر نیویورک می رسانند تا  در تالار بزرگ این مجمع سخنرانی کنند. بدیهی ست که نمایندگان ملل مختلف هر یک با انگیزه ها و اهداف خاصی به پای تریبون سخنرانی می روند ؛ یکی حرف ناگفته و تازه ایی برای گفتن دارد ؛ یکی از سر رفع تکلیف حضور یافته ؛ و دیگری ، به قاعده ی معمول ِ سیاست ، فقط در فکر چانه زنی و کسب امتیازی مشخص است.  </p>
<p>اما  نظر به اینکه ما آدمها ، از رهبر و سیاستمدار گرفته تا پستچی و بقال ، عموماً دوست داریم که مورد توجه دیگران قرار بگیریم و مطرح باشیم ، و با عنایت به تمرکز دوربین های دهها شبکه ی خبری از سراسر جهان بر روی سکوی خطابه در تالار مجمع ، می توان حدس زد که تعدادی از رهبران نیز صرفاً به شوق و تمنای ثبت تصویرشان در صدر اخبار جهانی بار سفر به نیویورک می بندند. یکی از شاهکارهای بی نظیر ِ عالم سیاست در این زمینه سرهنگ قذافی بود که با آن شکل و شمایل دراماتیک ساعتها در صحن ِ مجمع عمومی سازمان ملل قصه ی کلثوم ننه تعریف می کرد و موجبات تفریح و سرگرمی دیگر اعضا (واز نفس افتادن ِ مترجم ِ نگون بختش) را فراهم می آورد.</p>
<p>متاسفانه رئیس جمهور انقلابی کشور ما نیز در حضور هر ساله و مشتاقانه اش در سازمان ملل شیوه ایی کم و بیش شبیه به  آن جناب سرهنگ معزول و متواری را دنبال می کند. هنوز مشخص نیست که چرا علیرغم برخورداری از یک لشگر مشاور –  و  همراهی ِ جمع کثیری از دوستان و اقوام و خانواده های محترم و صرف هزینه های گزاف برای سفرهای متعدد به نیویورک –  هیچکس  به وی متذکر نمی شود که ، مطابق با عرف دیپلماتیک ، ایراد سخنرانی در یک مجمع جهانی با نحوه ی  قرائت انشا در مدرسه راهنمایی یا مثلاً  خواندن دعا و دستور در مراسم صبحگاه یک پادگان در مشهد تفاوت دارد. در ضمن ، قرار نیست که هر سال همان متن دستوری و کسالت بار را فقط با پس و پیش کردن چند جمله (یا اضافه کردن یکی دو عبارت تحریک آمیز) عیناً از بلندگوی مجمع عمومی سازمان ملل به سمع و نظر صندلی های خالی سالن رساند.</p>
<p>ناگفته پیداست که در اینجا نقد محتوای ِ انشای تکراری احمدی نژاد به هیچ روی مورد نظر ما نیست (حال چه این انشا به قلم مشاورانی از قبیل مجتبی هاشمی ثمره تحریر شده باشد و چه مستقیماً از بیت رهبری به او دیکته کرده باشند –  که چندان تفاوتی هم در این دو منشا نیست). موضوع اصلی  به بن بست رسیدن ِ سیاست در ایران است. ناتوانی نظام سیاسی ایران حتی در یافتن شیوه ایی صوری برای دیگرگونه گفتن ِ آنچه رهبرانش &#8220;پیام جمهوری اسلامی به دنیا&#8221;  می دانند آنچنان محرز  و آشکار شده است که دیگر هیچ تردیدی در نازایی ِ فکر سیاسی در ایران باقی نمی گذارد. شاید عده ایی معترض شوند و استدلال کنند که در عرصه ی سیاست، ابرام در تکرار قالب ها نشان از پایمردی ست. اما  اصرار عجیب ِ نمایندگان جمهوری اسلامی در حفظ قالب های از پیش آزموده و کلیشه های کهنه ی بیانی ، آنهم در دنیایی که بارزترین شاخصه اش تغییر و تحول دائمی ست ، بیش از آنکه ترجمانی از پایمردی این نمایندگان در عقایدشان باشد دلالت بر انقطاع مطلق ایشان از واقعیت دارد.</p>
<p>در نقطه ی مقابل ِ احمدی نژاد و سترونی ِ سیاسی اش ، لااقل در مجمع عمومی ِ امسال ، می توان به  بنیامین نتانیاهو و خطابه ی زیرکانه و متفاوت وی اشاره کرد. اسرائیل کشوری ست که به اقرار نخست وزیرش هرگز از الطاف  و عنایات ِ مجمع عمومی سازمان ملل برخوردار نبوده است و تاکنون ۲۱ قطعنامه از مجموع ۲۷ قطعنامه ی مصوب این مجمع بر علیه دولت تل آویو صادر شده اند. معهذا نتانیاهو برخلاف احمدی نژاد به ایراد خطابه ایی پادگانی و تکراری متوسل نشد. وی علاوه بر تسلط مثال زدنی اش بر زبان انگلیسی ، با استادی و اِعمال هوشمندانه ترین ظرایف و فنون سخنوری ، به بیان محتویات ِ متنی پرداخت که چکیده ی ماهها تلاش فکری ِ مشاوران کارکشته و عصاره ی یک عمر تجربه ی سیاسی خودش در &#8220;چگونه گفتن&#8221; بود.</p>
<p>قضاوت در مورد محتوای سخنرانی دو رهبر مورد اشاره یک بحث نظری ست و مجالی جداگانه می طلبد. حرف بر سر &#8220;نحوه ی گفتن&#8221; و تاثیر طرز بیان بر مخاطب است –  و  البته گمان دارم که ، در آینده ایی نه چندان دور ، اثر بخشی عینی ِ این دو سخنرانی در صحنه ی روابط بین الملل به نفع یکی و ضرر دیگری به شکلی صریح نمود خواهد یافت.</p>
<p>بی گمان رای بانوی باهوش آلمانی ، هنا ارنت ، که معتقد بود &#8220;عمل سیاسی&#8221; بارزترین وجه تمایز انسان متمدن از انسان ماقبل شهرنشینی ست ، بهره ایی وافر از حقیقت دارد. اما به صرف اینکه عده ایی در یک شهر و دیاری بر مردمان حاکم شوند و به نمایندگی از ایشان به دیگر ممالک سفر کنند نه بر قامت آنان قبای سیاستمداری خواهد پوشاند و نه به اطوار و حرکاتشان وجه ی &#8220;عمل سیاسی&#8221; خواهد بخشید. امروزه حتی یک کودک دبستانی هم می فهمد که چگونه گفتن از چه گفتن مهمتر است. رهبران ایران آشکارا از این درک ِ ابتدایی عاجزند و به همین استناد ، اساساً سیاستمدار نیستند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/436/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/436/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/436/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=436&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/10/12/%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a7%d8%b3%d8%b1%d8%a7%d8%a6%db%8c%d9%84-%d8%9b-%d8%af%d9%88-%da%af%d9%88%d9%86%d9%87-%d8%b3%d8%ae%d9%86%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/10/un.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">un</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خود کرده را تدبیر نیست</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/07/11/%d8%aa%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%b1/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/07/11/%d8%aa%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 Jul 2011 13:20:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[جمهوری اسلامی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=430</guid>
		<description><![CDATA[مسیر حوادث و واقعیات زندگی در سرزمین مادری ما ایرانیان مثل رودخانه ی کم عمق و گل آلود ه ایست که از خرابه هایی بر فراز یک تپه ی تاریک و تو سری خورده سرچشمه می گیرد ، بیابانهای بی آب و علف را در می نوردد و سرانجام در مرداب تیره ایی در پشت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=430&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/07/tied.jpg?w=500" alt="" title="tied"   class="aligncenter size-full wp-image-431" /></p>
<p>مسیر حوادث و واقعیات زندگی در سرزمین مادری ما ایرانیان مثل رودخانه ی کم عمق و گل آلود ه ایست که از خرابه هایی بر فراز یک تپه ی تاریک و تو سری خورده سرچشمه می گیرد ، بیابانهای بی آب و علف را در می نوردد و سرانجام در مرداب تیره ایی در پشت همان تپه ناپدید می شود. صدها سال است که ما در این رودخانه ی گل آلود ، در این مدار بسته و رقت انگیز ،  می لولیم  ؛ یک روز جامه ی جسارت به تن می کنیم و به بی فرجامی و نکبت تاریخی خود طعنه می زنیم و فردایش به شکرانه ی لولیدن در این دایره ی تنگ و تکراری باده می نوشیم.</p>
<p>این روزها به مدد تکنولوژی کامپیوتر و اینترنت (که ملت شهید پرور ما در پیدایش و فراگیرشدنش مطلقاً هیچ نقشی نداشته است) فغان بسیاری از ایرانیان از مظالم جمهوری اسلامی به هوا برخاسته و به هر طرف که رو می کنی به نوشته های گوناگونی بر می خوری (از طنز گرفته تا تحلیل و گزارش و هجویات) که مضمون بیشترشان در نقد جمهوری اسلامی ست. در اکثر این نوشته ها فاصله ی نقد کننده و نقد شونده آنچنان فراخ و بی انتهاست که تو گویی این حکومت زشت و نامیمون ناگهان مانند یک بیماری مهلک از سیاره ایی دیگر بر سرزمین مظلوم و نابختیاری  به نام ایران نازل گردیده است و حالا عده ایی طبیب و کارشناس ِ بی طرف دارند در مورد زشتی ها و خطراتش اظهار نظر می کنند. به راستی آیا دست غیب ِ باغبان ِ کج اندیش و دیو سیرتی در کاشتن ِ بذر معیوب ِ جمهوری اسلامی در کار بوده است؟ و اصولاً آیا امکان می داشت که  نهال ِ  این شاخ شمشاد خونین را در شوره زاری جز ایران ویران ِ ما غرس کرد ؟</p>
<p>هر آدم منصف و سالمی به طور طبیعی می تواند درک کند که جمهوری اسلامی (نه فقط برای ایران و ایرانی بلکه برای کل بشریت در پایان قرن بیستم) یک حادثه ی تلخ و غم انگیز بوده است. اما نباید از نظر دور داشت که این جانور عجیب و ناقص الخلقه –  که ابعاد زشتی و عقب ماندگی اش از فهم انسان مدرن بیرون است –   مولود ِ ذهن ِ تاریخی و فرهنگی خود ما بوده است. خون خمینی ها و مکر مکارم شیرازی ها در رگهای فرهنگ ِ وهم آلود و آشفته ی ماست که می جوشد. خامنه ای و احمدی نژاد را نمی شود از شکم ِ سوئیس بیرون کشید &#8211;  برای تولد این موجودات عجیب  ، زهدان ِ فکر و اعتقادات ایرانی لازم است.</p>
<p>مام میهن را باید عمل کرد ؛ کشتن ِ مولود ناقص شاید موقتاً از شرمساری و غصه رهایمان کند اما در نهایت  چاره ساز نیست. </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/430/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/430/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/430/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/430/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/430/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/430/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/430/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/430/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/430/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/430/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/430/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/430/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/430/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/430/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=430&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/07/11/%d8%aa%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>38</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/07/tied.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">tied</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جهان هستی، خردسالی و دینداری ۷</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/03/05/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%b7/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/03/05/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%b7/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Mar 2011 17:02:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[انسان ، مذهب ، علم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=423</guid>
		<description><![CDATA[تقریباً هیچ تردیدی نیست که زندگی ِ گونه ی انسان در این سیاره از ابتدا با توهمات ذهنی (از جمله جادوگری) آغاز شده است. در واقع امضای جادو در پایان هر فصل و هر ورق از داستان حیات ِ انسان حک شده است. جوهر این امضا را همین امروز نیز می توان پررنگ تر از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=423&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/03/ignorance1.jpg?w=500" alt="" title="question"   class="aligncenter size-full wp-image-425" /></p>
<p>تقریباً  هیچ تردیدی نیست که  زندگی ِ گونه ی انسان در این سیاره از ابتدا با توهمات ذهنی (از جمله جادوگری) آغاز شده است. در واقع امضای جادو در پایان هر فصل و هر ورق از داستان حیات ِ انسان حک شده است. جوهر این امضا را همین امروز نیز می توان پررنگ تر از همیشه در ذیل ِ ارقام نجومی ِ حسابهای بانکی ِ سازندگان سریال بی پایان ِ &#8220;هری پاتر&#8221; به وضوح مشاهده کرد.</p>
<p>دین و مذهب اما علیرغم شباهتهای ظاهری اش با عناصر بنیادین ِ جادوگری یک پدیده ی کاملاً متفاوت است. آیین های جادوگری خیلی قدیمی تر و ابتدایی تر از ادیان هستند. جادو یک مکانیسم ساده و طبیعی ِ ذهن برای درک دنیا و قوانین  طبیعت است  اما دین مانند یک ویروس در بطن این مکانیسم رشد کرده و مدام رنگ عوض کرده و خودش را با شرایط زندگی اجتماعی بشر تطبیق داده است بدون آنکه هیچ اعتنایی به درک قوانین فیزیکی و طبیعی داشته باشد.</p>
<p>متاسفانه از مظاهر تفکر دینی در گذشته های بسیار دور بشر (مثلاً یکصد هزار سال پیش) هیچ شاهد معتبری در دست نیست. بخش اعظم دانسته های امروز ما در مورد مذاهب اغلب منحصر به بقایای به جا مانده در منطقه ایی از زمین است که در آن ، نسبت به دیگر مناطق ، انسانها تجمع بیشتری داشته اند – یعنی منطقه ایی که نام ِ بی مسمای &#8220;خاور میانه&#8221; بر آن نهاده اند. (فعلاً به دلایل سیاسی ِ این نامگذاری کاری ندارم ؛ واضح است که هر آدم عاقلی که دست چپ و راستش را بشناسد و جهات جغرافیایی را بداند فوراً درمی یابد که این منطقه برای شهروندان مثلاً داکا در بنگلادش می بایست &#8220;باختر میانه&#8221; محسوب شود).</p>
<p>به اعتقاد من  ، ما برای کنکاش در مبحث ادیان (به ویژه ادیان سازمان یافته و فراگیر در عصر حاضر) چاره ایی جز بازخوانی ِ داستان ِ &#8220;خاورمیانه&#8221;  نداریم  &#8211;  امری که علاوه بر کار و تحقیق ِ گروهی و صرف زمان طولانی نیازمند دلیری و آزادگی ست. من در این فرصت کوتاه فقط می خواهم به جلوه هایی مختصر از این بازنگری اشاره کنم و می کوشم تا در این راه خود را از قید ِ تعاریف و باورهای مرسوم برهانم و جور دیگری به موضوع نگاه کنم. امیدوارم آنها که سخت دلبسته ی میراث بشری در این منطقه از زمین هستند از حرفهای من نرنجند. تحمل ِ شنیدن ِ دیدگاههای متفاوت و حتی متضاد با باورهای کهن از گوهر انسانی ما نمی کاهد بلکه ما را دلیر تر و آگاه تر می کند. </p>
<p>در حال حاضر تقریباً در تمام دانشگاههای جهان رسم بر این است که خاورمیانه را خاستگاه &#8220;تمدن&#8221; بنامند. به نظرم اگر مراد از واژه ی &#8220;تمدن&#8221; (civilization) محض ِ جمع شدن آدمها در یک منطقه باشد ، تعریف مزبور کاملاً صحیح است. اما بدون شک درک امروز ما از این واژه خیلی فراتر از جمع شدن ِ توده وار در یک نقطه است. آدم متمدن ویژگی های دارد (مثلاً احترام به حق ِ مالکیت فردی – در هر دو حوزه ی جان و مال –  و یا آگاهی ِ عمیق و پایدار نسبت به آزادی فرد در بیان اندیشه ها و خواسته هایش و متفاوت بودنش با دیگران). این ویژگی ها  با هیچ یک از خصایص ِ توده واری که چندین هزار سال در خاورمیانه حاکم بوده همخوانی ندارد. از این جهت ، شاید بهتر باشد که در تعاریف قدیمی خود تجدید نظر کنیم و خاورمیانه را خاستگاه &#8220;تجمع&#8221; نژاد انسان بدانیم.</p>
<p>تجمع آدمها در خاورمیانه نیز یک تصادف کاملاً بیولوژیک و ناظر به شرایط اقلیمی و  زیست محیطی بوده است که هیج مزیت و برتری برای ساکنینش ایجاد نمی کند چون این اتفاق ممکن بود در هر نقطه ی دیگری از زمین روی دهد. گونه ی کنونی انسان  نخستین بار در شرق آفریقا (اتیوپی امروزی) تکامل یافته و به دنبال یافتن ِ غذا و  شرایط مساعدتر برای بقا ، طی دهها هزار سال ، از میان دشتهای خشک ِ اتیوپی و اریتره و سودان  رو به شمال کوچ کرده است. طبیعی است که در این مسیر ، ابتدا کرانه های رود سترگ ِ نیل را برای زیستن مناسب یافته و سپس در جستجوی سرچشمه ی این رودخانه ی زندگی بخش به هجرت به سمت شمال ادامه داده است. آب و هوای متعادل در شرق دریای مدیترانه (منطقه ایی که به شامات – یا همان سوریه و اسراییل کنونی – معروف است) و کمی آنسوتر ، جایی که دجله و فرات مانند دو شاهرگ ِ حیات از دل ِ کوهستانهای سرفراز توروس در جنوب ترکیه  فوران می کنند و زمین سوخته ی بین النهرین را سیراب می سازند ، منطقی ترین و سهل الوصول ترین گزینه برای زیست نژاد انسان بوده اند.</p>
<p>گرچه تعدادی از نیاکان ما از شرق آفریقا و سپس از مصر و شامات و بین النهرین به دیگر مناطق زمین رفته اند و در قالب گروهها و قبایل کوچکتر زیسته اند اما  تجمع ِ بزرگ نژاد انسان در طول هزاره های متمادی بیشتر در یک منطقه متمرکز بوده است و آدمها مدتهای مدیدی در همین &#8220;خاور میانه&#8221; زندگی و زاد و ولد کرده اند. </p>
<p>حال بیاییم حاصل ِ این تجمع ِ کهنسال را به طور اجمالی بررسی کنیم. من در این بررسی برای خودم قاعده ی ساده ایی را در نظر می گیرم به این صورت که داستان ِ زندگی انسان را به دو عرصه ی مجزا تقسیم می کنم : اول عرصه ی احساسات و عواطف (یعنی حوزه ی ذهن و تخیلات بشری ، اخلاق ، هنر ، آرزوها &#8230;) و دوم عرصه ی دستاوردهای عینی و علمی و درک درست از قوانین طبیعت و بهره گیری از این درک در جهت پیشرفت و بهروزی مادی بشر.</p>
<p>اما به محض ِ این تقسیم بندی با یک تناقض سرگیجه آور روبرو می شوم زیرا از هر طرف که به موضوع نگاه می کنم نوعی عدم تناسب و ناهنجاری ِ باورنکردنی میان این دو عرصه می بینم. به طور مثال ، در جایی بسیار دورتر از خاومیانه (که محل عمده ی تجمع آدمها بوده) ، در کنج غار لاسکو در فرانسه ، با تنی چند از اجداد ِ سرگردان و غارنشین خود مواجه می شوم که قریب هفده هزار سال پیش (یعنی زمانی که هنوز هیچ اثری از زراعت و شهر نشینی در هیچ دشت و دره ایی از این سیاره موجود نبوده) نیازها و آرزوهای خود را به استادانه ترین وجه ممکن روی دیواره ی غار نگارگری کرده اند. نقاشان غار لاسکو به چنان درکی از پرسپکتیو ، از  طرح و خطوط و ابعاد و رنگها و نمادها ، رسیده بودند که احتمالاً حتی همین امروز نیز اکثریت ِ مطلق ِ انسانهای قرن بیست و یکمی از شبیه سازی و خلق ِ آن عاجزند.</p>
<p> معهذا ساکنین ِ حوالی غار لاسکو ، علیرغم آن ادراک ِ عمیق ِ حسی و هنری ، به لحاظ عینی و مادی مانند بسیاری از جانوران ِ وحشی در سوراخ غار یا بالای درخت زندگی می کرده اند ! در ضمن ، یادمان باشد که خلق ِ نمادین ِ یک اندیشه و آرزو ، و تردستی در جان بخشیدن به یک انگاره ، یقیناً یک شبه به وجود نیامده است. رسیدن به آن مرحله از اعجاز هنری لااقل نیازمند ِ دهها هزار سال تکامل ذهنی بوده است. آیا این به نظر شما عجیب نیست که نیاکان ما علیرغم آن تکامل دیرین ِ ذهنی و در آن اوج ِ بلند احساسی و هنری هنوز به شعور زراعت نرسیده بودند ؟</p>
<p>یکی از معتبرترین موزه های جهان در زمینه ی دیرینه شناسی و جمع آوری میراث بشری موزه ی بریتانیا در لندن است. اگر سری به این موزه بزنید متوجه می شوید که سرآغاز تمدن بشری را نهایتاً به پنج هزار سال پیش محدود کرده است و عمده ی مظاهر این تمدن را (از خط و مذهب و ساختمان سازی گرفته تا تجارت و شهرنشینی) در خاورمیانه نشان می دهد. بدون تردید مسئولین این موزه بهتر از من و شما می دانند که از آغاز تاریخ ِ &#8220;انسان خردمند&#8221; حداقل دویست هزار می گذرد اما هیچکس نمی پرسد که ما در طی اینهمه سال چه می کرده ایم که فقط پنج هزار سال تمدن داشته ایم ؟ شاید عده ایی بگویند که تمام آن هزاره های پیشین مقدمه ایی بوده برای رسیدن ساکنین ِ خاورمیانه به تمدن. اما حتی با قبول چنین فرضی ، آن تناقض آشکار که پیشتر گفتم در اینجا عریان تر و هولناک تر نمودار می شود. بگذارید نگاهی گذرا بیاندازیم به شواهد موجود ِ تمدن در مصر و بین النهرین تا مقصودم از تناقض روشن گردد.</p>
<p>ما در احوال گذشتگانمان در خاورمیانه فقط می توانیم از منظر خط و ساختمان و سنگ و سفال بنگریم. متون اهرام مصر (Pyramid Texts) و الواح ِ به جا مانده از سومریان (که برروی آن افسانه ی گیلگمش را حک کرده اند) شاید اولین نمونه ها از خط نوشتاری نزد نیاکانمان باشند – لااقل هنوز نمونه ایی کهن تر از این زبانهای نوشتاری نزد هیچ قومی یافت نشده است.</p>
<p>با کمی تأمل در فحوای این متون کهن حقایق غریب و شگرفی از گذشته ی انسان ، و بلوغ ِ تخیل و احساس او ، بر ما آشکار می شود. کاتبان متون ِ اهرام در مصر برای کندن ِ حروف در دیواره ی مقبره ی پادشاهان  سالها وقت صرف می کرده اند و با یک جور وسواس ِ جنون آمیزی صدها نکته ی ظریف را به صورت دستورالعمل روی سنگ  نقر می کرده اند تا مثلاً یک فرعون ِ روانی و خونخواری مانند &#8221; اوناس &#8221; (Unas) بعد از مرگ از قبرش بیرون بیاید و آن دستور العمل را بخواند و مو به مو اجرا کند ، پاک و مطهر شود ، و  به بهشت ِ ابدی در آسمان  نزد ِ خدای بزرگ &#8221; آتوم &#8221; (و نوچه های ریز و درشتش مانند &#8221; گب &#8221; و &#8221; راع &#8221; و غیره) برود. هر یک از این خدایان برای خود داستان ِ دقیق و مطّول و ویژه ایی دارند و ظرایف و آداب ِ مربوط به نحوه ی رسیدن ِ پادشاه به عرش ِ کبریایی ِ خدایان  نیز هیچ کم از یک جدول ِ پیچیده ی لگاریتم ندارد! اصلاً کل ِ قضیه آنقدر پیچیده و دقیق است که شما همین امروز هم در نیویورک و لندن ، بعد از گذشت پنج هزار سال ، برای اظهار نظر در موردش (و  درک همه ی جوانبش)  باید بروید دانشگاه و دکترای تخصصی بگیرید.</p>
<p>هیچ آدم عاقلی نمی تواند بپذیرد که هزارلای ِ مذهب در مصر باستان با همه ی جزئیات ِ سرسام آورش درست همان موقعی که کاهنان و ملایان و مفتخوران ِ اطراف پادشاه رسم جاودانگی را به حکاکان ِ تیشه در دست می آموخته اند (و یا مثلاً چند شب پیش از آن) تنظیم و تدوین شده باشد. این ساختار ِ دقیق و توسعه یافته ی اعتقادی ، هزاران سال پیش از ثبتش روی دیواره ی مقابر در اهرام مصر ، در روان ِ مردمان آن ناحیه حک شده بوده است و خلایق به جزئیاتش مومن بوده اند. </p>
<p>ساکنین ِ بین النهرین نیز بی شک دهها و صدها نسل پیش از نگارش ِ افسانه ی گیلگمش به دست کاهنان سومری ، پادشاهان خود ( از جمله گیلگمش) را متصل به خدایان می دانسته اند و  دل در گرو ِ خداوند ِ خورشید &#8221; شَمَش &#8221; داشته اند   و الهه ی عشق &#8221; ایشتر &#8221; را مظهر طنازی و زیبایی می پنداشته اند و در آستانه ی معبدش قربانی می کرده اند.</p>
<p>حال به نظر شما آن ساختار احساسی  و اعتقادی ، با آنهمه ظرایف و ویژگی های پیچیده ی آیینی ، که دهها هزار سال پیش در مغز استخوان ِ جوامع بشری در خاورمیانه رسوخ کرده بوده و زندگی اخلاقی و عاطفی و اجتماعی ِ آدمها را تشکیل می داده ، ساختاری عقب مانده بوده است؟ آیا خود ما امروزه در این زمینه ها خیلی پیشرفته تریم ؟ آیا مثلاً اینکه همین الان  با یک ریخت و شمایل  مضحک در مقابل دیوار ندبه در اورشلیم پیچ و تاب می خوریم و زوزه می کشیم و از سوراخهای پر از خاک و چرک دیوار ِ مخروبه شفاعت می طلبیم ، و یا با رفتار مالیخولیایی وسط صحرای بی آب و علف مکه دهانمان پر از کف می شود و مانند حشرات دور یک مکعب ِ غول پیکر و بی قواره چرخ می زنیم و نعره می کشیم  ، و یا همچون  افراد ِ خل و چل ، با دهان باز و هاج و واج ، به ایوان ِ کاخ واتیکان خیره می شویم  و همه هوش و حواسمان را به گوشه ی لب ِ یک پیرمرد قوزی و نشئه از خرافات می دوزیم و از خزعبلات بی سرو تهی که می بافد غش می کنیم و روی زمین ولو می شویم و &#8230;. و دهها مورد شرم آور دیگر ،  نشانه ی پیشرفته بودنمان است ؟</p>
<p>البته ما قطعاً نسبت به زمانهای قدیم مدرن تر هستیم اما مدرن بودنمان هیچ ارتباطی به عرصه ی مذهب و تخیلات دینی ندارد.</p>
<p>نکته ایی که می خواهم بگویم این است که نژاد انسان در اوج ِ بلوغ حسی و مذهبی (که قدمتی کهن تر از تصورمان دارد) به لحاظ مادی  چگونه می زیسته است ؟ درست است که زیگوراتهای بین النهرین و اهرام مصر حجم و ابعادی باورنکردنی دارند ، اما آیا قواره ی غول آسای یک ساختمان به تنهایی نشانی از &#8220;تمدن&#8221; محسوب می شود ؟ آیا شهروندان ِ این &#8221; تمدن ها&#8221;  از این ساختمانهای بزرگ بهره ایی مادی در جهت رفاه و بهداشت و پیشرفت شان می برده اند؟ </p>
<p>شاید ما به اشتباه در افسانه ی تمدن خیلی اغراق کرده باشیم. شاید &#8220;شهروندان&#8221; مصر باستان صرفاً  توده ی انبوهی از مومنان بوده اند که پادشاهانشان را پیامبرانی منحصر بفرد و برگزیده ی آسمان می دانسته اند – پادشاهانی که عقده هایی به عظمت ِ اهرام داشته اند. توده های بی  تشخص اما مومن (امت واحدی به یکدستی و همسانی ِ گله های گوسفند) که اندیشه و آرزویی جز عبودیت ِ خداوند نداشته اند و برای تکمیل  و برافراشتن ِ عقده های شاهنشاه قرنها با اخلاص و ایمان مانند حیوانات زجر می کشیده اند و زیر کشیدن بار سنگین ِ  تخته سنگها له می شده اند و به هنگام جنگ و جهاد مقدس ، مومنانه به دریدن ِ دیگر اقوام می پرداخته اند و یا شهید می شده اند. </p>
<p>شما برای رسیدن به مرحله ی دینی و ایمان به آیین های پیچیده ی خداباوری باید فرهنگ دینی در طی هزاران سال در درونتان نهادینه شده باشد.  ادیان به اصطلاح پیشرفته تری که در بعدها نطفه شان در بطن این بلوغ ِ ذهنی و حسی در خاورمیانه کاشته شد (مانند زرتشت و مانی و یهود و مخلفاتش) هرگز نتوانستند چیز تازه ایی به آن بیافزایند. درست است که برخی جزئیات و نامها عوض شدند (مثلاً &#8220;خومبابا&#8221; ی گیلگمش را اهریمن و شیطان نامیدند و آتوم یا شَمَش را یهوه و الله دانستند)  ، اما ساختار ماهوی و عاطفی دین تقریباً دست نخورده باقی مانده است.  </p>
<p>در واقع ، هزاران سال پیش از تولد رند ِ خودشیفته ایی به نام نوح (که اسپرم و خایه های خود را مقدس می پنداشته و در نتیجه فرزندان ذکورش – از سام گرفته تا ابراهیم و یعقوب و داوود و  موسی و عیسی و محمد &#8211;   به طور ژنتیکی از شکم ِ مادرانشان &#8221; برگزیده&#8221; به دنیا می آمده اند) انگاره ی تقدس ِ خایه های رهبر و شاهنشاه در خاورمیانه  (و الباقی مناطق زمین) مثل یک ویروس متعالی و بیماری مسری میان ِ مردمان رواج داشته و مورد اجماع همگانی بوده است.</p>
<p>جالب اینجاست که ما شاید از قریب ِ پنجاه هزار سال پیش در عرصه ی احساس و تخیلات دینی تا به عرش اعلا سفر کرده ایم و بیشمار رسم و آیین پیچ در پیچ ِ الهی ساخته ایم اما تا همین  یکصدو پنجاه سال پیش بزرگترین دستاوردمان در عرصه ی حمل و نقل زمینی صرفاً یک  &#8221; چرخ &#8221; بوده است ! امروزه  چقدر برای خودمان هورا می کشیم که بعد از صدها هزار سال بالاخره توانیستم بفهمیم دانه را می شود در زمین کاشت ، یا بر پشت اسب نشست. براستی چرا  بین ِ پیشرفت الهی و دینی انسان با شعور ِ  مادی و علمی اش یک چنین فاصله ی وحشتناک و شرم آوری هست ؟ و چه اتفاقی افتاد که این داستان ِ یکنواخت ناگهان در مدت زمان بسیار کوتاهی به کلی دگرگون شد و نوع ِ انسان پس از دویست هزار سال جهالت  و عقب ماندگی ِ علمی یکدفعه در طی چند دهه از سیاره ی زمین خارج شد و روی ماه قدم زد؟ </p>
<p>هقته ی آینده در قسمت ِ پایانی این سلسله نوشتار ، فهم و برداشت خودم از دلایل ِ این دگرگونی ِ اعجاب انگیز را بیان می کنم و این مجموعه را به آخر می رسانم. </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/423/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/423/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/423/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/423/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/423/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/423/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/423/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/423/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/423/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/423/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/423/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/423/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/423/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/423/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=423&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/03/05/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%b7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/03/ignorance1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">question</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جهان هستی ، خردسالی و دینداری ۶</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/02/24/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%b6/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/02/24/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%b6/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Feb 2011 10:31:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[انسان ، مذهب ، جادو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=417</guid>
		<description><![CDATA[در کارگاه ِ ذهن و خیال ِ انسان ، فاصله ی میان باید و نباید از مو هم باریکتر است. البته بسیاری از نبایدها عینی و طبیعی هستند و آدمها به واسطه ی تبعیت از فرامین بقا (و مصون ماندن از هرآنچه زیستن را به مخاطره می اندازد) در پیروی از این نبایدهای عینی و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=417&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/02/gilgamesh.jpg?w=500" alt="" title="gilgamesh"   class="aligncenter size-full wp-image-418" /></p>
<p>در کارگاه  ِ ذهن و خیال ِ انسان  ، فاصله ی میان باید و نباید از مو هم باریکتر است. البته بسیاری از نبایدها عینی و طبیعی هستند و آدمها به واسطه ی تبعیت از فرامین بقا (و مصون ماندن از هرآنچه زیستن را به مخاطره می اندازد) در پیروی از این نبایدهای عینی و طبیعی هیچ تفاوتی با دیگر جانوران ندارند. مثلاً این اصل که نباید دست خود را به درون آتش فرو ببری ، یا نباید خودت را از بالای صخره به پایین پرتاب کنی هیچ ارتباطی با قوه ی خیال و تعقل انسان ندارد – همه ی موجودات ِ این سیاره از قواعد مربوط به نبایدهای طبیعی پیروی می کنند.</p>
<p>اما آندسته از نبایدها که در نزد جانوری به نام انسان ، طی صدها هزار سال ، رفته رفته به &#8220;تابو&#8221; تبدیل شده است و در نهایت به شکل ِ ملغمه ی ترسناک و شرم آوری به نام &#8220;گناه&#8221; درآمده است (و امروزه از اشکال گوناگون آن با عناوینی چون مذهب یا فرهنگ و آداب و رسوم یاد می کنند) علیرغم غیر طبیعی بودنش از بایدهایی کاملاً طبیعی و ابتدایی ریشه گرفته اند. گویی در گارگاه ذهن ِ انسان همیشه از دل ِ یک تصور ساده و ابتدایی – که محرک اولیه اش مثبت و صرفاً برای تداوم بقا بوده است – تصوری منفی متولد می گردد و سپس تا مرز دیوانگی امتداد می یابد. </p>
<p>بیولوژیست معروف انگلیسی ، ریچارد داوکینز ، در اغلب  آثار و سخنرانی هایش مدام از استعداد بی حد و حصر آدمها نسبت به تولید و پرورش &#8220;احساس گناه&#8221;  ابراز تعجب می کند. به واقع احساس ِ گناه کردن (و میل و علاقه ی عجیب ِ این جانور دو پا به استغفار) حقیقتاً حیرت انگیز و باورنکردنی ست. به گمان من ریشه ی شدت ِ این احساس و جهانشمول بودنش نزد همه ی ابناء بشر را باید در ترکیب ِ ظریفی جست که حاصل جمع میان ِ میل ِ سهمگین ِ انسان به زیستن از یک سو و استعداد ذهن ِ او در خطا کردن از سوی دیگرست ، زیرا در غیر اینصورت هیچ تعریف علمی و زیست شناسانه ایی نمی شود برای بروز و پایایی ِ پدیده ی &#8220;احساس گناه&#8221;  پیدا کرد. بگذارید با ذکر چند مثال منظورم  را روشن تر بیان کنم.</p>
<p>در برخی از قبایل دورافتاده وقتی مرد خانواده عازم جنگ می شود زنش در غیاب او آداب و مراسم خاصی را به جا می آورد،  مثلاً در یک مورد شمشیر یا خنجری را به کمر می بندد و آن را لحظه ایی از خود جدا نمی کند. باید توجه داشت که چنین اعمالی صرفاً بر مبنای قانون مشابهت انجام می شوند و ناظر به وجوه ِ مثبت هستند. زن به اشتباه بر این باور است که اگر مدام خنجری مشابه سلاح شوهرش به کمر ببندد  مرد ِ او همواره در نبرد هشیار خواهد بود و سلاحش را گم نخواهد کرد (در نتیجه امکان پیروز شدنش بر دشمن افزون خواهد شد و سالم به خانه باز خواهد گشت ، که طبیعتاً چنین امری به بقای بیشتر خانواده خواهد انجامید). به لحاظ رفتار شناسی ، تا اینجای کار ما با یک جانور معمولی طرفیم که فقط مغزش کمی بزرگتر از دیگر جانوران است و ذهنش در تلاش است تا رابطه ایی بین ِ دو چیز شبیه به هم برقرار کند و ازشباهت ظاهری میان دو  موضوع به نفع ِ  بقای خود بهره ببرد.    </p>
<p>اما مشکل از آنجا آغاز می شود که زن به هر دلیلی (حتی برای یک لحظه) از انجام ِ رفتارش غفلت یا تخطی کند – مثلاً کتان ِ کمربندش بگسلد و خنجر به زمین بیافتد. از پس این غفلت ِ ناخواسته به طور طبیعی میزانی از دلهره و تشویش بر زن عارض می شود چرا که تصور می کند قانون مشابهت نقض شده است. اما دوام ِ این تشویش (و تبدیل ِ آن به سرطانی بدخیم که همه ی وجود او را مثل یک عفونت در بر بگیرد و رهایش نکند) بستگی به عاقبت ِ مرد و نبردش دارد و اینکه زنده و سالم باز گردد یا نه –  اتفاقی که بکلی از حیطه ی اختیار زن و اعمال و رفتارش خارج است. اگر مرد زنده بازگردد ، شادمانی ِ  حاصل از آمدنش ( شادمانی و شوری که انعکاسی از نیروی سهمگین ِ میل به زندگی ست) آن تشویش و دلهره را به حاشیه می راند. اما اگر مرد در نبرد کشته شود و یا با زخمی عمیق و مهلک به خانه باز گردد و چندی بعد بمیرد ، چشم انداز ِ بقا تیره و تار می شود و در بستر این تاریکی و ناامیدی ، تشویش ِ حاصل از آن غفلت ِ ناخواسته و معصوم مثل طاعون رشد می کند و جان و هستی ِ زن را می خورد و به تباهی می کشاند. او دیگر هرگز خودش را نخواهد بخشید و سرنوشت شومش نمونه ایی می شود برای دیگر افراد قبیله تا عبرت بگیرند و بدانند که اگر زنی در انجام جادوی مشابهت غفلت کند چه عواقب هولناکی گریبانگرش خواهد شد. هیچ زنی در هنگام عزیمت شوهرش به نبرد &#8220;نباید&#8221; به هیچ قیمتی از آیین ِ سلاح بر کمر بستن تخطی کند. این تولد یک &#8220;تابو&#8221; ست.   </p>
<p>مغز ما ماشین ِ حیرت انگیزی ست که بزرگترین مزیت ِ زیستی  مان محسوب می شود و  به ما نسبت به دیگر جانوران در این سیاره ی کوچک برتری می دهد. اما همین دستگاه پیچیده و عجیب ،  پیش از شناخت صحیح از قوانین طبیعت و رسیدن به آگاهی و اندیشه ی انتقادی ،  توان تولید ِ اوهام و حماقتهایی را دارد که در کیهان بی نظیرند. تصور کنید که اگر یک درخت یا یک  قورباغه از احوال انسان خبر می داشت (و مثلاً مطلع می شد که آن زن نگونبخت ِ جاهل مرگ شوهرش را به چه عاملی نسبت داده و به چه طرز هولناکی خودش را در امری که مطلقاً هیچ ارتباطی به او نداشته مقصر می داند)  تا چند روز از خنده ریسه می رفت !</p>
<p>نمونه های بیشمار دیگری از این طرز رفتار بشری می توان بر شمرد که به وضوح مبیّن ِ استعداد شگرف ماست در پیروی ِ بی چون و چرا از سلسله ی بی انتهای معانی و تصورات سیال در اقلیم ِ ذهن. </p>
<p>مثلاً جفت و بند ِ ناف ِ نوزاد همیشه برای نوع انسان از اهمیت بسیار ویژه ایی برخوردار بوده است و همه ی آدمها در هر نقطه از جهان از گذشته تا امروز یک جور علاقه و کنجکاوی شدیدی نسبت به آن نشان داده اند. بند ناف از آن جهت که عملاً به نوزاد &#8220;متصل&#8221; است شدت تاثیر قانون تماس و مجاورت را در ذهن انسان به اوج می رساند. بنابراین نوع مواجه ی  انسان با جفت خون آلود و بند ناف ِ نوزاد منجر به پیدایش سلسله ایی از مراسم و آیین های مختلف شده است – برخی آن را در محل محترمی نگهداری می کرده اند ؛ عده ایی با مراسم ویژه دفنش می کردند یا در برگ درختی می پیچیده اند و آن را به رودخانه یا دریا می سپردند ؛ بعضی ها طی مراسمی بند ناف را می سوزاندند و از خاکسترش برای شفا استفاده می کردند&#8230; و صدها مورد عجیب و غریب دیگر (که برخی شان هنوز هم نزد اقوام مختلف رواج دارد). طبیعتاً اخلال و کاستی در انجام هر یک از این آیین های &#8220;مثبت&#8221; موجب بروز اوهام &#8220;منفی&#8221; می شده است.  نیرویی که ما را به انجام عملی مثبت وا می دارد به قدری شدید و سهمگین است که هیچ گونه تخطی از اجرای مراسم را برنمی تابد. بنابر این اگر جفت و بند ناف نوزاد را در محل نامناسبی بگذاریم و سگی یا شغالی آن را بخورد و سپس نوزاد بیمار شود یا بمیرد  یقین می کنیم که سرنوشت دردناک نوزادمان حاصل ِ غفلت ِ ما در انجام آیین های مربوط به بند ناف بوده است.</p>
<p>معهذا به نظر می رسد که گرایش انسان به سودمندی جادو  و دقتش در پیروی از هر دو وجه مثبت و منفی جادو – که به واقع هر دو یکی هستند و دومی نتیجه و امتداد اولی ست – به خودی خود نمی توانسته است که انسان را به مدت صدها هزار سال در جهل و خردسالی اسیر کند. عوامل دیگری در این میان نقش بازی کرده اند و به نوعی موجب شده اند تا جادو و جهالت ِ حاصل از آن ، طرح و سازمانی ابدی و بسیار پیچیده به خود بگیرد و در نتیجه خردسالی انسان به شکل نامتناسب و خنده داری به درازا بکشد. این موضوع محور اصلی نگاه من در این سلسله نوشتار ِ دنباله دار بوده است. بخشی از این نگاه مربوط به مطالعه ام در آثار اندیشمندان مختلف و بخشی حاصل مشاهدات و تفکرات خودم بوده است. بنابراین مسئولیت خطای آن را متوجه خودم می دانم و چنانچه در آینده شواهد محکم و روشنی دال بر خطای خود بیابم با آغوش باز آنها را خواهم پذیرفت ونظرم را تصحیح می کنم. حال باید قدری بیشتر توضیح بدهم در مورد اینکه چه عواملی (و بر اساس کدام دلایل و انگیزه ها) موجب ِ استمرار خطای اولیه ی ذهن انسان (و حتی تبدیل آن به دستگاه مخوفی از &#8220;هنجار ها و ارزش ها&#8221;)  شده اند.  </p>
<p>در ابتدا باید توجه داشت که همان مکانیسم ذهنی که انسان را به سمت جادوگری سوق داده ، مولّد  و سنگ بنای علم هم بوده است. اصولاً تلاش انسانهای نخستین برای درک پدیده های عالم از طریق مشاهده ی قوانین شباهت و مجاورت (و تعمیم این قوانین به بسیاری از اعمال روزانه شان) تنها مزیت ِ زیستی آنان نسبت به دیگر جانوران بوده است. وقتی صاعقه درختی را به آتش می کشد ، انسان ، به واسطه ی درکش از قوانین شباهت و مجاورت،  از مشاهده ی تاثیر آتش بر محیط مجاورش (یعنی  سوزاندن و تولید حرارت) به این نتیجه می رسد که اگر آتش در مجاورت هر چیزی قرار بگیرد تاثیر مشابهی ایجاد می کند. حال ممکن است که در ابتدا یک آدمک مومیایی از دشمنش درست کند و آن را به درون آتش بیاندازد (به این امید ِ واهی که این کار موجب سوختن و رنج ِ دشمن خواهد شد) اما در نهایت با بهره گیری از همین استدلال یاد می گیرد که گوشت را نیز می شود روی آتش پخت و آب را با آن گرم کرد.  بنابراین ، مشکل اصلی تمایل اولیه ی انسان به تقلید از قوانین مشابهت و مجاورت (و ایجاد یک سیستم ابتدایی ذهنی به نام جادو) نیست ؛ مصیبت در خو کردن ِ ما به جهالت ، دمیدن در کوره ی خطا ، و کوشش ِ بی وقفه ما در آرایش ِ عروس ِ زشتروی اوهام و عرضه ی او به خودمان در انگاره ی یک الهه ی زیبایی ست. رفتارها و تمایلاتی تا این اندازه ابلهانه (آنهم از سوی جانوری که &#8220;انسان خردمند&#8221; لقب گرفته است)  چگونه قابل توجیه اند ؟</p>
<p>به نظرم یکی از دلایلی که می تواند توجیه گر چنین رفتاری باشد &#8220;وحشت&#8221; است. شما یک نگاهی به اطرافتان در این سیاره بیاندازید و در احوال ِ جانداران قدری تأمل کنید. از پرندگان و جوندگان گرفته تا ماهیان و حشرات ، همه در تمام اوقات در وحشت بسر می برند. این وحشت ِ طبیعی البته نشانه ی هشیاری ست ؛ دستورالعملی غیرقابل سرپیچی ست که طبیعت طی میلیونها سال از طریق دی.ان.ای ِ ژنها به هر ارگانیسم زنده ایی ابلاغ کرده است. همه باید هشیار باشند و بترسند چون خطر در کمین است و باید گریخت تا زنده ماند – و زنده ماندن نه فقط اصل اول حیات یا یک تفنن اختیاری بلکه جوهر و معنای ذاتی ِ آن اتفاقی ست که در طی شرایطی ویژه (و کاملاً تصادفی) چند میلیارد سال پیش در این سیاره ی کوچک به وقوع پیوست و تا از بین رفتن ِ شرایط فعلی زمین (مثلاً پایان عمر خورشید و یا انهدام زمین بر اثر دیگر اتفاقات کیهانی) ادامه خواهد داشت.</p>
<p>موش در وحشت از مردن به هنگام خطر به سوراخی می خزد و میمون به بالای درخت می پرد و گنجشک هراسان به آسمان می گریزد. نیاکان ما نیز به بالای درخت یا به داخل غاری پناه می برده اند. اما برخلاف  موش ها ، ما به مدد ِ یک توده ی خاکستری رنگ ِ یک و نیم کیلویی در جمجمه خود ، همراه تنمان چیز دیگری را نیز به درون غار برده بودیم به نام &#8220;قوه ی تخیل&#8221;. موش برای نجات جانش به سوراخ اکتفا می کرد ولی ما غار سنگی برایمان کافی نبود – در دل ِ آن تاریکی و ترس ،  ناخواسته به غار چند لایه ی خیالاتمان نیز پناه می بردیم. بنابراین ، در مواجه ی دائمی با خطر (و وحشت حاصل ِ از آن) هم از امنیت ِ غار بهره می جستیم و هم از تسلای ِ خیال و آرزو –  آرزوی ِ مرگ و نابودی ِ آن ببر درنده که با نعره اش بند بند ِ تنمان لرزیده بود و از ترسش به سوراخی در دل سنگ خزیده بودیم. </p>
<p>ظاهراً  نیاکان ِ ما برای تحقق ِ این آرزو دو راهکار را به موزات ِ هم در پیش گرفتند : یکی راهکار ِ عقلی ِ حل مشکل و یافتن ِ چاره ایی کارآ و عینی (مثلاً گرایش به زیست ِ مسالمت آمیز با دیگر همنوعانمان در قالب ِ چند خانواده و تشکیل یک گروه کوچک – یعنی  جستن ِ امنیت در جمعیت) ؛ و دیگری راهکار ِ متوهمانه و غیر عقلی (مثلاً باور به سودمندی ِ جادو و خیالات ِ ذهنی و این تصور ِ جاهلانه که لابد اگر برای ببر ِ درنده آرزوی مرگ کنیم حتماً بلایی سرش خواهد آمد یا از خیر ِ دریدن ما خواهد گذشت).</p>
<p>این هر دو رهیافت به موازات هم در ماشین ِ واحدی به نام مغز تولید و تکثیر می شوند اما واضح است که یکی عاقلانه و دیگری سرشار از حماقتی کودکانه است.</p>
<p>معهذا کلید ِ پیچیدگی های دستگاه توّهم (و رشد ِ سرطانی ِ و سازمانی ِ خطای ذهن) را باید در همان تجمع آدمها و پیدایش ِ گروهها و قبایل انسانی جست. تقسیم کار در نزد گروههای انسانی (مثل بسیاری از دیگر جانواران اجتماعی از قبیل زنبور و موریانه) ایجاب می کند که وظایف میان افراد به نسبت تواناییهایشان اختصاص یابد. وظیفه ی پرداختن به خیالات ِ ذهنی و آیین های جادوگری احتمالاً به فردی سپرده می شود که از دیگران در این زمینه توانا تر و باتجربه تر است. این سرآغاز تبدیل ِ جادو از حوزه ی شخصی به حوزه ی عمومی ست. جادوگر ِ یک گروه کوچک (متشکل از چند خانواده) دیگر صرفاً به اِعمال ِ جادو برای شفا یا پیروزی یک فرد نمی پردازد ؛ وظیفه ی مهمتر او بکارگیری طلسم و جادو در جهت ِ بهروزی کل ِ گروه است. او برای فراوانی ِ شکار و مصون ماندن از خطر درندگان یا دور کردن ِ  بیماری و بلایای طبیعی به نفع تمام افراد گروه ورد می خواند.</p>
<p>مسلماً فردی با این شرح وظایف نسبت به دیگر اعضای گروه کمتر به کارهای سخت روزانه (مثل شکار یا جمع آوری آذوقه و غیره) مشغول می شود و از فراغت بیشتری برخوردار است. در ضمن ، همه در او به چشم احترام می نگرند و حتی برایش هدیه می آورند و یا به او خدمت می کنند. رفته رفته همگام با زاد و ولد بیشتر و رشد جمعیتی و تبدیل گروه کوچک به یک قبیله ی بزرگتر بر میزان ِ اهمیت، احترام، و ثروت ِ جادوگر افزوده می شود و در مقام ریاست ِ قبیله قرار می گیرد.</p>
<p>آیا اگر شما به جای آن جادوگر می بودید هرگز به خیالات ِ احمقانه و سازمان ِ متوهمانه ایی که برایتان فراغت، ثروت، احترام، و قدرت به ارمغان آورده بود پشت می کردید و به نکوهشش می پرداختید ؟ یا اینکه تمام هوش و تلاش تان را به کار می بستید تا سازمان مزبور پیچیده تر و تخصصی تر گردد ؟ یادمان باشد که انباشت ثروت و قدرت و احترام به شما امکان می دهد که از بالا به قضایا بنگرید و در تحکیم و گسترش ِ عواملی که به قدرتمندی شما منجر شده اند با فراغت و رندی ِ بیشتری بکوشید. بنابراین ، از یک طرف به تعمیق و ارتقای حرفه ی خود می پردازید و از طرف دیگر در تحمیق ِ افراد قبیله می کوشید و مدام در تنور جهالت وحماقتشان می دمید ، زیرا دریافته اید که رابطه ی مستقیمی هست میان قدرت و منزلت شما از یک سو و جهالت ِ افراد قبیله از سوی دیگر. </p>
<p>همزمان با رشد و پیچیده تر شدن ِ جوامع بشری ، سازمان جادوگری و  توهمات ِ  ذهنی نیز عمیق تر و پیچیده تر می گردد. جادوگران ابتدایی به تدریج و طی هزاران سال به مرتبه ی ریاست ، رهبری ، پادشاهی ، پیامبری و خدایی می رسند.     </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/417/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/417/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/417/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/417/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/417/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/417/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/417/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/417/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/417/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/417/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/417/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/417/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/417/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/417/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=417&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/02/24/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%b6/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/02/gilgamesh.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">gilgamesh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جهان هستی، خردسالی و دینداری ۵</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/01/28/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%b5/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/01/28/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%b5/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 27 Jan 2011 21:29:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[جادو ، ادیان ، انسان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=410</guid>
		<description><![CDATA[سحر و جادو را می توان یکی از قدیمی ترین و شاید طبیعی ترین محصولات ذهن بشر دانست. نهاد جادوگری در شکل گیری ِ طبقات قدرتمند اجتماعی (از قبایل کوچک گرفته تا جوامع کلان انسانی) نقشی تعیین کننده داشته است. روسای قبایل ، طبیبان ، کیمیاگران ، پادشاهان ، پیامبران ، و خدایان همگی به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=410&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/01/magic.jpg?w=500&#038;h=166" alt="" title="magic" width="500" height="166" class="aligncenter size-full wp-image-411" /></p>
<p>سحر و جادو را می توان یکی از قدیمی ترین و شاید طبیعی ترین محصولات ذهن بشر دانست. نهاد جادوگری در شکل گیری ِ طبقات قدرتمند اجتماعی  (از قبایل کوچک گرفته تا جوامع کلان انسانی) نقشی تعیین کننده داشته است. روسای قبایل ، طبیبان ، کیمیاگران ، پادشاهان ، پیامبران ، و خدایان همگی به نوعی تثبیت ِ  منزلت و ارتقاء مقام  خویش را مدیون ِ خطای ذهن ِ انسانهای نخستین در فهم ِ پدیده های طبیعت و اعتقاد ایشان به سودمندی ِ سحر و جادو هستند. البته شیفتگی ِ انسان وحشی نسبت به طلسم و جادو دلایل ِ ماوراء طبیعی نداشته است ؛ عشق به جادوگری (که همین امروز نیز در لایه های مختلف فرهنگی نزد  تمام جوامع بشری موج می زند) معلول ِ تلاش ِ مغز انسان ِ جاهل  برای  درک پدیده های جهان و تمنای او برای تاثیر گذاری بر رخدادهای طبیعی  (و به خدمت گرفتن این رخدادها به نفع خواسته های شخصی اش) بوده است. </p>
<p>من در میان کتب ِ موجود در تشریح سحر و جادو ، جمع آوری نمونه های جادوگری نزد اقوام گوناگون ،  و طبقه بندی انواع متنوعی از آیین ها و افسانه های بشری ، گمان ندارم که کتابی جامع تر از &#8220;شاخه ی طلایی&#8221; (The Golden Bough) تا کنون به چاپ رسیده باشد. بسیاری نویسنده ی این مجموعه ی سترگ سیزده جلدی (جیمز جورج فریزر &#8211; James George Frazer 1854-1941) را یکی از عمده ترین بنیانگذاران انسانشناسی اجتماعی می دانند. گرچه جورج فریزر را نمی توان مرجع غایی و فصل الخطاب در حوزه ی تحلیل ِ رفتارهای آیینی ِ بشر دانست اما تحقیقات و مشاهدات ِ گسترده ی وی در زمینه ی آیین های جادوگری و ارتباط آنها با فولکلورها ،  اساطیر و مذاهب بدون شک در نوع خود بی نظیر است و موجب ارتقای ِ درک و شناخت ما نسبت به انگیزه ها و باورهای نیاکان وحشی و ماقبل تاریخی مان شده است. </p>
<p>فریزر در &#8220;شاخه طلایی&#8221; به تعریف و تجزیه ی دو گونه ی بنیادین از جادو می پردازد و آنها را به ترتیب جادوی همئوپاتیک یا تقلیدی (Homeopathic or Imitative Magic) و جادوی مجاورتی یا مسری (Contagious Magic) می نامد. این هر دو جادو بر اساس اصول ابتدایی فکر انسان ( یا مکانیسم مغز در درک و دریافت محیط پیرامون) بنیان شده اند. </p>
<p>در مورد اول ، یعنی جادوی همئوپاتیک ، بنای فکر انسان بر آن است که مشابه حتماً مشابه می آفریند (یا اینکه معلول بدون شک شبیه علت خود است). در واقع تداعی معنایی مربوط به &#8220;شباهت&#8221; عامل اصلی این نوع جاودست &#8211;  این خطای  ذهن که ما را وامی دارد تا به اشتباه تصور کنیم که چیزهایی که شبیه یکدیگرند الزاماً یکی هستند. فریزر این نوع جادو را حاصل ِ &#8220;قانون شباهت&#8221;  (Law of Similarity) می داند.</p>
<p>در مورد دوم ، یعنی جادوی مجاورتی ، فرض انسان نخستین (و البته  بسیاری ازآدمها در همین عصر)  بر آن بوده است که وقتی چیزی در مجاورت یا تماس با چیز دیگری بوده است ارتباط میان آنها حتی پس از قطع تماس و مجاورت همچنان ادامه خواهد داشت (احتمالاً به دلیل وجود قوه یا نیروی ناپیدا و مرموزی که آنها را به هم پیوند می دهد و ما نمی توانیم آن را ببینیم). به اعتقاد فریزر ، چنین جادویی محصول &#8220;قانون تماس  یا مجاورت&#8221;  (Law of Contact) است.</p>
<p>این دو نوع جادو یا مکانیسم فکری (که در ادامه با ذکر چند  مثال فهم روشن تری از نحوه ی کارکرد آنها خواهیم داشت) عنصر مشترکی دارند به نام &#8220;سادگی&#8221; – هر دو بی اندازه ساده و ابتدایی هستند ، زیرا بر اساس مشاهدات ساده ی عینی به وجود آمده اند و اثری از انتزاعات و پیچیده گی های فکری در آنها نیست. انسانهای  نخستین (درست مانند  زنان فالگیر امروزی در تهران و مردان عزادار حسینی در ورامین و قرچک یا کشیشان کلیسا در فلوریدا و واتیکان  یا خاخامهای جوانی که در مقابل دیوار ندبه در اورشلیم عین مار به خود می پیچند و اصواتی نابهنجار تولید می کنند)  صرفاً از طریق ابتدایی ترین حواس و بدون دخالت اندیشه ی منطقی با اشیاء و دنیای پیرامونشان ارتباط برقرار می کرده اند و از هر گونه پیچیده گی های فکری و اندیشه ی انتقادی و منطقی عاجز بوده اند.</p>
<p> جورج فریزر این دو نوع جادو را متفقاً &#8220;جادوی سمپاتتیک&#8221; (Sympathetic Magic) می نامد زیرا در هر دو اصل بر آن است که اشیاء و پدیده ها از طریق یک چیز مرموز و ناپیدا نوعی سمپاتی و همدلی بینشان برقرار است. در واقع فضای خالی میان ِ اشیاء و آدمها و پدیده ها را یک جور روح (که نمی شود آن را دید ولی خیلی موثر و قدرتمند است) پر می کند وباعث می شود که چیزها از فواصل دور بر سرنوشت یکدیگر تاثیر بگذارند. </p>
<p>بدیهی ست که در یک نوشته ی کوتاه نمی شود به ذکر مثالهای متعدد در مورد آیینهای مختلف جادوگری در نزد اقوام گوناگون پرداخت و لذا من تنها برخی نمونه های مبسوط در &#8220;شاخه طلایی&#8221; را خیلی مختصر در اینجا بیان می کنم. باید همینجا تاکید کنم که جانمایه ی اصلی این نوشتار را از جرج فریزر به عاریت گرفته ام اما  در حین نگارش ، گاه خود نیز بر آرا و اندیشه های او چیزی می افزایم. بنابراین زیرکی ها و نکته سنجی های نوشتار به تمامی از آن اوست و تقصیر ِ  کاستی ها و خطاها بر من.</p>
<p>تمام انسانها از گذشته تا امروز شیفته ی جادوی همئوپاتیک (و خطای قانون شباهت) بوده اند و آشناترین کاربرد این جادو را می شود در تمایل آدمها در آسیب رسانی به دشمنانشان و یا نابودی آنها از طریق زخم زدن به تصویری از دشمنان یا نابودی ِ شمایلی از دشمنان مشاهده کرد. تقریباً در سرتاسر عالم و در بین همه ی جوامع بشری آیینهای مشابهی وجود داشته (و هنوز نیز کم و بیش به اشکال ظریفتر هست) که تصویری یا مجسمه ایی از دشمن می ساخته اند (از گل یا موم یا کاه و امثال آن) و سپس آن را آزار می داده اند (مثلاً لاشه ی تیز چوبی را در شکمش یا چشمش فرو می کرده اند به این امید که با این کار دل ِ دشمن را آشوب و یا چشمش را نابینا کنند ، و یا آن را می سوزانده اند تا دشمنشان بسوزد و بمیرد). در اغلب این مراسم ، جادوگر همزمان با آزاررسانی یا انهدام ِ آدمک اصوات و کلمات یا جملات کوتاهی (مانند ورد و دعا) را مرتب تکرار می کرده است که در واقع بیان ِ آرزوی او برای مرگ و نابودی دشمن بوده است. (حدس می زنم که شاید همین  نعره ها و کلمات و عبارات آرزومندانه سنگ بنای اوراد و نیایشهای مختلف نزد مذاهب پیشرفته تر شده اند).   </p>
<p>به نظر من تجلی  این تصور باطل که اگر آزاری به نماد یا شمایل دشمن برسانند حتماً علائمی شبیه آن زخم و آزار در خود دشمن پدید خواهد آمد هم اکنون در یکی از صریح ترین اشکالش توسط مسلمانان در آیین ِ رمی جمرات (سنگپراکنی به نماد شیطان در مراسم حج) دیده می شود. البته مناسک حج مسلمین به طرز شگفت انگیزی از ابتدا تا انتها (از سر تراشیدن و احرام بستن و طواف کعبه  و لمس و بوسیدن حجرالاسود گرفته تا سعی صفا و مروه و مراسم قربانی و خونریزی برای خدایان)   ملغمه ایی سرگیجه آور از سنت دیرین ِ بت پرستی و جادوگری در شبه جزیره ی عربستان است که محمد خود از کودکی شیفتگی ِ زایدالوصفی نسبت به تمام جزئیات و مراسمش داشت و اجرای آنها را بدون هیچ کم و کاستی بر مسلمین واجب کرد و بدین ترتیب فرمان به استمرار و جاودانگی ِ آنها داد. </p>
<p>تاثیر جادوی شباهت با بهره گیری از جادوی مجاورت به اوج خود می رسیده است. مثلاً اگر جادوگر موفق می شد که در ساخت ِ شمایل دشمن از تکه ایی از ناخن یا موی سر یا آب دهان ِ دشمن (یا هر چیزی که به نحوی در تماس و مجاورت با دشمن بوده) استفاده کند ، در نظرش تضمین بیشتری در موفقیت ِ جادو حاصل می شده است.</p>
<p>البته علاقه ی انسان وحشی به تقلید از قوانین شباهت و مجاورت صرفاً محدود به آزاررسانی به رقیب و دشمن نبوده است. انواع و اقسام مشابه همین جادوها برای حصول نتایج مثبت به کرات تمرین و اجرا می شده است (مثلاً برای موفقیت در شکار ، باروری زمین و ازدیاد محصول ، شفای بیماران ، باروری زنان عقیم ، شادمانی و بهروزی قبیله &#8230; ). </p>
<p>هندو ها از دوران ماقبل تاریخ تا کنون با استفاده از جاودی شباهت سعی در درمان بیماری یرقان داشته اند و هنوز هم گمان می کنند که می شود زردی حاصل از یرقان در بیمار را به چیزهای زرد (مثل خورشید یا طوطی زرد رنگ) سرایت داد و رنگ سرخ (که نماد زندگی و سلامت است) را از گاو قرمز گرفت و به بیمار بخشید. نیایش ِ طبیبان هندو در اجرای این جادو که اینگونه آغاز می شود &#8221; <em>باشد که درد قلب و یرقان تو به سوی خورشید پر کشد ، ما تو را در رنگ گاو سرخ در می پیچیم &#8230;.</em>&#8221; بسیار شنیدنی ست و جزئیات ِ مراسم ، از جمله نوشیدن ِ بیمار از آب آغشته به موی گاو و مالیدن پشت گاو در حین نیایش و بستن پای طوطی و چند پرنده ی زرد رنگ دیگر به پایه ی تخت بیمار &#8230;.، بی اندازه ما را در درک جهان بینی ابتدایی نیاکانمان در هزاره های پیشین کمک می کند. (ایرانیان نیز هنوز در مراسم جادوگری چهارشنبه سوری کم و بیش همین تمنای انتقال و سرایت متقابل سرخی و زردی از عناصر طبیعی به انسان را طلب می کنند).</p>
<p>در میان قبایل باتاک در سوماترا در جنوب اندونزی آدمکی چوبی شبیه طفل می سازند و سپس زنان نازا آدمک را لای رانهای خود قرار می دهند تا به تقلید از تولد طفل از رحم ، کودکی در آینده نسیبشان شود. جرج فریزر به نمونه های فراوانی از باورمندی به انواع جادو نزد اروپائیان (در دهکده های  فرانسه ، انگلستان ، اسکاتلند ، ایتالیا &#8230;.) اشاره می کند که لااقل تا اواسط قرن بیستم با شدت و جدیت اجرا می شده اند و متاسفانه مجالی برای بازگویشان در این مختصر  نیست اما بدون شک اروپائیان نیز (مانند ایرانیان و اعراب و سرخ پوستان و چینی ها و هندوان و&#8230;)  در پایبندی به حماقت و جادوگری هیچ کم از همنوعان آفریقایی یا برادران  ماقبل تاریخی شان در استرالیا ندارند.  </p>
<p>در بین قبایل گینه ی جدید ، شکارچیان ِ لاک پشت قبل از آغاز شکار ، نوعی سوسک کوچک را که آفت درخت نارگیل است (و مثل کنه به درخت نارگیل یا بدن انسان می چسبد) می گیرند و آن را در سوراخی در نوک چوب نیزه ی خود قرار می دهند و سپس پیکان ِ نیزه را روی آن سوار می کنند. تصور آنها این است که با این کار در شکار موفق می شوند زیرا همانطور که سوسک محکم به درخت و یا تن انسان می چسبد حتماً نیزه آنها نیز به همان شدت در تن ِ شکار خواهد چسبید. برخی دیگر از ماهیگیران این قبایل پیش از آغاز صید سراغ درختی می روند که میوه هایش بیشترین پرنده ها را به  سمت خود جلب کرده و شاخه ایی از آن درخت را انتخاب می کنند و تور ماهیگیری شان را به آن شاخه می بندند به امید آن که هر دو جادوی شباهت و مجاورت اثر کند و آن شاخه باعث شود ماهیان بیشتری در دام تور بیافتند. </p>
<p>و به گمان من هنوز هم در بسیاری از نقاط جهان دسته گلی که در دست نوعروسان است و  به سمت دختران مجرد پرتاب می شود نماد روشنی از پایبندی آدمها به سحر و جادوگری ست (زیرا آن دسته گل به حکم ِ مجاورت با دستان ِ نوعروس ِ  گشوده بخت ،  و لمس انگشتانش ، قرار است تاثیر مشابهی در سرنوشت ِ دختران مجرد بگذارد   و بدین ترتیب گشودگی ِ بخت ِ نوعروس از طریق جادوی مجاورت به دختران بی شوهر سرایت کند). راستش من در طی سالیان هرگز نتوانستم خودم را مجاب کنم که شیفتگی ِ مسیحیان نسبت به یک گونی متعفن خون آلود (که می گویند کفن ِ عیسی به هنگام مصلوب شدنش بوده است و ظاهراً چند سال پیش قدمت ِ  تکه ایی از آن را در آزمایشگاه سنجیده اند که نهایتاً به هفتصد سال پیش می رسیده و معلوم نیست خون ِ آلوده ی کدام بدبختی در قرن چهاردهم میلادی روی آن خشکیده و الان یادم نیست در کدام کلیسا نگهداری می شود) و یا جنون ِ شیعیان درریختن آب کثیف و آلوده ی تربت کربلا در حلق نوزادان بیگناه ، اگر نشان صریحی از باورمندی به جادوی مجاورت نیست پس نشان چیست ؟ البته اینها فقط دو نمونه ی غم انگیز از بیشمار موارد ِ شیفتگی ِ انسانهای دینمدار و بت پرست امروز به تاثیر انواع جادوست.</p>
<p>باید توجه داشت که جادوی همدلانه الزاماً در جهت انجام کار و برآوردن بایسته ها کاربرد نداشته است. جرج فریزر معتقد است که جادو فقط به تو کمک نمی کند که چه کاری را انجام دهی بلکه برای پرهیز از انجام کارها نیز کاربرد دارد. و لذا جادو در وجه مثبتش و در انجام بایسته ها تبدیل به &#8220;طلسم&#8221; می شود و در وجه منفی یا  پرهیز از نابایسته ها می شود &#8221; تابو &#8221; . </p>
<p>متاسفانه این متن بسیار طولانی شد و من حتی به نیمه ی حرفم هم نرسیدم. ادامه اش باشد برای زمانی دیگر. </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/410/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/410/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/410/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/410/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/410/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/410/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/410/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/410/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/410/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/410/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/410/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/410/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/410/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/410/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=410&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/01/28/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%b5/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/01/magic.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">magic</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جهان هستی ، خردسالی و دینداری ۴</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/01/20/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%b4/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/01/20/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 20 Jan 2011 13:34:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[انسان ، مذهب ، جادو ، یهود ، اسلام ، مسیحیت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=398</guid>
		<description><![CDATA[ما آدمها اغلب شیفته ی خودمان هستیم و عادت داریم که خود را تافته ی جدا بافته ایی از طبیعت و جهان هستی بپنداریم. داستان هبوط انسان از بهشت به زمین ترجمان ِ همین خودشیفتگی ست – و این داستان به زبان ساده یعنی اینکه ما تحت ِ آسمان پاره شده و ما موجودات دو [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=398&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/01/hominids2.jpg?w=500&#038;h=235" alt="" title="hominids" width="500" height="235" class="aligncenter size-full wp-image-401" /></p>
<p>ما آدمها اغلب شیفته ی خودمان هستیم و عادت داریم که خود را تافته ی جدا بافته ایی از طبیعت و جهان هستی بپنداریم. داستان هبوط انسان از بهشت به زمین ترجمان ِ همین خودشیفتگی ست –  و این داستان به زبان ساده یعنی اینکه ما تحت ِ آسمان پاره شده و ما موجودات دو پا مانند دسته ی گل از آن بالا به این پایین پرتاب شده ایم (البته همراه مقادیر زیادی گناه و احساس ِ شرم و خجالت). اینگونه تصورات شاعرانه و خیالبافانه گرچه به مذاق ِ خودشیفته ی انسان خوش می آید و مایه ی  سرگرمی آدمها و افکار کودکانه ی آنهاست اما با پایان دوران کودکی ، این قصه ی شنگول و منگول نیز مثل هر داستان و افسانه ی دیگری رنگ می بازد. </p>
<p>اکنون از پس میلیونها سال ، چند صباحی ست که از عالم کودکی به در آمده ایم و همه ی ما در نهان بیش و کم می دانیم که میان ِ من و کرم شب تاب فاصله آنقدرها نیست که می پنداشتیم.   </p>
<p>در حال حاضر شاید بتوان گفت که یکی از قدیمی ترین فسیلهای کشف شده که تا حدودی شباهت به سَرده یا نوع ِ انسان (Homo Genus) دارد و احتمالاً ً نیای ِ مشترک نوع انسان محسوب می شود ، متعلق به استخوانهای &#8220;لوسی&#8221; ست که قدمتش به کمی بیش از سه میلون سال می رسد. از آن پس فسیلهای بدست آمده نشانگر سیر تکامل انواع انسان طی چند میلیون سال است. اما عمر نخستین فسیلهایی که از هر نظر به نوع ِ امروزین انسان شباهت دارند (یعنی &#8220;انسان خردمند&#8221; یا همان Homo sapiens ) حدود دویست هزار سال تعیین شده است.</p>
<p>با این حساب ما در تاریخ و تبارشناسی ِ نوع کنونی انسان با وضعیتی روبرو هستیم که بنا به یافته های فسیلی در اتیوپی آفریقا، و به لحاظ مختصات زیست شناسی ، حداقل نزدیک به دویست هزار سال &#8220;فرصت&#8221; داشته ایم تا به مرحله ی کنونی از تمدن برسیم. البته مقصود من از بکارگیری واژه &#8220;فرصت&#8221; صرفاً ناظر به مختصات آناتومیک و زیست شناسی ست. به عبارت دیگر ،  طی دویست هزار سال گذشته به نظر نمی رسد که چندان تغییر شگرفی در شکل اندام و استخوانهای نوع انسان و به ویژه حجم جمجمه ی وی  روی داده باشد. </p>
<p>معهذا به دلیل وجود انواع دیگری از نوع انسان در این محدوده ی زمانی دویست هزار ساله (از جمله انسان نئاندرتال) و از آن جهت که کمیّت ِ اندک فسیلهای به جا مانده از آن دوران موجب بروز انواع و اقسام شبهات علمی و نظری می گردد شاید بهتر باشد که ما دایره ی این &#8220;فرصت&#8221; را محدودتر کنیم و با چندین درجه تخفیف به نیاکانمان ،  مبنای شروع مسابقه از دیروز تا امروز را در جایی حدود سی هزار سال پیش قرار دهیم –  یعنی زمانی که فزونی ِ یافته های فسیلی کار مطالعه ی دقیق روی گذشته ی انسان را ساده تر می کند و تقریباً زیست شناسان و انسان شناسان را به این یقین می رساند که حوالی همین دوران نسل آخرین رقیب ما (یعنی انسان نئاندرتال) منقرض شده است و حالا دیگر &#8220;انسان خردمند&#8221; (Homo sapiens) تنها بازمانده از نوع این جاندار بر روی زمین است.</p>
<p>با توجه به ملاحظات ِ مورد نظر این نوشتار ، مبنای زمانی مورد اشاره (یعنی سی هزار سال) علاوه بر وفور یافته های فسیلی ، مزیت ویژه ی دیگری نیز دارد و آن همزمانی تقریبی ِ این مبنا با میانه ی  عصر  پارینه سنگی ست (دورانی که بزعم اکثر باستانشناسان و انسان شناسان ، مصادف با الگو های خاصی از رفتارهای انسانی ست که می توان آنها را &#8220;رفتار مذهبی&#8221; نامید – مثلاً مراسم ویژه ی تدفین و قرار دادن اشیای زینتی در گور مردگان که مبین نوعی توجه به زندگی پس از مرگ است).</p>
<p>بدون تردید نقطه عطف ِ قصه ی &#8220;انسان خردمند&#8221; با پیدایش ِ نخستین نشانه های اندیشه آغاز می شود ، و شاید برای اندیشه هرگز نتوان هیچ شاهدی معتبر تر از &#8220;زبان&#8221; یافت. اما از بخت بد ، زبان قابلیت فسیل شدن ندارد و به همین دلیل امروزه ما دانسته هایمان در مورد پیشینه ی این شاهد رعنای اندیشه بسیار اندک و پریشان است.</p>
<p>برخی زبان را ابزار اندیشه می دانند تا جایی که بدون وجود زبان ماهیت مستقلی برای اندیشه قائل نیستند –  چامسکی در این زمینه نظرات بسیار جالبی دارد. البته وی چندان علاقه ایی به تاکید بر روی تکلم یا تظاهر بیرونی ِ زبان (externalization) و  نقش ِ ارتباطی زبان بین آدمها (به عنوان یک عامل و یا هدف اولیه جهت پیدایش زبان) ندارد و معتقد است که انسانها پیش از آغاز به تکلم (حتی پیش از احساس نیاز به واگویی ِ افکارشان) نوعی &#8220;اندیشه ی صرف و نحوی&#8221; (syntactic thought) داشته اند و سپس به دلایل ثانویه شروع به تکلم کرده اند. من علیرغم دلبستگی عمیق و دیرینه ام به زبانشناسی موردی برای ورود به مباحث زبانشناسی در این نوشتار نمی بینم و در دنباله ی مطلبم صرفاً گاهی به به بازتاب ِ برخی سایه روشنهای ذهن و اندیشه ی انسان وحشی و غار نشین در لایه های تکامل یافته تر زبان خواهم پرداخت (مثلاً به نحوه ی تجلی ِ تخیلات ذهنی انسان در نخستین بازمانده های زبان مکتوب نزد سومری ها ، مصریان ، و نهایتاً  زرتشتیان و اقوام یهود – البته مراد من از اقوام یهود بازماندگان سه دین بزرگ ابراهیمی ست زیرا من مسیحیان و مسلمانان را نیز یهودی و مومن به خدای خشمگین و خودشیفته و بیمار یهود ، یهوه ، می دانم).</p>
<p>پیش از هر چیز لازم به ذکر است که عنوان &#8220;انسان خردمند&#8221;  فقط یک صفت ِ علمی ست برای تمیز میان انواع گوناگون ِ جانواران تکامل یافته ایی که روی دو پا راه می رفته اند وگرنه هیچ تردیدی نیست که &#8220;انسان خردمند&#8221; نزدیک به دویست هزار سال وحشی بوده و رفتاری مشابه دیگر جانوران داشته است. اما این موجود وحشی در عین حال (صرفاً به واسطه ی حجم مغزش) گهگاه در کنج غار سرد و تاریکش از شنیدن صدای زوزه ی باد و غرش رعد و برق تصورات و اوهامی برایش پیش می آمده و همین اوهام سنگ بنای مراحل بعدی تکامل اندیشه اش بوده اند.</p>
<p>به گمان من برای درک بهتر داستان انسان و پی بردن به راز فرهنگها و مذاهب ِ گوناگون  هیچ چاره ایی نیست جز آنکه خود را برای لحظاتی از پیچیدگی های دنیای توسعه یافته ی امروز رها کنیم و صدها هزار سال به عقب برگردیم و در گوشه ی غاری کنار نیاکانمان بنشینیم و رفتار و اطوار و نیازها و آرزوهایشان را در ذهنمان مجسم کنیم. شما را نمی دانم ، اما من نخستین و نیرومندترین نیاز و تمنایی را که می بینم &#8220;خوردن&#8221; است. بی شک شکوهمندترین حماسه و آرزوی نیاکان ما در طول یک شبانه روز این بوده است که بخورند بی آنکه خورده شوند.</p>
<p> در سرتاسر اقلیم حیات ِ عالی (از گیاهان و حشرات گرفته تا ماهیان و پرندگان و پستانداران) تمنای سهمگین ِ &#8221; غذا خوردن&#8221; لحظه ایی موجودات را رها نمی کند ؛ و غذا خوردن خود یک پیش درآمد است برای رسیدن به آستانه ی تولید مثل –  و این هر دو بهانه ایی هستند برای &#8220;ماندن&#8221;. </p>
<p>عشق به ماندن و زنده بودن ، و گریز ابدی همه ی جانداران از مرگ ،  فرمان ِ سلطان ِ جبار و قدر قدرتی ست به نام &#8221; ژن &#8220;. خامه ی احکام این سلطان ِ بلامنازع ِ زمین قدمتی چند میلیارد ساله دارد و سرپیچی از آن برای جانوران ِ جوان این سیاره ناممکن است.</p>
<p>گرچه در پیروی از حکم ِ &#8220;ژن&#8221; میان خرچنگ و پلنگ و غزال و انسان هیچ تفاوتی نیست ، معهذا پلنگان و آهوان برخلاف آدمها  برای تمنای ابدیشان به خوردن و ماندن ، قصه و افسانه نمی سازند ؛ وقتی غذا هست ، شادمانه می چرند و می درند و می خورند ، و آنگاه که فصل تغییر می کند سر به زیر و آرام به امید یافتن چراگاهی تازه کوچ می کنند. </p>
<p>اینجا کنار نیاکانم در کنج این غار اما اوضاع دیگری ست. بعضی وقتها خودم را در میانشان رها می کنم و در بند بند وجودم شادمانی آنها را به هنگام آب شدن برفها و فرا رسیدن بهار و سبز شدن زمین و فزونی شکار حس می کنم. گاهی از شدت شوق اشگ در چشم ترم حلقه می زند و بوی بهار دیوانه ام می کند. این گرازها و غزالها چه گوشت لذیذی دارند و  پوستشان چه تنپوش گرمی می شود برای تن نحیف فرزندان کوچکم. من در این غار تاریک از گردش زمین به دور خورشید و کجی ِ اندک ِ  محور این گردش (که فصول را پدید می آورد) هیچ نمی دانم اما شکوه و فراوانی ِ غذا در بهار را در عمق ِ نهانم درک می کنم و از برف و یخبندان زمستان کینه ایی سخت به دل می گیرم – زمستانی که راه رفتن را برایم سخت می کند و شکارهای زیبا را از من می دزدد؛ از این نکبت ِ یخ زده که فرزندان گرسنه ام را در مقابل چشمانم پرپر می کند بیزار می شوم. ایکاش می شد بهار را ببوسم و دندان زمستان را با مشتهای گره کرده و خشمگینم خرد کنم &#8230;.</p>
<p>و این سرآغاز ِ همنوع-پنداری ست &#8211;  فرآیندی  که نیاکان من در طی آن نیروهای طبیعت را گونه هایی از موجودات می پنداشته اند.شب ، روز ، باران ، خورشید ، ابر ، گرما و سرما &#8230;. هر یک برای خود شخصیتی جداگانه می یابند و تبدیل به موجوداتی می شوند که با آنها حرف می زنیم ، برای خوشایندشان قربانی می کنیم (چون لابد آنها نیز مثل خودمان غذا را دوست دارند و مثل ما خشمگین و خشنود می شوند).  بهار حتماً موجودی ست لطیف و زایا و دلربا – مثل زن ، که زیباست و بارور می شود و می زاید. آیا اگر تو جای نیاکان ِ من بودی درخت را در آغوش نمی گرفتی و برای جوانه زدنش اشگ شوق نمی ریختی ؟ (و مگر هنوز هم ، پس از صدها هزار سال ،  در ایران و هند و چین و ما چین و هر گوشه از زمین ، همه ی آرزوهایمان را با تکه ایی  از پارچه به شاخه ی درختی دخیل نمی بندیم ؟). و زمستان درنده و خطرناک است و می بایست از شرش به چیزی پناه برد و یا غذای بیشتری به او داد تا زیاده از حد بر ما خشم نگیرد و خشنونت نورزد.</p>
<p>قوای ناپیدای طبیعت نیاکان ِ تنها و بی پناه ما را احاطه کرده بودند ؛ خودشان را نمی دیدیم ولی آثارشان هویدا بود. خوشبختانه این نیروهای مرموز با همه عظمت و توانشان درست عین خودمان بودند ! زیرا انسان در تشخص قائل شدن برای آنها هیچ مدلی جز الگوهای رفتاری و عاطفی خودش بلد نبوده است (و این قضیه ابداً  محدود به غار نشینی و توحش ِ آن دوران نیست –  هیچ دقت کرده اید که حتی امروز و در این عصر نیز ، الله و یهوه چقدر شبیه ما هستند ، انگیزه هاشان عین خود ماست ، حسادت می کنند ، خشمگین می شوند ، می بخشند ، تنبیه می کنند ، خشنود می شوند و مدام نق می زنند و زیاده خواهی می کنند).</p>
<p>وقتی باران و یا  خشکسالی ، روشنایی و تاریکی و دیگر پدیده های طبیعی ، همه شبیه ما می شوند و شخصیتی کم و بیش انسانی می یابند یک اتفاق بزرگی در داستان تکامل اندیشه بشر رخ می دهد. ما باید با این موجودات ناپیدا (ولی شبیه به خودمان) حرف بزنیم و به نحوی آنها را راضی کنیم که با ما به از آن باشند که با دیگرانند ! بی تردید  نیایش و قربانی و عهد و میثاق (قول می دهم که اگر فردا بباری و زمین را سیراب و غذایم را فراهم  کنی تا یک هفته هر روز تکه ایی گوشت برایت در کنار آن رود زیر آن سنگ بزرگ می گذارم) ساده ترین راه معامله با آنها بوده است. </p>
<p>البته در میان ما آدمها همیشه بعضی مان در برخی کارها بهتر از دیگرانند. در قبیله ی کوچک ما ، من از آن پیر سالخورده بهتر می دوم و موفق تر شکار می کنم و زنم نیز از آن پیرزن فرسوده بهتر بچه می زاید ، اما آن دو از من و زنم بهتر با نیروهای پنهان معامله می کنند و زبان ابر و بهار و زمستان را بهتر از من می دانند. پس من شکار می کنم و او با خدایان به نفع من و خواسته هایم مذاکره می کند. اصلاً او آنقدر به دشت و آسمان و رودخانه نزدیک شده و زبانشان را خوب می فهمد که  گویی برخی از تواناییهای ِ آنها در وجودش حلول کرده است. آه او رابط من و آن نیروهاست ؛ اصلاً از این پس باید برای خود او قربانی کنیم و در خشنودی اش بکوشیم تا او نیز هوای ما و فرزندانمان را (در معاملات همیشگی اش با خدایان) داشته باشد. به تدریج  سحر و جادو نیز به عنوان موثرترین  آیین نامه ی معاملاتی میان بزرگ قبیله و دوستان ناپیدایش (ابر و خورشید و درخت &#8230;) تدوین و مو به مو اجرا می شود.  </p>
<p>و بدین ترتیب رفته رفته بزرگان محترم و مقدس قبیله نه تنها رابط ما و خدایان بلکه خود نمادی از خدایان ِ پنهان می شوند و پیروی از دستورات آنها با پیروی از نیروهای ماوراء طبیعی هم عرض و همپایه می گردد  و نهایتاً رئیس قبیله خود شاه و خدا می شود (گرچه از دیر باز هزاران نمونه از شاه-رهبان-جادوگران ِ گوناگون  در سرتاسر این سیاره و در میان تمام فرهنگها و قبایل بشری پراکنده بوده اند اما در دوران اخیر شاید شاهدی کامل تر از عیسی مسیح به عنوان  نمونه ی جدیدی از این همنوع-پنداری ِ جنون زده و  ماقبل تاریخی نتوان یافت).</p>
<p>نقش ِ انکار ناپذیر &#8221; سحر و جادو &#8221; در تکوین اندیشه ی ابتدایی انسان وحشی و تبدیل و تحول جادوگری به مذاهب مدرن (به ویژه سه دین بزرگ ابراهیمی که  نطفه ی هر سه در  اطراف جلگه های حاصل خیز بین النهرین و شامات در خاورمیانه بسته شده است) نیازمند یک بررسی اجمالی ست و نباید به سادگی از کنار آن گذشت. دلبستگی عمیق این ادیان و پیامبرانشان به اجنه و جادو آنچنان هولناک و صریح است که هر آدم عاقلی از مشاهده ی آن به وحشت می افتد. بدون درک ِ سحر و جادو (و نحوه ی شکل گیری آن در ذهن انسانهای نخستین) نمی توان به عمق تراژدی مذهب پی برد. </p>
<p>در ادامه  ، داستان جادوگری را به اجمال از غارنشینی تا اورشلیم و کعبه مرور می کنیم .    </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/398/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/398/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/398/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/398/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/398/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/398/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/398/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/398/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/398/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/398/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/398/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/398/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/398/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/398/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=398&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2011/01/20/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86%db%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2011/01/hominids2.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">hominids</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جهان هستی ، خردسالی و دینداری ۳</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/12/19/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%863/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/12/19/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%863/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 19 Dec 2010 19:41:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[جهان، حیات ، انسان ، دینداری ، داروین ، تکامل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=389</guid>
		<description><![CDATA[سخن گفتن از &#8220;حیات&#8221; و اندیشیدن در چگونگی اش کاری بسیار سخت و طاقت فرساست. حیات از چه زمانی و چگونه در این سیاره پدیدار شده است ؟ تقریباً هیچ آدمی را نمی توان یافت که حداقل یک بار این سوال را از خودش نپرسیده باشد. بدون شک نسل انسان برای پرسشی تا این اندازه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=389&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/12/bacteria1.jpg?w=500" alt="" title="bacteria"   class="aligncenter size-full wp-image-390" /></p>
<p>سخن گفتن از &#8220;حیات&#8221; و اندیشیدن در چگونگی اش کاری بسیار سخت و طاقت فرساست. حیات از چه زمانی و چگونه در این سیاره پدیدار شده است ؟ تقریباً هیچ آدمی را نمی توان یافت که حداقل یک بار این سوال را از خودش نپرسیده باشد. </p>
<p>بدون شک نسل انسان برای پرسشی تا این اندازه بنیادین و وسوسه انگیز از دیرباز پاسخهایی گوناگون در کارگاه ذهنش ساخته و پرداخته است.  ساده ترین پاسخ را باید در نزد ارباب دین سراغ گرفت : موجودی به نام خدا (که مشخصاتش برای هیچکس معلوم نیست) به دلایلی کاملاً خصوصی (از جمله آزمایش و امتحان ، مهربانی و دلسوزی ، و یا شاید خودنمایی و بیکاری) ناگهان تصمیم گرفت که حیات را &#8220;بسازد&#8221;. </p>
<p>این پاسخ گرچه بسیار بچگانه و خنده دار به نظر می رسد ولی بدون شک تا حدود زیادی از عنصر مقبولیت و اقناع اولیه برخوردارست.  مقبولیت این پاسخ در سادگی ظاهری و نیز در تناسبش با لایه ی سطحی واقعیات است. من یک آدم برفی کنار خانه ام می سازم و شما به محض دیدنش می دانید که سازنده ایی دارد. این که خود من را چه کسی ساخته دیگر به لایه های پیچیده تر واقعیت مربوط می شود و چندان مورد توجه قرار نمی گیرد.</p>
<p>هرچند اصل و اساس نوشته ی من مربوط به همین نگاه بچگانه و سطحی ِ دین به دنیاست اما فعلاً از آن در می گذرم و به پاسخ دیگری می پردازم که  علم به پرسش حیات می دهد. برخلاف پاسخ دین (که تنبلی و بی مسئولیتی ِ عقلی از سر و رویش می بارد و با پررویی و وقاحت شگفت آوری به شعور و منطق انسانی می خندد) پاسخ علم لبریز از نجابت ِ احتمالات است و آیینه ایی ست از تلاش خستگی ناپذیر عقل برای فهمیدن و افشای پیچیده گی های جهان.</p>
<p>از دریچه نگاه دانشمندان هیچ موجودی قادر به خلق حیات و انسان در شکل امروزی اش نبوده است. بسیاری از مواد و عناصر اولیه ی حیات (از جمله &#8220;آب&#8221; که بستر و مبنای اصلی حیات محسوب می شود) در سالهای آغازین شکل گیری زمین در طی میلونها سال از طریق بمباران بی امان اجرام آسمانی به زمین رسیده است. به واقع سرتاسر این سیاره (از سطوح بیرونی گرفته تا عمیق ترین لایه هایش) ترکیب اعجاب انگیزی بوده که دانشمندان اغلب با عنوان &#8220;شوربای پیش زیستی&#8221;  (prebiotic soup) از آن یاد می کنند که ملغمه ایی بوده از بیشمار واکنشهای شیمیایی. </p>
<p>این شوربا به خودی خود و حتی پیش از پیدایش حیات ، ماهیتی بسیار پیچیده داشته است که در آن مولکولها با پیروی از قوانین فیزیکی و شیمیایی در تعامل دائم با یکدیگر روند جبری تکامل را طی می کرده اند. اما بدون شک هیجان آور ترین فصل از تکامل چند میلیارد ساله ی زمین مرحله ایی بوده است که در  این شوربای پیش زیستی ،  واکنشهای شیمیایی منجر به شکل گیری سلول و آغاز حیات شده  است. </p>
<p>حتماً بارها شنیده اید که ارباب دین به طعنه می گویند : اگر شما راست می گویید پس چرا دانشمندانتان در آزمایشگاههایشان از تبدیل واکنشهای شیمیایی به فعل و انفعالات زیستی عاجزند؟ به نظر من وقاحت پنهان در اینگونه طعنه ها هیچ حد و مرزی نمی شناسد چرا که کوچکترین نشانه ایی از عقل و انصاف در گفته هایشان نیست – به طور مثال اصلاً توجهی به فاکتورهای مفروض در نظریات علمی ندارند و نمی فهمند که هیچ دانشمندی فعلاً قادر نیست واکنشهای شیمیایی و مولکولی را مطابق با دما ، فشار ، و شرایط اولیه ی سیاره ی زمین آنهم  به مدت مثلاً یک میلیارد سال در آزمایشگاه خود مورد آزمایش قرار دهد تا به نتایج مشابه برسد!</p>
<p>کشف لحظه ی تبدیل واکنشهای شیمیایی به تعاملات زیستی و پی بردن به چگونگی اش یکی از آرزوهای دانشمندان است. اما مگر از قریب چهارده میلیارد سالی که از عمر جهان می گذرد ما آدمها (در شکل امروزی مان ، همراه با دانش و ابزار علمی مان) چه مدت زمانی زیسته ایم که قرار باشد نرسیدن و پی نبردن به عمق این راز چندان عجیب به نظر برسد ؟ به نظرتان آیا دو هزار سال بعد از امروز باز هم این موضوع در پرده ی راز باقی خواهد ماند ؟ یک میلیون سال دیگر چطور ؟ جالب اینجاست که حتی یک میلیون سال ِ دیگر نیز باز هم  از عمر انسان (نسبت به جهان هستی) لحظه ایی بیش نگذشته است. اینکه علم تا کنون فرصتی بی نهایت اندک برای رازگشایی داشته  دلیل بر ناتوانی اش از درک جهان و حیات نیست.</p>
<p>به هر حال  فصل حیات با پیدایش سلول آغاز می شود. تغییر و تحول تدریجی سلول در بستر زمان (از موجودات تک سلولی تا گیاهان و جانوران عالی) در پروسه ایی به وقوع پیوسته است که چارلز داروین نام &#8220;تکامل انواع و انتخاب طبیعی&#8221; بر آن نهاد. در واقع  داروین به نمایندگی از علم پاسخی به پرسش &#8220;حیات&#8221; داد که در واژه &#8220;تکامل&#8221; خلاصه می شد. شما به امروز نگاه نکنید که هر بچه مدرسه ایی در سر کلاس درس زیست شناسی مبحث  تکامل طبیعی موجودات را همراه دیگر دروس می خواند. حتماً می دانید که بیان کردن این پاسخ به هیج عنوان ساده و معمولی نبوده است.</p>
<p>داروین در سن سی سالگی (یعنی سال ۱۸۳۹ ) به حقیقت &#8220;انتخاب طبیعی&#8221; (Natural Selection) پی برده بود و دفترچه ایی با عنوان &#8220;منشأ انواع&#8221; (The Origin of Species) آماده ی چاپ داشت که از همه پنهانش می کرد. در این دفترچه ی محرمانه خطوطی نوشته بود که دلالت بر چیزهای عجیب و باورنکردنی داشتند ؛ اینکه  انسان احتمالاً  نَسبش به نرمتنان و حلزون می رسد ! و اخلاق و دین و حتی خدا نیز همگی محصول طبیعی مغز انسانند. او از ترس تکفیر ارباب دین سالها متحمل بیماری و سردردهای شدید بود ، از وحشت مدام استفراغ می کرد و در انزوا و اختفا می زیست. هراس و تردید داروین  انتشار &#8220;منشأ انواع&#8221; را بیست سال به تاخیر انداخت و حتی در چاپ اولش در سال۱۸۵۹   از سر احتیاط و ترس ، از نشر بخش های مربوط به منشأ انسان (و عموزادگی ِ انسان و میمون) صرفنظر کرد و حرفی در مورد انسان نزد تا از مرگ در امان بماند. بنابراین ،  آنچه امروز اصل و مبنای همه ی علم زیست شناسی محسوب می شود تا همین یک و نیم قرن پیش تابویی وحشتناک بود و ابرازش به قیمت جان آدمها تمام می شد.</p>
<p>به هر تقدیر ، اکنون همه ما به این اصل مسلم و قطعی واقفیم که حیات برای رسیدن به وضعیت فعلی اش راه درازی را پیموده است. اما ناگفته پیداست که از منظر زمان و مقتضیاتش ، جهان هستی در فاصله ای بس هولناک و دورتر از &#8220;حیات&#8221; قرار می گیرد زیرا عمر &#8220;حیات&#8221; (حتی در زمخت ترین اشکال گیاهی و حیوانی)  به زحمت به پانصد میلیون سال می رسد. متاسفانه مجبورم که در این جدول زمانی از پروسه ی تکوین موجودات میکروسکوپی و ابتدایی صرفنظر کنم زیرا بحث اصلی من به عالیترین وجه تکامل حیات (یعنی انسان) مربوط می شود و سرگذشت میکروب و باکتری ، علیرغم نقش چند میلیارد ساله و تحسین برانگیزشان در فصل حیات (مثلاً در فرایند فوتوسنتز و تولید اکسیژن در اتمسفر) ، موضوعیت تعیین کننده ایی در این بحث ندارد.</p>
<p>نکته ی دیگر اینکه حیات عالی گیاهی و حیوانی در همین محدوده ی بسیار کوتاه زمانی (یعنی از ابتدای دوره ی فنروزویئک در پانصد میلیون سال پیش تا امروز) بارها دستخوش فجایع سترگی شده است که هر یک برای خود قیامتی محسوب می شده اند که تقریباً طومار زندگی و زندگان را چندین بار به کلی در هم پیچیده اند. به واقع ، در طول چند صد میلیون سال اخیر ، زمین هر بار با تلاش و تقلای وصف ناپذیری ، طی دهها میلیون سال ، حیات را دامان خود پرورش داده و سپس انواع  و اقسام فجایع  (از زلزله و آتشفشان و سیل و توده های غلتان یخ گرفته تا برخورد مرگبار اجرام آسمانی) نسل جانداران را تقریباً ریشه کن کرده اند. </p>
<p>اما از پس هر فاجعه ایی ، حیات بار دیگر به شکلی پیشرفته تر و با سماجتی دقیق و بی وقفه (و البته &#8220;<strong>به تدریج و طی میلیونها سال</strong>&#8220;) مانند ققنوس از خاکستر انقراض ِ پیشین سر بر آورده و بر دشتها و دریاهای زمین گسترانیده است. (عبارت داخل گیومه را به خاطر احترام و  ارادت به چارلز داروین پررنگ کردم چون ترسیدم که مبادا استفاده مکرر از لفظ فاجعه و اشاره مداوم به وقوع فجایع طبیعی اشتباهاً نوعی جانبداری از آرای &#8220;ژرژ کوویه&#8221;  و  &#8220;فاجعه گرایی&#8221; مرسوم نزد زیست شناسان قرن نوزدهم تلقی شود. فاجعه گرایی به سبک ژرژ کوویه ناخواسته می تواند دستاویزی باشد برای ارباب دین تا با سو استفاده از آن لباسی ظاهراً عالمانه بر افسانه های کودکانه ی خلقت بپوشانند. اصولاً متولیان دین گرچه در ظاهر علوم مادی  را عاجز از درک خداوند و عوالم قدسی می دانند اما در عین حال از هیچ فرصتی برای به گروگان گرفتن ِ فرضییات ناقص علمی به نفع موهومات دینی درنمی گذرند). بروز فاجعه و انقراض های پی در پی نافی ِ تکامل تدریجی نیست ؛ گونه های  جدید پس از هر انقراضی در یک بستر زمانی طولانی و با پیروی از اصل &#8220;انتخاب طبیعی&#8221;  تدریجاً تکامل یافته اند و هیچ نیروی مافوق طبیعی نمی توانسته از سر بی کاری یا تفنن یا حکمت (یا هر دلیل دیگری) به خلق ناگهانی آنان پرداخته باشد.  </p>
<p>در چنین چرخه ی تدریجی و پوینده ایی از تولد و انقراض و رستاخیز (که پیشرونده است و پیچیده گی هایش دائماً افزون می شود) ، موقعیت انسان ، به لحاظ فاصله اش از سرآغاز عالم وجود ،  بغرنج تر از دیگر موجودات است زیرا انسان در شکل کنونی اش تقریباً یکی از جوان ترین اعضای خانواده ی حیات محسوب می شود.  ما نباید فراموش کنیم که تا پیش از انقراض دایناسورهای غول پیکر (که تا همین شصت و پنج میلیون سال پیش بیرحمانه بر سرتاسر زمین حکمرانی می کردند) اصولاً امکان و شرایط لازم برای پیدایش و پایایی ِ نوع انسان (با شکل و شمایل فعلی اش)  در این سیاره فراهم نبوده است. </p>
<p>داستان تکامل انسان و تغییر شکل اندام و رفتارش حکایتی ست چند میلیون ساله و بسیار پیچیده که مطالعه ی تمام وجوه و فصول آن برای یک فرد (با هر میزان از دانش و علاقه) تقریباً نا ممکن است. من نیز به هیچ عنوان قصد ندارم که در این نوشته به وادی علوم مختلف و بسیار پیچیده ایی مانند  انسان شناسی و زیست شناسی وارد شوم و موضوع حیات و انسان را در سطوح تخصصی بررسی کنم زیرا  این علوم در تخصص من نیستند. اما همانگونه که پیشتر اشاره شد ، هدف اصلی این نوشته یک بررسی بسیار اجمالی ست از وضعیت چند پدیده (جهان ، حیات ، انسان) نسبت به یکدیگر و اینکه انسان جهان را چگونه درک می کند و این درک چه ارتباطی با مذهب دارد. بنابراین ، اشاره ی من به هر یک از علوم و استنادم به برخی یافته های علمی نه به منظور ورود به مباحث تخصصی بلکه منحصراً در جهت تامین اهداف نوشته است.<br />
و اما قصه ی انسان.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/389/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/389/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/389/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/389/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/389/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/389/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/389/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/389/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/389/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/389/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/389/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/389/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/389/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/389/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=389&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/12/19/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%863/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>33</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/12/bacteria1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">bacteria</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جهان هستی ، خردسالی و دینداری (قسمت دوم)</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/12/03/%d9%87%d8%b3%d8%aa%db%8c2/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/12/03/%d9%87%d8%b3%d8%aa%db%8c2/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Dec 2010 19:37:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[جهان ، زمین ، انسان ، حیات ، دینداری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=377</guid>
		<description><![CDATA[تولد سیاره ی خوشرنگ و زیبای زمین در آغوش منظومه ی شمسی از بسیاری جهات به یک افسانه ی غیر ممکن شباهت دارد. گرچه در نظر دانشمندان ِ علوم پایه هر گوشه ایی از این کیهان ِ کهنسال لبریز از شگفتی های ناب و بی همتاست اما پیدایش ِ منظومه ی شمسی (از آنرو که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=377&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/12/earth.jpg?w=500&#038;h=500" alt="" title="earth" width="500" height="500" class="aligncenter size-full wp-image-379" /></p>
<p>تولد سیاره ی خوشرنگ و زیبای زمین در آغوش منظومه ی شمسی  از بسیاری جهات به یک افسانه ی غیر ممکن شباهت دارد. گرچه در نظر دانشمندان ِ علوم پایه هر گوشه ایی از این کیهان ِ کهنسال لبریز از شگفتی های ناب و بی همتاست اما پیدایش ِ منظومه ی شمسی (از آنرو که سیاره ی زمین و پدیده ی &#8220;حیات&#8221; را در قلمرو خود پرورانده است) یکی از عجیب  ترین حوادث  هستی به شمار می رود.  پژوهش در احوال این منظومه به نتایجی باورنکردنی و منحصربفرد انجامیده است چرا که از یک سو پرده از بسیاری از رازها و ابهامات چند هزار ساله ی بشری برداشته و از دیگر سو  به پرسشهای بی پایانی  در ذهن پژوهندگان دامن زده است. </p>
<p>مسیری را که من برای رسیدن به مقصود نهایی ام برگزیده ام از سرزمین ِ عجایبی به نام منظومه ی شمسی می گذرد و بنابراین ناگزیرم که در عبور از این شهر باشکوه نظری به اطراف بیاندازم و مشاهدات عینی خود را همراه با تأملات شخصی ام  به اختصار بیان کنم. البته برای کاستن از حجم مطالب ، کانون توجهم زمین خواهد بود.</p>
<p>امروزه ما به یمن ِ رهایی عقل از اسارت ِ ارباب خردسال دیانت ، در دریایی از دانش غوطه ور شده ایم و ، برای نخستین بار در طول حیاتمان بر روی زمین ،  فرصتی استثنایی یافته ایم تا اندکی از غبار جهل و افسانه را از رخ زیبای برخی حقایق بزداییم و قدری عاقلانه تر به رویداد ِ شگرف ِ تولدمان در دامان ِ جهان ِ سالخورده و بیکران بنگریم.</p>
<p>آنچه را که تا کنون از نحوه ی پیدایش منظومه شمسی دریافته ایم ترکیب عجیبی ست از آمیزش قطعیّت ِ قانون با نسبیّت ِ بختیاریهای پیاپی ! به طور مثال ، می دانیم که خورشید ِ منظومه ی ما  دقیقاً در طی چه فرآیندی و حتی در چه زمانی متولد شده اما از حجم و اندازه ی آن در شگفتیم (که نه آنقدر نحیف است که از گرمای حیاتبخش محروممان کند و نه آنچنان حجیم که بسوزاندمان یا ، مانند دیگر ستارگان ِ غول پیکر ، قربانی ِ جرم ِ عظیمش گردد و به مرگی زودرس فروبمیرد). همچنین با دقت سرسام آوری در یافته ایم که در همان آغاز شکل گیری ِ منظومه ی شمسی (حدود چهار و نیم میلیارد سال پیش) سیاره ی ما در فاجعه ایی شایسته و نیکو ، تصادفی مرگبار و زندگی بخش داشته است با همزاد کوچکتر خود –  بر خورد ِ با سعادتی که زمین را سزاوار زیستن و نگین ِ گرانبهای جهان کرده است.   </p>
<p>من تصادم ِ زمین و همزادش را نمونه ای از تجلی ِ پیروزی ِ حادثه بر تقدیر می دانم و در اعماق اندیشه ام از صدای برخورد ِ مهیب ِ آن دو سیاره ی سرگردان ضرباهنگ ِ قصیده ی بلندی را می شنوم که &#8220;حادثه ی از پیش نانوشته&#8221;  در ستایش ِ عظمت و شکوه ِ &#8220;آشقتگی&#8221; سروده است. هرج و مرج و آشفتگی (نه در آن اندازه های حقیر و محدودی که جانداران ِ جوان سیاره ی زمین می شناسند و می بینند بلکه در ابعاد کیهانی و بی نهایت کهنسالش) پدیده های گوناگونی ببار می آورد که &#8220;قاعده و نظم عالی&#8221; یکی از آنهاست. برخورد زمین با سیاره ایی کم و بیش هموزن خودش قهقه ی مستانه ی &#8220;آشفتگی&#8221; بود که قریب ِ چهار میلیارد سال پیش در فضای منظومه ی شمسی پیچید و سپس همگام با امواج ِ این خنده ی نیرومند ، سلسله ایی از حوادث اعجاب انگیز سوار بر بُردار  زمان  و با نظم و ترتیبی ستودنی به وقوع پیوسته اند که فقدان هر یک از آنها رویداد &#8220;حیات&#8221; را در این سیاره (در شکل عالی و امروزی اش) به کلی ناممکن می ساخت. </p>
<p>به شکرانه ی این برخورد ، زمین در همان سالهای ابتدای تولد نه تنها جرم و جاذبه اش افزون شد بلکه حرارت پوسته اش آنچنان شدت یافت که آهن ِ موجود در سنگلاخ ِ صورتش ذوب شد ؛  رودخانه های سرکشی از آهن ِ گداخته در سرتاسر   سطح زمین روان شدند ؛ و سرانجام ، نشت ِ اقیانوسی از گدازه به لایه های زیرین به تشکیل ِ گوی ِ آتشین و سنگینی در هسته ی مرکزی اش منجر گردید (قلب  گداخته ایی از آهن و نیکل که در کانون زمین می طپد و هم به این سیاره گرما می بخشد و هم با ایجاد امواج نیرومند الکترومغناطیس در دو قطب شمال و جنوب ، همچون سپر نا مرئی و مطمئنی از ساکنینش در مقابل امواج ِ مرگبار خورشیدی محافظت می کند ؛ و نیز  صفحات ِ پوسته ی زمین را به حرکت وا می دارد و با ایجاد زلزله و آتشفشان تداوم زندگی بر زمین را تضمین می کند). </p>
<p>بر اثر این تصادف ، تعادل ِ زمین به شایسته ترین وجه ممکن بهم خورده و محور گردشش از حالت عمودی کمی به حالت مایل تغییر یافته است تا امکان ایجاد فصول فراهم گردد ؛ و یا اینکه از تکه پاره های به جا مانده از آن برخورد ، قمری با مختصات مطلوب متولد شده است که هم ماه شبهای تاریک ِ زمین باشد و هم با گردش خود بر گرد زمین نبض ِ حیات را در این سیاره در دست بگیرد و جریان زنگی را برایمان تنظیم کند.</p>
<p>داستان ِ بختیاریهای زمین پایان ندارد و آنچه برشمردم و شما نیز از پیش می دانستید تنها روایت مختصری بود از فصل ِ اقبال ِ بلندی که زمین دارد. می توان در موارد عدیده ی دیگری مثنوی ها نوشت از خوش اقبالی این سیاره ی زیبا –  مثلاً در باب ِ فاصله ی مطلوب زمین از خورشید (که آنچنان دقیق و بی خطاست که تفحص در چگونگی اش مغز انسان را از شدت حیرت بیچاره و مقهور می کند) و یا راز حضور نگهبان ِ غول پیکری چون سیاره ی ژوپیتر که بلاگردان ِ زمین است و مهربانترین محافظ ماست در مقابل بیشمار اجرامی که در فضا سرگردانند و موجودیت ِ زمین را تهدید می کنند.</p>
<p>در مورد فرضیه ی نادر بودن ِ منظومه ی شمسی و سیاره زمین هر کس به فراخور عقل و سلیقه اش می تواند نظری داشته باشد. کم نیستند افرادی که از مشاهده ی این ترکیب عجیب (این آمیزش حیرت آور قانون و خوش اقبالی) ره به وادی دین می برند و دست  پنهان ِ تدبیر ِ خالقی بی همتا را در کار تنظیم این حوادث می جویند –  خالقی که   در ورای ِ جهان هستی نشسته و امور عالم را خلق و هدایت می کند. من اما در بیرون ِ دایره ی تعصب ، فارغ از غیرت ورزی های مومنانه ، و بی اعتنا به توجیهات مذهبی (که نه تنها گرهی از رازآلودگی جهان نمی گشایند بلکه در کمال تنبلی و بی مسئولیتی ِ علمی بر ابهامات بی پایان ِ آن نیز می افزایند) از تلفیق چند استدلال به یک تعریف شخصی و عقلی در این باب می رسم که برای خودم واجد ِ اقناع فکری ست و مادامیکه هیچیک از آن استدلالها به کلی نقض یا مستهلک نشده باشند موجبی برای رویگردانی از آن تعریف نمی بینم. دلایل من در مواجه با فرضیه ی نادر بودن منظومه ی شمسی و یگانگی سیاره ی زمین  (و رد این فرضیه) ناظر بر ملاحظاتی ساده و عقلی-کاربردی به شرح ذیل اند :</p>
<p>اولاً محض ِ وسعت و بیکرانگی ِ جهان از یک سو و خُردی و ناپیدایی ِ انسان (و محدویت ابزار مشاهده و حمل و نقلش) از سوی دیگر ، ادعای یگانه بودن ِ زمین را سخت بی اعتبار می کند. ستارگان بیشماری با منظومه هایشان در اکناف جهان هستی و در فواصلی غیرقابل تصور پراکنده اند و ما فعلاً هیچ امکانی برای بررسی و مطالعه ی تمامی سیاراتشان نداریم. شما خود می دانید که نور در هر ثانیه سیصد هزار کیلومتر را طی می کند اما برخی از کهکشانهای غول پیکر آنقدر از ما دورند که علیرغم گذشت چهارده میلیارد سال از آغاز جهان ِ هستی  نورشان هنوز به ما نرسیده است !  فرض ِ یگانه بودن ِ ما در این عالم ِ بی انتها بیشتر به یک شوخی کودکانه یا توّهم بیمارگونه شباهت دارد (که متاسفانه بسیاری از ابناء بشر با توسل به پیامدهای فلسفی ِ همین مزاح ِ بی بنیان ، هزاران سال در زمین حکمرانی کرده اند و خون ریخته اند).</p>
<p>ثانیاً زاییدن نظم (حتی نظم و ترتیبی به اعجاب انگیزی ِ منظومه ی شمسی) از دل بی نظمی ِ ذرات نه تنها غیر ممکن نیست بلکه مکانیسمی ست که ما خود یکی از محصولات آن محسوب می شویم. فیزیک سنتی عادت داشت که تعامل تعداد محدودی ذرات را در مدت زمان محدودی بررسی کند و نتیجه بگیرد که بی نظمی قادر به ایجاد نظم نیست و چون این تعریف به مذاق ِ اذهان ِ خردسال و بی دانش خوش می آمد (و از آنرو که گردن نهادن به جبر و تقدیر خیلی آسانتر از رهایی در دل ِ احتمالات است) انسانها به سرعت دلبسته ی این تعریف شدند –  که آثار این دلبستگی همچنان باقی ست. اما همانگونه که  آلبرت انیشتن با دلیری و بلوغ و نبوغش مردانه به جنگ ِ خردسالی و اوهام بشر رفت و ساختمان فیزیک نیوتنی را در هم کوبید ، خردمندان ِ برومندی همچون ایلیا پریگاژین  به نبرد با هیولای جبر پرداختند و تا مرز فروپاشی ِ قانون دوم ترمودینامیکس پیش رفتند. پریگاژین (در کتاب &#8220;پایان یقین&#8221;) ما را به بازبینی جهان و پدیده هایش دعوت می کند و به درستی بر این حقیقت ِ ظریف صحه می گذارد که کنش  و واکنش ذرات  بر یکدیگر در عین آشفتگی و بی نظمی می تواند  پدیده ی تازه ای به نام نظم بیافریند –  آنهم نه یک نظم معمولی و ابتدایی بلکه نظمی عالی با خلاقیتی فزاینده ؛ پروسه ایی از آفرینشهای منظم و مداوم که لایه لایه بر هم انباشته می شوند ، به گو نه ایی که هر لایه ساز و کار نظم و موجودیتش را در حافظه ی خود ثبت می کند و این بانک اطلاعاتی ارزشمند را به لایه ی ما بعد خود منتقل و هدیه می کند. </p>
<p>به اعتقاد پریگاژین ، جهان بینی ِ فیزیک سنتی در بی مهری نسبت به هرج و مرج و آشفتگی و صدور احکام جبری خود از دو عنصر موجود در جهان هستی غفلت ورزیده بود : &#8220;کمیّت و زمان&#8221;. شاید با ذکر یک مثال ساده بتوانم منظور وی را بهتر بیان کنم. شما اگر هزار دانه ی برنج را با شدت در کف یک اتاق پخش کنید و فوراً به بررسی ِ ترتیب ِ قرار گرفتن ِ دانه ها در کنار یکدیگر بپردازید بی گمان هرگز شکل و ساختار منظمی نخواهید یافت (مثلاً هیچوقت این دانه ها ساختار دقیق و تکرار شونده ایی مانند ساختمان ِ دی.ان.ای نخواهند ساخت) و نتیجه می گیرید که حصول نظم از دل ِ بی نظمی ناممکن است. اما پریگاژین توجه ما را به کثرت ِ بی نهایت ذرات در جهان (و تعامل ِ دائمی آنها با یکدیگر) در ظرف زمانی ابدی جلب می کند. در این صورت ما با وضعیتی مواجه هستیم که تعداد &#8220;احتمالات&#8221; از شمارگان و فهم بشر فراتر می رود و در یک چنین بیکرانگی ِ کمّی و زمانی ، بروز احتمالاتی چون نظم عالی ، تکامل ، و حیات نه تنها ممکن بلکه طبیعی می شود. از دید وی ، ما در جهانی از پیش تعیین شده زندگی نمی کنیم و البته در دامان ِ بخت و تصادف ِ محض هم به سر نمی بریم. سرای هستی مجموعه ایست که در آن شانس و تصادف به آفرینش ِ چیز ِ نو می انجامد و سپس زنجیره ی قانونمند علّیت به حفظ الگوهای تازه خلق شده می پردازد. بخت ِ خلاق &#8220;تازه ها&#8221; را روی هم تلنبار می کند و قانون ِ علّیت این تازه ها را در کلیتی خود-سازمانده و چند لایه منظم می کند. (برای درک بهتر این موضوع رجوع کنید به آثار پریگاژین ،و نیز مبحث آنتروپی و به چالش گرفتن قوانین تعادل ترمودینامیکی توسط وی. همچنین کتاب ارزشمند فیریتجاف کاپرا به نام &#8220;نسج زندگی&#8221;  The Web of Life و یا &#8220;نقشه ی کیهانی&#8221; The Cosmic Blueprintنوشته ی پل دیویس).</p>
<p>ثالثاً  بُردار ابدی ِ زمان و کثرت بی نهایت ذرات ما را در وضعیت بغرنجی از بیشمار احتمالات قرار می دهد که نه تنها بروز حیات در سیارات دیگر را به امکانی قطعی مبدل می سازد بلکه دریچه ی پهناوری در مقابلمان می گشاید که از ورای آن می توانیم به امکان ِ وجود گونه هایی از حیات بیاندیشیم که در درجاتی پست تر یا عالیتر از حیاتی که ما می شناسیم سامان یافته اند. در اینجا بحث بهتر یا بدتر بودن مطرح نیست ؛ مبنای این استدلال بر &#8220;تفاوت&#8221; استوار است. نظر به جوان بودن ِ حیات در سیاره ی زمین (که با فرض گذشت ِ بیست و چهار ساعت از عمر جهان هستی ، فصل حیات در زمین حتی به یک هزارم ثانیه هم نمی رسد) اصولاً به لحاظ مختصات زمانی و مکانی ما در جایگاهی نیستیم که بخواهیم با حماقتی چندش آور مدعی شویم که حیات در عالم ِ وجود فقط در انحصار همین سیاره ی ناپیداست (و یا در جهالتی کودکانه آدم را و زمین را دلیل ازلی و ابدی ِ پیدایش جهان بدانیم).</p>
<p>بنابراین ، تعریف من از افسانه ی زیبای منظومه ی شمسی و زمین یک تعریف دینامیک و سیال است که مطابق ِ آن خودم را (و داستان حیات را) حادثه ایی شایسته و در حال ِ انجام  می دانم که در نقطه ی از نمودار زمان و به الزام ِ کثرت ذرات ، با صبوری در دامان ِ علیّت  پرورش یافته و به هوشمندی رسیده است. اما در عین حال ، این هوش و پرورش را تنها یکی از بیشمار محصولات ِ جهان هستی می دانم. حادثه ی حیات لحظه ایی بیش نپاییده و ما اکنون در کسر کوتاهی از آن لحظه با سهمی از هوش (که مدام افزون می شود) به تعریف کلیتش نشسته اییم. لذا ادعای قطعیت ِ این تعریف خود نوعی نقض غرض محسوب می شود چرا که همین لایه از حیات (و همین ضریب هوشمندی مغز) در طی میلیونها سال آینده (و به فرض ِ برهم نخوردن نظم منظومه ی شمسی و تداوم حیات در شکل فعلی اش) در عرصه ایی پایین تر نسبت به لایه های آتی قرار خواهد گرفت.    </p>
<p>در ادامه با نگاهی بسیار کوتاه و گذرا به مقوله ی حیات در روی زمین رشته ی اصلی این نوشتار را پی می گیرم.                                        </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/377/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/377/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/377/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/377/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/377/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/377/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/377/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/377/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/377/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/377/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/377/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/377/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/377/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/377/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=377&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/12/03/%d9%87%d8%b3%d8%aa%db%8c2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/12/earth.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">earth</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جهان هستی ، خردسالی و دینداری (قسمت اول)</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/11/27/%d9%87%d8%b3%d8%aa%db%8c1/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/11/27/%d9%87%d8%b3%d8%aa%db%8c1/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Nov 2010 19:34:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[جهان ، زمین ، انسان ، حیات ، دینداری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=368</guid>
		<description><![CDATA[جهان هستی واقعیتی ست متین و با وقار – حادثه ایست مطمئن و آراسته که بایستگی های شایسته را در مرتبه ایی ورای اندوه و شادمانی ، با منطقی استوارتر از خیر و شر ، بر مدار مهیجی از گسست و پیوند محقق می کند ؛ ترکیب باشکوهی ست از اجرام بیشمار که گواه ِ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=368&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/11/galaxies1.jpg?w=500&#038;h=337" alt="" title="galaxies" width="500" height="337" class="aligncenter size-full wp-image-370" /></p>
<p>جهان هستی واقعیتی ست متین و با وقار –  حادثه ایست مطمئن و آراسته که  بایستگی های شایسته را در مرتبه ایی  ورای اندوه و شادمانی ،  با منطقی استوارتر از خیر و شر ،  بر مدار مهیجی از گسست و پیوند محقق می کند ؛  ترکیب باشکوهی ست از اجرام بیشمار که گواه ِ  هستی شان  &#8220;حرکت&#8221; است و لاجرم بر روی حریر بیکران ِ  فضا-زمان می لغزند و می غلتند. جهان مانند ریاضیات دقیق و بی ادعاست و مثل قانون علیّت از فریب و افسانه عاری ست. </p>
<p>اندیشیدن به جهان برای ما آدمها که خود ذره ی ناچیزی از آن هستیم از دیرباز وسوسه انگیز بوده است. اما فقط تعداد اندکی از آدمها توان ذهنی یا حوصله ی پی گیریی این وسوسه را داشته اند. محض ِ عظمت و بیکرانگی ِ جهان به قدری طاقت فرساست که استمرار آگاهی  نسبت به مفاهیمی چون زمان ، حجم و فاصله در ابعاد کهکشانی،  ذهن انسان را خسته می کند. من بنا ندارم که  این نوشتار چرکنویسی باشد از مقدمه ی یک رساله ی فلسفی یا فیزیک  ؛ اما برای تبیین ِ آنچه در ذهنم می گذرد و انتقال نسبی مقصودم به خواننده ،  ناگزیرم که برخی موضوعات ابتدایی را از هم تفکیک کنم و یا بر روی نکات ساده ایی مانند حجم و اندازه یا فاصله های زمانی تاکید مکرر داشته باشم. امیدوارم یادآوری ِ مطالبی که خودتان از پیش  می دانید خسته تان نکند و از بازخوانی بدیهیات نهراسید ،  زیرا در بسیاری از موارد ، بخشی از حقیقت در لابلای همان دانسته هایی پنهان می شود که در کف کاسه ی عقل ما ته نشین شده اند و ما ، اغلب از سر غرور یا تنبلی ، تمایلی به رجوع دوباره به آنها را نداریم.</p>
<p>سمت و سوی افکار من در این نوشتار بیشتر معطوف به یک نگاه عینی و اجمالی ست به چند پدیده ی کلان (جهان ، زمین ، حیات ، انسان) و سپس ارائه ی تصویر ساده ایی از فرآیند تکوین این پدیده ها و ارتباط وضعی شان نسبت به یکدیگر. در نهایت نیز به چگونگی درک انسان از خودش و هستی ، و ارتباط ارگانیک این ادراک با پدیده ای به نام دین خواهم پرداخت. طبیعی ست که بررسی چنین موضوعاتی (حتی در ابعاد مقدماتی و غیرتحلیلی) نیازمند بهره گیری از یک زبان نیرومند و دقیق است که ما ایرانیان متاسفانه در این زمینه کمی نابختیاریم زیرا  زبان فارسی برای انتقال مفاهیم دقیق و پیچیده ابزار چندان کارآمدی به نظر نمی رسد و بیشتر در محدوده ی توصیف خط و خال رخ یار و جفای  دلدار و تولید ابهامات صوفیانه یا گزافه گویی های بی فرجام و عاشقانه کاربرد دارد. با این حال ، تمام تلاش خود را در این نوشته بکار گرفته ام تا در نهایت سادگی و روانی در کلام ، به خردمندی و عقل وفادار بمانم ، از تعصب بپرهیزم ، و در استفاده از واژه ها دقیق و مقتصد باشم.</p>
<p>قاعدتاً ما برای ورود به بحث پیرامون پدیده هایی که برشمردم ناگزیریم که ابتدا به جهان هستی و چیستی اش. اما من مایلم که پیش از ارائه ی تعریفی از چیستی ِ جهان به موضوع ارتباط جهان با ذهن و ادراک انسان اشاره کنم. </p>
<p>جهان واقعیتی ست که موجودیتش وامدار ذهن ما نیست و ادراک ما از جهان هیچ تاثیری در عینیت و واقعیتش ندارد. آیا در درستی این گزاره ی ساده می توان تردید کرد ؟  امروزه تقریباً هیچ آدم سلیم العقلی در دنیا نیست که در حوزه ی نظری به رد این گزاره بپردازد (و مثلاً به شیوه ی فیلسوفان ایده آلیست در سده های پیشین ، مدعی شود که جهان در خارج از ذهن انسان موجودیت ندارد و همه ی هستی انعکاسی از ذهن ماست). اما اینکه چه تعداد از آدمها در عمل و در محدوده ی تصمیمات و رفتارهای عینی خود به گزاره ی پیش گفته وفادارند ، موضوع دیگری ست که می بایست در پرتو برخی ملاحظات تاریخی به بررسی اش پرداخت ( در این باره بیشتر توضیح خواهم داد). </p>
<p>اذعان به موجودیت جهان و استقلال ماهوی ِ آن از ذهن انسان  اهمیت بنیادینی در ادامه بحث حاضر دارد و لذا علیرغم بدیهی بودنش ناچار از ذکر چندباره ی آن هستم. البته تاکید من بر تفکیک واقعیت ِ جهان از ذهن ِ انسان مبنایی کاملاً فیزیکی و هستی شناسانه دارد و نباید با موارد به ظاهر مشابه (اما از اساس بی ربط) اشتباه گرفته شود : مثلاً استقلال ِ نسبی ِ &#8220;جهان بینی&#8221;  آدمها (طرز فکرهای مختلف و نگرش ها و قضاوتهای متفاوتی که هر فرد انسانی از جهان و نیز از سلوک و افکار دیگران در ذهن خود دارد) و یا استقلال ِ مطلق هر ارگانیسم جانداری (منجمله انسان) در ادراک منحصر بفردش از جهان که در محیط یا قلمرو خاص آن ارگانیسم رخ می دهد  (محدوده ی ویژه و یگانه ایی که بیولوژیست آلمانی ، جاکوب آکسکل ، آن را  &#8220;اوم وِلت&#8221;  Umwelt می نامید). تعدد نگرش انسانها به دنیا  و منحصر بفرد بودن ادراک موجودات از جهان ، هیچکدام نافی استقلال فیزیکی و ماهوی ِ جهان از ذهن نیست ؛ اولی مقوله ای ست بین الذهانی که به حوزه ی مکاتب نظری در سیاست و فلسفه و فرهنگ و الهیات و اقتصاد و غیره مربوط می شود ، و دومی مکانیسمی حسی-حرکتی ست که بیشتر در علوم اپیستومولوژیک (شناخت شناسی) و رشته هایی از قبیل نماد شناسی ، نوروبیولوژیک ، زبان شناسی ، و روانشناسی به آن می پردازند.    </p>
<p>تشخص قائل شدن برای جهان و اعلام استقلالش از ذهن و ادراک موجودات به ما این امکان را می دهد تا جهان را به مثابه شخصیتی مستقل مورد مطالعه قرار دهیم ، &#8220;او&#8221; خطابش کنیم  و مانند هر پدیده ی دیگری تجزیه و تحلیلش کنیم. در همینجا باید متذکر شوم که مقصود من از &#8220;جهان هستی&#8221; نفس ِ وجود در ابعاد هستی شناسی فعلی ست –  یعنی بافته ی بیکرانی از فضا-زمان (و اجرام تنیده در بطن آن) که در حال حاضر به عین می شناسیمش و خود در آن غوطه وریم ؛ مجموعه ایی از میلیاردها کهکشان که  طول و عرض برخی شان صدها هزار سال نوری فراخ تر از کهکشان راه شیری ست. بضاعت عقلی من و قواره ی این مقاله فعلاً اجازه نمی دهد که وارد مباحث توپولوژیک و مقولاتی از جنس &#8220;جهان های موازی&#8221; و امکان دریدن ِ نقطه ایی از پارچه ی این جهان و گذر از یک صفحه ی هستی به صفحات دیگر بشوم. گرچه تصور عبور از یک صفحه ی هستی از طریق مجاری میانبر فضا-زمان (که آلبرت آینشتن به آن &#8220;کرمچاله&#8221;  Wormhole می گفت) و ورود به عرصه های دیگری از هستی ، مرا سخت به هیجان می آورد و شخصیت تازه و والاتری از جهان به دست می دهد که برای نتیجه گیری ِ نهایی نوشته ام بسیار جذاب تر و خواستنی تر خواهد بود ،  اما عمر و ابعاد همین صفحه ی هستی (یعنی همان یونیورس یا جهان فعلی خودمان) آنقدر دیرپا و  بیکرانه هست که ملاحظات مورد نظر را در این نوشته پوشش دهد.</p>
<p>اکنون اشاره ایی مختصر خواهم داشت به چیستی ِ جهان هستی. حتماً شما نیز مثل من در طول زندگی بارها اسامی انواع و اقسام مکاتب و حکما و فلاسفه ی نامدار را شنیده اید که از بدو تاریخ بر سر چیستی ِ جهان با یکدیگر به بحث و جدل پرداخته اند. تقریباً همه ی ما از کودکی با مفاهیم کلاسیکی مانند &#8220;روح و ماده&#8221; آشنا هستیم و کم و بیش می دانیم که چگونه حکیمان و عالمان با پافشاری در اثبات آنچه حقیقت ِ جهان می پنداشته اند به شکل گیری ِ قصه ی فکر بشر بر روی این سیاره ی کوچک دامن زده اند. اما من امروز ، در پایان دهه ی نخست از هزاره ی سوم تمدن بشری ، به دلایلی که بعداً شرح خواهم داد ، این امکان را یافته ام که از فراز قله ی علوم مدرن به تقلای چند هزار ساله ی آدمها برای فهم جهان نگاه کنم و با حیرت از خودم بپرسم : آخر چگونه ممکن است که خردسالی ِ نیاکان من ، چنین رقّت بار و ملال آور ، دهها هزار سال امتداد یافته باشد ؟  تو گویی زمین کودکستانی بوده که اتمام دوره اش به اندازه ی همه ی تاریخ به طول انجامیده و سپس یک شبه از مرتبه ی کودکی به مقام  دانشمندی رسیده ایم! به هر تقدیر ، قسمت اعظم آنچه بشر در تمام مدت سکونتش بر روی زمین می اندیشیده ، و کل تصوری که از ماهیت جهان در ذهن داشته ، امروز دیگر هیچ موضوعیتی ندارد و تاریخ گذشته ی فکر انسان در این زمینه عمدتاً به یک بازی کودکانه و خنده دار شباهت یافته است.</p>
<p>بنابراین ، فارغ از افسانه هایی که  گذشتگانمان در مورد چیستی ِ جهان بافته بودند ، من در حال حاضر صرفاً به مستندترین تعریف ممکن بسنده می کنم. طبق تازه ترین برآورد سازمان هوا-فضای ایالات متحده امریکا ، جهان هستی صفحه ای کاملاً مسطح است که ۴.۶%  آن از اتمها (یعنی پروتون ، نوترون ، و الکترون موجود در مواد قابل سنجش) ، حدود ۲۳%  آن &#8220;ماده ی سرد تاریک&#8221;  و ۷۲%  آن را &#8220;انرژی تاریک&#8221; تشکیل می دهد. جهان هستی شامل بیش از یکصد و بیست میلیارد کهکشان است که منظومه ی شمسی ما (با خورشید و سیاراتش) در گوشه ی نا پیدایی در قسمت انتهای یکی از بازوهای حلقوی ِ یکی از این کهکشانها (راه شیری) گم شده است. جهت اطلاع افرادی که به مقوله ی سرعت علاقه دارند (و مثلاً سرعت مافوق صوت ِ جتهای جنگی –  یعنی حدود ۱۲۰۰  کیلومتر در ساعت –  را اتفاقی هیجان انگیز می دانند) ولی در این لحظه ، به یمن نیروی جاذبه ، درسکون و سکوت اتاقشان نشسته اند و سرگرم خواندن این نوشته هستند ، باید عرض کنم که در همین لحظه سیاره زمین با سرعتی معادل یکصدو هفت هزار کیلومتر در ساعت در مدار خود به دور خورشید می چرخد در حالیکه خورشید (و کل منظومه شمسی)  نیز هم اکنون با سرعتی نزدیک به یک میلیون کیلومتر در ساعت دارد بر گرد مدار مرکزی کهکشان راه شیری می گردد و البته راه شیری نیز به اتفاق همسایگانش که خانواده ایی از یک خوشه ی کیهانی هستند دسته جمعی با سرعت دو میلیون و یکصد و شصت هزار کیلومتر در ساعت به سمت صورت فلکی هیدرا در حرکتند.</p>
<p>جهان هستی حادثه ایی در حال انجام است ؛ کاردستی ِ تمام شده ایی نیست که در کارگاهی ساخته و عرضه شده باشد ؛ و  لذا  با شتابی حیرت انگیز در حال بسط و گسترش است. با سنجش فاصله ی بین کهکشانها و سرعت دور شدن آنها از یکدیگر و سپس محاسبه ی معکوس این سرعت می توان به عقب برگشت و به نقطه ی آغاز جهان رسید (&#8220;بیگ بنگ&#8221;) و زمان حدوث آن را تعیین کرد. عمر عالم ِ وجود درسختگیرانه ترین محاسبات و در جوان ترین حالت بیش از سیزده و نیم میلیارد سال است. شدت انفجار اعظم (بیگ بنگ) به حدی بوده است که پژواک ِ امواج صوتی و تشعشات حاصل از آن همچنان (پس از گذشت قریب چهارده میلیارد سال) از تمام جهات در فضای تاریک ِ عرصه ی کیهان موج می زند و جریان دارد.</p>
<p>در قاموس فهم و فکر انسان و در طبقه بندی ِ مفاهیم ِ هم خانواده ، مفهوم  &#8220;انفجار&#8221; اغلب در یکی از بالاترین نواحی سلسله مفاهیم مربوط به مرگ و نابودی قرار می گیرد. ذهن ما ناخودآگاه از واژه ی انفجار معنای پایان و مرگ را استخراج می کند در حالیکه جهان هستی خود میوه و مولود انفجار است. زایش ِ وجود از بطن مرگ فقط منحصر به بیگ بنگ نیست ؛ هر روز در نقطه ایی از سپهر هستی ، ستاره ایی می میرد و و آندسته از ستارگانی که جرمی دهها برابر بیشتر از خورشید منظومه ی ما دارند در لحظه ی مرگ (وقتی در مرکز کانون خود از شدت تراکم ِ وصف ناپذیر ِ ذراتشان مچاله شده اند و دیگر تاب ماندن و درخشیدن ندارند) ناگهان با انفجاری مهیب تسلیم می شوند و با مرگشان ذرات ِ ذیقیمت ِ وجود (کربن ، هیدروژن و دیگر مواد تشکیل دهنده ی عالم هستی) را در اقصا نقاط کیهان می پراکنند. </p>
<p>من اکنون به انگشتان خودم که این خطوط را می نویسند خیره شده ام و از آگاهی خویش نسبت به اینکه هستی ام مدیون مرگ ستاره ایی کهنسال بوده است به وجد می آیم. اکنون به درستی دریافته ام که  تقریباً نه میلیارد سال پس از تولد جهان هستی در گوشه ایی از کهکشان راه شیری ، منظومه ی منظم و آراسته ایی شکل گرفت که سیاره ی زیبا و دلفریب ما یکی از اجزای آن بود. اما قانونی که پیدایش ِ این منظومه را رقم زد هیچ توجه ویژه ایی به من و منظومه ی ما نداشته است چرا که بیشمار منظومه های شبیه به منظومه شمسی در جهان هستی وجود دارند ، همچنان متولد می شوند و می میرند –  و سرنوشت ما و خورشیدمان  نیز قسمت کوتاه و ناپیدایی از همین آمدنها و شدنها و رفتنهای ابدی ست.</p>
<p>داستان زمین و حیات و انسان را در بخش بعدی این نوشته پی خواهم گرفت.   </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/368/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/368/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/368/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/368/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/368/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/368/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/368/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/368/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/368/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/368/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/368/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/368/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/368/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/368/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=368&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/11/27/%d9%87%d8%b3%d8%aa%db%8c1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>28</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/11/galaxies1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">galaxies</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بالاترین و  تمرین دموکراسی به سبک ایرانی !</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/10/27/%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/10/27/%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 Oct 2010 19:47:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[بالاترین، دموکراسی ایرانی، قتل اندیشه، استبداد، آزادی، مهدی یحیی نژاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=361</guid>
		<description><![CDATA[فروردین امسال یکی از وبلاگ نویسان عاقل و کاربران فعال بالاترین به من اظهار لطف کرد و چون از نوشته هایم خوشش می آمد به عضویت در بالاترین دعوتم کرد. استدلال او خیلی ساده و قابل فهم بود ؛ می گفت: &#8221; تو اهل فکر و نوشتنی و بالاترین یک شبکه ی گسترده ی مجازی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=361&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/10/balatarin.jpg?w=500&#038;h=123" alt="" title="balatarin" width="500" height="123" class="aligncenter size-full wp-image-362" /></p>
<p>فروردین امسال یکی از وبلاگ نویسان عاقل و کاربران فعال بالاترین به من اظهار لطف کرد و چون از نوشته هایم خوشش می آمد به عضویت در بالاترین دعوتم کرد. استدلال او خیلی ساده و قابل فهم بود ؛ می گفت: &#8221; تو اهل فکر و نوشتنی و بالاترین یک شبکه ی گسترده ی مجازی ست که بُرد نسبتاً وسیعی دارد ؛ در بازتاب افکار و نظرات مختلف تا حد امکان بدون تعصب عمل می کند و نوعی فضای آزاد و دموکراتیک بر آن حاکم است. بیا و به این جامعه ی آزادمنش اجتماعی بپیوند&#8221;.</p>
<p>خلاصه خیلی به بالاترین دلبسته بود و ساعات بسیاری از شبانه روزش در محیط این وبسایت سپری می شد. او ابتدای بهار مرا با بالاترین آشنا کرد اما  خودش در ابتدای پاییز ازآنجا رفت –  دلیل  رفتنش نیز مثل همیشه ساده و بی پیرایه بود ، می گفت : بهار آزادی بالاترین به سر رسیده ؛ در خزان انصاف و آزادی ، نهال اندیشه مجالی برای رشد و به بار نشستن نمی یابد. پس  دیگر بهانه ای برای ماندن ندارم.</p>
<p>ما آدمها هر کدام از پشت دریچه ی چشمان خود به جهان نگاه می کنیم و به فراخور تجربه و دانسته هایمان  دنیا و پدیده هایش را یک جور خاصی می بینیم. دو انسان هر قدر هم که افکار و عقایدشان به هم نزدیک باشد هرگز به فهم صد در صد مشابه از یک پدیده ی واحد نمی رسند. من نیز علیرغم هم اندیشی ها و اشتراکات نظری فراوان با آن دوست دانا و خیرخواهم ، در مورد بالاترین با وی هم عقیده نیستم. لذا تصمیم گرفتم تا تفسیر شخصی ام را از پدیده ی نسبتاً نوظهور بالاترین با او که از جمع ما رفته و با چندین هزار کاربری که در این شبکه ی بزرگ مجازی فعالیت می کنند در میان بگذارم.     </p>
<p>در ابتدا لازم به یادآوری ست که ایران عزیز ما مهد استبداد است. خوی خودرأیی و مجازات نفس و آراء دیگران به نفع آنچه خود می خواهیم و می پسندیم میراث نحسی ست که نیاکان مستبدمان در وصیتنامه های نظری و ژنتیکی شان سخاوتمندانه  برایمان به ارث گذاشته اند. ما اصولاً نمی خواهیم که دیگران سر به تنشان باشد چه رسد به آنکه بخواهیم از محتوای آنچه در سر دارند خبردار شویم.</p>
<p>در یک چنین فضای استبداد زده ایی که هر یک از ما برای خودش به جزیره ایی تک افتاده می ماند و با حرص زایدالوصفی بر اقلیم منزوی و متروکش ظفرمندانه سلطنت می کند ، تجربه ی گشت و گذار در جهانشهر رنگارنگی مانند بالاترین انصافاً غریب و تا حدودی غیر ایرانی ست !<br />
تصور نمی کنم تا پیش از این ابتکار تحسین برانگیز (که آقایان مهدی یحیی نژاد و عزیز آشفته در تابستان سال ۲۰۰۶  میلادی به تاسیسش همت گماشتند) هیچ تنابنده ایی در این سرزمین به یاد داشته باشد که هزاران ایرانی عقاید و نظراتشان را علیرغم همه ی اختلافات و حتی تضادها ، در یک صفحه ی مشترک بازتاب داده باشند. البته در غرب نمونه های شبیه به این فراوانند ولی  فرهنگ دیکتاتور پرور ما را با غرب مقایسه کردن عین دیوانگی ست.</p>
<p>پدیدآورندگان بالاترین خدمتی شایسته به جامعه ی ایرانی کردند که در نوع خود بی نظیر است. البته مشکلات و کاستی های بالاترین درست از نقطه ایی آغاز می شوند که ما برای لحظه ایی از پیشینه ی استبداد زده ی فرهنگ ایرانی غافل می شویم و با شیوه ایی آرمان گرایانه  بالاترین را با نفس آزادی و دموکراسی می سنجیم. </p>
<p>ما حتی گاهی اوقات فراموش می کنیم که بالاترین از ابتدا بر مبنای دو حق بنیان شد –  حق جانبداری از آنچه مطلوبمان است (رای مثبت) که ثمره ی لیبرالیسم است ؛ و حق به قتل رساندن آنچه خوشایندمان نیست (رای منفی) که میراث استبداد و خودکامگی ست. در یک جامعه ی آزاد و دموکراتیک افراد به احزاب و سیاستمداران رای می دهند ؛ کتابهای مورد علاقه شان را می خرند و برنامه های محبوبشان را تماشا می کنند. هیچ حزبی را از صفحه روزگار محو نمی کنند ؛ کتابی را به آتش نمی کشند و نویسنده ای را به قتل نمی رسانند.</p>
<p>بالاترین نمونه ی بارز یک دموکراسی ایرانی ست ؛ جامعه ایی آزاد است که افرادش با یک دست آراء خود را به صندوق رای می اندازند و با دست دیگر مخالفانشان را به قتل می رسانند. اما بنا به همان سنت دیرین ایرانی ، قتل اندیشه دیگران را  ، در  تفسیری بی نهایت فراخ و موسع  ، به وجهی از وجوه &#8220;آزادی&#8221; تعبیر می کنند و آن را نمادی از &#8220;اختیار&#8221; می دانند. به عبارت دیگر ، در کارگاه کیمیاگریِ فرهنگ ایرانی ، مسِ اهتمام به نابودی دیگران تبدیل به طلای آزادی و اختیار می شود و هلاک کنندگان به جای شرمساری از کرده ی خویش ، به آن افتخار نیز می کنند.</p>
<p>شاید چهارصد سال زمان نیاز باشد تا جامعه ی استبداد زده ی  ما رفته رفته دریابد که در گزینش میان مرغابی و غاز همینکه مرغابی را پسندیدی و خواستی ، خود گویای آن است که غاز را نمی خواهی –  دیگر نیازی نیست که غاز را شرحه شرحه کنی (حتی اگر آقای یحیی نژاد یک چاقوی تیز دستت داده باشد و تصمیم در مورد قتل غاز را به مرام دموکراتیک تو واگذار کرده باشد)  !</p>
<p>اما تا رسیدن آن روز خجسته ، همین آزادی نصفه نیمه نیز غنیمتی ست کمیاب.     </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/361/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/361/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/361/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=361&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/10/27/%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>77</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/10/balatarin.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">balatarin</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>امیدرضا میرصیافی مغضوب رهبر، هوشنگ اسدی مداح رهبر!</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/10/19/%d9%87%d9%88%d8%b4%d9%86%da%af-%d8%a7%d8%b3%d8%af%db%8c/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/10/19/%d9%87%d9%88%d8%b4%d9%86%da%af-%d8%a7%d8%b3%d8%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 19 Oct 2010 18:48:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[امیدرضا میر صیافی، خامنه ای ، هوشنگ اسدی، عطالله مهاجرانی ، مسعود رجوی، دروغ، شارلاتانیسم، دزدی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=355</guid>
		<description><![CDATA[دل هر آدمی از تماشای تصویر نعش پیچیده در کفن ریش می شود ؛ دیدار روی مردگان مانند نیشخند چندش آوری ست که مرگ در تمسخر زندگی می زند. اما گاهی اوقات که بی غیرتی بیداد می کند و وجدان ما مثل یک جسد در لفاف فراموشی مدفون می شود ، شاید که هیچ نهیبی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=355&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/10/corruption.jpg?w=500&#038;h=285" alt="" title="corruption" width="500" height="285" class="aligncenter size-full wp-image-357" /></p>
<p>دل هر آدمی از تماشای تصویر نعش پیچیده در کفن ریش می شود ؛ دیدار روی مردگان مانند  نیشخند چندش آوری ست که مرگ در تمسخر زندگی می زند. اما گاهی اوقات که بی غیرتی بیداد می کند و وجدان ما مثل یک جسد در لفاف فراموشی مدفون می شود ، شاید که هیچ نهیبی جز تصویر دل آزار نعش یک جوان نتواند از خواب بی دردی بیدارمان کند.<br />
امید رضا میر صیافی را که یادتان هست؟ جوان با احساس و ساده دلی که سودای نوشتن داشت. وبلاگ کوچکی برای خودش درست کرده بود و هر هفته حرفهای دلش را در گوشه ایی از این پهندشت بی انتهای دنیای مجازی می نوشت. گاهی به شوخی در خیال خود تصور می کرد که اگر به جای ایران در فلسطین و  جنوب لبنان چشم به دنیا گشوده بود چقدر برای رهبر ایران و بیت او عزیزتر می شد ؛ لابد خانه ایی به او می دادند و دسته های اسکناس سبز. تعجب می کرد که رهبر ایران و پاسداران پولدارش چرا اینقدر با آدمهای ستبر و پهن پیکری مثل خالد مشعل و حسن نصرالله مهربانند ، با آغوش باز آنها را می پذیرند و میلیاردها دلار به پایشان می ریزند ،  ولی حتی برای پرداخت یک وام لاغر ازدواج به جوانان نحیف ایرانی هزار جور بهانه در می آورند.</p>
<p>به هر حال حرفهای امیدرضای جوان از سوی قضات بیت رهبری مصداق اهانت تلقی شد و خودش مستوجب مرگی دردناک. البته شکی نیست که امیدرضا هم مانند اکثر مردم ایران از خمینی و خامنه ای و ایل و تبار قدیم و جدید جمهوری اسلامی نفرت داشت زیرا بسیار بعید است که یک فرد سالم انسانی (چه ایرانی چه لبنانی) بدون برخورداری از مزایا و موهبتهای ثروت و قدرت ، همینطور خود به خود علاقه ایی به رهبران ایران پیدا کند. اما من امیدرضای بیگناه و دوستداشتنی را &#8220;ساده دل&#8221; خطاب کردم چون تقریباً یقین دارم او هرگز گمان نمی کرد که برخی از مدعیان روشنفکری و آزادیخواهی در خارج از مرزهای ایران شبانه روز در تلاشند تا برای رهبری که فرمان قتل او را داده بود احترام و آبرو دست و پا کنند.</p>
<p>حیف امیدرضا دیگر زنده نیست تا از او بپرسم که مثلاً چقدر دلش می خواست نوشته هایش در &#8220;روز آنلاین&#8221;  منتشر شود؟ یا اینکه از او بپرسم در آن لحظه های آخر ، وقتی بازجوهای آقای خامنه ای با همه ی توان به سرش مشت می زدند و جمجمه اش ترک می خورد و خون از گوشهایش می ریخت (و قطعاً همان موقع بی واسطه درک می کرد که خامنه ای آدم محترمی نیست) چه احساسی داشت اگر می دانست که هوشنگ اسدی و همسر و متعلقاتش برای خریدن یک مثقال احترام و آبرو برای آقای خامنه ای دارند خودشان را هلاک می کنند و به هر چیزی در این جهان چنگ می زنند تا هم دل آقا را به دست بیاورند و هم  پز روشنفکری و نویسندگی بدهند ؟</p>
<p>حیف که امیدرضا دیگر قادر به نوشتن نیست &#8211;  خاموش و بی صدا ست ، مثل هزاران زندانی سیاسی زخم خورده و ساکتی که در گوشه کنار این جهان روزه ی سکوت گرفته اند و هر بار که صدای هوشنگ اسدی را می شنوند تنشان می لرزد و چهره و صدای او را بیاد می آورند که چگونه در آن سالهای سیاه دهه شصت به تواب بودنش افتخار می کرد و برای اثبات حقانیت جمهوری اسلامی در زندانها روضه های روشنفکر مآبانه می خواند و همه آزادیخواهان و شاعران و نویسندگان این سرزمین را هرزه و فاحشه می نامید تا دل آقا را به دست بیاورد. این &#8220;دل به دست آوردن&#8221; عادتی شد که ترکش همچنان موجب مرض است.</p>
<p>مرگ مظلومانه ی امیدرضای جوان و هزاران مرد و زن بیگناهی که در گورهای بی نام و نشان مدفون شده اند قصه ی دردناکی ست که ایران و ایرانی را شرمسار و عزادار می کند. اما بی شک مرگ انسانیت غم انگیزتر از مرگ انسان است.  سی سال تبلیغ تباهی ، ترویج دروغ ، و تقدیس مداحی و ریاکاری ، سازمان فرهنگ هر ملتی را ویران می کند. اکنون در فرهنگ سیاسی و اجتماعی ایران  مرزهای راستی و کژی آنچنان درهم آمیخته اند که آدم سرسام می گیرد. شارلاتان بودن قباحت که ندارد هیچ ، موجب افتخار و شهرت هم هست . هرج و مرج فکری و فرهنگی به حدی رسیده است که امثال مسعود رجوی و هوشنگ اسدی و عطالله مهاجرانی رفته اند در صف مقدم  روشنفکری و آزادیخواهی ایستاده اند ! فقط یک نگاه به آنسوی و اینسوی خط بیاندازید تا عقلتان از کار بیافتد و با خود بگویید : اینجا چه خبر است ؟ ما در این میانه داریم چکار می کنیم ؟!</p>
<p>چند روز پیش نزد دوستی از همین مصیبتها شکوه می کردم. در جوابم گفت: &#8220;به پای این جماعت نپیچ ؛ اینها خطرناکند&#8221; ! تو گویی دارد در مورد حسین طائب و حفاظت اطلاعات مخوف سپاه پاسداران صحبت می کند ! آخر شما در کدام گوشه از جهان جز این ایران ویران نهضتی آزادیخواهانه را سراغ دارید که روشنفکران و آزادیخواهانش خطرناک باشند؟ اما من حرف دوستم را می فهمیدم ؛ در افتادن با رجوی و مهاجرانی و اسدی حقیقتاً خطرناک است –  به ویژه برای آدم یک لا قبا و بی پشت و پناهی که سرش در آخور هیچیک از لژ های عریض و طویل &#8220;مبارزه&#8221; بند نیست و از طرفی ، خامنه ای را نیز بدون هیچ تبصره و قِر و غمزه ایی  جنایتکار می داند.</p>
<p>خلاصه ما همه چیزمان وارونه و مغشوش و مبهم است. اصلاً چرا راه دور برویم ؟ امثال هوشنگ اسدی که دیگر به سالهای آخر عمر رسیده اند و در کلاهبرداری فرهنگی پیر طریقت شده اند. انتظار راستی و درستی از مرشدین دغلکاری انتظاری ابلهانه است. اما اندوه من از نهادینه شدن فریب و ناراستی در فرهنگ ایرانی هزار برابر می شود وقتی می بینم که حتی نسلهای امروزمان هم با نیکی و راستی بیگانه شده اند. دیروز به وبلاگی برخودم که آشکارا هدفش را تبلیغ پاک نژادی ایرانیان اعلام کرده و نمایه ایی از فَروَهر در صفحه اش گذاشته است ؛ به &#8220;گفتار و پندار و کردار نیک&#8221; زرتشت مباهات می کند و نام &#8220;<a href="http://samfarokhzad.blogspot.com/2010/10/blog-post_15.html">سام فرخزاد</a>&#8221; را نیز برای وبلاگش برگزیده است. آنوقت همین نیک سیرت پاک نژاد ، نوشته ی اخیر من را بدون هیچ ذکری از منبع (و با حذف زیرکانه ی پاراگراف آخر نوشته) در وبلاگش منتشر کرده است تا به نهضت راستکرداری و پرهیز از دروغ خدمتی جانانه  کرده باشد !</p>
<p>و یا به وبسایتی برخوردم که نام &#8220;<a href="http://01.sats98.com/f462/%D8%B2%D9%86-%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%88%D8%B8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%8C-163442/">انجمن تخصصی و آموزشی</a>&#8221; بر خود نهاده و ظاهراً کرور کرور عضو دارد و با همان شیوه  که در بالا اشاره شد به ترویج آموزش درستکاری کمر همت بسته است (جالب اینجاست که پنج نفر از اعضای انجمن نیز از عضو محترمی که نوشته ی من را درج کرده بخاطر مطلب خوب و مفیدش تشکر کرده اند !).</p>
<p>البته بر کلیه خوانندگان این صفحه واضح و مبرهن است که اندوه من از دزیده شدن مطالبم نیست ؛ غرض اشاره ایی ست به نفوذ فرهنگ دروغ و ناراستی در عمق فکر و اعمال جوانان معصوم این سرزمین ، که حتی کار فرهنگی را نیز ناخودآگاه به دروغ می آلایند.  گناه این ویرانی و تباهی بر گردن دغلبازان بی آزرمی ست که با نام دین و پرهیزگاری خون انسان را به زمین ریختند و ریشه ی انسانیت را در ایران سوزاندند.</p>
<p>ای کاش امیدرضای نازنین زنده بود و می دید که مشکل تنها بیت فاسد رهبری نیست – خانه از پای بست ویران است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/355/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/355/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/355/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/355/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/355/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/355/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/355/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/355/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/355/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/355/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/355/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/355/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/355/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/355/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=355&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/10/19/%d9%87%d9%88%d8%b4%d9%86%da%af-%d8%a7%d8%b3%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>38</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/10/corruption.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">corruption</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>زن محفوظه ی مستوره ی متشرّع در ترافالگار لندن چه می کند؟</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/10/13/%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%b1%d9%87/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/10/13/%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%b1%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 13 Oct 2010 19:04:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[اسلام، توهین به مقدسات، حجاب، منطق،]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=347</guid>
		<description><![CDATA[بیست و یک سال پیش وقتی در یکی از روزهای سرد فوریه مردم دنیا از خواب بیدار شدند و خبر صدور فتوای قتل سلمان رشدی را شنیدند شاید کمتر کسی گمان می بُرد که عقربه ی ساعت اندیشه ی بشری در آن روز لااقل چهارصد سال به عقب رانده شود و تاریخ علم و دانایی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=347&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_348" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/10/burqa.jpg?w=500&#038;h=370" alt="" title="burqa" width="500" height="370" class="size-full wp-image-348" /><p class="wp-caption-text">Photo : courtesy of ABC News</p></div>
<p>بیست و یک سال پیش وقتی  در یکی از روزهای سرد فوریه مردم دنیا از خواب بیدار شدند و خبر صدور فتوای قتل سلمان رشدی را شنیدند شاید کمتر کسی گمان می بُرد که عقربه ی ساعت اندیشه ی بشری در آن روز لااقل چهارصد سال به عقب رانده شود و تاریخ علم و دانایی در این سیاره ی سرگردان یک شبه به دوشیزه ا ی ابله و سترون بدل شود که گویی هرگز فرزندانی چون دکارت و ولتر نزاییده است !</p>
<p>چهارصد سال پس از آنکه دکارت با هزار خون دل به ابناء بشر آموخته بود که &#8220;شک&#8221; عزیز است ، که &#8220;اندیشه&#8221;  یگانه جوهر نامیرای هستی ست ( که اصلاً در این عالم یقینی جز اندیشه ورزی نیست و تو می اندیشی پس هستی) ناگهان صدای خردستیز  پیرمردی تبهکار و فرومایه  در تالار تاریخ بشری پیچید که : تو می اندیشی و من از فکر تو بیزارم و می بایست که نباشی –  پس مومنان را به قتل تو فتوا می دهم تا ساکنین زمین عبرت بگیرند و بدانند که زین پس در سراسر گیتی هر آنکس که در اقلیم سخن و نوشتار و صورتگری به رسوم و باورهای ما دهن کجی کند دهانش را خرد می کنیم و خون ناپاکش را به حکم وظیفه بر زمین می ریزیم!</p>
<p>البته فتوای دریدن گلوی منتقدین شریعت رسم تازه ای نبود –  مسلمین (درست مانند خاخامان یهود در صدر مسیحیت و وارثین مسیح  در سده های توحش در اروپا) از ابتدای اعلام موجودیتشان همواره از ریختن خون منتقدان خود به وجد آمده اند و تاریخ اسلام مشحون از حماسه های مهیجی ست که مومنین در مدح قتال و آدمکشی سرائیده اند. شیوخ اسلام قرنهاست که بر لزوم کشتار مخالفین اصرار ورزیده اند.   اما تفاوت شگرفی هست مابین اینکه مفتی فرتوت یک چشمی در یمن ، یا شیخ شروری در ناکجاآباد وزیرستان پاکستان ، برای مخاطبین گرسنه و بیسواد خود خطبه ای بخواند در باب لذت و ثواب بُریدن سر یک روزنامه نگار غربی ، با اینکه رهبر رسمی یک کشور عضو سازمان ملل متحد در انتهای هزاره ی دوم بی هیچ شرم و حیایی رسماً و با افتخار فرمان قتل نویسنده ای را به جرم نوشتن یک داستان صادر کند.</p>
<p>شاید اگر در همان فوریه سال ۱۹۸۹  جهان واکنش قاطع و مناسبی به توحش جمهوری اسلامی نشان می داد و عضویتش در سازمان ملل متحد را منحل می کرد امروز دیگرمومنین جرات نمی یافتند تا به بهانه ی &#8220;توهین به مقدسات&#8221; جوان نازنین مردم را زیر شکنجه و تجاوز در سیاهچال هلاک کنند و یا با دهانهای کف کرده و چشمان دریده در خیابانهای تهران و لاهور و صنعا مثل حیوانات وحشی نعره بکشند و خواستار قتل یک نویسنده یا کاریکاتوریست شوند که چرا گفته بالای چشم امام یا پیغمبر ما ابروست.<br />
 شاید اگر سیاستمداران ممالک آزاد و پیشرفته ی دنیا (که بخش اعظمی از ثروت و رفاه و پیشرفتهای محیرالعقولشان را وامدار روشن اندیشی متفکرانی چون دکارت و ولتر و لاک و نیچه هستند) در حرمت نهادن به میراث آزادی بیان و اندیشه قدری دلیر می بودند و به فقیهان نئاندرتال ایران می فهماندند که دوران اندیشه سوزی و قتل صاحبان قلم قرنهاست که به سر رسیده است ، اکنون من امروز مجبور نمی شدم که برای انتقاد از آن زن مستوره ی متشرع در لندن مقدمه ای به این بلندی بنویسم !</p>
<p>واضح است که بسیاری از شما نیز تاکنون صدها بار از خودتان پرسیده اید که براستی آن زن بُرقع-پوش متشرّع در این کانون کفر و الحاد چه غلطی می کند؟ پیش از طرح دهها پرسش دیگر در این زمینه لازم است دریافت کلی و شخصی ام از دین را به اختصار بازگو کنم تا هم مبنایی منطقی برای ادامه این بحث فراهم شود و هم اینکه ربط مقدمه ی نوشته با پرسش مطرح شده در تیتر برایتان معلوم گردد.</p>
<p>همانطور که در یکی از نوشته های قبلی ام به تفصیل گفته بودم ، من نهایت و غایت دین را (به زعم کتب دینی و اقرار دینداران) فلاح و رستگاری می دانم. دینی که  غایتش رستگاری ست ، جوهرش می شود &#8220;دعوت&#8221; –  یک دستگاه پیچیده ی فکری و فرهنگی و اخلاقی که فلسفه ی وجودی اش &#8220;تبلیغ&#8221; برای دعوت به رستگاری ست. درست به همین دلیل است که ادیان علاوه بر تبیین نظامهای ارزشی و صدور سلسله دستورات لازم الاجرا ، بر بنیانی بسیط از مداحی استوارند –  مدح و ستایش از هر آنچه در دین نیکو و مطلوب انگاشته شده است. مثلاً تاکنون در رثا و ثنای رستگاریِ مورد نظر اسلام طومار ضخیمی به عرض اذهان مسلمین و طول تاریخ نگاشته شده است. اما از آنجا که هیچ مدحی فارغ از تولید و تکثیر ذَم موجودیت نمی یابد (و از آنرو که اصولاً مسلمین در نکوهیدن چالاک اند و هنگامه) به موازات آن طومار مدح ، اقیانوسی از ذَم و نکوهش از بطن کلام و فلسفه و اخلاق اسلامی سربرآورده و افکار و گفتمان دینی مسلمین را آغشته است –  بیهوده نیست که  در فقه اسلامی جدول پیچیده و سرگیجه آور گناه و مکروهات در گذر زمان به شکلی ناموزون فربه تر از نوار نحیف ثواب و مباحات شده است : چند ساعتی روزه می گیری برای یک ثواب و در مقابل ، چندین هزار گناه و کراهت کمر به ابطالش می بندند !</p>
<p>اما سنت ذّم و نکوهش (که قدمتی هزاران ساله دارد و مسلمین بنای ترویج دینشان را بر آن استوار کرده اند) به محض اینکه در عصر روشنگری قاعده ای معقول و منظم می یابد و شعبه ای از آن از دوران دکارت به این سو با عنوان &#8220;تفکر انتقادی&#8221; به حوزه ی کلام و فکر بشر پای می نهد ، ناگهان در نزد مسلمین نازک دل اسمش می شود &#8220;توهین&#8221; و جزایش هم قتل ! </p>
<p>لذا امروزه به مجرد آنکه لب به انتقاد از دین مبین اسلام (و مومنین گرامی اش) بگشایی افسران تندخو و نابردبار و مومن از هر سو بر سرت آوار می شوند که : آقا شما به چه حقی به اعتقادات یک میلیارد مسلمان توهین می کنید ؟ و هیچکس هم نیست تا به این جنگاوران بی شکیب یادآور شود که : گرامی ! تو که اصولاً (بنا بر استدلالی که بالا عرض کردم) ترویج اعتقاداتت بر ذّم و نکوهش باورهای من استوار گردیده ؛ پس این چه عدالتی ست که تو را مجاز می دارد که با مذمت من و افکارم ماهیت بیابی و مسلمان باشی اما نکوهیدن تو و ایمانت را بر من ناپسند و حرام می گرداند و چه بسا مستوجب مرگ و مجازات ؟ا</p>
<p>حال با این توضیح طویل واضحات من نیز حق خویش می دانم که برخی دورویی ها و حقه بازیهای مومنین را نکوهش کنم. لذا از خودم و دیگران می پرسم که آن مومنه ی پیچیده در حجاب (که آشکارا با محیط پیرامونش تباینی مضحک دارد) چرا در خیابانهای لندن تردد می کند؟ او در این تجلی گاه الحاد (که صحن و سیمایش را سراسر به حرمت و معصیت آرسته اند و به جمال اغواگرش مباهات می کنند) در پی چه خیر و ثوابی می گردد؟  آیا او نمی داند که در هر کوی و گذری از این بلاد کفر بوی خمر می آید و  چشمان حرمت ستیز وی را از تماشای گیسوی پریشان و چاک عریان سینه ی نسوان گریزی نیست؟ آیا خبر ندارد که در این مهد موسیقی و غنا و لهو و طرب ، گوشهای قرآن پژوهش به جای شنیدن بانگ اذان و مسلمانی از بام تا شام فقط آوای طربناک جاز و پاپ و جیغ گیتار راک می شنوند؟ پس به سودای کسب کدام فیض مطهری بر گرد این کعبه ی گناه می گردد و برای اخذ ویزای اعتکاف دائم اینچنین تضرع می کند ؟ </p>
<p>برخی افراد در چرایی بودن و ماندن این وصله ی ناجور در ممالک آزاد و لائیک ، توجیهات بامزه ایی عنوان می کنند. مثلاً می گویند :<br />
-  شوهر این مومنه از اهالی مصر است و به علت فعالیتهای بنیادگرایانه اش در مصر مورد غضب واقع شده و لذا  اهل خانه کلهم اجمعین از ترس مجازات به انگلستان پناه آورده اند !<br />
(جلّ الخالق ! پس چرا به سومالی و سودان و ایران پناه نمی برند ؟ امثال عمرالبشیر و خامنه ای که سرگشته ی این موجوداتند و با آغوش باز پذیرایشان خواهند بود).</p>
<p>بعضی نیز می گویند : سطح بهداشت و رفاه و آموزش و پرورش در بلاد کفر خیلی بالاست و این حق مسلم آن مستوره ی متشرع است که برای برخورداری از رفاه و تسهیلات و تحصیلات،  این ممالک را (علیرغم کفر و نامسلمانی شان )جهت زندگی و زادو ولد انتخاب کند. </p>
<p>من از نقد مبسوط توجیه فوق درمی گذرم چرا که علاوه بر ریاکاری و حقه بازی چندش آوری که همواره در بطن اینگونه توجیهات مستترند و بطرزی دردناک به ریش عقل و انصاف بشری پوزخند می زنند ، اساساً به دلیل فقدان عنصر پایبندی به لوازم و جوانب عقیده و باور فلسفی ،  به لحاظ نظری نیز قابل اعتنا نیستند. مقصودم این است که اگر جامعه ایی به واسطه ی تبری جستن از اعتقادات شما و پشت کردن به تمامی مقدساتی که عزیز می دارید به عزت و ارجمندی برسد ، بهره برداری و لذت بردن شما از دستاوردهای آن جامعه (با حفظ اعتقاداتان و اصرار مشهود بر عمل به مناسک و آداب دینی تان به عنوان دین برتر) به جز بی آزرمی وجدانی و ریاکاری و بی بندوباری فلسفی  سزاوار چه تعابیر دیگری می تواند بود؟</p>
<p>هر کدام از ما ممکن است برداشت متفاوتی از این موضوع داشته باشد و در نتیجه پاسخ متفاوتی به پرسش مطرح شده در تیتر این نوشته بدهد. من ترجیح می دهم جوابهایی را که به ذهن خودم می رسند نه در متن نوشته بلکه در حین گفتگو با خوانندگانم (در ذیل نظرات) بدهم – چون قصدم این است که با طرح این موضوع به ایجاد یک گفتگوی چند جانبه دامن بزنم. پس بیایید از دین تان دفاع کنید و ما را به راه راست هدایت فرمایید !<br />
ضمناً کلیه دوستان در نکوهش نویسنده و توهین به وی کاملاً آزادند و نظراتشان بی هیچ کم و کاستی منتشر می گردد مگر اینکه از الفاظ بسیار رکیک استفاده کنند !   </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/347/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/347/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/347/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/347/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/347/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/347/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/347/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/347/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/347/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/347/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/347/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/347/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/347/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/347/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=347&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/10/13/%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%b1%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>125</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/10/burqa.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">burqa</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دعای گشایش و فرومردن آرزوهایم !</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/10/04/%d8%af%d8%b9%d8%a7%db%8c/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/10/04/%d8%af%d8%b9%d8%a7%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Oct 2010 18:28:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[دعا ، اسلام ، آزادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=338</guid>
		<description><![CDATA[ده دوازده سالی می شد که به بهانه ی تحصیل راهی فرنگ شده بود. مانند خیلی از دختران جوان ایرانی دلش می خواست روی لباسهای قشنگی که با وسواس و صرف وقت بسیار خریده بود مانتو و چادر نکشد و به همین خاطر پاریس در نظرش لبریز بود از هرآنچه او طلب می کرد و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=338&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_339" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/10/goshayesh.jpg?w=500&#038;h=299" alt="" title="goshayesh" width="500" height="299" class="size-full wp-image-339" /><p class="wp-caption-text">دعای گشایش</p></div>
<p>ده دوازده سالی می شد که به بهانه ی تحصیل راهی فرنگ شده بود. مانند خیلی از دختران جوان ایرانی دلش می خواست روی لباسهای قشنگی که با وسواس و صرف وقت بسیار خریده بود مانتو و چادر نکشد و به همین خاطر  پاریس در نظرش لبریز بود از هرآنچه او طلب می کرد و در تهران نمی یافت. </p>
<p>ظاهراً  مثل اکثر مردم ایران حالش از قیافه و حرفهای آخوندها بهم می خورد. می دانستم که جدا شدن از خانواده و دوری از شهر خاطرات کودکی گاهی عذابش می داد اما گمان می کردم که لابد وقتی  یاد غروب دلگیر ماه رمضان در تهران که می افتاد – یاد آن نعره های محزون و ناله های مرگ آشنا که از بلندگوهای اجباری به هوا بر می خواست و مثل خاک مرده بر سر شهر پاشیده می شد – ناگهان در اصالت و درستی دلتنگیهایش تردید می کرد. سنگفرش باران خورده ی پیاده روهای پاریس ، بوی نان و طعم ترش و شیرین شراب ، صدای موسیقی دلنوازی که لابلای برگهای خیس درختان کهنسال می پیچید ، خنده ی زنان و مردان زیبا و آزاد ، گیسوان روشنی که با نسیم خنک پائیز به شوق می آمدند و همراه آوای موسیقی می رقصیدند و خدا را از خلقتش خشنود می کردند ،  و رنگهای شادابی که مایه ی ننگ نبودند و هرگز از وحشت خدایی ترسناک وتنگ نظر  کبود و سیاه نمی شدند &#8230;. اینجا همه چیز در نظرش شبیه زندگی بود و شاید گاهی اوقات تعجب می کرد که در زادگاهش آدمها چه آسان مردگی را پذیرا شده اند و بی هیچ ندامتی با وحشت و سیاهی دمخورند –  و حتی  بعضی هاشان مباهات می کنند که ظفرمندانه شادمانی و لذت و رقص و تمنای زندگی را در گور کرده اند.</p>
<p>گهگاه به رسم خویشاوندی به دیدارش می رفتم. آن روز قدری در مورد درس و دانشگاه حرف زدیم و قرار شد شام را در یک رستوران ایتالیایی مهمان او باشم. موقع خارج شدن از منزلش چشمم افتاد به تکه کاغذی که کنار چفت در با دقت روی دیوار چسبانده بود. گفتم: &#8220;این چیه ؟&#8221;. خندید و گفت : &#8220;دعای گشایش&#8221; ! </p>
<p>ابتدا تصور کردم که شاید برای شوخی این کار را کرده باشد –  من را خوب می شناخت و می دانست که تا چه اندازه از طاعون خرافات و مابعدالطبیعه دل آزرده و بیزارم. با لبخندی آمیخته به خجالت گفت: &#8220;حالا بریم برات توضیح می دم&#8221;. می خواستم بیشتر در این خطوط دقت کنم اما فرصت نبود (بعد از شام باید از پاریس می رفتم). ناباورانه با تلفنم از دعای گشایش عکس گرفتم.</p>
<p>سر میز شام برایم گفت که مادرش در تهران با چه زحمت و التماسی این دعا را تهیه کرده و برایش فرستاده است. می گفت که دعا نویس یک زن بسیار زیبا و مومن است که به این سادگی ها برای گشایش کار کسی دست به نگارش دعا نمی برد و باید از مدتها قبل از او وقت گرفت اما به خاطر سابقه دوستی که با مادرش داشته این دعای معجزه آسا را به طور اختصاصی برای ایجاد گشایش در کار این دختر جوان در فرنگ نوشته و کل خانواده از این بابت سخت مدیون محبت وی هستند.</p>
<p>پرسیدم  نحوه ی استفاده از دعا چگونه است؟ آیا باید آن را بخوانی؟ ( وقتی به تصویر دعا نگاه می کردم خواندنش تقریباً غیر ممکن می نمود زیرا برای ادای حروفی که روی کاغذ نوشته شده بود می بایست که خواننده اصواتی عجیب و غریب را تولید کند – چیزی شبیه صدای حیوانات  وحشی –  و لاجرم خواندش می توانست احساس مضحک و بدی به انسان بدهد). گفت : &#8221; نه ، نیازی به خواندن نیست بلکه باید هر روز موقع خروج از خانه به آن نگاه کنی&#8221;.</p>
<p>بعد مثل اینکه قدری جرات یافته باشد ، اعتماد به نفس گمشده اش را باز یافت و گفت : &#8221; می دونم مسخره می کنی ولی باور کن که خیلی تاثیر داشته توی زندگیم . دیگه یه جوری شدم که روزا وقتی میرم بیرون اگه بهش نگاه نکنم احساس نا امنی بهم دست میده ، راستش نمی دونم چرا اینقدر موثره ولی جداً یه جورایی معجزه &#8230;&#8230;.&#8221;.</p>
<p>دیگر حرفهایش را نمی شنیدم . انگار لقمه ی غذا در گلویم گیر کرده بود ؛ شاید هم بغض کرده بودم. از شدت عصبانیت و بیچارگی جمجمه ام درد می کرد. یک جور ناامیدی و بیزاری همه افکار و آرزوهای سیاسی و فرهنگی ام را احاطه کرده بود. فکر می کردم آدم بی پناه و تنهایی هستم که نباید در ایران به دنیا می آمد ؛ اصلاً نباید هیچ ربطی به ایران می داشت. از زبان خودم و از فرهنگ آبا و اجدادی ام وحشت می کردم.</p>
<p>وقتی به منزل رسیدم تصویر دعای گشایش را به لپ تاپم منتقل کردم و مدتی به این خطوط خیره شدم. چشمانم از تماشای این اوج توحش و بی فرهنگی می سوخت و آرزوهای بی فرجامم به دیدن فردای روشنتر در لابلای این حروف کج و معوج آتش می گرفت و خاکستر می شد. </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/338/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/338/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/338/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/338/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/338/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/338/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/338/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/338/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/338/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/338/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/338/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/338/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/338/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/338/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=338&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/10/04/%d8%af%d8%b9%d8%a7%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>105</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/10/goshayesh.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">goshayesh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خامنه ای بیمار روانی ست</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/08/29/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/08/29/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 19:27:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[مجتبی، خامنه ای، جمهوری اسلامی، جنون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=329</guid>
		<description><![CDATA[نزدیک غروب است و گرمای تابستان گلوی گرسنه ی شهر را می فشارد. در ضلع شرقی اتاق کثیفی در یک آسایشگاه بیماران روانی ، زن میانسالی پشت به دیوار کنار تخت کوچکی با پایه های فلزی زنگ زده روی زمین نشسته و پاهایش را ولو کرده است. از بلندگویی در بیرون ساختمان صدای محزون مردی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=329&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/08/chaos1.jpg?w=500&#038;h=339" alt="" title="chaos" width="500" height="339" class="aligncenter size-full wp-image-331" /></p>
<p>نزدیک غروب است و گرمای تابستان گلوی گرسنه ی شهر را می فشارد. در ضلع شرقی اتاق کثیفی در یک آسایشگاه بیماران روانی ، زن میانسالی پشت به دیوار کنار تخت کوچکی با پایه های فلزی زنگ زده  روی زمین نشسته و پاهایش را ولو کرده  است. از بلندگویی در بیرون ساختمان صدای محزون مردی به گوش می رسد که کلمات عربی را با آهنگ عجیبی شبیه عزاداری تلاوت می کند –  انگار که  برای مرده ها آواز می خواند یا شاید هم زنده ها را به مردن و قبرستان دعوت می کند.  همراه آن صدای مأیوس ، نور زرد بی رمقی از یک پنجره ی کوچک با شیشه های چرب و تار روی  تصویر پیرمرد عبوسی که بالای سر زن به دیوار آویخته می تابد. زن پیراهن و شلوار گشاد خاکستری رنگی پوشیده و لای پاهایش خیس از ادرار است . چهره اش را نمی شود دید ؛ انبوهی از موهای آشفته و نمناک صورتش را پوشانده است.  هر چند ثانیه یکبار ناگهان رعشه می گیرد ، صداهای ترسناکی تولید می کند و دندانهایش را به پایه ی فلزی تخت می کوبد. بعد دوباره ساکت می شود و آهسته با خودش حرف می زند –  کلماتی بریده بریده و نامفهوم. بوی تند شاش مشام و گلوی آدم را می سوزاند و هوای اتاق انباشته از کلمات عربی و خفقان و ناخوشی ست.</p>
<p>می خواهم با او حرف بزنم ، دنبال بهانه ایی می گردم ، موضوعی برای گفتگو ، و واژه هایی که ارتباط بین ما را امکانپذیر کند. اما هر چه تلاش می کنم چیزی به فکرم نمی رسد. احساس می کنم حرف زدن بی فایده است. ناگهان حقیقتی غم انگیز با وضوحی آزار دهنده بر من متجلی می شود و ناباورانه در می یابم که واژه هایی که تا امروز فراگرفته ام هیچکدام در این دیوانه خانه به کارم نمی آیند –  گویی زبان و قواعدش ناگهان به ابزاری بی خاصیت و نامربوط مبدل شده اند. </p>
<p>خامنه ای بیمار روانی ست و چون حرص وصف ناپذیری دارد که روان بیمار خود را مثل لکه ی  جوهر  بر پهندشت این سرزمین و فراسوی مرزهایش بگستراند و زوایای زندگی و آرزوهای ساکنین آن را به جنون خویش آغشته سازد ، ایران نیز خواه ناخواه به یک دیوانه خانه شباهت یافته است. بیماری بدخیم ایران مدام رو به وخامت است و هر روز لاعلاج تر می شود. </p>
<p>به اعتقاد من یکی از عمده ترین  دلایل پیشروی این مرض ، بسط و گسترش روزافزون قدرت مجتبی ست. به هر حال ولی فقیه فعلی علیرغم همه ی روانپریشی ها و عقده های بد خیمش ، هنوز ته مانده ی محو و ناچیزی از تعادل در نهادش باقی ست زیرا به هر تقدیر ، او  نیمه ی بیشتر عمر دراز خود را در دوران پهلوی سپری کرده بود –  دورانی که آزادیهای سیاسی محدود بود اما ساختار فرهنگ و قانون و حکومت هنوز گرفتار طاعون مذهب و مابعدالطبیعه نشده بود. روان مردم سالم بود و ایران شباهتی به دارالمجانین نداشت. </p>
<p>مجتبی اما از آغاز در دامان جنون و آدمکشی پرورش یافته است. بر خلاف کودکان سالم و طبیعی ، به جای گرگم بهوا و قایم باشکهای معصومانه ، از کودکی  درتالارهای بیت منزوی و ترسناک پدرش شاهد پچ پچ های مشکوک و رفت و آمد جاسوسان خونریزی بوده است که ساعتها گرد پدر حلقه می زدند و نقشه ی بریدن سر شاعران و رها کردن اجساد نویسندگان در بیابان را با وی مرور می کردند.</p>
<p>کودک بیت جاسوسی و قتل و توطئه های بی پایان اکنون که در اوان چهل سالگی (به  رسم معهود پیامبران) خود را مهیای بعثت می بیند و جانش در طلب و تمنای تاجگذاری می سوزد ، باز هم از پس اینهمه قتل و تاراندن اغیار ، اسیر کابوسهای بی انتهاست.  تفریحات و سرگرمیهای مجتبی –  خزیدن  در سایه روشنهای تالار ، طرح و تدوین معماهای تو در تو ، در آمیختن با قداره بندان  گمنام و رفیقانی که صورتهای بی صورت می آرایند و در تردستی و طراری زبردستند –  از او سلطان ثروتمند و نیرنگبازی ساخته  که با دنیای آدمهای معمولی بکلی بیگانه است. او با خشونت بر تمام مملکت فرمانروایی می کند  ولیکن مانند یک بیمار روانی ادای نوعروسان خجول و نابلد را در می آورد ؛  اشباحی بی نام و نشان را بر مصادر بازرگانی و تجارت و قضا و سپاه و زندان و جاسوسخانه های بیشمار گمارده و دلقکان دست آموزی از جنس مشایی و لاریجانی و محمود را رها کرده در عرصه ی عمومی تا به جان هم نق بزنند و هر از گاهی هیاهویی نو دراندازند و جهانی را به خبرهای خنده آور (مثلاً  &#8220;صف بندی محمود و مشایی در مقابل رهبر&#8221; !) سرگرم سازند. بخش اعظمی از زندگی سیاسی مجتبی صرف طراحی و لذت بردن از همین بازیهای مضحک و پرخرج می شود.</p>
<p>من بسیاری از واقعیات صریح سیاسی/اجتماعی/فرهنگی در ایران را برآیند و محصول اذهان بیمار و پریشانی می دانم که در پشت دیوارهای قلعه ایی به نام بیت رهبری در انزوا زندگی می کنند. شاید این سخن بر ایرانیان گران بیاید اما به هیچ روی گزافه نیست اگر ادعا شود که عرصه ی واقعیت در ایران به تمامی  انعکاسی از ذهن بیمار ساکنین بیت رهبری ست –  کاخ بی قواره ایی که سلاطین کوتوله و نالایق پشت برج و باروی مضحکش پنهان شده اند و از اختیارات ظالمانه ایی که دین مطلقگرا و قانون معیوب اسلام به آن بخشیده احساس بزرگی می کنند ؛ کاخی که همچون جزیره ایی بریده از تمدن امروز بشری در قلب تهران در ورطه ی روان-نژندی و مالیخولیا فرو غلطیده است.</p>
<p>من برای اثبات اینکه واقعیات امروز ایران آیینه ی تمام نمای افسردگی ها و روانپریشی های خاندان خامنه ای و اشباح امین آنها در بیت رهبری ست آنقدر شاهد و مدرک در مقابلم هست که ذکرشان شاید از حوصله ی یک دائرة المعارف نیز خارج باشد. لذا فقط به چند مورد مختصر اشاره می کنم و قضاوت را به خودتان وا می نهم. شک ندارم که هر کدام از خوانندگان این مطلب خودش دهها و صدها مثال برای اثبات دیوانگی در این کشور سراغ دارد –  مثال هایی که ممکن است آدم را در ابتدا به خنده بیاندازد اما گوینده و شنونده هر دو در نهان نیک می دانند که باید خون گریست به حال این مملکت و ننگ استیلای بیماران روانی بر مرز و بوم پر گوهرش.</p>
<p>همه ما این روزها به کرات شنیده ایم که می گویند &#8220;حرف و سخن دیگر چه فایده ایی دارد&#8221; ؟ گویی کلمات از معنا و مفهوم تهی شده اند. انگار که دیگر امیدی به تاثیر سخن نیست و ارتباط از طریق زبان و واژه ها در عرصه ی سیاسی ناممکن شده است. من این را از خیلی ها شنیده ام و احساس می کنم اپیدمی یأس و ناامیدی در این زمینه دارد کم کم تبدیل به یک نُرم اجتماعی می شود. یادمان باشد که درماندگی مطلق و مأیوس شدن از گفتگو و ایجاد ارتباط کلامی اغلب زمانی به سراغمان می آید که یا طرف مقابلمان گیاهان و جانوران هستند و یا در یک آسایشگاه بیماران روانی با دیوانه ایی تمام عیار مواجه ایم –  افتخار انسان سالم به ناطق بودن است ؛ زبان و کلمات بزرگترین سرمایه ی انسان و وجه تمایز او با حیوان است.</p>
<p>نمونه ی دیگری که دلالت بر غیرطبیعی بودن اوضاع و احوال سیاسی در ایران می کند درگیری پایوران سابق جمهوری اسلامی با حاکمیت فعلی ست. البته اعتراض و حتی قیام پایوران و بانیان سابق یک رژیم بر علیه حاکمیت مستقر به خودی خود امری نامعقول و عجیب و غریب محسوب نمی شود و کاملاً هم مسبوق به سابقه است. اما جنون از آنجا آغاز می گردد که این پایوران ، پشتوانه ی نظری قیام و خروج خود از حاکمیت را همان مبانی فکری ، فلسفی ، و سیاسی قرار می دهند که خود موجد و مولّد تباهی و ظلم عریان امروز بوده است. رجعت به خمینی و میراث خونبار و هولناکش برای رهایی از ظلم خامنه ای اگر جنون و دیوانگی نیست پس چیست ؟ عقلانیت و فرهیختگی ؟</p>
<p>یا بطور مثال ، شما در کجای تاریخ بشری سراغ دارید که جماعتی از قساوت و جنون یک حکومت بگریزند و برای در امان ماندن از رفتار ضد بشری آن حکومت به کشورهایی پناه ببرند که حاکمانشان حقوق بشر را محترم می دارند ؛ در آن سرزمین ها در پناه لیبرالیسم و دموکراسی با آسودگی و برخورداری از امکانات فراوان به تحصیل و زندگی بپردازند و آنگاه پس از سی سال ، درست در زمانی که حکومتی که از آن گریخته اند به عریان ترین و بیشرمانه ترین وجه ممکن هموطنان سابقشان را کشتار می کند به وطن بازگردند و در کنار حاکمانی که با افتخار بچه های مردم را زیر شکنجه به قتل می رسانند و دسته جمعی به آنها تجاوز جنسی می کنند با لبخندی به پهنای صورت عکس یادگاری بگیرند ؟! خیلی ها دیدار اخیر &#8220;تحصیلکردگان و نخبگان&#8221; خارج از کشور با مشایی و محمود را &#8220;وقاحت&#8221; لقب دادند. من اما این عمل را خیلی فراتر از مرزهای وقاحت می دانم زیرا وقیح بودن هم برای خودش آداب و مرتبه ایی دارد. آنچه در ایران به وقوع پیوست وقاحت نبود ، جنون بود.</p>
<p>گاهی اوقات احساس می کنم خیلی چیزها در ایران به داستان مسخ کافکا شباهت یافته ؛ آدمها در صبح جمهوری جنون اسلامی از خواب بیدار می شوند و می بینند که تبدیل به سوسک های بزرگ شده اند و در عین حال همه چیز به نظر خیلی طبیعی می آید !                                     </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/329/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/329/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/329/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/329/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/329/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/329/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/329/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/329/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/329/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/329/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/329/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/329/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/329/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/329/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=329&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/08/29/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>42</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/08/chaos1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">chaos</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>احمد زید آبادی ، شرافت و دانایی در اسارت سپاه و خامنه ای</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/08/14/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/08/14/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Aug 2010 19:57:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[احمد زید آبادی، سپاه پاسداران، شکنجه، زندان اوین، زندان گوهردشت،جمهوری اسلامی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=318</guid>
		<description><![CDATA[الان ۴۲۷ روز است که تو در زندانی &#8211; آنهم نه یک زندان معمولی ؛ سپاه پاسداران هیچکدام از کارهایش معمولی نیست. حتی ۲۷ ساعت از آن حبس و رنجی که تو کشیده ایی فروغ زندگی را برای همیشه در قلب انسان می میراند. پاسداران تاریکی پیشتر ها هم یکبار تو را شکار کرده بودند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=318&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_319" class="wp-caption aligncenter" style="width: 410px"><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/08/writers.jpg?w=500" alt="" title="writers"   class="size-full wp-image-319" /><p class="wp-caption-text"> بیش از هر چیز از دانایی تو وحشت دارند </p></div>
<p>الان ۴۲۷ روز است که تو در زندانی &#8211; آنهم نه یک زندان معمولی ؛ سپاه پاسداران هیچکدام از کارهایش معمولی نیست. حتی ۲۷ ساعت از آن حبس و رنجی که تو کشیده ایی فروغ زندگی را برای همیشه در قلب انسان می میراند.  </p>
<p>پاسداران تاریکی پیشتر ها هم یکبار تو را شکار کرده بودند ، سال ۷۹ – به جرم  دانایی و روشنفکری –  و یک سال آزگار زجرت دادند تا بدانی که مولایشان چه کینه ی لاعلاجی به دل گرفته از دانایی تو.  </p>
<p>آن وقتها سپاه هنوز تا این اندازه از باده ی برج سازی و نفت و بازرگانی مست و چالاک نشده بود.  شیوه های جان به لب آوردن و تفتیش عقاید آنقدرها چند لایه و پیچیده  نبودند. مدتها طول کشید تا سپاه در یابد که همه ی سرمایه های مملکت را نمی توان در ساخت قمارخانه ها و پتیاره خانه های جنوب شرق آسیا هزینه کرد. لذا  سهمی از سود سرشار تریاک شرق و نفت جنوب را خرج بازآموزی بازجویان محبس کردند تا در اوین و دیگر آموزشگاههای تعلیم عشق رهبری ، جان دگراندیشان و دانایان  را آنچنان بکاهند که روانشان تا پایان عمر (حتی سالها پس از رهایی از محبس) پژمرده و بیمار بماند.</p>
<p>نگهبانان ولایت در آنسال با همه ی نابلدی ها ، ابتدا چند روزی تو را در یک  سلول کوچک به خودت وا نهادند تا  چشمهایت در حسرت تماشای رنگها و اشیاء و آدمها بسوزد و گوشهایت در آروزی شنیدن خنده ی گنجشکی روی درخت پر پر بزند و حاضر باشی جانت را بدهی تا سکوت و دیوار از خانه ی آگاهی تو بیرون بروند. </p>
<p>آنگاه وقتی که از تنهایی سرسام گرفته بودی و بی صدا در دلت اشک می ریختی بازجوها به سراغت آمدند &#8211; همان بازجوها و اشباح تنومندی که به ظاهر شبیه آدم بودند  اما حس می کردی که انگار از سیاره ی دوردستی به زمین آمده اند و با زبان و احساسات و اندیشه ی ساکنین زمین بیگانه اند. هر روز تو را چشم بسته از سلولت بیرون می کشیدند تا به دیدار بازجویانت بروی ، و پاهای تو از پیمودن مسیر دالانهای زندان به وجد می آمدند &#8211; تو عاشق راه رفتن بودی و آنها نمی دانستند که چه کیفی می کنی. </p>
<p>سپس در اتاقی  دلگیر و ناخوش احاطه ات می کردند و ناگهان بعد از آنهمه خاموشی و سکوت ظالمانه ، اصوات بی معنا و دل آزار به خانه آگاهی ات هجوم می بردند &#8211;   صدای باز و بسته شدن در ، صدای پای بازجو ها در اتاق و پچ پچ گنگ و نامفهومشان در گوش همدیگر (که می دانستی مربوط  به توست و غصه می خوردی که چرا خودت نباید بشنوی در باره ات چه می گویند) ، و خش خش چند برگه کاغذ که لای انگشتان کلفت بازجوی کودن و بیسوادی ورق می خوردند و لابد تکلیف سرنوشت تو را با خط زشتی رویشان تعیین کرده بودند (بمیرم برای تو و آن خط قشنگت ، تو که مجنون کتابی و نوشتن ؛ و شاید که  از خش خش آن کاغذها یک لحظه دلت پر کشیده باشد در هوای نشستن روی مبل خانه ات &#8211; خانه ایی لبریز از دانایی و مهربانی همسرت &#8211;  و نوشیدن چای و بوئیدن عطر برنج ، و غرق شدن در افکار روشنت و نشنیدن همهمه ی بازی و جست و خیز فرزندانت و  نوشتن اندیشه های رعنا و رشیدت روی کاغذ).</p>
<p>ناگهان  صدای بیگانه ایی بیرحم و بی فرهنگ در فضا می پیچید و جمله های تکراری و کینه توزانه ی بازجو خانه ی خیال خسته و بیگناه تو را ویران می کرد و دوباره بر می گشتی به اتاق دلگیر استنطاق ، به تاریکخانه ی رذالت رهبر ، به همان اتاق شرمآوری  که پاسداران دروغ و ناراستی تمام اجزا و ابعادش را ، بند بند دیوارهای سیاه و بی پنجره اش را  از جنس کینه و عداوتی ساخته اند که مولایشان به انسان و آزادی دارد.<br />
 دلت خون می شد  از حرفهای سخیف و آلوده ی بازجو ؛ تشنگی و گرسنگی سخت  آزارت می داد ؛  اما هیچ عذابی را در این جهان طاقت فرسا تر از آن چشم بند ضخیم نمی دانستی – همان چشم بند لعنتی ،  که از عرق پیشانی و ابروهایت خیس شده بود ، و انگار مثل یک بختک نمناک روی سینه ی جان تو  سنگینی می کرد و راه نفس کشیدنت را بسته بود. آن چشم بند لعنتی برایت یادآور همه ی بدبختی های مردم ایران بود و همیشه  تو را یاد تاریکی بی انتهای خرافات و جهل  حاکم بر این سرزمین  می انداخت اما تعجب می کردی که چرا باید پرده ی  حقارت و نادانی تاریخی شان را بر چشمهای تو بیاندازند ؟ و مگر در دنیای حقیر و تاریک آنها راز و نکته ایی هم برای پنهان کردن از تو پیدا می شد ؟ شاید هم قصدشان این بود که چشمهای تو نیز مثل خودشان به عذاب و ظلمت عشق به رهبر عادت کند !   .  </p>
<p>گاهی در حین این افکار پراکنده ،  دست سنگین بازجو ناغافل عین پتک بر سرت فرود می آمد و تو با مفهوم ناشناخته ایی از درد آشنا می شدی –  یک جور درد باور نکردنی که  همه هستی تو را به ستوه می آورد. اوایل سعی می کردی بفهمی که دقیقاً کدام قسمت از گفتگوی  تو با بازجو بهانه ای ایجاد می کند برای کوبیدن این ضربه های سهمگین به سرت  تا مگر از پرداختن به آن قسمتها احتراز کنی. اما خیلی زود متوجه شدی که اصلاً  گفتگویی  در کار نیست ، هیچ دلیل و استدلالی در میان نیست ، تمام این اتفاقات عجیب و باورنکردی ، این چشم بند نمناک و آن دست سنگین –  این اتاق دلگیر و دیوارهای سرد و دل آزارش، این زندان و این شهر بی فروغ –  اینها همه انعکاسی از یک تک گویی ظالمانه و جنون زده است ، پژواک نعره ایی یکسویه است که از قعر تاریخ می آید ، در دالان جهل و بی فرهنگی ما جان می گیرد ،  در کارگاه بد دلی ها و عقده ها و نیرنگهای ارباب مردمفریبی تئوریزه و تشدید می شود ، و سرانجام در آمیزه ایی از  دست سنگین بازجو و دیوار و چشم بند و شکنجه و دغدغه های رهبر ، در این اتاق ضد بشری  ، بر سر دانای بی پناهی چون تو فریاد می شود.<br />
اتاق استنطاق جای تبادل فکر و مکالمه نیست ؛ با آن بازجویی ها می خواستند که عقل و جان تو را مجروح کنند . سپس دوباره در سلول انفرادی رهایت کردند تا در تنهایی ، با جراحت و درد ، آرام آرام ره به وادی جنون ببری و خاموش و بی هیاهو در چهاردیوار محبس دیوانه شوی.</p>
<p>اما تو دور از نگاه بازجوها و زندانبانان ، در سکوت سلول می رقصیدی و همین رقص و سماع تو را از دیوانگی و جنون نجات داد تا اینکه از اسارت آزاد شدی. </p>
<p>اینبار بعد از دزدیدن آرای مردم ، وقتی سپاهیان رهبر شروع به شکار و کشتار آدمها کردند ، تو جزو نخستین کسانی بودی که به سراغش آمدند. تو را فردای انتخابات از مقابل منزلت ربودند و تا هفته ها هیچ نشان و خبری از تو نبود. وقتی اخبار رذالتها و بیرحمی های سپاه و حدیث بی پناهی زندانیان در شهر پیچید ، همسرت (که یکشبه از غصه و دلواپسی پیر شده بود)  یک لحظه از رذالت سپاه پاسداران غافل شد و برای دلداری خودش و آموختن درس مقاومت به اسیران ، ناخواسته راز رقصیدن تو در سلول انفرادی را فاش ساخت. </p>
<p>اینک سپاه از راز تحمل و پایمردی تو خبردار شده بود. آنها می دانستند که مولایشان در آرزوی شکستن تو لحظه شماری می کند. رهبر ایران (که در کینه توزی شهره ی آفاق است) از تو عقده ای دیرین  به دل داشت ، چرا که برای نخستین بار در جمهوری اسلامی این  تو بودی که او را  &#8220;مقام رهبری&#8221; خطاب کردی و به جرم حذف لقب &#8220;معظم&#8221;  از نام خداوندگار ایران می بایست که از صحنه ی گفتار و نوشتار –  و در صورت امکان از صحنه ی زندگی –  حذف شوی) *.<br />
به همین خاطر از عرش رهبری فرمان رسید که مجال تحرک را از تو بگیرند. تو باید له می شدی و توبه می کردی تا قلب مولا آرام بگیرد. لذا اینبار  تو را نزدیک به چهل روز داخل سوراخی مانند قبر گذاشتند تا دیگر امکان تکان خوردن نیز نداشته باشی چه رسد به رقصیدن. و اینگونه تو را تا مرز جنون بردند.           </p>
<p>اصولا به غیر از شلیک مستقیم گلوله به سر آدمها در هوای آزاد ، یا شکنجه های زمخت و باستانی و ناهنجار (از قبیل شلاق و تجاوز جنسی) در فضاهای بسته و بی پنجره ، سپاه پاسداران دو ابزار کارآمد و ترسناک برای تباه کردن جان و روان آدمها در اختیار دارد : یکی سیاهچاله های  الف ۲ که بالای زندان اوین به دست مهندسین توانمند سپاه در دل کوه کنده شده اند و دیگری کشتارگاه امید و اندیشه در گوهردشت. </p>
<p>سپاه پاسداران با بهره گیری از تجارب سی ساله خود و وزارت اطلاعات  در امر انهدام اندیشه انسانی و نیز با مطالعه ی دقیق علوم و فنون  جان-آزاری در قرن بیستم (گنجینه ی ذیقیمتی که روانشناسان احزاب نازی و کمونیست برای کارشناسان نظام های الهی و ایدولوژیک به یادگار گذاشتند) بند الف ۲ و زندان گوهردشت را به عمده ترین مراکز  تجزیه ی جان از بدن در جهان تبدیل کرده اند. مراحل اولیه و اصلی این جراحی در قبرهای سنگی بند الف ۲ در دل کوه انجام می شود و سپس فرد را برای طی مراحل تکمیلی به سلولهای گوهردشت (معروف به سگدانی)  اعزام می کنند. </p>
<p>بخش عمده ایی از سرمایه و امکانات کشور ایران و تلاشهای شبانه روزی  متخصصین سپاه در این دو مرکز معطوف به آن است که قلب فرد در مراحل مختلف جراحی  از تپیدن باز نایستد. اصولا یکی از دستاوردهای چشمگیر کارشناسان سپاه کاهش نرخ مرگ و میر زندانیان سیاسی  در بند  الف ۲ و سگدانی های  گوهردشت است که مدیون ظرافتهای وسواس گونه  و دقتی ست که بازجویان برای ممانعت از ایست قلبی فرد زندانی  به  عمل می آورند. </p>
<p>به واقع ، از دید فرماندهان سپاه و مولایشان ،  قتل انگیزه های ابتدایی و بنیادین زندگی ، ایجاد اختلالات جدی در فرایندهای بیوشیمی در بدن ، انهدام روح و روان فرد ، و تحمیل  آسیبهای جبران ناپذیر و ماندگار به حواس پنجگانه اش ،  هیچیک واجد اهمیت و اعتنا نیستند و مادامیکه قلب  زندانی از تپیدن باز نایستاده  نظام مقدس جمهوری اسلامی در مظان هیچ اتهامی از بابت تجاوز و تعدی به حریم زندگی اسیران گوهردشت و اوین قرار نمی گیرد.</p>
<p>من اما سخت نگران تو و دیگر اسرای ایرانم. احمد جان ، دلم برای تو و نوشته هایت تنگ شده. </p>
<p>_____________________________________________________________________________</p>
<p>* احمد زیدآبادی به جرم اجتناب از کاربرد لقب &#8220;معظم&#8221; برای رهبری ، به شش سال زندان ، پنج سال تبعید به کویر گناباد ، و محرومیت مادام العمر از گفتن و نوشتن محکوم شده است. </p>
<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/08/ahmad.jpg?w=500" alt="" title="ahmad"   class="aligncenter size-full wp-image-320" /></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/318/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/318/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/318/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=318&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/08/14/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>53</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/08/writers.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">writers</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/08/ahmad.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">ahmad</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>وقتی سپاه برای اصلاح طلبان تبلیغ می کند !</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/08/09/%d9%85%d8%b4%d9%81%d9%82/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/08/09/%d9%85%d8%b4%d9%81%d9%82/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Aug 2010 19:57:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[سردار مشفق، سپاه، رفسنجانی، خاتمی، حسن رحیم پور ازغدی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=308</guid>
		<description><![CDATA[چند ماه پیش روحانیون شهر مشهد از خداوند اطلاعات و امنیت ایران ، سردار مشفق ، استدعا کرده بودند که مانند شمعی در محفل آنان بسوزد و نور حقیقت را بر دلهایشان بتاباند. مشفق پذیرفت و رازهای کشور ایران را با هزار ناز و دلبری بر طالبان حقیقت آشکار ساخت. طنین آن دلبری ها حالا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=308&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/08/moshfegh.jpg?w=500" alt="" title="moshfegh"   class="aligncenter size-full wp-image-309" /></p>
<p>چند ماه پیش روحانیون شهر مشهد از خداوند اطلاعات و امنیت ایران ، سردار مشفق ، استدعا کرده بودند که مانند شمعی در محفل آنان بسوزد و نور حقیقت را بر دلهایشان بتاباند. مشفق پذیرفت و رازهای کشور ایران را با هزار ناز و دلبری بر طالبان حقیقت آشکار ساخت. طنین آن دلبری ها حالا بعد از چند ماه تازه در فضای وهم آلود ایران پیچیده و ما هم مثل طالبان مشهد از اسرار الهی خبردار شده ایم.</p>
<p>اگر به صحبتهای طولانی مشفق به دقت گوش کنید در می یابید که او بسیاری از صفات خداوند را داراست. مشفق همانگونه که از نامش پیداست ، مهربان و ناصح است ؛ در همه جا حضور دارد حتی در باغ شخصی ملک عبدلله (وجودش مانند رحمت خداوند بسیط است و بر کل اشیاء و امکنه و زمانها و موجودات وسعت یافته &#8211; برحمتک التی وسعت کل شی) ؛ دانای کل است ( بر نهان و آشکار وقایع و موجودات دانش  و آگاهی مطلق دارد اما مانند خداوند ناز می کند ، دانایی اش را به رخمان می کشد  ، و فقط به اندازه ی فهم و طاقتمان شمه ایی از اسرار غیب را با اشاراتی نغز و گذرا برملا می سازد). مشفق تواناست اما توانای کل نیست. البته او قادر به انجام کارهایی ست که در خیال ما آدمهای معمولی هم نمی گنجد اما اگر قادر متعال می بود سید محمد خاتمی می بایست اکنون چهره ایی تکیده می داشت و وزنش لااقل سی و پنج کیلو کاهش یافته بود. صدای  مشفق آکنده است از هزار خوشنودی و یک حسرت. او می داند که هنوز با توانای کل بودن (آنگونه که در شأن خدایان است) یک قدم فاصله دارد و به همین خاطر بارها در حسرت تکمیل اوصاف خداوندی اش آه می کشد.  داستان تقلا و تمنای مشفق ، حدیثی از آرزومندی  و دگردیسی ست ، حماسه ی عروج یک لات است بر بام خداوندگاری.</p>
<p>حرفهای مشفق برای آنانکه با دارالمجانین بیت رهبری و خفیه نویسان و جاسوسان مجنونش آشنایی دارند تا حدی تکراری و کسالت آور بنظر می رسد. اما جدای از پریشان گویی های متناقض و بیمارگونه ، نکات جالبی هم در لحن و فحوای کلام او وجود دارد که توجه آدم را جلب می کند. مثلا در نحوه ی استدلال ها ، اشارات ، تحلیل ها ، نتیجه گیری ها و حتی طرز بیان مشفق یک جور عین-همانی حیرت انگیز و   همپیوندی ارگانیک  با افکار و اوهام حسن رحیم پور ازغدی و حسن عباسی (معروف به حسن دکترینال)  موج می زند. این عین-همانی بقدری مشهود و بی پرواست که اگر نامی از سخنران برده نشده بود آدم یقین  می کرد پورازغدی دارد حرف می زند و اصلا حواسش نیست که قرار بوده هیچ کس نداند که او تئوریسین تعزیر و امنیت کشور و بازجوی بازداشتگاههای مخفی سپاه است و بناست همه تصور کنند که  استاد دانشگاه است. به هر حال، همنشینی مدام با حسن رحیم پور ازغدی و اجرای اوامر و سناریوهای امنیتی وی بقدری در روان  مشفق  تاثیر گذاشته که حتی صدا و لحن حرف زدنش هم شبیه سردار حسن شده است.  </p>
<p>در این میان تنها نکته ایی که ایجاد سؤال می کند اصرار عجیب و غریب مشفق به تبلیغ برای اصلاح طلبان است. طبیعتا مشفق به عنوان خداوند امنیت و اطلاعات کشور  از عمق انزجار اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران نسبت به ولایت فقیه مطلع است ؛ می داند که مردم از دخالتهای دین در قانونگذاری و حوزه زندگی روزمره شان به ستوه آمده اند ؛ از جنتی و شورای نگهبان متنفرند ؛ آرزو دارند قانون اساسی تغییر کند ؛ دوست ندارند یتیم و صغیر و دیوانه و گوسفند به حساب بیایند ، و در دل  آرزوی روزی را دارند که یا بساط حقه بازی ولایت فقیه (و نهادهای مربوط به آن) یکسره برچیده شود یا اینکه (اگر زورشان نرسید و تحقق آرزویشان منوط به قتل عزیزان  و  تجاوز به بچه هایشان شد)  حداقل شرایطی پیش بیاید که  رهبری و نهادهای هار و افسار گسیخته اش در مقابل مردم و قانون پاسخگو باشند.</p>
<p>حال چگونه است که مشفق علیرغم علم به تمام این امور ، استراتژی نهایی اصلاح طلبان را (به سرکردگی رفسنجانی ، خوئینی ها ، ابطحی ، تاج زاده و  خاتمی)   به شکل زیر ترسیم می کند :</p>
<p>- حذف احمدی نژاد</p>
<p>- حذف نظارت استصوابی و شورای نگهبان</p>
<p>- حذف رهبری و ولایت فقیه (آنها با مصداق رهبری مشکلی ندارند ؛ بلکه خواستار برچیندن اصل ولایت فقیه و به زیر کشیدن نظام ولایی هستند)</p>
<p>- پاسخگو کردن رهبری در صورت عدم موفقیت در حذف ولایت فقیه</p>
<p>- تغییر قانون اساسی (در جهت کاهش نقش دین در سیاست و افزایش آزادی های فردی و اجتماعی)</p>
<p>- ایجاد روابط دوستانه با همه دنیا  </p>
<p>- برپایی یک نظام سکولاریستی بر اساس مبانی لیبرال دموکراسی (به شیوه آمریکا و اروپای غربی)</p>
<p>آقای مشفق اگر تو راست می گفتی  و اهداف  نهایی اصلاح طلبان همین ها بود که بر شمردی ، بیشتر مردم ایران حاضر بودند جانشان را هم فدای آقای رفسنجانی و خاتمی بکنند !<br />
اما من مطمئن هستم که دروغ می گویی چون اگر راست می گفتی اصلاح طلبان از تو شکایت نمی کردند و اینگونه به در و دیوار نمی زدند تا  ثابت کنند که : &#8220;بخدا ، ما قصد انجام هیچکدام از این کارها را نداشتیم&#8221;  !!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/308/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/308/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/308/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/308/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/308/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/308/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/308/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/308/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/308/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/308/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/308/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/308/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/308/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/308/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=308&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/08/09/%d9%85%d8%b4%d9%81%d9%82/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/08/moshfegh.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">moshfegh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آیا اکثریت روحانیت و مراجع عظام دلسوز مردم و صادق هستند ؟</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/08/03/%d8%af%d9%84%d8%b3%d9%88%d8%b2/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/08/03/%d8%af%d9%84%d8%b3%d9%88%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Aug 2010 18:44:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[میر حسین موسوی، امام زمان ، روحانیت ، مرجعیت، اسلام، صداقت، دلسوزی، منتظری، شیخ محمد یزدی، واعظ طبسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=298</guid>
		<description><![CDATA[مهندس میر حسین موسوی این هفته صحبت های بسیار جالبی را در جمع ایثارگران مطرح کردند که دل ما را برای هزارمین بار خنک کرد &#8211; مخصوصاً یاد آوری جمله معروف علامه نائینی در باب استبداد دینی یا اشاره ایشان به سخنان یکی از روحانیون عجول و کم طاقت در تلویزیون در خصوص لزوم اعدام [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=298&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_299" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/08/roohani.jpg?w=500&#038;h=357" alt="" title="roohani" width="500" height="357" class="size-full wp-image-299" /><p class="wp-caption-text">دلسوزان مردم ایران</p></div>
<p>مهندس میر حسین  موسوی این هفته صحبت های بسیار جالبی را در جمع ایثارگران مطرح کردند که دل ما را برای هزارمین بار خنک کرد &#8211; مخصوصاً یاد آوری جمله معروف علامه نائینی در باب استبداد دینی یا اشاره ایشان به سخنان یکی از روحانیون عجول و کم طاقت در تلویزیون در خصوص لزوم اعدام نصف جمعیت کشور به مناسبت ایام فرخنده شعبانیه &#8211; آنهم با استناد به قتل عام خجسته ی  نهروان.</p>
<p>البته درخواست رسمی مهندس موسوی از دبیرخانه شورای محترم نگهبان جهت ارائه سریع اسناد و مدارک ارسالی از سوی آقا امام زمان به  آن دبیر خانه ، انصافاً یکی از شورانگیز ترین چالشهای کلامی در تاریخ منازعات سیاسی ایران و حتی جهان محسوب می شد. (حالا خوب است بیشتر این صحبتها به زبانهای دیگر ترجمه نمی شوند و گرنه خدا می داند مردم دنیا در مورد ما چه فکرهای عجیب و غریبی که نمی کردند).</p>
<p>معهذا انگیزه اصلی من برای نوشتن این مطلب پرداختن به فراز دیگری از سخنان آقای موسوی و نقد جملاتی ست که شاید  گفتنش برای ایشان  گران نیامده ولی شنیدش بر من (و لابد خیلی ها) سخت گران و شگفت انگیز آمده است. به گزارش سایت جرس : <strong>موسوی در ادامه سخنانش اکثریت روحانیت کشور و مراجع عظام را صرف نظر از نگاه سیاسی آنها دلسوز مردم و صادق دانست و گفت :” اما عده ای معدود با گفتار و کردار خود به جایگاه این گروه مرجع بزرگ ضربه می زنند.”<br />
</strong></p>
<p>برای بررسی  این ادعای شگفت انگیز نخست باید دید که این  <strong>گروه مرجع بزرگ</strong> چقدر بزرگ است، از چه منابعی تغذیه می شود ، در چه بستری رشد می کند ، و کارکرد سیاسی/اجتماعی آن چیست. قدر مسلم جمهوری اسلامی ایران صاحب یکی از عظیم ترین کارتل های طلبه بازی و آخوند سازی در سراسر گیتی ست. متاسفانه جزئیات دقیقی از میزان سود دهی یا ضرر و زیان این کارتل چند ده  میلیارد دلاری در دست نیست زیرا  ماهیت مقدس نظام (و رفت و آمدهای مشکوک و مکرر حضرت بقیه الله به دوایر دولتی و حکومتی  و دخالت های مستمر آن حضرت در امر کشور داری) موجب انحلال سازمان برنامه ریزی و بودجه و اختلال در روند داده های آماری شده است. اصولاً مبحث &#8220;آمار&#8221; در یک حکومت خیلی دینی مانند میهن اسلامی ما  بطور طبیعی یک حالت  قدسی و مطهر پیدا می کند که بیشتر به حوزه رازهای مگو و اسرار الهی تعلق دارد &#8211; ارقام کلان به شیوه ایی سنتی در چند سطر کوتاه توسط کاتبان امین در یک دفترچه ی کوچک ثبت و نزد حاکم اسلامی داخل صندوقچه ی  بیت المال نگهداری می شود و فقط شخص حاکم اجازه دارد که بعضی شبها وضو ساخته و با آداب خاصی که یادآور خلسه و خلوت شبهای کوفه باشد  (مثلا زیر نور شمع)  به مطالعه آن بپردازد.</p>
<p>اما علیرغم همه ی رازداری های مرسوم در سرزمین ولایت ، بنده  بسیار بعید می دانم که آقای موسوی هیچگونه  اطلاعی از نحوه ی  تولید و پخش فرآورده های صنایع آخوند سازی کشور نداشته باشند. ما حتی اگر کارخانه های عظیم تولید روحانی بدون یونیفرم (مثلاً مراکزی مانند دانشگاههای امام صادق و امام باقر و غیره) را به حساب نیاوریم ، باز هم حداقل ۳۰۰ حوزه علمیه در ایران داریم که بسادگی قادر به تامین و اشباع نیاز بازارهای ارشادی و مغز شویی در نیمی از کره زمین هستند. الان بیست سال است که  آیت الله خامنه ای تمام این حوزه ها را زیر پر و بال خودش گرفته و خرج آنها را می دهد. تمشیت امور این حوزه ها را روحانی پاکدامن ، دلسوز ، صادق و خوشفکری به نام آیت الله شیخ محمد یزدی بر عهده دارد (غیر از حوزه های استانهای  خراسان و شهر اصفهان که دو تن از صادق ترین و دلسوزترین منصوبین مقام معظم رهبری &#8211; از جمله آیت الله واعظ طبسی &#8211; زحمت رتق و فتق اموراتشان را متقبل شده اند. برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد تعداد حوزه ها و طلاب  خودتان بروید بگردید و تحقیق و مطالعه  کنید تا از غصه دق مرگ شوید. <a href="http://rsol.wordpress.com/2009/01/15/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AD%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF/">در این وبلاگ هم مطلب کوتاهی در همین زمینه</a> هست که به خواندش میارزد ؛ و <a href="http://www.radiofarda.com/content/f4_Fatwa_Shiite_religious_school_Iran_government/2110699.html">یک مقاله فوق العاده هم در مورد وضعیت روحانیت و مرجعیت </a>در ایران امروز اینجاست که توصیه می کنم ده دقیقه عینک تعصب را کنار بگذارید و با عقل و شرافت انسانی تان مطالعه اش کنید تا بطور کلی از زندگی در کشور امام زمان  ناامید شوید).</p>
<p>آقای موسوی هر اندازه هم که از جریانات سیاسی ایران در طی دو دهه اخیر دور بوده باشند حتماً خبر دارند که این گروه مرجع بزرگ حداقل نیم میلیون عضو دارد ، قدرتمند ترین نهاد کشور است و برخلاف دیگر گروه های اجتماعی بر تمام شوونات مملکت حاکمیت مطلق دارد. منبع ارتزاق این گروه مرجع  و بستر پرورش اعضای آن یکسره در اختیار حاکم خونریزی قرار دارد که روز روشن و در مقابل صدها  دوربین فیلمبرداری جوانان بی دفاع این کشور را در خیابان کشتار می کند و لاتهای سرسپرده اش (به دستور صریح و  مستقیم خود او) به بچه های مردم تجاوز جنسی می کنند. من چگونه می توانم در دامن چنین حاکمی پرورش بیابم ، با پول او زندگی کنم، با مدح او روزگار بگذرانم ، وظیفه سازمانی ام تبلیغ و ترویج عقاید او و توجیه جنایات او باشد ، و باز هم  از سوی شما نشان  <strong>صداقت و دلسوزی</strong> مردم دریافت کنم. آیا این اکثریتی که شما اشاره کردید (از میان این خیل چند صد هزار نفری) تعدادشان به شماره انگشتان دو دست می رسد ؟</p>
<p>جناب موسوی ، آیا شما واقعاً معنای دقیق واژه هایی چون <strong>صداقت و دلسوزی </strong>را نمی دانید ؟ به استثنای آیت الله منتظری و آقای کروبی (و سه چهار روحانی دیگر) کدامیک از افراد این گروه صادقانه به بیان حقایق پرداختند و دلشان برای کاکل غرق به خون دختران و پسران بیگناه مردم سوخت ؟</p>
<p>آخوندی که  بخواهد در این نظام مقدس و الهی  <strong>صادق</strong> و <strong>دلسوز</strong> مردم باشد یا باید در زندان بپوسد  یا در حصر خانگی به جنون برسد ؛ یا باید عمامه اش روی زمین باشد و خون از سرش بچکد یا اینکه به طرزی مشکوک دچار  نارسایی قلبی و مغزی شود. چند نفر از این اکثریت که شما گفتی عمامه هایشان روی زمین افتاده و سرشان شکاف برداشته است ؟ اصلاً  به لحاظ عقلی مگر می شود سر سفره ی شیخ محمد یزدی بزرگ شد و صادق هم بود؟ </p>
<p>یعنی شما میخواهی بگویی که در یک کارگاهی سیمان و قیر را به هم می آمیزند و سالها  می جوشانند و آنگاه  محتوای محصول نهایی (صرفنظر از رنگ   و طرح بسته بندی) اکثراً  عسل زلال و شفاف از کار در می آید ؟ آقای موسوی ، مهندس گرامی ، من اصلاً متوجه منظور شما نمی شوم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/298/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/298/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/298/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/298/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/298/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/298/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/298/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/298/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/298/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/298/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/298/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/298/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/298/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/298/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=298&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/08/03/%d8%af%d9%84%d8%b3%d9%88%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/08/roohani.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">roohani</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کروبی عزیز چاره ایی بیاندیش ، داریم درجا می زنیم</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/31/%da%a9%d8%b1%d9%88%d8%a8%db%8c/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/31/%da%a9%d8%b1%d9%88%d8%a8%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Jul 2010 18:50:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی کروبی، جنبش سبز، مجتبی خامنه ای، اعتماد ملی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=293</guid>
		<description><![CDATA[کروبی جان ، در خبرها خواندم که به کفتار جنت مکان جمهوری اسلامی پاسخی کوبنده دادی. همه ما می دانیم که جنتی کفتار هرزه و خطرناکی ست ؛ تو البته جنتی را خطری برای وجهه و آبروی اسلام تلقی می کنی و من او را بلای جان انسانیت می دانم. هر دوی ما خواستار توقف [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=293&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_294" class="wp-caption aligncenter" style="width: 460px"><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/07/karoubi.jpg?w=500" alt="" title="karoubi"   class="size-full wp-image-294" /><p class="wp-caption-text">courtesy of Satyar.ir</p></div>
<p>کروبی جان ، در خبرها خواندم که به کفتار جنت مکان جمهوری اسلامی پاسخی کوبنده دادی. همه ما می دانیم که جنتی کفتار هرزه و خطرناکی ست ؛ تو  البته جنتی را خطری برای وجهه  و آبروی اسلام تلقی می کنی و من او را بلای جان انسانیت می دانم. هر دوی ما خواستار توقف حکمرانی جنتی بر ایران هستیم ، منتها تو می خواهی او توبه کند (که یقینا ، مثل زمان شاه،  اگر گرفتار شود و یک داد سرش بکشند توبه که می کند هیچ ، همه نفرین و ناسزاهای عالم را نیز نثار خامنه ای و روح اجداد وی خواهد کرد) اما من معتقدم که او باید به جرم جنایات بیشمار  علیه بشریت محاکمه و مجازات شود.</p>
<p>شیخ مهدی عزیز ، من در چند مورد دیگر هم با تو اختلاف نظر دارم &#8211; منظورم اختلافات مبنایی و فلسفی ست ، نه از آن اختلاف سلیقه ها و خاله بازیهای سیاسی که مثلا بین احمد توکلی و محمود احمدی نژاد جریان دارد. اما آنچه موجب شگفتی من می شود علاقه ایی ست که علیرغم همه ناسازواریهایمان به تو دارم. آدمهایی مثل من  برای هر چیزی در این جهان دنبال دلیل عقلی می گردند ، حتی برای احساسات عاطفی و تمایلات قلبی شان. بنابر این باید بفهمم که چرا در عالم سیاست و در گیرودار جنبش آزادیخواهی ایران نسبت به تو احساس محبت و ارادت می کنم.</p>
<p>احتمالا خودت می دانی که احترام و ارادت من به جنابعالی هیچ ربطی به لباس و عنوان مذهبی ات ندارد ؛ اتفاقا بر عکس ، گمان می کنم به میزانی که از راه و رسم معهود روحانیت فاصله گرفتی و برای سیاست ورزی از قواعد و گفتمان فرا دینی پیروی کردی ، علاقه و محبت من به تو بیشتر شد. </p>
<p>به طور مثال ، در انتخابات نهم ریاست جمهوری که مجتبی خامنه ای با همدستی بیزنسمن های هرزه ی سپاه پاسدارن دلقکی به نام احمدی نژاد را از صندوق رای بیرون کشیدند، هاشمی رفسنجانی (که خیلی هم ادعای پراگماتیک بودن دارد) مانند یک ملای دون پایه ی منبری از ظلم یزید نالید و شکوائیه ای برای عرض حال در دادسرای صحرای قیامت تهیه کرد &#8211;  عریضه اش را در بقچه ای لای خاطرات شخصی اش پیچید و صبح فردای آن روز  مثل یک پسر خوب و مودب به محل کارش بازگشت. اما تو درست برخلاف سنت ملایان عمل کردی.</p>
<p>اولا نامه سرگشاده نوشتی و آبروی خلیفه و فرزند دزد و جنایتکارش را بردی (رسم مأنوس رازپرستی حیله گرانه و مبهم گویی و دو پهلو حرف زدن را &#8211; که نشان تجاری صنف ملایان است &#8211; یکسره برهم زدی و برای نخستین بار در این محنتکده ی ریا و ناراستی ، آشکارا از مجبتی نام بردی و مار خفته در پس پرده ی خونین ولایت را رسوا و عریان مقابل چشم و هوش حیرت زده ی  رعیت نامحرم قرار دادی ). بعد در کمال ناباوری از تمام مناصب حکومتی استعفا دادی &#8211; من هنوز گیج و مبهوتم از آن تصمیم خارق عادت که گرفتی ؛ یعنی یکی آخوند باشد و پشت کند به پول و منصب مفت ؟ این حادثه از دایره ی فهم تجربی و تاریخی من بیرون است.  و سپس  حزب و روزنامه تاسیس کردی &#8211; آنهم نه با عناوینی از قبیل &#8220;حزب فاطمه زهرا&#8221; یا &#8220;جمعیت اسلامی&#8221; یا &#8220;پویندگان راه حسین&#8221; ؛ یکراست رفتی سراغ عنوانی کاملا  فرا دینی مانند &#8220;اعتماد ملی&#8221;.</p>
<p>حالا خودت انصاف بده که آیا  من  حق ندارم این طرز رفتار تو را مختص سیاستمداران دهری و سکولار بدانم و از این بابت همه جا جار بزنم که شیخ مهدی , ما خیلی مخلصتیم بخدا ؟</p>
<p>از پارسال تا این لحظه هم که همه می دانند چه حرفهایی زدی و چگونه عمل کردی. آخوندها عموما تنبل و اهل معامله اند ؛ مصلحت را ، بی  هیچ شرم و حیایی ،  می پرستند ؛  سلطان بلا منازع و بی رقیب عوامفریبی و  تهییج احساسات توده های مذهبی اند ؛  در چاپلوسی و غلو کردن نیز استعداد بی نظیری دارند. تو نه تنبلی کردی نه معامله ؛ نه از تاکتیک موروثی آخوندها در عوامفریبی بهره گرفتی و نه به چاپلوسی از حاکم متوسل شدی. به اعتبار همین چیزهاست که من تو را در حوزه رفتار شناسی و عملگرایی بیشتر به  یک سیاستمدار این جهانی و سکولار شبیه می دانم تا یک آخوند سنتی. </p>
<p>از همه اینها گذشته , تو با پرهیز از زد و بند های مرسوم و مصلحت اندیشی های معمول سیاستمداران ،  وجوهی روشن از جوانمردی و سیاست ورزی آزادمنشانه و اخلاقی را نیز در صحنه ی تاریک و پر نیرنگ سیاست ایران به نمایش گذاشتی که من تا روزی که انسان باشم  و بویی از شرافت انسانی برده باشم ، فارغ از گرایشات سیاسی ام ، تو را عزیز و محترم می دارم.</p>
<p>اما در حال حاضر احساس می کنم که پس از گذشت یکسال از حوادث خونین و شرمآور انتخابات ریاست جمهوری ، تو با حفظ گفتمان آزادیخواهانه و غالبا فرا دینی ، به دلایلی  ترجیح داده ایی که در سنگر ظلم ستیزی خود ساکن باشی ، به مبادله ی  آتش کلامی با سنگر مقابل (به دیده بانی آدمخوارانی از جنس جنتی و احمد خاتمی) بپردازی ، و زمین مبارزه را به امان خداوند تبارک و تعالی رها کنی. من البته  به واسطه ظلمی که بر مردم ایران رفته (و قتلها و شکنجه هایی که همچنان ادامه دارد) از لحن نامه های تو به به کفتاران جاودان جمهوری اسلامی لذت می برم &#8211; به هر حال ، جانهای خسته و زخم خورده ی ما پر از عقده و اندوه است و طبیعتا  از اینکه تو هنوز با شهامت از جنایات مزدوران مجتبی و پدرش حرف می زنی دلمان خنک می شود.</p>
<p>اما کروبی عزیز، رسواسازی   دزدیدن آرای ملت ، مهندسی انتخابات، شکنجه و تجاوز جنسی در زندانها ،  کشتار بیرحمانه ی مردم ، و تسلط مطلق سپاه و بسیج  خونریز اسلام بر کشور  حرکتی دلاورانه و ساختار شکنانه  بود که سندش را یکسال پیش به نام خودت در تاریخ مبارزات آزادیخواهانه ی ملت ایران ثبت کرده اند و حرف تازه ایی نیست. اینک به یمن  شجاعت  و صراحت بیان تو نه تنها مردم خودمان بلکه همه دنیا از این جنایات خبر دار شده اند. جنتی هم که تا خرخره در خون و کثافت فرو رفته   یقینا بهتر از همه ما می داند که خودش و ولی فقیه رذل و بی آزرمش چه کرده اند.</p>
<p>حالا سوال اینجاست که اگر تو تصمیم به نشستن و  ماندن در همین مرحله بگیری و من   از این بی برنامگی و در جا زدن ابراز ناخرسندی کنم  ، چه اتهاماتی متوجه ما خواهد شد ؟ تو که تکلیفت معلوم است ؛ در هر حال  از جانب حکومت سری از سران فتنه محسوب می شوی و از جانب اصلاح طلبان هم تا ابد مصون از انتقاد خواهی بود &#8211; چون در فرهنگ ما اصولا کسی که زبان به انتقاد باز کند یا باید دشمن باشد یا ریزنده ی آب به آسیاب دشمن ، هیچ حالت سومی هم که ،  العیاذ بالله ، متصور نمی باشد.  خوشبختانه گرامافون دشمن شناسی لشگر سبز فعلا سوزنش روی کلمه &#8220;مزدور&#8221; گیر کرده و به محض اینکه بگویی کاف کروبی کمی کج می زند ، یک فیش حقوقی برایت درست می کنند کانهو همین دیروز از اسناد کارگزینی بیت رهبری کش رفته اند و اصغر حجازی شخصا واسطه شده پیش رهبر که : آقا اگه میشه حقوق اینو دوبله کنیم &#8211; خوب داره پنبه سران فتنه رو میزنه!</p>
<p>اما کروبی جان اگر روزی این نامه به دستت رسید به چوغولی اعوان و انصار گوش نکن و توجه داشته باش که  متاسفانه عنایات ویژه ایی که بنده در لابلای پنجاه نوشته قبلی ام به خلیفه ی چاچولباز و تخم حرامش (و دولت منتخبشان) داشته ام امکان هر گونه اضافه حقوق و مزایا از جانب بیت و دولت کریهه و کریمه را منتفی می سازد و اینجانب در کمال بدبختی و قرض و قوله می خواهم از تو کمی انتقاد کنم.</p>
<p>من گمان می کنم اگر به همین منوال پیش بروی ما به جایی نمی رسیم. تو که نمی توانی یک خمینی جدید بشوی &#8211; تازه اگر می توانستی هم قطعا مطلوب ملت نبود و یک پسرفت و شکست برای جنبش آزادیخواهی مردم ایران محسوب می شد. متاسفانه الان  جنبش در یک لاک دفاعی و فرسایشی فرو رفته و با این شیوه  شاید در نهایت و پس از تحلیل رفتن قوای اثر گذار جنبش ، تو را نیز دستگیر کنند و بعد از مدتی یک ابطحی دیگر تحویل جامعه ایران بدهند. من دلم  می خواست تو یک کروبی آزاده و پیشرو باقی بمانی ، علل تیره بختی ها و عقب ماندگی هایمان را به دقت بررسی کنی و راه برون رفت اساسی از منجلاب جمهوری اسلامی را پیشنهاد کنی. تنها در این صورت بود که کروبی می توانست برای مردم ما یک ماندلای دیگر باشد و ایران و بشریت همیشه از او به نیکی یاد کنند . خیلی ها فکر می کنند تو در این حد و اندازه ها نیستی ولی من صراحت لهجه و روحیه ی ساختار شکنی و آزادگی و دلاوری که در تو دیدم در هیچیک از نقش آفرینان عرصه سیاست در ایران نمی بینم.</p>
<p>پس باز هم تکرار می کنم که ما خوب می دانیم جنتی  چه جور جانوری ست. تو بگو چه کار کنیم با او ؟ صبر کنیم تا بمیرد ؟ خودت می دانی که او عمر جاودان دارد. منتظر بمانیم تا انتخابات بعدی ولی فقیه اجازه بدهد آقای خاتمی یا محسن رضایی کاندید بشوند و همه با حفظ آرامش به پای صندق رای برویم ؟ لطفا بگو چکار کنیم اما نگو که جنتی تقلب کرده و مجتبی آدم کشته ، چون همه این را می دانیم ( و می بینی که از رو هم نمی روند و هر چه تو بیشتر می گویی باز هم به ظلم و جنایت ادامه می دهند &#8211; احتمالا چون جنایت را یک فریضه الهی می دانند) . پس لطفا یک چیز دیگر بگو. منتظر جوابت هستم.  مرسی.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/293/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/293/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/293/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/293/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/293/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/293/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/293/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/293/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/293/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/293/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/293/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/293/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/293/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/293/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=293&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/31/%da%a9%d8%b1%d9%88%d8%a8%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/07/karoubi.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">karoubi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آیا اسلام  حقیقتا خطری برای تمدن امروز بشری محسوب می شود ؟</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/25/%d8%ae%d8%b7%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/25/%d8%ae%d8%b7%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Jul 2010 19:32:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[لیبرالیسم، آزادی، نو اندیشی دینی، خطر اسلام، تمدن بشری، تمدن غرب، خاتمیت، خداوند، سنت، سید جمال الدین اسد آبا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=285</guid>
		<description><![CDATA[در ابتدا باید اعتراف کنم که این پرسش قریب یک عمر است که گریبان ذهن و اندیشه مرا گرفته است و رهایم نمی کند. ربطی به ایرانی و مسلمان زاده بودنم نیز ندارد ؛ فرقی هم نمی کند در سی سخت یاسوج باشم یا در سن خوزه کالیفرنیا ؛ هر کجا که می روم این [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=285&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_287" class="wp-caption aligncenter" style="width: 460px"><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/07/mohamadhosseinyadegari1.jpg?w=500" alt="" title="MohamadHosseinYadegari"   class="size-full wp-image-287" /><p class="wp-caption-text">روسای جمهور و جهاد دانشگاهی ایران </p></div>
<p>در ابتدا باید اعتراف کنم که این پرسش قریب  یک عمر است که گریبان ذهن و اندیشه مرا  گرفته است  و رهایم نمی کند. ربطی به ایرانی و مسلمان زاده بودنم نیز ندارد ؛ فرقی هم نمی کند در سی سخت یاسوج باشم یا در سن خوزه کالیفرنیا ؛ هر کجا که می روم این پرسش سمج همراه من می آید &#8211; خصوصا در این  ده بیست سال اخیر که کلیه ساکنین کره زمین ، از تاتارستان گرفته تا آلاسکا ، لااقل هفته ایی یکی دو بار اسم اسلام را می شنوند و مجبورند در موردش فکر کنند.</p>
<p>خیلی ها  معتقدند که اصولا &#8220;<em>اسلام هراسی</em>&#8221; دسیسه ایی ست که غربی ها طراحی کرده اند و لزومی ندارد که مردم دنیا از اسلام بترسند. البته در اینکه غرب سعی دارد به جامعه جهانی در مورد تعصبات     اسلامی هشدار بدهد بحثی نیست ؛ به هر حال هر آدم عاقلی از دیدن قیافه روسای جمهور و &#8220;جهاد&#8221;  دانشگاهی ایران بی اختیار به فکر فرو می رود و احساس خطر می کند. اما من اصلا کاری به تبلیغات غرب ندارم و فقط می خواهم به عنوان یک مسلمان زاده ایرانی از منظر احساس شخصی و تجربه عقلی خودم به قضیه نگاه کنم.</p>
<p>بدیهی ست که قبل از هر گونه اظهار نظر یا احساس خطری اول باید بفهمم که حرف حساب اسلام چیست و بعد به رفتار فردی و کنشهای سیاسی/اجتماعی پیروان اسلام توجه کنم. بدون تردید قرآن معتبرترین منبع شناخت اسلام است پس باید اول به سراغ قرآن بروم. شاید این کار در ابتدا خیلی ساده به نظر برسد اما رسیدن به قرآن (به ویژه در کشور شیعه مذهبی مثل ایران) با دشواری های زیادی همراه است. </p>
<p>فاصله میان سطور قرآن تا ساحل فهم ما پر از دست انداز  و پرتگاه است.  ما برای رسیدن به متن قرآن باید از بیابان تاریک خرافات و روایات  عبور کنیم ، با اجنه ی اوهام و  اسرار گلاویز شویم ، از مقابل دکان دلالان و کسبه دینی نرم و آهسته قدم بر داریم تا مبادا ترکی بردارد چینی نازک احساس تکلیف شرعی شان و خون عقل جستجو گرمان را مباح کنند. گذر کردن از چاله سنت و چاه نو اندیشی دینی کار ساده ایی نیست.</p>
<p>شما را نمی دانم اما من هر بار که پیرایه های اوهام و روایات را کنار می زنم و قرآن را بی واسطه باز می خوانم ، احساس می کنم که پاسخ ساده و روشنی به این پرسش وجود دارد که در همین نزدیکی ها ست ، درست جلوی چشمم. در آن لحظه که من و متن قرآن با هم تنها می شویم به خریداری می مانم که دلال ها را قال گذاشته و مستقیم رفته پیش فروشنده. لذا یک جور حالت پیروزی به من دست می دهد ، پیروزی بر حاشیه ها و اقوال و احادیث &#8211;  حس می کنم که بر سنتهای مضحک و خرافات شرم آور غلبه کرده ام. این فروشنده البته حرف های تکراری و  متناقض هم زیاد می زند ولی رویهمرفته زبان همدیگر را می فهمیم و من اصل جنس را با هر وضعیتی که دارد از نزدیک می بینم. (حالا بعدا برایتان خواهم گفت که از حرفهای فروشنده چه چیزی می فهمم).</p>
<p>اما هنوز چند لحظه از رضایت &#8220;فهمیدن&#8221; نگذشته و عقل مشتاق  من هنوز شادمانی بیرون آمدن از چاله سنت  را بدرستی تجربه نکرده که ناگهان ملایان و مکلایان مدرن پوست خربزه ای از جنس &#8220;نسبیت و تاویل و تفسیر&#8221; زیر پای فهم من می اندازند و یکدفعه چشم باز می کنم و می بینم که افتاده ام داخل چاه شبهات نواندیشی دینی. این چاه مدرن خیلی از چاله سنت عمیق تر و پیچیده تر است ؛ چاهی که مهندسان مسلمان  ملاط و مصالح اش را از غرب نامسلمان وام گرفته اند  &#8211; و حتی درس طراحی و مهندسی چاه را نیز نزد غربیان آموخته اند &#8211;  تا زیر پای دمکراسی و لیبرالیسم را با دستاوردهای خود لیبرالیسم خالی کنند ؛ مهندسانی که از پستان آزادی غرب  می نوشند و بر سر سفره اندیشه آموزی و روش شناسی جوامع لیبرال فربه می شوند تا به وقتش سر دایه ی سخاوتمند خود را با پنبه هایی که از  دایه به عاریت گرفته اند بیخ تا بیخ ببرند.</p>
<p>قعر این چاه به سرزمین عجایب شباهت دارد ؛ جایی که می توان در کسوت علم و فلسفه یک بازی ذهنی را تا ابد ادامه داد و هیچوقت  از چهار نشدن دو بعلاوه دو خجالت نکشید. اینجا نیکی را نمی شود از بدی باز شناخت زیرا کلمات و مفاهیم در بیرون از حوزه ذهن ما  هیچ کدامشان  تشخص عینی و ثابتی ندارند ؛ حتی آزادی هم یک &#8220;برساخته ذهنی&#8221; ست.  اینجا دموکراسی یک هویت زبان شناختی ست &#8211; یک   دالّ میان تهی که در هم نشینی با مدلولی خاص معنا و مفهوم می یابد و چون مدلول ها فراوانند پس نمی توانیم از دموکراسی حرف بزنیم بلکه باید بگوییم دموکراسی ها  (محمد رضا تاجیک). لذا  تامس جفرسون غلط می کند که مصداقی برای جامعه ای آزاد و دموکراتیک تعریف و  تعیین کند و خامنه ای  هم حق دارد  که مدلول دموکراسی را همین  تاج کثافتی بداند که امروز بر سر جامعه ایران زده است.</p>
<p>اینجا مفاهیم پیشرفتگی و عقب ماندگی نه تنها وارونه می شوند بلکه حتی جای شان باهم عوض می شود. بنابراین رقابت  سیاسی در قالب احزاب شناخته شده با مرامنامه های مدون و روشن (مانند آمریکا و اروپا)   &#8220;کلاسیک&#8221; و قدیمی  محسوب می شوند اما توحشی رمانتیک و  توده وار مانند انقلاب اسلامی و فاشیسم برآمده از آن در ردیف جنبش های مدرن قرار می گیرد. &#8220;<strong>اتفاقاً در ایران هم انقلاب اسلامى به شكلى از خصلت جنبش هاى جدید اجتماعى برخوردار است و در اینجا هم جنبش مبتنى بر احزاب و گروههاى كلاسیك نداریم. جنبش از لایه هاى زیرین جامعه مى جوشد و عمدتاً داراى شاخصه هاى جنبش جدید اجتماعى است</strong>&#8221; (محمد رضا تاجیک در دفاع از تز دکترایش). راستی هیچوقت از خودتان سوال  کرده اید که تاکیدات  مکرر مهندس موسوی بر حرکت جنبش  سبز در حوزه میکروپولیتیک و ایجاد شبکه های متعدد و کوچک اجتماعی در لایه های زیرین جامعه خاستگاه فکری اش کجاست ؟!</p>
<p>به هر حال ، احساس می کنم تا وقتی داخل این چاه هستم هرگز پاسخ روشنی به آن پرسش اولیه ام  نخواهم گرفت زیرا به محض طرح این سوال انبوهی از پرسشها  و گزاره های مشروط بر ذهن خسته ام آوار می شوند : کدام اسلام را مد نظر دارید چون ما هزار جور اسلام داریم!  بستگی دارد  خطر را چگونه تعریف کنیم ! چه کسی تعیین می کند که بشر امروزی متمدن است ؟! بستگی دارد تفسیرتان  از انسان چه باشد! &#8230;. (جل الخالق !).</p>
<p>و من که از شعبده ی  تفسیرهای کشدار و پریشانی مفاهیم به ستوه آمده ام و دلم برای حقیقت (و سادگی و صراحت اش)  لک زده ، از جا بر می خیزم و رخت از آن خانه پر نقش و خیال می برم. با چه مشقتی  از دیواره های چاه ویل نو اندیشی دینی  بالا می روم و مدام لیز می خورم و دوباره تقلا می کنم  تا اینکه سر انجام به دشت روشن و بی تکلف خویشتن انسانی ام می رسم &#8211; جایی که نسیم خنک و مطبوع عقل می وزد ؛ جایی که همیشه دو بعلاوه دو نتیجه اش می شود چهار ؛ جایی که سنگسار و شکنجه  همیشه فاجعه است حتی اگر محمد جواد لاری-جانی بگوید که این قانون ماست ؛ جایی که تحقیر انسان و اجبار او برای تغییر باورهایش همیشه زشت و ظالمانه است حتی اگر محمد ابن عبدالله بگوید که این قانون خداست.</p>
<p>در یک چنین دشت روشنی زیر سایه آگاهی و خردمندی ، آنجا  که دست هیچ یک از دلالان و کسبه شریف یا بی شرافت دین به من نمی رسد ، قرآن را ورق می زنم و حقیقت دین اسلام را می فهمم. خدای محمد در  قرآن بی هیچ جادو و جنبلی برایم از پیامبرش و رسالت او حرف می زند. می گوید که اینهمه هشدار و تهدید و تشویق و هیاهو فقط و فقط به یک منظور بر شما جهانیان نازل گردیده و آن نیز &#8220;<strong>فلاح</strong>&#8221; است ؛ هدف غایی و نهایت دین اسلام رستگاری و <strong>نجات</strong> است.</p>
<p>اتوبوس پشت چراغ قرمزی وسط شهر نیویورک ایستاده ؛ سرم را به شیشه تکیه داده ام و به عابرین نگاه می کنم. مرد خوش لباس بلند قدی با تلفن موبایلش حرف می زند و می خندد ؛ گیسوان روشن و  پیچ و تاب خورده زنان روی شانه های نیمه عریانشان می درخشد ؛ اشیاء و لباسها در نظرم تمیز و رنگارنگ اند ، و ساختمانهای سر به فلک کشیده مثل تصمیم و اراده  انسان تا دل آسمان بالا رفته اند. چشمهایم را می بندم و صادقانه تلاش می کنم تا تصویری از &#8220;اسارت&#8221; در ذهنم مجسم کنم .</p>
<p>قرآن همچنان باز است و خدا برایم حرف می زند. می خواهم از او بپرسم که آیا هیچ راهی هست تا رسم و شیوه ایی بهتر از آنچه رسول تو فرموده  در جهان برقرار شود و آدمها در پرتو اندیشه ایی  جز اسلام به خشنودی و بهروزی برسند ؟ می گوید هرگز ! این &#8220;<strong>انتهای راه</strong>&#8221; است ، او &#8220;<strong>خاتم</strong>&#8221; است ، و نژاد انسان دیگر تا روز قیامت قادر به ساختن رسم و آئینی برتر از آئین محمد نیست.</p>
<p>سرم را خم می کنم تا مگر انتهای ساختمانهای بلند را ببینم &#8211; انگار که در دل آسمان گم شده اند. با حالتی آمیخته به عجز و التماس می گویم : اما اینها نیز انسانند ؛ از رسول تو هیچ نمی دانند اما شادمان و زیبا و ثروتمندند ؛  شاید این اسارت نباشد. </p>
<p>می گوید ملاک انسانیت تقوی ست ، یعنی پرهیز از هر آنچه من حرام و مذموم شمردم ؛ نور ایمان به آئینی که رسول من در بیابانهای   عربستان بنیان نهاد  یگانه چراغ راه و راهنمای بشریت است ؛ آنان که این نور در قلبشان نمی تابد کر و کورند و در تاریکی گم شده اند ؛ اسلام آئین &#8220;نجات&#8221; است و مسلمان کسی ست که نجات یافته. </p>
<p>می پرسم آیا غایت دین در همان نجات مسلمانان متوقف می شود؟ می گوید هرگز ! نجات مسلمان شرط لازم شریعت است اما شرط کافی نیست. اراده ی من بر آن تعلق گرفته که نجات یافتگان با عزمی استور  گمراهان را هدایت کنند و به ساحل رستگاری  برسانند. آنکه نام مسلمان بر خود نهاده و از &#8220;رسالت هدایتگری&#8221; شانه خالی می کند ، اسلامش عاریه ایی ست و اصلا  مسلمان نیست.  &#8220;دعوت به اسلام&#8221;  سرنوشت گریز ناپذیر بشریت است چرا که اراده خداوند هرگز  تغییرنمی پذیرد.</p>
<p>ناگهان وحشت و اندوه  همه وجودم را فرا می گیرد. من که تمام عمر شیفته ی  تغییر بوده ام و مثل بچه ها همیشه رویای دنیایی قشنگتر و پیشرفته تر را در افقهای  آینده دیده ام اکنون از تصور &#8220;انتهای راه&#8221;  قلبم از حرکت باز می ایستد.  انگار که در یک کوچه بن بست اسیرم کرده اند.  در انتهای کوچه ، دیواری ابدی به نام خاتمیت کشیده اند و بر مومنان مقدر کرده اند که مرا مومن کنند و  اگر روزی دلم گرفت و  هوای گریختن از این کوچه به سرم زد به جدالی حسنه یا خونین از رفتنم ممانعت کنند.</p>
<p>تعالیم مطلق انگارانه ی قرآن نبرد و جهاد دائمی را الزام مسلمانی می داند و به آن هوویتی فلسفی می بخشد. از طرفی ،   نوستالژی بازگشت به شکوه و عظمت گمشده ی خلافت اسلامی (همان بذر معیوبی که سید جمال الدین اسد آبادی در زمین عقده های بیمار گونه ی جانورانی مانند سید قطب و خمینی و خامنه ای پاشید  و سپس تجربه ی  حاکمیت اسلامی درقم و قندهار و نوار غزه به رشد سرطانی اش منجر شد) اینک انسان آزاد نا مسلمان را ناخواسته در یک رویارویی ابدی با رستگاران مسلمان قرار داده است. </p>
<p>من در پشت سر خویش دیواری نمی بینم و پیشاپیش اذعان دارم که آنچه دموکراسی و لیبرالیسم برای بشریت  به ارمغان آورده کامل نیست؛ اصلا افتخار می کنم که مستعد تغییر و تحول ام. اما در مقابلم گروهی قرار گرفته اند که دستوراتشان را از آسمان می گیرند (آسمانی که خیر و قداست مطلق است) و برای همزیستی صلح آمیز با من و اندیشه هایم حتی توان یک قدم عقب نشینی هم ندارند چرا که پشتشان دیوار خاتمیتی نفوذ ناپذیر و  ابدی  قد برافراشته است.</p>
<p>من از این نبرد نابرابر وحشت دارم و برای تمدن امروز بشر (که موجودیتش بر اساس  انعطاف و تغییر بنا شده) احساس  خطر می کنم. اگر حوزه اقتدار رستگاران از قم و قندهار و غزه فرا تر برود ، همه فرزندان آدم (تا آخرین نفر)  مکلف اند که رستگار شوند تا وعده خداوند محقق گردد و آنانکه نجات اسلامی را خوش ندارند از زندگی نجات خواهند یافت. </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/285/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/285/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/285/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/285/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/285/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/285/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/285/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/285/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/285/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/285/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/285/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/285/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/285/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/285/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=285&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/25/%d8%ae%d8%b7%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>38</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/07/mohamadhosseinyadegari1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">MohamadHosseinYadegari</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>عشق به خمینی چشم اسفندیار موسوی ست</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/16/%d8%b9%d8%b4%d9%82/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/16/%d8%b9%d8%b4%d9%82/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Jul 2010 19:23:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[موسوی، خمینی، عشق، اسلام، خامنه ای]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=279</guid>
		<description><![CDATA[چند سال پیش در ایام جوانی به طرز نسبتا با شکوهی عاشق شده بودم و دختری را تا سر حد پرستش دوست داشتم. گاه خیال می کردم صدای او مرا یاد فرشته ها می اندازد (حالا بماند که اصلا نمی دانستم فرشته چه جور موجودی ست &#8211; هنوز هم نمی دانم ؛ مگر شما می [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=279&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/07/love1.jpg?w=500" alt="" title="love"   class="aligncenter size-full wp-image-282" /></p>
<p>چند سال پیش در ایام جوانی به طرز نسبتا با شکوهی عاشق شده بودم و دختری را تا سر  حد پرستش دوست داشتم. گاه خیال می کردم صدای او مرا یاد فرشته ها می اندازد (حالا بماند که  اصلا نمی دانستم فرشته چه جور موجودی ست &#8211; هنوز هم نمی دانم ؛ مگر شما می دانید ؟). از عطر گیسوی او جریان خود آگاهی ام دچار اختلال می شد ؛ در بیداری رویای لبخند هایش را می دیدم ؛ چشمهایش هم که به طور کلی  مرا از کار و زندگی می انداخت.  به این یقین رسیده بودم که او غایت زیبایی ست و تعجب می کردم که چرا الباقی بانوان عالم همگی در نظرم از ریخت و قیافه افتاده بودند. روزی تصمیم گرفتم اسرار دلم را نزد دوست رندی فاش کنم ؛ داشتم با افتخار از احساسم به آن صنم زیبارو تعریف می کردم که ناگهان میان حرفم دوید و با بیرحمی دوستانه ایی گفت: &#8220;تو هیچ می دانی که آدم عاشق ، خر  را  آهو می بیند&#8221; ؟!</p>
<p>عشق در فلات ایران دیرگاهیست که  به دستمایه ی  مسکنت و جهالتی غرور آفرین  مبدل شده است. ترکتازی هزار ساله ی  ارباب عرفان و تشیع در صحرای ناخود آگاهی ما آنچنان روان و اندیشه ملی مان را فلج کرده است که در دل افتخار می کنیم که  بی هیچ دلیل عقلی آبرومندی   عاشقیم بر  رقیه ها و  سکینه های چهار پنج  ساله که زمانی در  آن انتهای قرون گمشده تاریخ  در یک بیابان  بی فرهنگ و  آب و علف مثل هزاران بچه دیگر  برای خودشان بازی می کرده اند. عفریت عشق ما را به درجه ای از فرومایگی رسانده است که حتی به ماتم گرفتن و عزاداری های بی پایان نیز مباهات می کنیم.</p>
<p>البته ایکاش فلاکت عاشقانه ما تنها به همان ضجه های سوزناک بر خرابه های شامات و بین النهرین محدود می شد و ایکاش  جوشش احساسات فرومایه و بی منطق مان  در دهلیز تاریک عشق فقط عزاداری و ماتم تولید می کرد. افسوس که معشوقه مستوره ما کاسه رضایتش با نوحه و اشک عاشق پر نمی شود &#8211; دلبر و محبوبه ما خون می طلبد ؛ خون عاشق و رقیب را  هردو باهم !  </p>
<p>حالا من به گذشته های دور و حکایاتی مانند قصه خونبار گودال بنی قریظه یا افسانه رسیدن خون به رکاب اسب امام معصوم در بیابانهای اطراف فرات کاری ندارم ، اما در همین عصر خودمان شاهد بوده ایم  که دو تن از جانشینان رسول الله ، خمینی و خامنه ای ، از ترکیبات این اکسیر عشق چه نفرت بیاد ماندنی  و جنون شکوهمندی تولید کرده اند . این دو فقیه ربانی شیعه ، با مهندسی دقیق و وسواس فقیهانه شان ،   شاه لوله عشق را  از سرچشمه ایی موهوم در قعر تاریخ  کشیده اند ، از متن شوره زار بی خردی ما عبور داده اند ، و آورده اند درست زیر پای درخت آفت زده  اسلام &#8211; که نهر نهر خون می خورد و باز هم می گویند تشنه است ، محافظت و خونیاری لازم دارد ، دشمن احاطه اش کرده است ، مدام شته و  آفت می زند ، عطش دارد ،  و برای زنده ماندن و طراوت شاخه هایش تا انتهای زمان به  خون تازه نیازمند است.</p>
<p>عشقی که عرفا و اولیای تشیع در ضمیر ما تعبیه کرده اند غایت &#8221; تعصب &#8221;  و  نابینایی ست و لابد می دانید که تعصب از &#8221; عصابه &#8221; می آید که همان دستار و عمامه است که بر دور سر می پیچند (به کنایه از دستمالی که جلوی عقل و بینایی را می گیرد). اکنون پس از قرن ها تعصب و عزاداری و عاشقی به نظر می رسد که ضمیر فرهنگی ما دارد تقلا می کند تا ، بقول نظامی، <em>عصابه ز چشم خرد باز کند </em> و حتی به مقوله دین نیز نه از دریچه عشق بلکه از منظر عقل بنگرد. انگار که  آفتاب تعقل و اندیشه ورزی با تردید و حیا ، مثل نوعروسی روستایی و خجالتی ، آهسته  بر بام سرزمین ماتم زده ما طلوع می کند.</p>
<p>دانشجویان و جوانان و زنان این مرز پر نفت و گهر   در پرتو نور آفتاب عقل (که خود به یمن پیشرفت  علوم و گسترش ارتباطات مجال درخشیدن یافته)  اینک با جهانی مواجه شده اند که بسی فراختر از قبرستان بقیع  و مجلس شام غریبان  است.  نشانه های فراوانی در ایران امروز دلالت بر این دارند که حتی در محدوه دانش آموزان راهنمایی  و دبیرستانی  نیز فرزند برومند  و رعنای علم و آزادی (که نامش تکنولوژی ست) بسیار بیشتر مورد تحسین و توجه قرار می گیرد تا عباس علمدار و یا فرزندان امام ششم یا دهم شیعه &#8211; که بچه های ما نه می دانند نام آنها چه بوده و نه علاقه ایی به دانستنش دارند. بیهوده نیست که خلیفه مسلمین   با وحشت و دستپاچگی هزاران عمامه دار جوان و تن پرور  را به عنوان  افسران  جنگ نرم  روانه مدارس می کند.</p>
<p>  به هر حال ،  سی سال پس از جنون الهی  انقلاب اسلامی ، به  مدد  کشتارهای عاشقانه امام خمینی و تیغ کشی ها و  دلبریهای خونین آیت الله خامنه ای ، بخش بزرگی از جامعه فعلی ایران ،  به ویژه نسل جوان ما ، اکنون در دورترین نقطه ممکن از باورهای اسلامی ایستاده است. تلاشهای صادقانه احمدی نژاد و مصباح یزدی برای یاری رساندن به ولی امر مسلمین  و  استقرار کامل <strong>شعبه ای از ولایت مطلقه رسول الله که مقدم بر تمام احکام فرعیه حتی نماز و روزه و حج باشد </strong> (یعنی دقیقا آن  حکومت ربانی و عاشقانه ای که منتهای آرزوی  آن &#8220;مأمن دلها&#8221; و دلدار سفر کرده ، خمینی کبیر بود)   ما را بیش از پیش با غمزه های  معشوقه ی تاریخی مان ،  تشیع سرخ و سبز و سیاه علوی ، آشنا کرده است. </p>
<p>مردمی که سال گذشته از استصواب و تقلب سی ساله فقیهان به ستوه آمده بودند و به سرعت جنبشی فراگیر و اجتماعی را سامان دادند تا کنون به هزار زبان و  شیوه انزجار خود را نسبت به سازمان اسلام سیاسی و بنیان فکری خمینی (که مولف و  معمار دستگاه مخوف ولایت فقیه بود) ابراز داشته اند. این حقیقت روشن تر از خورشید را هر ابلهی می فهمد.</p>
<p>میر حسین موسوی در چنین شرایطی بر سر یک دو راهی مردد مانده است. او از حساسیت جوانان و نیروهای تحصیلکرده و تاثیر گذار اجتماعی نسبت به شامورتی بازی های شیعی گری و اسلام سیاسی آگاهی کامل دارد. حتی می داند که در میان اقشار فرو دست و معمولی ، در کارخانه ها و میادین ورزشی ، در  صفهای نانوایی ، در بین کسبه و مسافر کش ها و کارمندان ادارات عریض و طویل دولتی ، نام و خاطره خمینی و ولایت فقیه هم اسباب خنده و مزاح است و هم مولد تاسف و نفرت. </p>
<p>آقای موسوی می داند که امروز در ایران حتی فرومایه ترین و عقب مانده ترین افراد نیز خوش ندارند که یک آخوند به آنها بگوید شما در زمره <strong>صغار و مجانین </strong> هستید و من به واسطه تبحرم در فقاهت بر شما ولایت دارم (اینها دقیقا کلمات و مفاهیمی هستند که خمینی  از  دالان متروک فقاهت بیرون کشید و اساس &#8220;حکومت اسلامی&#8221; را بر آنها استوار کرد). اکنون ابله ترین آدمها هم فهمیده اند که  خامنه ای بر تختی نشسته است که طراح و سازنده اش خمینی بود.</p>
<p>آقای موسوی با ساکنین دارالخلافه مشکل دارد و مردم با نفس خلافت. </p>
<p>هر جمله ایی که موسوی در ستایش از معمار دارالخلافه  بر زبان می راند تعداد بیشتری از مردم عاصی و بیزار از خلیفه گری  از او رویگردان می شوند و او خود به این موضوع  واقف است  &#8211; به واقع  همین آگاهی موجب شده که موسوی  نسبت به سال گذشته (که از هر دو جمله اش یکی خاطره از امام راحل بود)  تا حد ممکن از آوردن نام خمینی و جانبداری از او پرهیز کند و بیشتر به محوریت قانون اساسی بپردازد. </p>
<p>اما ضعف بزرگ موسوی عشق است ؛ او عاشق خمینی ست و از اینرو دیو را فرشته می بیند. </p>
<p>گرچه  ابراز عشق و ارادت به امام راحل  ، موسوی را تا این لحظه از خطر زندان و حذف کامل از ساختار خون آلود نظام مصون داشته است ، اما ماندن در این طریق عاشقی بدون تردید موسوی و یارانش را  برای همیشه  از قلب و ضمیر مردم رنجدیده ایران حذف خواهد کرد.</p>
<p>حتی اجتناب عامدانه  موسوی و اصلاح طلبان از یادآوری جملات و احکام ضد بشری خمینی و تاکید بر تک جمله های نیرنگ بازانه او (مانند &#8220;میزان رای ملت است&#8221;) دردی از رهبران ناخواسته جنبش سبز دوا نمی کند. رای ملت در ساختار فکری خمینی میزان بود اما کدام ملت ؟ ملتی که ولایت او را پذیرفته باشند و همچون صغار و مجانین به سرپرستی او محتاج باشند.  </p>
<p>بریدن جملات غلط انداز از متونی نکبت بار و ظالمانه ، و اصرار به   چیدن آن جملات در ویترین آزادیخواهی یا از سر نادانی و تعصب است و یا منتهای حقه بازی ست. دیگر به این سادگی ها نمی توان به شعور انسانی مردم دهن کجی کرد. امروزه حتی دانش آموزان مدارس هم می فهمند که می بایست  میان یک حرف و خاستگاه فکری گوینده اش رابطه ایی منطقی برقرار باشد. استالین هم  در باب عدالت و برابری جملات نغز و شیرین کم نگفته بود ؛ اما عدالتی که خاستگاهش حزب کمونیست شوروی باشد هیولای هولناکی ست که از شر آن باید به اژدها پناه برد. تاریخ سیاسی آلمان نیز در میانه دو جنگ اول و دوم جهانی مشحون است از عبارات و جملات غرور آفرین هیتلر در مدح وطن پرستی و عزت و سربلندی ملت آن کشور ؛ اما غرور ملی  و عزتی که در اساسنامه حزب ناسیونال سوسیالیست هیتلر تدوین یافته باشد هیچ  ارمغانی جز جنایت و تباهی برای ملت آلمان و بشریت در پی  نخواهد داشت.</p>
<p>عشق به امام راحل ، بند نافی ست که موسوی را به نظام متصل می کند و از مردم منفصل. </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/279/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/279/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/279/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/279/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/279/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/279/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/279/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/279/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/279/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/279/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/279/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/279/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/279/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/279/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=279&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/16/%d8%b9%d8%b4%d9%82/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>66</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/07/love1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">love</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خانم رهنورد ، این  قانون اساسی یک رهبر قابل اعتماد نیست</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/12/%d8%b1%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%af/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/12/%d8%b1%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Jul 2010 21:55:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[زهرا رهنورد، قانون اساسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=273</guid>
		<description><![CDATA[خانم رهنورد ، شما حتما اطلاع دارید که آزادی چیز خوبی ست ؛ خداوند انسان را آزاد آفریده است ؛ ملت باید از مواهب آزادی برخوردار باشد &#8230;.. مگر اینکه ، خدای ناکرده ، آزادی مخل مبانی اسلام باشد. انتخابات باید عادلانه و آزاد باشد به شرطی که نتیجه انتخابات با اصول و مبانی اسلام [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=273&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/07/rahnavard.jpg?w=500" alt="" title="rahnavard"   class="aligncenter size-full wp-image-274" /></p>
<p>خانم رهنورد ، شما حتما اطلاع دارید که  آزادی چیز خوبی ست ؛ خداوند انسان را آزاد آفریده است ؛ ملت باید از مواهب آزادی برخوردار باشد &#8230;.. مگر اینکه ، خدای ناکرده ، آزادی مخل مبانی اسلام باشد. انتخابات باید عادلانه و آزاد باشد به شرطی که نتیجه انتخابات با اصول و مبانی اسلام مغایر نباشد. تجمعات آزاد است و نیازی به مجوز ندارد مگر آنکه با موازین شریعت مقدس اسلام سازگار نباشد. همه ما حق حیات و تعیین سرنوشت خویش را داریم مگر اینکه حیات و سرنوشتمان با اسلام جور در نیاید.</p>
<p>خانم رهنورد،  اینها چکیده ایی از فضائل و خصایص همان موجودی ست که شما امروز در مصاحبه با روز آنلاین او را به رهبری جنبش سبز تعیین کردید. البته همانجا اشاره ایی داشتید به اینکه هیچ موجودی کامل نیست و حرفهایش وحی منزل محسوب نمی گردد. در واقع استراتژی شما این است که در حال حاضر همه ما به آقای قانون اساسی جمهوری اسلامی اقتدا کنیم و به او اجازه بدهیم به همین صورتی که هست رهبر ما باشد و همه ظرفیتهای مغفول مانده اش را سر فرصت پیاده و اجرا کند و آنوقت ببینیم که چه چیزی از آب در می آید. اگر خوب بود که چه بهتر ، در غیر این صورت بعضی از خصایصش را ترمیم می کنیم ، سر و وضعش را مرتب می کنیم و یکبار دیگر به او مجال می دهیم تا ما را رهبری کند و دوباره امتحان می کنیم &#8230;.</p>
<p>بنده این استراتژی شما را درک می کنم و تردید ندارم که تعدادی از افراد هم با شما هم عقیده هستند. متاسفانه امکان نظر سنجی دقیق و علمی در مملکت ما موجود نیست و نمی شود با قاطعیت گفت که همفکران شما چند نفرند، اما بسیار بعید به نظر می رسد به جز عده قلیلی از اصلاح طلبان سابقا حکومتی و خانواده و خویشاوندانشان کسی به قانون اساسی جمهوری اسلامی اعتقاد قلبی داشته باشد  &#8211; اصولا تصور اینکه یک شهروند معمولی ایران (بدون داشتن  سابقه حکومتی یا آرزوی دخیل بودن در بافت قدرت در آینده) حاضر شود با میل و رضایت شخصی ، قانون اساسی نظام ترسناک جمهوری اسلامی را در ذهن و قلب خود عزیز بدارد ، خیلی عجیب و تا حدودی خنده دار به نظر می رسد. </p>
<p>خانم رهنورد ، به نظر من شما به عنوان یک استراتژیست و فعال سیاسی نیاز دارید افراد عادی و غیر حکومتی  مانند ما را نیز جذب کنید و جبهه اصلاح طلبان دینی را از این وضعیت شکننده و قلیل و فرمایشی نجات دهید. اما جذب آدمهایی مثل ما (که نه خیال دارند وزیر و وکیل شوند ، نه مورد حمایت مادی و معنوی اصلاح طلبانند  و نه اصولا  اسلام سیاسی را تضمین کننده آزادی های فردی و اجتماعی می دانند) نیاز به حداقلی از استدلال و  عقل و تدبیر دارد . نظر به اینکه ما تلاش می کنیم  به عوض ارادت قلبی به اهل بیت پیامبر ارادت عقلی به اندیشه و خرد انسانی داشته باشیم ، لازم است برای جذب ما به بدنه نحیف جنبش شیعی گری (که همسر گرامی تان خیلی به آن دلبستگی دارد) به تعدادی از سوالات  ما پاسخ دهید و ما را  به لحاظ عقلی و نظری اقناع  کنید تا همه دست در دست هم به سوی سرنگونی فاشیسم آیت الله خامنه ای و فرزند جنایتکارش در یک جبهه واحد حرکت کنیم. </p>
<p>در مورد محوریت و رهبری قانون اساسی و اصرار شما به اجرای بدون تنازل آن ، بنده سوالاتی به شرح زیر از شما دارم :</p>
<p>آیا از نظر شما قانون اساسی در هیچ مقطعی از عمر  سی ساله جمهوری اسلامی بدون تنازل اجرا شده است یا خیر ؟ اساسا هیچ دوره ایی را به خاطر دارید که اصول این قانون مغفول نمانده باشد ؟ آیا در دهه اول نظام و تحت زعامت خمینی کبیرکلیه اصول قانون اساسی اجرا می شد ؟ اگر پاسختان مثبت است ، به ما حق بدهید که از  اجرای بدون تنازل این قانون تا سر حد مرگ بترسیم چون حقیقتا خیلی دهه ی وحشتناک و غم انگیزی بود (توضیح بیشتر نمی دهم زیرا قصدم این نیست که کسی در این میان خجالت زده و شرمسار شود). اما  اگر معتقدید که قانون اساسی در زمان آن پیر سفر کرده هم بسیاری از اصولش مغفول مانده بود ، پس به چه دلیل زوج فرهیخته و قانونمداری مانند شما و همسرتان از آن دهه با عنوان &#8220;دوران طلایی امام&#8221; یاد می کنید ؟</p>
<p>سوال دیگری که ذهن من و بسیاری از شهروندان عادی ایران را به خود مشغول کرده موضوع زمان است. به نظر شما چه مقدار زمان لازم است تا قانون اساسی جمهوری اسلامی بدون تنازل اجرا شود ؟ طبیعی ست که وقتی بنیانگذار این نظام و وارثین به حقش در طی مدت سی سال قادر به اجرای بدون تنازل قانون اساسی  نبوده اند ، امکان پیاده کردن تمام و کمال این قانون در طی حداقل پنجاه سال آینده نیز قدری دور از ذهن باشد. انصاف بدهید که برای ما (که این قوانین را از اساس ظالمانه ، عقب مانده ، واز  بسیاری جهات غیر انسانی می دانیم) وعده های نیم قرنی و دست نیافتنی اقناع کننده نیستند. اما اگر باور دارید که شما و همسرتان ، به همراه دوستان دیگری که از ابتدا همراه نظام بوده اید ، قادرید ظرف مدت کوتاهی همه مفاد قانون اساسی را بدون تنازل پیاده و اجرا کنید ، لطفا توضیح دهید که به چه دلیل قبلا در طول سالها زمامداری خود توان انجام چنین مهمی را نداشتید ؟ و الان چه اتفاقی افتاده که توانمند شده اید ؟ </p>
<p>خانم رهنورد ، امیدوارم روزی به این پرسشها پاسخ مستدل بدهید &#8211; نه از آن جور پاسخ ها که در مورد مهاجرانی  به روز آنلاین دادید ؛ طرف از شما می پرسد که نظرتان در مورد انحصار طلبی مهاجرانی چیست و شما جواب می دهید &#8220;<strong>همین تکثر و چند صدایی از خصوصیات جنبش سبز است</strong>&#8221; !! لابد انحصار طلبی خامنه ای و فرزندش هم از این پس مشمول همین قانون تکثر و چند صدایی خواهد شد ، چون به هر حال جامعه چند جور صدا دارد ، یکیش هم صدای مجتبی خامنه ای ست ، چه اشکالی دارد خب ؟ هر کس نظری دارد دیگر !   </p>
<p>فقط آرزو می کنم تا رسیدن آن روز که پاسخی از شما بشنویم ، یک روز در اخبار نخوانیم که خانم زهرا رهنورد در مصاحبه با فلان سایت خبری گفته اند : ما همه آدمهای خوبی هستیم به شرطی آنکه مخل به مبانی اسلام نباشیم ! </p>
<p>نمیدانم شاید هم قبلا این مطلب را  گفته اید و من به علت ضعف بصر ندیده ام.   </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/273/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/273/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/273/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/273/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/273/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/273/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/273/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/273/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/273/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/273/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/273/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/273/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/273/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/273/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=273&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/12/%d8%b1%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/07/rahnavard.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">rahnavard</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آقای ابطحی ، این دانشگاه اصلاح امور که به شما تعامل و گفتگو آموخت خیلی درد دارد برادر !</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/06/%d8%a7%d8%a8%d8%b7%d8%ad%db%8c/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/06/%d8%a7%d8%a8%d8%b7%d8%ad%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Jul 2010 15:10:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[ابطحی، اصلاحات، اوین، نظام جمهوری اسلامی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=267</guid>
		<description><![CDATA[محمد علی ابطحی اصولاً آدم بامزه ای ست. البته چون صنف روحانیت به طور کلی یکی از کسل کننده ترین صنوف کشور محسوب می شود بامزگی ابطحی خیلی زود و زیاد توی چشم آمد. تپل بودن و فکل داشتن هم مزید بر علت شد و از آن گذشته ، بدعت وبلاگ نویسی سبب شد که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=267&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/07/abtahi.jpg?w=500" alt="" title="abtahi"   class="aligncenter size-full wp-image-268" /></p>
<p>محمد علی ابطحی اصولاً   آدم بامزه ای ست. البته چون صنف روحانیت به طور کلی یکی از کسل کننده ترین صنوف کشور محسوب می شود بامزگی ابطحی خیلی زود و زیاد توی چشم آمد. تپل بودن و فکل داشتن هم مزید بر علت شد و از آن گذشته ، بدعت وبلاگ نویسی سبب شد که آقای  ابطحی به سرعت برق و باد در ردیف پیشرفته ترین آخوند های خطه اسلام قرار بگیرد. بعد ها به خاطر شوخی هایی که در وبلاگش با ریاست کوتاه قد و بیریخت جمهوری اسلامی کرده بود ، کارشناسان محترم نظام (که برادارن دینی آقای ابطحی هستند و  درست مثل خود ایشان  دغدغه ایی جز حفظ نظام مقدس و خون شهدا و گوشت اسلام و  این جور چیزها ندارند) ناغافل   آقای ابطحی را (که داشت برای خودش &#8220;<em><strong>به صورت طبیعی از جاده گفتگو، تعامل و نهایتا اصلاح امور</strong></em>&#8221; گذر می کرد) همان کنار جاده کت بسته گرفتند ، سوار ماشین کردند و بردند به دانشکده <em>تعامل و اصلاح امور </em>(معروف به اوین).</p>
<p>درست است که آقای ابطحی در مدت چهل روز تعامل و اصلاح امور بیش از بیست کیلو وزن کم کرد و دیگر مانند سابق تپل نبود ولی بامزگی ذاتی خود را حتی بعد از کلی <em>تعامل و اصلاح امور</em> حفظ کرد. کارشناسان محترم نظام به محض هدایت آقای ابطحی به یکی از کلاسهای درس  دانشکده مذکور و پس از احوالپرسی و  صرف چای و تعارفات معمول ، و در لحظه ای که دقیقاً  روبروی آقای ابطحی نشسته بودند و از نزدیک او را تماشا می کردند  متوجه شدند که  &#8221; <em><strong>در این رویاروئی داخلی و دعوای خانوادگی </strong></em>&#8221; هیچ مشکل اساسی ، یا خدای ناکرده اختلاف عقیدتی ،  با آخوند تپل و بامزه اصلاحات ندارند. لذا در یک جمع خانوادگی و دوستانه ، پس از معاینات کارشناسانه ، به این نتیجه رسیدند که آقای ابطحی صرفاً  مشکل اضافه وزن دارد. در واقع طبق گزارش کارشناس پرونده تحصیلی  و اقاریر خود آقای ابطحی ، تولید چربی اضافی در اطراف سلسله اعصاب ، نواحی شکمی و بافتهای حسی در بسیاری مواقع می تواند مانع از تابیدن مستقیم نور حقیقت به داخل مغز شود و پزشکان حاذق وزارت اطلاعات بارها این موضوع را به مسولین نظام گوشزد کرده اند (و مسولین هم بارها گوش کرده اند). </p>
<p>آقای ابطحی سالها از تنگی نفس و انسداد ادراک رنج برده بود  و نیاز مبرم  به توجه و درمان داشت و کیست که نداند که  در این دنیا هیچکس به اندازه خانواده آدم به فکر مشکلات او نیست چون به هر حال اعضای یک خانواده همیشه غمخوار یکدیگر هستند و حتی  اگر گوشت همدیگر را بخورند استخوان هم را دور نمی اندازند. فلذا ، بنا به اظهار خود آقای ابطحی ، گذراندن یک ترم فشرده  در دانشکده اصلاح امور (اوین) فرصت و سعادتی بود تا اعضای خانواده  چربی های  ایشان را به صورت دوستانه آب کنند تا  بلکه  انوار حقیقت بدون هیچ رادع و مانعی از جمیع جهات به داخل آقای ابطحی بتابد.</p>
<p>در نتیجه ،  این آقای ابطحی که دیروز در وبلاگشان با یک  دور اندیشی دلپذیر  و &#8220;<em><strong>به  صورت طبیعی</strong></em>&#8221; قلم به دست گرفته بودند و با  لباس ورزشی ،   بدون ذره ایی  تپق یا  تنگی نفس ، در &#8220;<em><strong>جاده گفتگو ، تعامل و نهایتا اصلاح امور</strong></em>&#8221; نرمش می کردند و تمام هشتاد کیلو وزن باقیمانده بدون چربی خود را با شور و شوق انداخته بودند روی &#8221; <em><strong>استمرار راه و خط امام خمینی</strong></em>&#8221; ، یک آقای ابطحی به آگاهی رسیده ، خانواده دوست و  پر نور است که حرارت و نور حقیقت از همه جای وجودش به بیرون می تابد و چشم کور  ما را (که چربی دور قرنیه و  بصیرتش را  گرفته)  خیره می کند. </p>
<p>بنده همان اوایل که آقای ابطحی از دانشکده اوین فارغ شده بودند و در جشن فارغ التحصیلی (در چند نوبت) صمیمانه از مطلعین و کارشناسان پرونده بخاطر رژیم موثر لاغری  تشکر می کردند هیچ رنگ و ریایی در صحبتهایشان مشاهده نکردم. در واقع از لابلای اظهارات ایشان یک جور تحلیل منصفانه قابل استنتاج بود ، به این مضمون که : <em>آقا جان ، ما سر خودمان را که نمی توانیم شیره بمالیم ؛ ما همان چهار کیلو گوشت و چربی را که روی اسکلتمان حمل می کردیم از صدقه سر نظام مقدس و راه و خط همین  امام خمینی خودمان  داشتیم  ؛ همه اش عاریه بود و به امانت نزد ما سپرده بودند ،  نظام ولایی خودش به ما گوشت و اعتبار داده ، خودش هم هر وقت اصلاح امور اقتضا کند پسش  می گیرد.  بالا و پایین رفتن چربی یک مسأله  کاملا داخلی و خانوادگی ست و به هیچکس &#8211; علی الخصوص مردم فضول ایران &#8211; مربوط نمی شود.</em></p>
<p>متاسفانه ما هیچکدام از این حرفهای آقای ابطحی را  (که  با ظرافت و  در لفافه بیان شده بود) جدی نگرفتیم و همه را به حساب بامزگی ایشان گذاشتیم &#8211; یعنی آنقدر مسخره بازی در آوردیم و قضیه را شوخی گرفتیم تا اینکه دیروز  خودش مجبور شد جدی حرف بزند و روی ما را کم کند. ولی اگر انصاف داشته باشیم (همانطور که قبلا در مورد آقای مهاجرانی گفته بودم) باید بپذیریم که به استثنای یک  نظام الهی با نگهبانی آقای جنتی ، در هیچ نظام سیاسی  و تشکیلات کشوری  در این  دنیای دون  امکان ندارد که آخوندی مانند آقای ابطحی (حالا هر قدر هم که تپل و بامزه باشد) به مقام معاون  ریاست جمهوری برسد یا مثلا آدمی با بضاعت فکری و سیاسی عطاالله مهاجرانی بشود وزیر فرهنگ. خب این بدیهیات را بالاخره  خود این عزیزان  هم می فهمند و لذا بدیهی ست که اگر دلسوزان نظام چوب در آستین این آقایان هم کرده باشند (و اصلاً  نوک چوب به شکلی کاملاً  ضایع همچنان بیرون باشد و معلوم) باز هم طرف بگوید: <em>خانوادمه ! بابامه ! حق داره به گردنم ؛  دلش میخواد چوب فرو کنه ! اصلاً  به شما چه مربوطه ؟</em></p>
<p>اما من به سهم خودم به عنوان یک آدم ایرانی به همه عزیزانی که رژیم لاغری گرفته اند و یا  با لاشه چوبی در آستین در مهاجرت اروپا و آمریکا (همان استکبار سابق) بسر می برند از همین تریبون (!) اعلام می کنم : هزاری هم که  احمد توکلی در مجلس دردناک اسلامی حرف از استیضاح رییس بیریخت جمهور بزند و یا رهبر معظم به طرف  همان رییس ایضاً بدترکیب جمهور نامه پرتاب  کند که لطفاً  دانشگاه آزاد را بیخیال شوید ، و هزاری هم که چوبها و لاشه ها را  علی الحساب   از آستین شما بکشند بیرون و جراحاتش را پانسمان کنند ، این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری ها نیست ؛ حتی ده هزار آخوند تپل و با مزه هم که دور هم جمع شوند  دیگر نمی توانند این بار کج را به منزل برسانند. هر چیزی دوره ایی دارد و دوره نظامات خیلی مقدس و  وزیر شدن مهاجرانی و معاون رییس جمهور  شدن آخوندهای تپل و وبلاگ نویس (حتی با بیست کیلو کاهش وزن) دیگر بسر رسیده است. </p>
<p>از ما گفتن بود برادر. تو خواه پند گیر ، خواه با چوب دنبالمان کن ؛ در اصل قضیه هیچ توفیری نمی کند چون تاریخ و زمانه با کسی شوخی ندارد.      </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/267/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/267/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/267/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/267/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/267/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/267/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/267/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/267/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/267/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/267/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/267/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/267/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/267/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/267/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=267&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/06/%d8%a7%d8%a8%d8%b7%d8%ad%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>30</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/07/abtahi.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">abtahi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آن لحظه پیش از سنگسار که خدا هم می میرد</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/02/%d8%b3%d9%86%da%af%d8%b3%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/02/%d8%b3%d9%86%da%af%d8%b3%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 Jul 2010 21:06:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[شکنجه، سنگسار، اسلام، ایران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=264</guid>
		<description><![CDATA[این روزها خیلی به ندرت پیش می آید که حرفی مرا تحت تاثیر قرار دهد یا مطلبی موجب خوشحالی ام شود. من هم مثل خیلی از ایرانی ها غمگین و عزادارم &#8211; آدمهای عزادار هم عموماً بی حوصله اند . غصه از دست دادن ده ها هزار دختر و پسری که طی سی سال اخیر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=264&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/07/torture.jpg?w=500" alt="" title="torture"   class="aligncenter size-full wp-image-265" /><br />
این روزها خیلی به ندرت پیش می آید که حرفی مرا تحت تاثیر قرار دهد یا مطلبی موجب خوشحالی ام شود. من هم مثل خیلی از ایرانی ها غمگین و عزادارم &#8211;  آدمهای عزادار هم عموماً بی حوصله اند . غصه از دست دادن ده ها هزار دختر و پسری که طی سی سال اخیر  به فرمان اولیای دین در ایران  به قتل رسیده اند به کنار ،  تصور رنج و اندوهی که این بچه ها پیش از مردن تحمل کرده اند گاهی مرا دیوانه می کند ؛ قدرت فکر کردن را از من می گیرد. اینجور رنج ها و جان دادن ها با مردن در اثر بلایای طبیعی یا جنگ و بمباران خیلی متفاوت اند. اینکه فک و دهان تو را خرد کنند و خون از زخمهای شلاق خورده ی تنت جاری بشود چون اندیشه ات یک جور خاصی بوده یا در مورد حرفهای فلان سیاستمدار نظر خاصی داشته ایی ، خیلی دردناکتر از شکستن پا زیر آور زلزله یا جراحت تن در هنگام انفجار بمب است. </p>
<p>انسان وقتی به خاطر حرف هایش دستگیر می شود و به جرم  احساسی که نسبت به بعضی افکار و آدمهای دیگر داشته مورد تجاوز و شکنجه قرار می گیرد ، یک جور حالت درماندگی و بیچارگی مطلق او را احاطه می کند  چون دارد مدام در فکرش دنبال دلیل می گردد که چرا اسیرش کرده اند و کتکش می زنند ؛ دست خودش هم نیست ، چون حجم مغز انسان بیشتر از حیوانات است و این توده نرم و خاکستری که داخل جمجمه ماست طوری ساخته شده که لحظه ای ما را راحت نمی گذارد (نمی دانم آیا شما هم  ، مثل آن نویسنده شور بخت ، بعضی وقتها دلتان می خواهد دست کنید توی کاسه سرتان و  این توده نرم و خاکستری را در بیاورید و پرتش کنید توی جوب ، بیاندازیدش جلوی سگ تا راحت شوید؟). شدت کلافگی و بیچارگی ذهن انسان  در مقابل بازجو به حدی زیاد است که گلوی آدم خشک می شود ، مویرگهای مغز تیر می کشند  و حتی سلولهای بنیادین در مغز استخوانش درد می گیرند. حرفهای تکراری و بی سرو ته بازجو شبیه شیمی درمانی ست ، انگار که ریزترین عناصر حیات در بدن انسان را (همه گلبولهای سفید و قرمز و حتی پلاکت های خون را) با درد فزاینده و سرسام آوری به قتل می رساند و آدم پیش از بسته شدن به صندلی یا خوابیدن روی تخت شکنجه هزاران بار در افکار درمانده و خسته اش کشته می شود. حتی وقتی رانها و  کمرت   یا کف پاهایت کرخ شده اند  و خون از لابلای جست و خیز شلاق سر بهوای  بازجو روی دیوار می پاشد ، باز هم این افکار لعنتی دست از سرت بر نمی دارند ، بیچاره ات  می کنند ، و تو رنج می بری برای تنت ، غصه می خوری برای اندیشه ات ، و شرم می کنی از فرهنگ و اعتقادات ملی ات .</p>
<p>من در دوران شاه بچه بودم و عقلم به مسائل سیاسی نمی رسید . البته ساواک هم با همه بدی هایش  با حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب شکوهمند  اسلامی و وزارت اطلاعات ولی عصر (عج)  خیلی تفاوت داشت ؛ هیچ کدام از افرادی که فعالیت سیاسی داشتند یادشان نمی آید که ساواکی ها در بازداشتگاه دسته جمعی به یک دختر آنقدر تجاوز کنند (حالا چه به قصد قربت باشد چه به منظور لذت)  تا دخترک بمیرد یا مستعد مرگی خدا پسند بشود (نگرانی امامان از اینکه مبادا دختران در چنین شرایطی باکره از دنیا بروند در سر صحرای محشر سرافکنده باشند ، آدم را نسبت به عمق دلسوزی و عاقبت اندیشی اولیای اسلام متحیر می کند)  ؛ یا مثلاً ساواکی ها هیچوقت یک بچه شانزده هفده ساله را سر فرصت و طی چند روز متوالی  زیر شکنجه و تجاوز چنان آش و لاش  نکردند که جسدش به سختی  قابل شناسایی باشد. این جور کارها بیشتر به مناسک و  عبادات آئینی شباهت دارد و از برکات وجود ایمانی فرا زمینی و ملکوتی ست ؛ به این سادگی ها نمی شود به چنین درجاتی رسید و ساواکی ها هیچ دین و ایمان نداشتند.  </p>
<p>درماندگی ذهنی زندانی در مقابل بازجوی گمنام امام غائب فقط به لحظه بازجویی و همان اتاق کارشناسی محدود نمی شود. شما ببینید من الان آزادم ، کنار یک پنجره نشسته ام  و هیچ کارشناس مسلمانی روبرویم نیست اما به لحاظ فکری دارم بیچاره می شوم و  یک لحظه هم این فکر رهایم نمی کند که آخر چطور می شود در تمام دوران دیکتاتوری و خفقان سیاسی در طی نیم قرن حکومت خاندان پهلوی حتی یک قاضی دادگستری ، یا قضات دادسرای ارتش ، هرگز به آن درجه از خلوص و ایمان محمدی نرسید که حکم قضایی صادر کند تا دستهای یک زن جوان را ببندند و او را تا سینه  در گودالی فرو کنند و سپس صدها مرد قوی هیکل و خشمگین با همه قدرت و شور و احساس ، مومنانه ، از فاصله نزدیک  با سنگ به سر و صورت آن زن بکوبند. شما اگر چند دقیقه چشمهایتان را ببندید و پرنده خیال و اندیشه تان  را رها کنید تا پرواز کند و برود روی شاخه فکر  و احساس  آن زن دست بسته در گودال بنشیند ؛ اگر فقط  آن چند لحظه ی پیش از اجرای حکم قرآن کریم  را همراه آن زن زندگی کنید ، نیمه امن و خاک آلود گودال را بر گرد اندامتان حس کنید که پاها و کمر و سینه شما را در بر گرفته اما  مهربانی و امنیتش را از قفسه سینه و گردن و گونه ها و لبها و چشمها و بینی و پیشانی تان دریغ کرده است ،  بی مهری طنابی را مجسم کنید  که مچ دستهایتان را از پشت محکم بهم بسته است و انگشتان باریک و  سرگردان شما که زمانی میوه ها را در ظرفی روی میز می چید یا موهای دختر خردسالی را مرتب میکرد اکنون هر چه تقلا و تلاش می کند نصیبی جز خراشیدن دیواره گودال ندارد ، همهمه شورانگیز  مردان مشتاق و  مومن را بشنوید که  در اطراف شما جمع شده اند  و با هیجانی وصف ناپذیر  سنگهای کج و کوله تر و بزرگتر را سوا می کنند و بی صبرانه آغاز حماسه راستی و درستی را انتظار می کشند &#8230;..</p>
<p>شاید اگر شما نیز مثل من کنار این پنجره می نشستید و  فقط چند لحظه بی پناهی و تنهایی آن زن دست بسته در گودال را زندگی می کردید ، صدای تپیدن تند  قلبش را می شنیدید که انگار سراسیمه و با التماس بر دیوار ضخیم کعبه می کوبد ، بر در سنگین و سیاه فرهنگ و جهان بینی مقدس و تاریخی مان می کوبد ، و آنگاه بیچاره می شدید از سکوت آنسوی دیوار . به گمانم آن زن پیش از رها شدن سنگهای تیز و نابردبار  از دستان دوستان خداوند بخشنده مهربان ، و درست در لحظه قبل از اصابت سنگهای قرآن کریم  به لبها و چشمهایش ، در همان سکوت و بیچارگی ، همه اسرار خلقت و رازهای فرهنگ زیبای قرآنی را خواهد دانست و به تو ، به من ، به آنان که  ایمانی به صلابت و سختی سنگ دارند و در درستی حکم خدا تردید نمی کنند ، به پیامبر عظیم الشان اسلام و دخت پاک و گرامی او و فرزندان معصومش و به مردان با تقوایی  که در اطراف گودال می خرامند و  صبر و قرار از کف داده اند   رشک خواهد برد و در دل با خود زمزمه خواهد کرد : <strong>ای کاش من نیز مانند آنها پاکیزه و مطهر بودم ؛ ای کاش دلم در هوای آن بوس و کنار نمی لرزید ؛ ای کاش من نیز مثل آنها زیبا و مومن بودم.</strong></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/264/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/264/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/264/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/264/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/264/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/264/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/264/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/264/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/264/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/264/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/264/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/264/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/264/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/264/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=264&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/07/02/%d8%b3%d9%86%da%af%d8%b3%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/07/torture.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">torture</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دموکراسی دینی ، نیرنگی  مقدس از زیر درخت سیب تا شاخه های سبز جنبش</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/06/30/%d8%b3%db%8c%d8%a8/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/06/30/%d8%b3%db%8c%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Jun 2010 13:32:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[دموکراسی دینی، اسلام، دروغ، تقیه، روحانیت، آزادی، خمینی، کدیور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=259</guid>
		<description><![CDATA[داستان مخالفت مراجع و علمای اسلام با ابتدایی ترین مبانی آزادی و برابری انسانها قصه ایی بسیار قدیمی و تکراری ست. به گذشته های خیلی دور که نمی توان استناد کرد (استناد به تاریخ چند صد ساله کشوری که وقایع هفته پیشش به کلی مغشوش و واژگونه ست بیشتر به یک شوخی شبیه است تا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=259&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/06/apple_tree.jpg?w=500" alt="" title="apple_tree"   class="aligncenter size-full wp-image-260" /></p>
<p>داستان مخالفت مراجع و علمای اسلام با ابتدایی ترین مبانی آزادی و برابری انسانها قصه ایی بسیار قدیمی و تکراری ست. به گذشته های خیلی دور که نمی توان استناد کرد  (استناد به تاریخ چند صد ساله کشوری که وقایع هفته پیشش به کلی مغشوش و واژگونه ست بیشتر به یک شوخی شبیه است تا کار تحقیقی و علمی) اما خوشبختانه با وجود صنعت چاپ و اختراع کاغذ ، حداقل از دوران مشروطیت به این طرف ، هنوز اسناد دستخط علمای بزرگوار اسلام موجود  است که چگونه با شجاعت و غیرت در مقابل آزادی مردانه ایستاده اند. سالها پیش یک آدم خوش خیالی گفته بود <em>شما حتی یک قرارداد استعماری نمی توانید پیدا کنید که پای آن را یکی از علمای شیعه امضاء کرده باشد </em>؛ و حالا من وقتی به واژه  استعمار در وجه تعمیر و آبادانی اش فکر می کنم از فقدان امضاء آن بزرگواران هیچ تعجبی نمی کنم. ای کاش آدم منصفی برود همین وضعیت را در مورد قرداد ها و مناسبات استبدادی بررسی کند. حتی در باب قضیه کاپیتولاسیون که علما و بویژه روح الله خمینی هیاهو براه انداختند ، نفس انقیاد و تسلیم انسان  مورد اعتراض روحانیت نبود &#8211; خمینی انقیاد و بندگی مردم را منحصر به خودش و صنف روحانیت می دانست ؛ نمی خواست در بازار بندگی دست زیاد شود. فلسفه مخالفتش با سلسله پهلوی نیز دقیقاً بر همین بنیان استوار بود ؛ او استبداد را برازنده ارباب دین می دانست نه یک قزاق نا آشنا با فقه جعفری یا فرزند ژیگول و فرنگ رفته اش که یک خط از صاحب جواهر مطلب نخوانده بود.   </p>
<p>در اینکه روحانیت معزز اسلام  نهضت پارلمانتیسم در ایران را به گند کشید هیچ شک و تریدی نیست. بعد از جریان مشروطیت نیز وقتی رضا خان به فکر افتاد که مردم شناسنامه داشته باشند یا مثل آدم لباس بپوشند ، یا موقعی که پسرش احساس کرد نظام  فئودالیستی خیلی قراضه و قدیمی و شرم آور است و باید اصلاحات ارضی صورت بگیرد یا زنان هم آدم محسوب شوند و حق رای و قضاوت و ریاست داشته باشند ، در تمام این موارد دیگ غیرت روحانیت شریف اسلام به جوش آمد و خروش برآوردند  که : ای امت اسلام ، ما هشدار می دهیم که دارند عصمت زهرا را به باد می دهند و می خواهند کشور را به  فحشا و فساد بکشانند.</p>
<p>این داستان همچنان با حرارت و غیرت ادامه داشت تا اینکه آن پیر فرزانه و اسوه مبارزه با انسانیت ، رفت در دهی حوالی پاریس. در آنجا حقایقی بر وی آشکار شد. امام راحل در نوفل لوشاتو رگ خواب جهان غرب را پیدا کرد و متوجه شد که غربیها با همه پیشرفت علمی و توان تکنولوژیک ، بطرز دردناکی  احمقند. در هوای مطبوع حومه پاریس ، با احساس امنیت روح نوازی که پلیس فرانسه برایش فراهم آورده بود ، زیر یک درخت سیب نشست ، ارباب رسانه های غرب را (که آیینه افکار عمومی مردمشان هستند)  به حضور پذیرفت و در آن آیینه اسرار حماقت جهان آزاد و غیر مسلمان  را به تماشا نشست. خوشبختانه علمای شیعه (که تقیه را از ائمه معصومین آموخته اند)  حتی تغییر گفتمان و حقه بازی شان نیز در نزد خدای تبارک و تعالی عین ثواب و شرافت محسوب می شود و خمینی کبیر از این لحاظ شرافتی ستودنی داشت. پس گفتار تاریک و ترسناک &#8220;حکومت اسلامی&#8221; و تباهی درسها و خطابه های قم و نجف را یکسره فرو نهاد ؛ قبای منتسکیو بر دوش انداخت و  واژه هایی مثل جمهوری، رفراندم ، آزادی، انتخابات، پارلمان &#8230;. را دانه دانه در مقابل چشم و گوش دنیا کنار هم چید و با خود حساب کرد که اسلام عزیز (به مدد نیرنگ مقدس تقیه و به شکرانه خریت نا مسلمانان) در قامت هر کدام از این واژه ها  حداقل  یک تا دو دهه دوام و اعتلای با عزت خواهد داشت. </p>
<p>ما امروز وارث همان تقیه و شرافت نوفل لوشاتویی امام راحل هستیم. در جمهوری اسلامی از همان ابتدا تاکید بر تکثر نهادهای دمکراتیک و مدرن بود. قرار بود شاخ و برگهای نهادهای دموکراتیک آنقدر فراوان باشد و آنچنان پیاپی و مستمر در انتخابات متعدد شرکت کنیم که خودمان سرگیجه بگیریم و دنیا گه گیجه. بنابراین ، وقتی حجت الاسلام کدیور از شهری در آمریکا در مصاحبه با یک  روزنامه عربی اعلام می کند که &#8220;نرخ دموکراسی در ایران بسیار بالاتر از اقمار آمریکا در منطقه قرار دارد&#8221;  ، من احساس می کنم دشنه ایی که در زیر درخت سیبی در نوفل لوشاتو طراحی و تولید شده بود همچنان تیز و بران است و فرقی هم ندارد که چه کسی آن را در دست گرفته &#8211; خواه مشایی و لاری-جانی  باشد خواه کدیور و مهاجرانی &#8211; این دشنه در هر حال  قلب ما را پاره می کند و برقش همچنان دنیا را فریب می دهد. </p>
<p>جدای از سیرک های با مزه &#8220;انتخابات&#8221; و تعدد نهادهای مضحک دموکراتیک ، امام راحل اصرار داشت که در ظلمت مطلق ولایت فقیه همواره تنور بحث و جدل خودی ها  داغ باشد تا دنیا ببیند که ما هم در مملکتمان گرایشات متفاوت و اختلاف سلایق داریم &#8211; و دستگاه مخوف ولایت چه فخری که نفروخت به دنیای ابله غرب با  کورسوی برخاسته از تنور  همین خاله زنک بازیهای سیاسی  و دعواهای خانگی. </p>
<p>رهبر دوم به دلایل شخصی  بساط آن بحث و جدل را برچید و فریب را به سطحی متعالی تر وحساب شده تر ارتقا داد ، ولی قاعده و اصول نیرنگ همان است که بود. اینبار به جای دعوای مجمع روحانیون با جامعه روحانیت ، احمدی نژاد مشایی را به معاون اولی منصوب می کند ، رهبر گله می کند ، احمدی ناز می کند و نیویورک تایمز ابلهانه از اختلاف سلیقه ها و تنش سیاسی بین رهبران ایران  مطلب می نویسد و نظام ولایت فقیه سودی کلان می برد از حماقت غرب. حالا هر تظاهری به اختلاف ، پیش از بروز و نمایش ، هفته ها مورد بررسی قرار می گیرد.  سه برادر آلوده و جنایتکار لاری-جانی همراه احمدی نژاد به بیت مشرف می شوند و از اتاق فکر خامنه ای دستور اجرای طرحی چند لایه و پیچیده را می گیرند و هر چند هفته یکبار بخشی از آن را در ظلمتکده ولایت فقیه (که اسمش را گذشته اند &#8220;صحنه سیاست ایران&#8221;) به نمایش در می آورند. صدها نفر در ضیافت شامی ولایتمدارانه  ضمن شوخی های دوستانه و تناول غذا  قرار می گذارند که تعدادی شان به یک طرح رای مثبت بدهند و برخی دیگر  در مقابل پاتوق رسمی شان (که اسمش را گذشته اند &#8220;پارلمان&#8221;) تظاهرات کنند و به آنها ناسزا بگویند و الباقی نیز این سیرک را پوشش خبری بدهند تا مخالفان حکومت مدتی سرشان گرم باشد و پیرامون این حادثه محیرالعقول بحث کنند و دنیا بیشتر گه گیجه بگیرد. جریان عفاف و پوشش ، و نبرد دلاورانه دولت و نیروی انتظامی هم که دیگر در تاریخ حقه بازی معاصر شاهکاری بدیع محسوب می شود و احتمالا قرنها بعد به عنوان نمونه کلاسیکی از شارلاتانیسم اسلامی در دانشگاه های دینی تدریس خواهد شد.</p>
<p>به هر جهت باید غمگنانه اعتراف کرد که  آزادی های فردی و مظاهر جامعه آزاد و دموکراتیک (در آن مفهوم ابتدایی و ساده که حتی یک کودک هم بتواند تجلی و آثارش را بی واسطه درک کند) در نزد علمای اسلام همواره از مصادیق فساد و فحشا باقی خواهند ماند. به گمان من  &#8221; دموکراسی دینی&#8221; (که به استثنای جمهوری اسلامی ایران هرگز در هیچ مقطعی از تاریخ معاصر دنیا  نمود و تحقق عینی نداشته است) تنها در سه شیوه و حالت امکان بروز خواهد داشت : یا  به شیوه امام ظالم راحل ، یا به روش امام جائر حاضر  ، و یا به سبک و سیاقی که آقای کدیور و دوستانشان قرار است در آینده برایمان طراحی و اجرا کنند. در شرایط فعلی به غیر از خواجه حافظ شیرازی تقریباً کلیه ساکنین سیاره زمین تا حدود زیادی به این حقیقت آزار دهنده پی برده اند که در دو مورد اول ، اصل و اساس دموکراسی دینی برکاریکاتوری مضحک و حیله گرانه از دموکراسی بنا شده و مبنای عمل سیاسی و اجتماعی بر جهاد اکبر با انسان و آزادی قرار گرفته است بطوریکه در مملکت اسلامی بدون توسل به نیرنگ و حبس و وحشت و تعزیر و اعدام سنگ هم روی سنگ بند نمی شود و همه زحمات علمای اسلام  ظرف چند روز به باد فنا می رود.</p>
<p>من از همین حالا  قوه تخیل خودم را تحت انواع  فشار و شکنجه قرار داده ام تا مگر تصوری داشته باشم از دموکراسی دینی به شیوه سوم. اگر دوستان و همرزمان مسلمان ما  (که با امام جائر حاضر به مبارزه برخاسته اند) قدری توضیحات بدهند و سبک و سیاق دموکراسی دینی مورد نظرشان را  در حوزه اجرا و تقنین و قضا برایمان به زبانی ساده و روشن تبیین کنند ، ما کمتر به قوه تخیلمان صدمه می زنیم و با فراغت خاطر بیشتری در کنار ایشان به مبارزه با ظالمین مسلمان حاکم بر کشورمان خواهیم پرداخت.  </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/259/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/259/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/259/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/259/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/259/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/259/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/259/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/259/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=259&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/06/30/%d8%b3%db%8c%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/06/apple_tree.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">apple_tree</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ویرانی انسان در  قعر چاه جمکران</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/06/16/%d9%88%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/06/16/%d9%88%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Jun 2010 18:52:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[چاه جمکران، انسان، خامنه ای، اسلام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=253</guid>
		<description><![CDATA[چند روز پیش نوجوان باهوشی کنار من نشسته بود و تصاویر خون آلود تظاهرات خیابانی و هجوم ماموران امنیتی به خانه های مردم را تماشا می کرد. از من پرسید چرا خامنه ای با مردم ایران چنین می کند ؟ خودم چند هفته پیش همین سوال را از دوستانم پرسیده بودم. به چهره بهت زده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=253&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_254" class="wp-caption aligncenter" style="width: 420px"><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/06/jamkaran.jpg?w=500" alt="" title="jamkaran"   class="size-full wp-image-254" /><p class="wp-caption-text">عکس  از وبلاگ نان و پنیر </p></div>
<p>چند روز پیش نوجوان باهوشی کنار من نشسته بود و تصاویر خون آلود تظاهرات خیابانی و هجوم ماموران امنیتی به خانه های مردم را تماشا می کرد.  از من  پرسید چرا خامنه ای با مردم ایران چنین می کند ؟ خودم چند هفته پیش همین سوال را از دوستانم پرسیده بودم. به چهره بهت زده و گرفته اش نگاه کردم و بی درنگ گفتم : برای اینکه می خواهد مردم دوستش داشته باشند و به او عشق بورزند ؛ این تصاویر هم که می بینی ، از پیامدهای عشق است. به تلخی لبخندی زد و نگاهم کرد بی آنکه حرفی بگوید. لبخندش اسرار آمیز و ناممکن بود و من در غبار ابهام چشمهایش می دیدم که خورشید را در سرزمین من دفن کرده اند. نگاه سردرگم او را می شناختم &#8211; انگار که داشت در تاریکی دنبال شب می گشت !</p>
<p>اینجا دیار شعبده و سرای غیب است. انسان را در این دیار سوزانده اند ، ویرانش کرده اند  ، و مومنان به غیب  در تاریکی روی ویرانه های سوخته انسان مولودی گرفته اند و پایکوبی می کنند. فضای شب آکنده از صدای هلهله و شادی آنهاست ؛ تن و صورتشان خیس از عرق پیروزی ست و  کنار لبهایشان کفی از شادمانی نشسته. راستش نمی دانم چرا از جشن و میهمانی آنها می ترسم. می خواهم کمی نزدیکتر بروم و حرفی بزنم از غمی که در دلم مانده و رهایم نمی کند ؛ حرف چندان پیچیده و عجیبی هم نیست ،  فقط می خواهم از آنها یک سوال ساده بپرسم که آیا دلتان برای حقیقت تنگ نمی شود؟ </p>
<p>اما صاحب این مجلس و بزم شورانگیز (که می گویند نسبش به کوثر عشق می رسد)  رقیب حقیقت است. و من در نهان می دانم که  دیگر  دروغ را نمی توان نکوهش کرد زیرا دروغ سالهاست که عزیز و دردانه شده ، معشوقه ی اولیای خدا شده ، و  یک جمال و شکوه فرخنده ایی یافته است که جسارت کردن به ساحتش عقوبتی دردناک در پی خواهد آورد. </p>
<p>مردان و زنان مومن و خداجوی سرزمین من تنها به سوختن و ویرانی انسان اکتفا نمی کنند ؛ روح عاشق و بیقرار آنها رو به سوی افقهای گنگ و ناپیدای  آینده پر می کشد و چشم انتظار عصر و زمانه ایی هستند که جهان در ابعاد ازلی و ابدی اش  تهی باشد از انسان ؛ جهانی که خورشید ندارد و تاریکی امن و مطمئنی ، مثل یک مادر مهربان ، او را در  آغوش می گیرد و رنگها و اشکال نا همگونش  را مقهور و بی رمق می کند ؛ جهانی که مخلوقاتش عزت و اعتبارشان را از محبت به اهل بیت پیامبری می گیرند که در گذشته های دور و اسرار آمیز تاریخ می زیسته و میراث نجات و رستگاری را در نژاد فرزندان پاکش به انحصاری ابدی به ودیعت نهاده تا توحید را در زمین بگسترانند و ردای وحدت بخش یک امت واحد را بر تن ناهموار و آشفته ی کثرت بپوشانند.  آنان که در ویرانگری دلیرتر و مومن ترند ، نور چشم برگزیدگان خداوند خواهند بود. پس با عزمی آهنین ، باقیمانده ویرانه های انسان را ، خاکستر خوار و بی مقدارش را ، با خاک اندازی  متبرک ، با وسواسی ستودنی ، می روبند و  در قعر تاریک و پر جلال چاه جمکران می ریزند.</p>
<p>نیمه شبها ، وقتی صدای تردد مرکب مردان خدا در کوچه می پیچد و ناگهان در مقابل ساختمانی توقف می کنند ؛ وقتی به سبکبالی نیایش بر بالای دیوارها عروج می کنند و با قلبی مطمئن در حیاط ساختمان فرود می آیند ،  قدمهای استوارشان در راه پله ها طنین می اندازد و درها را می کوبند ( همراه آن همهمه راز آلود و منقطع اما آشنا و با صلابت  بیسیم ها) ، و گمراهان  خوابزده را به نیابت از امام عاشق و فرزانه خود  با نعره های مستانه بیدار می کنند &#8230; من از اینهمه شور و شیدایی که در سینه ستبر عاشقان ولایت می جوشد در می یابم که آمده اند تا مومنانه  پی پس مانده های  انسان بگردند. در صحن یکدله و وحدت خواه ولی فقیه جایی برای ضلالت و جداسریی فرد انسانی نیست. </p>
<p>من این سمفونی باشکوه را البته در مسجد الحرام  نیز با گوش اندیشه ام می شنوم  &#8211; همانجا که دریای مواج و خروشان امتی واحد ،  پروانه وار   به جماعت   بر گرد کعبه چرخ می خورند &#8211; و  بروشنی حس می کنم که آن رود سرکش نیز بر آنست تا  انسان و فردیتش را در اقیانوس بیکران امت حل  کند ، محو سازد ، ویران کند. پس این امام فرزانه ما بدعتی در میان نیاورده و  بر مدار رسم و سنتی دیرین می گردد ،  مدار  عشقی  آرمانی که از چشمه زلال کوثر آغاز می شود ، جهان را به الزامی الهی در می نوردد ،  از وحدت گریزان گمراه  خراج می ستاند و از منکران عشق  جان ؛ خس و خاشاک متفرق را خواهی نخواهی با خود همراه می کند و  رودخانه ایی عظیم می شود و دوباره به نقطه آغازین بازگشته و به اقیانوس کعبه می ریزد. </p>
<p>نمی فهمم از چه رو به این رهبر فرزانه خرده می گیرند &#8211; مگر بنای آئین یکتا و بی بدیل ما از ابتدا بر آن نبود که همگی ایمان بیاوریم ، در عشق سوزان اهل بیت عصمت و طهارت مشتعل شویم ، دشمنان پیامبر را گروه گروه به آئینمان بخوانیم و اگر از دعوتمان  سر باز زدند با ایشان جدال احسن کنیم و اگر باز هم خیره سری کردند با آنها تا رفع فتنه ی تکثر قتال کنیم و آنچنان در این ایمان راسخ و استوار بمانیم  تا وعده خداوند و رسولش محقق گردد و ما نیز قطره ایی شویم  از امتی  واحد و عاشق که از کویر زشت تکثر و جداسری در میگذرد و به رستاخیز توحید و یگانگی می پیوندد ؟</p>
<p>رهبر فرزانه ما مانند همه فرزندان کوثر در همیشه  تاریخ ، حرفی جز آنکه به  او و تبار بی همتایش  ایمان بیاوریم و عشق بورزیم نگفته است. ما البته در هزاره ها و قرون پیشین نبوده ایم تا ببینیم که نیاکان رهبر ما این عشق را چگونه و با چه شیوه ها و ابزاری  به اجدادمان  عرضه می کرده اند ؛ اما تا آنجا که شنیده ایم ، عرضه این کالای عاشقانه  در هیچ بازاری بدون رنج و اندوه و  جراحت نبوده است. </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/253/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=253&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/06/16/%d9%88%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%b3%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>71</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/06/jamkaran.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">jamkaran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>از ۲۲ خرداد هر روز در خیابان مرگ دیکتاتور را فریاد می کشیم</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/06/10/%db%b2%db%b2-%d8%ae%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/06/10/%db%b2%db%b2-%d8%ae%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 Jun 2010 19:24:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[۲۲ خرداد، جمهوری اسلامی، کروبی، موسوی، دیکتاتور، روسیه، چین، سید علی خامنه ای، مجتبی خامنه ای]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=250</guid>
		<description><![CDATA[مملکت را به ظاهر آرام نگه داشته اند در حالیکه شیرازه همه چیز از هم پاشیده است. این را صحافان و پینه دوزان جمهوری اسلامی نیز فهمیده اند. تمام عالم خبر دار شده است که علی خامنه ای دیکتاتور خونریز و بیرحم ایران قافیه را باخته است. حتی فاحشه ی بین الملل ، روسیه ، [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=250&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/06/victory.jpg?w=500" alt="" title="victory"   class="aligncenter size-full wp-image-251" /></p>
<p>مملکت را به ظاهر آرام نگه داشته اند در حالیکه  شیرازه همه چیز از هم پاشیده است. این را صحافان و پینه دوزان جمهوری اسلامی نیز فهمیده اند. تمام عالم خبر دار شده است که علی خامنه ای دیکتاتور خونریز و بیرحم ایران قافیه را باخته است. حتی فاحشه ی بین الملل ، روسیه ، و چین که دلال نامردی و ستمگری در جهان است ، از عنتر علیل و ناقصشان رویگردان شده اند . نمی دانم چرا بیانیه امروز کروبی و موسوی را در ارتباط مستقیم با قطعنامه دیروز جامعه جهانی می بینم. انگار حس می کنم که این دو ضمن ابراز انزجار از عروسک زشتروی رهبری خواسته اند پیامی هم به گذشته خود و امام راحل بدهند که : &#8220;ما راضی به سرنگونی جمهوری اسلامی نیستیم&#8221;. گویی رهبران  جنبش سبز می ترسند که نکند کار قیام بالا بگیرد و به آشوب و کشتار بیانجامد و گذشته از خونریزی و بلوا ، ناگهان عنتر رهبر از سر عجز و دیوانگی  شیطنتی در منطقه بر پا کند ، آتش جنگی افروخته گردد و  کیان آنچه همه عمر را در راه ساختنش سپری کرده اند بر باد رفته ببینند.</p>
<p>در اینکه کروبی و موسوی خوی وحشی و نا متعادل خامنه ای و فرزند جنایتکارش را می شناسند و از تباه شدن جان جوانان وطن بیم دارند هیچ شکی نیست. اما جدای این دلنگرانی به حق ، چنانچه از اتحاد روسیه و چین با قدرتهای غربی و احتمال برچیده شدن بساط جمهوری اسلامی در هراسند ، باید به ایشان یادآوری کرد که این جمهوری جنون از درون متلاشی شده است  و به هر حال در آینده ایی نزدیک سرنگون می شود .در زیر درز دیوارهای قلعه ولی فقیه خون کامران ۱۸ ساله جاری ست. حتی دزدهای سپاه پاسداران جنایت هم فهمیده اند که در قاموس طبیعت و جهان خلقت نمی گنجد که سهراب ۱۹ ساله را در پای پیران  چروکیده و آلوده ایی چون نوری همدانی و جنتی و سید علی سر ببری و سپس با خاطری آسوده به تحکیم پایه های اسلام (با هر قرائتی) مشغول شوی. این ظلم هولناک و جنایت بی حد و حصری که به نام دین و به نمایندگی از خداوند ،  بنیان شرافت و اخلاق و انسانیت را در سرزمین کهن ایران به تباهی کشانده است در هیچ شکل و شمایلی پایدار نخواهد ماند. ما از میان ویرانه های حکومت دینی که امام راحل وعده اش را داده بود سر بر آورده ایم ، جهان پیرامونمان را می شناسیم و دیگر از نظارت متولیان دین بر زندگی و آینده مان خسته و بیزاریم.</p>
<p>آقای کروبی عزیز ، مهندس موسوی عزیز ، ما می دانیم که نمی خواهید قامت ایستاده ما را از خیابان انقلاب خوابیده به بهشت زهرا ببرند ؛ اما باور کنید که دیگر حتی در حیاتمان هم  از زهرا و بهشتش خسته شده ایم.  دخالت دین در کار دولت و تقنین و قضا سالهاست که ایران را گورستان دلمرده ایی کرده که عین مزار شهدا پر از رنج و عزاست و فقط وسعتش فراختر از جنت فاطمه در جنوب تهران است. شما انصاف بدهید که به هر حال برای حرمت خون کامران ۱۸ ساله هم که شده (یا لااقل برای آن انگشتر سهراب ۱۹ ساله که مادرش یکسال آزگار چشم انتظار است و میخواهد آن را ببیند و ببوسد) ما روز شنبه صدایمان را به گوش مجتبی که در  سوراخ بیت پنهان شده برسانیم. </p>
<p>مسأله فقط ۲۲ خرداد نیست. از ۲۲ خرداد تا چندین ماه ، هر روز و هر هفته یکی از عزیزان ما را به قتل رسانده اند. صدها گل سرخ پرپر شده اند. ما از خون دوستانمان در نمی گذریم. ما را ز سر بریده نترسانید. </p>
<p>قاتلان خواهران و برادران ما نیز  دلخوش به تفنگشان نباشند ؛ آنها باید از روزی بترسند که هر خوردرویی که در شهر تردد می کند تبدیل به یک سلاح سنگین شود با چند تن وزن که آنها را با مرکبشان سرنگون سازد. ارتش ما میلیون ها سلاح سنگین دارد. بهتر است بیش از این پا پی یک ملت نشوند که ما بیشماریم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/250/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=250&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/06/10/%db%b2%db%b2-%d8%ae%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>43</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/06/victory.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">victory</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مخاطبین رسانه های حکومتی چه کسانی هستند ؟</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/06/09/%d9%85%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%a8%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/06/09/%d9%85%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%a8%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Jun 2010 19:27:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[کیهان، اینترنت، خامنه ای، دروغ، جمهوری اسلامی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=244</guid>
		<description><![CDATA[هر حرفی مخاطبی دارد. به نظر شما مخاطب دستگاه حاکمه ایران کیست؟ به طور مثال ، سایت رجا نیوز یا روزنامه کیهان برای چه کسی مطلب می نویسند ؟ برای آنها که داخل مرزهای ایران در منزل یا اداره یا زندان و دانشگاه و خیابان دارند حقیقت دل آزار جمهوری اسلامی را زندگی می کنند؟ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=244&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/06/dorogh.jpg?w=500" alt="" title="dorogh"   class="aligncenter size-full wp-image-245" /></p>
<p>هر حرفی مخاطبی دارد. به نظر شما مخاطب دستگاه حاکمه ایران کیست؟ به طور مثال ، سایت رجا نیوز یا روزنامه کیهان برای چه کسی مطلب می نویسند ؟ برای آنها که  داخل مرزهای ایران در منزل یا اداره یا زندان و دانشگاه و خیابان دارند حقیقت دل آزار جمهوری اسلامی را زندگی می کنند؟ چنین فرضی با عقل سلیم جور در نمی آید زیرا نمی شود که عده ایی را تا گردن در گودالی از نجاست و لجن فرو کرد و بعد در دفتر تحریریه کیهان کنار آن گودال نشست و برای آن عده از رایحه خوش نجاست و زیبایی لجن ،  لطیفه های اسلامی و آسمانی تعریف کرد. کسی که کنار گودال نشسته نمی تواند فرو رفتگان در نجاست را مجاب کند که این لجن که شما را در بر گرفته گرچه  بوی مدفوع می دهد ولی شما باور کنید که این مدفوع الهی ست ، چون آن اسیران بیچاره با حس بویایی خودشان که تعارف ندارند و طبیعتا به مدیریت سایت رجا نیوز خواهند گفت: &#8220;حاج خانم ! الهی یا غیر الهی ، به هر حال بوی گند می دهد&#8221;.</p>
<p>قطعا ایرانیان ساکن در خارج از مرزهای ام القرای اسلام نیز مخاطب رسانه های آیت الله خامنه ای نیستند. شما که نمی توانید برای کسی که در باغ و بوستان نشسته بروشور سیاه سفید شوره زار ببرید و مدام اصرار کنید که : اینها را ببین چقدر قشنگ و اسلامی و قدسی اند ! رهبر ایران آنقدرها هم احمق نیست و بی جهت پول برای این بروشور خرج نمی کند. </p>
<p>محصول کارخانه های  حرافی جمهوری اسلامی برای اقناع افکار عمومی جهانیان نیز طراحی و تولید نمی شود &#8211; پرتقالی ها و هلندی ها و غیره که اصلاً فارسی بلد نیستند تا بخواهند اشعار فاطمه رجبی را بخوانند یا تحلیلهای فیروزآبادی را دنبال کنند. مطالب شریعتمدرانه ی  محافظ آقای خامنه ای هم که به لحاظ غنای عرفانی و پیچیدگی های &#8220;فقهی/رمالی/آستان بوسی&#8221;  اصولاً  قابل ترجمه به هیچ زبان زنده و نیمه جانی در جهان  نیست.</p>
<p>پس این جماعت برای چه کسی حرف می زنند ؟ مخاطب آقای خامنه ای کیست ؟</p>
<p>ببینید، من جواب این سوال را می دانم و دلایلی هم برای اثبات حرفم دارم. آقای خامنه ای یک حکومت کثیف و  قشنگی درست کرده است که با هیچ چیزی جز چاقو و نیروی نظامی قابل دوام و استمرار نیست. ما سر یک میز نشسته ایم و آقای خامنه ای بساط حکومت اسلامی را پهن کرده روی میز ؛ یک چاقو هم گذاشته  آن وسط. اوائل می گفت این چاقو را برای حفظ مصالح کشور اینجا گذاشته ام اما الان اصرار دارد که  این چاقو متعلق به حضرت علی ست ، خودش شخصاً  به من داده و گفته که من و تو که این حرفها را با هم نداریم ، مال تو باشد انگار که مال  من است ؛ اصلاً بگو من خود حضرت علی هستم و از محمد وکالتنامه محضری دارم (سندش را هم بگو آیت الله بهجت گم کرده بود و گرنه نشان می دادم) ؛ این چاقو را در هر نقطه ایی که صلاح می دانی فرو کن و طبق موازین شرعی به طول چهار تا ده انگشت در هر جهت جغرافیایی که دوست داشتی به نام پروردگارت برش بده و برو جلو.</p>
<p>راست و دروغ این حرفها گردن خود آقاست . ما اصلاً  کاری نداریم که رهبر ایران و کیهان و جهان اسلام  این حرفها را از خودش در آورده  یا اینکه حقیقتاً  وکالتنامه ایی بوده و مرحوم  بهجت آنرا گم کرده. مسئله اصلی در وجود عینی سلطنت خامنه ای ست که اکنون بیش از هر زمان دیگری وجوب عرفی و استحسانش را از نیروی نظامی می گیرد و قائم به چاقوست. متاسفانه آقای خامنه ای بنا به اظهار مکرر خودشان  (که نوارهایش هم موجود است) جسم ناقص و علیلی دارند &#8211;  بر خلاف حضرت علی که می گویند شخص نیرومند و جنگاوری بوده است و مانند پنیر سر پهلوانی چون عمرو را به آرامی و با فراغت گرد تا گرد می بریده . بنابراین ، ما با یک خلیفه ی ناقصی طرف هستیم که خودش توان جنگیدن ندارد و در عین حال می داند که بدون چاقو کشی خلافتش ظرف نصف روز سقوط می کند. در اینجاست که ظرایف اصل مترقی ولایت فقیه به کار می آید زیرا ولی فقیه (حتی اگر علیل و روانپریش باشد و ختم حقه بازان عالم) باز هم طبق آیات و روایتی که به  امام راحل (ص) در جزوه &#8220;حکومت اسلامی&#8221;  داخل غاری در نجف اشرف  وحی شده بود ، ولایتش بر جان و مال و ناموس کلیه ابناء بشر (اعم از مسلم و یهود و نصرانی و اسکیمو) قابل تعمیم است &#8211; تعمیمی نرم و بی جدل و چرب و الزام آور  مثل پنیر ! بنابراین ، گروهی از مومنین که درون دیگ پول و محبت و لفت و لیس ولی فقیه جوشیده اند ، به نیابت از مقام ولایت به بقیه امت چاقو می زنند.</p>
<p>البته واضح است که اقشار کثیری از امت اسلام (بالغ بر ۹۰%) چربی ولایت به غشای مغز و باورشان نفوذ نمی کند چون آقای خامنه ای را آدم هم حساب نمی کنند چه برسد به امام ؛ قبول دارم که مردم از آقای خامنه ای می ترسند چونکه به بچه هایشان تجاوز می کند و آنها را در خیابان و زندان به قتل می رساند  ولی در کل او را فرد کثیفی می دانند و  آدم حسابش  نمی کنند. اما آن عده اندکی از امت اسلام که چربی ولایت گوشت تنشان شده و پروار شده اند و توان حمل چاقو و سلاح را دارند ، آنها نیز نیاز به تمرین و آمادگی دارند. مثلاً نمی شود چند گروهان از این عزیزان صبح تا شب در مساجد و پایگاههای اسلام در ورامین بخورند و بخوابند و تمرین نداشته باشند. باید به بهانه ها و مناسبتهای مختلف (از بلیه حجاب گرفته تا برائت از کروبی) بیایند پای کار ، رزم و رسم لات بازی را در تهران و مراکز استانها ممارست کنند که  تن لششان ورزیده و آماده باشد.</p>
<p>ورزیدگی سپاه اسلام البته دو وجه گوشتی و ذهنی دارد. در حوزه گوشت و خون که الحمدالله مناسبت برای تمرین فراوان است و برادران آئینی (مدودوف ، کیم جونگ، مائو زدونگ) مدد می رسانند و تجهیز می کنند لشگر خاتم الانبیا محمد مصطفی-مجتبی را (من فقط مانده ام چه سری ست که یاران اینترنشنال فرزندان زهرا همگی کمونیست هستند &#8211; کاش فاضل لنکرانی زنده بود و من حرمت شرعی این مسئله را از ایشان می پرسیدم). اما گردانهای حیدر  در محدوده ذهن نیز نیاز به تمرین و آمادگی دارند.فلسفه وجودی ستادهای خبری/نظری و امپراتوری چند میلیارد دلاری ولی امر قلدران و چاقوکشان عالم دقیقاً در همین محدوه ذهنی ست که لخت و عور رخ می نماید.</p>
<p>کیهان و فارس و حاج عزت و باقی قناریان بیت مکرم  در واقع برای اعوان و انصار خود آقا حدیث نفس می کنند؛ به من و شما کاری ندارند و روی سخنشان با ما نیست. یک جور رذالت جانکاهی در اعمال و گفتار و رفتار آقا و فرزند گرامی ایشان (آقا مجتبی) هست که هر لحظه بیم آن می رود که افرادی از سپاه اسلام (بواسطه اینکه به هر حال روی دو پا راه می روند و خودشان زن و بچه دارند و گاهی ممکن است غفلتا چند دقیقه فکر هم بکنند) شک برشان دارد که : &#8221; آخه بابا ، اسلام اینجوری ها هم نبود که  انگشتر و دستبند سهراب اعرابی را به مادرش تحویل ندهند&#8221;.</p>
<p>لذا بنده عاجزانه از دوستان تقاضا دارم به این نکته توجه داشته باشند که کلیه مطالب مندرج در رسانه های بیت رهبری ( اعم از مجازی و کاغذی و تصویری و شنیداری و شیادی) جهت پمپاژ روحیه به لشگر سلم و تور پیامبر جدید اسلام حضرت علی (ع) خامنه ای نشر و پخش و  آپلود می شود. حتی در همین چند هفته اخیر نیز که برادران ولایتمدار با رعایت نوعی آداب مکش مرگ مای بحث و استدلال در پایینترین و بالاترین سطوح اینترنت حضوری ظفرمندانه بهم رسانده اند و در ذیل نوشته های شما کامنتهای مودبانه می گذارند ، مقصود نظرشان شما نیستید (که زاد و رود این جانیان را می شناسید) بلکه با لفظ قلم , عشوه و غمزه ای می کنند به جهت ارتزاق ذهنی و تزریق امید به  آن دسته از برادران دیگر سپاهی شان که فیلتر شکن دارند و شبها  در اینترنت چرخ می زنند و ممکن است خدای ناکرده تحت تاثیر مطالب شما قرار بگیرند.</p>
<p>خامنه ای آنقدر وحشت کرده که در تمام رسانه هایش از بام تا شام فقط دارد با خودش و تیغ زنها و تلکه بگیران اطرافش حرف می زند. شما جدی نگیرید !</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/244/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=244&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/06/09/%d9%85%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%a8%db%8c%d9%86-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/06/dorogh.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">dorogh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چرا خامنه ای با مردم خود چنین می کند ؟</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/06/02/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/06/02/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Jun 2010 19:56:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[خامنه ای، احمدی نژاد، موسوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=239</guid>
		<description><![CDATA[نحوه رفتار علی خامنه ای با مردم ایران (بویژه در این یکسال اخیر) بیش از آنکه نفرت در وجود ما بر انگیزد موجب حیرت و ابهام است. تصمیمات رهبر بیمار ایران بذر دوگانه &#8220;نفرت و ابهام&#8221; را توامان در ذهن و روان خسته ما می پاشد &#8211; شدت درد و سرخی خون ، نهال نفرت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=239&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/06/khamaney.jpg?w=500" alt="" title="khamaney"   class="aligncenter size-full wp-image-240" /><br />
نحوه رفتار علی خامنه ای با مردم ایران (بویژه در این یکسال اخیر) بیش از آنکه نفرت در وجود ما بر انگیزد موجب حیرت و ابهام است. تصمیمات رهبر بیمار ایران بذر دوگانه &#8220;<strong>نفرت و ابهام</strong>&#8221; را توامان در ذهن و روان خسته ما می پاشد &#8211;  شدت درد و سرخی خون ، نهال نفرت را چنان به نیمه شبی تناور می کند که در سایه شوم شاخ و برگش ابهامات چندین ساله را یا نمی بینیم یا می بینیم و مجال جدی گرفتنش را نمی یابیم. در گردنه های تاریک  این کوهستان هول انگیز بیخبری و پرده پوشی و زندان و دروغ (که نام تجاری و ثبت شده اش  نظام مقدس جمهوری اسلامی ست) ،  قطاری از پرسشهای وا مانده و بی پاسخ روی ریل ناخودآگاهمان  میلغزد &#8211; قطار &#8220;انگیزه های نظام&#8221; &#8211;  صدای سوت دلخراشش در فضای افکارمان می پیچد ، حس می کنیم که چیزی نمانده فهمش کنیم ، آرزو میکنیم که ببینیمش از نزدیک و حقیقت نامیمونش را در کارگاه استدلالمان با فراغ خاطر نقد کنیم  و حظی ببریم از حل معما ، که ناگهان دوباره گلی در خیابان پرپر می زند ، استخوانی در یک اتاق بی پنجره مو بر می دارد ، گردنی بر بالای دار می شکند &#8230; و قطار &#8220;چرایی نظام&#8221;  دوباره در چیستی دل آزار و زشتش در اعماق تونلی از تاریکیی نفرت گم می شود. و ما دیگر باره حواسمان می رود پی خشم و آرزوی مرگ کردن  برای آدمهایی که نمیدانیم چرا با ما چنین می کنند.</p>
<p>براستی چرا خامنه ای با مردم خود چنین می کند ؟ شاید طرح این پرسش در نظر خیلی ها مثل سوال بدیهی و ساده ایی باشد که یک اسحاق اینگلیسی  ممکن است زیر درختی در سنه هزار و ششصدو فلان به هنگام افتادن یک سیب از خودش پرسیده باشد. شاید شما هر کدامتان تا بحال هزار و یک پاسخ ریز و درشت برای این احمقانه ترین پرسش قرن یافته باشید و حتی پرسیدنش را لغو و بیهوده بدانید و پرسشگر را ریشخند کنید که لابد تجاهل العارف می کند. ولی به همان خدایی که می پرستید (که من در همین پرانتز احتمال می دهم در واقع خودتان را می پرستید ولی چون انسان را بدرستی نمی شناسید خیال می کنید که لابد دارید خدا را می پرستید !) باید عرض کنم که اولاً اهمیت این پرسش کم از سوالی نیست که در ذهن اسحاق ایجاد شده بود و ثانیاً هیچ گونه تظاهر به نادانی در کار نیست و بنده حقیقتاً نمیدانم که آقای خامنه ای چرا ما را اینطور بی محابا و به تعجیل قتل می کند به عام یا اسیرمان می دارد در محبس و پهن می کند برایمان اینهمه دام.</p>
<p>البته نه اینکه هیچ حدس و گمانی نداشته باشم ؛ ما همه آدمیم و روزی هزار و یک فکر و خیال برایمان پیش می آید . من نیز  یک مقدار حدسیاتی در سرم هست که می خواهم با شما در میان بگذارم اما مقصودم از این نوشتار بهره بردن از خرد جمعی ست ، نه رازگویی از پشت پرده بیت رهبری ؛ می خواهم بدانم شما چه فکری می کنید در این  زمینه تا ببینیم آیا حاصل گمانه زنی هایمان ما را به اقناع مطلوب می رساند یا خیر.</p>
<p>پیش از هر چیز باید در برخی بدیهیات با هم به  توافق برسیم . بطور مثال ، عقل سلیم به ما فشار مضاعف می آورد که بی جهت یکدندگی نکنیم و بپذیریم که شرایط موجود برای آقای خامنه ای به هیچ عنوان شرایط دلپسندی نیست  و بهشت برین محسوب نمی گردد. درست است که دیکتاتور ها به ضرب زور و زندان و تطمیع و تهدید دلشان خوش می شود که در مناسبتها و سیرکهای سفارشی  چند هزار نفر برایشان هلهله کنند ، اما چطور می شود باور کرد که همان دیکتاتورها از استقبال صادقانه و آگاهانه و چندین میلیونی یک ملت به وجد نیایند؟ آنها هم  بالاخره آدمند و فرق دوغ و دوشاب را می دانند.</p>
<p>یا مثلاً تفاوت سیما و گفتار و منش و شخصیت مهندس میر حسین موسوی با دکتر (!) احمدی نژاد را حتی یک بز کوهی هم می تواند درک کند آنوقت  مگر می شود باور کرد که سطح شعور آیت الله خامنه ای از یک بز کوهی هم کمتر باشد؟ پس چرا کلاه مهندس و ملت را برداشت و مصیبت تحمل چهره و اطوار موحش و دل آزار دکتر را به جان خرید (که حالا مجبور باشد هفته ای یکبار ، آنهم از فاصله یک و نیم متری ، دکتر را تماشا و تحمل کند) ؟ شما تصور می کنید که کشیدن بار این رنج و محنت کار ساده ایست ؟ یا آقای رفسنجانی هر اندازه که موذی و نا بکار باشد دیگر به پای دکتر که نمی رسد. پس چرا معظم له در آن خطبه جگر خراش حجت را بر ابلهان عالم تمام کرد و فرمود احمدی به من نزدیک تر است تا هاشمی؟</p>
<p>خیلی ها معتقدند که اگر آقای خامنه ای تقلبی بغایت تابلو و نسنجیده نمی کرد و اجازه می داد همان آرای مهندس را (که خلایق بدون تهدیدات جنسی طائب و  با رضایت و تصمیم خودشان به صندوق ریخته بودند) از شکم شورای جنتی بیرون بکشند ، یک وجد زایدالوصفی عین بمب نشاط در مملکت منفجر می شد ، دانشجویان شهر را آذین می بستند ، و عوام دست در گیسوی خواص هفت شبانه روز به نشئه آزادی وسط میدان انقلاب می رقصیدند. موسوی هم از کرامت و بزرگواری عمود خیمه اسلام چنان به سر شوق می آمد که جامه می درید و در اثنای پایکوبی رعایا به هر مناسبتی مدح رهبر فرزانه می گفت. نهایتش این بود که هشت سال اوضاع بر مدار دوران خاتمی می گشت ، دکتر رحیمی را به سرپرستی نظافت بیمارستان امام خمینی می گماشتند و رحیم مشایی برای تکمیل دوره های مارگیری به دهی در ایالت راجستان هند اعزام می شد و محمود نیز در قرچک ورامین چیزی را مدیریت می کرد. اما به هر جهت خامنه ای یکشبه برای ملتش عزیز می شد و نیازی نبود که  دیوار اسلام و انقلاب برای ایستادن به آلت طائب و احمدی مقدم تکیه داده شود. پس چرا آقای خامنه ای (که می توانست آن خطبه جگر خراش را به دلپذیرترین حادثه حیات سیاسی اش تبدیل کند و میلیونها مرد و زن و پیر و جوان را به چشم ببیند که &#8211; بدون معاضدت آلت طائب و شعبده های ذوالنور &#8211; صادقانه از او تشکر می کنند و برایش آرزوی سلامتی دارند) خودش را از چنین موهبتی محروم کرد که حالا مجبور باشد هر چند سحر یکبار،  یک دو تن جوان نورسته را سر ببرد و آه و ناله مادران فرزند مرده آرام و قرارش را  بر هم زند و خواب از چشمانش برباید ؟</p>
<p>گاه می بینم که این پرسشهای به ظاهر ساده اما سخت اندیشه سوز ، برخی را به وادی افکار مالیخولیایی می کشاند. مثلاً عده ایی از اطوار محمود (که آشکارا تعادل روحی ندارد و عنان دست و پا و عضلات صورتش از اختیار وی خارج است) ره به شیطان پرستی یا انجمنهای سری و فراماسونی برده اند ؛ می گویند : انگشت سبابه و کوچکش را دیدی یک لحظه به چه حالت بود &#8211; در فلان قبیله آدمخوار در آفریقا نیز همین شکلک را به هنگام انداختن  افراد در دیگ آب جوش با دستشان در می آورند. برخی نیز از بام تا شام نشسته اند و گور اجداد محمود را نبش می کنند و سند گرو میگذارند که او اصلاً مسلمان نیست ، دلبسته صهیون است و به دستور امیر منشه (و یک آقای دیگری که الان نام او در خاطرم نیست ولی می دانم که یک موش توی اسمش بود) دارد زمینه ظهور حضرت موسی را فراهم می کند &#8211; و هیچ توجه نمی کنند که آن حضرت اصلاً قرار نبود دوباره ظهور کند. می گویند احمدی نژاد خون رهبر بی زبان و دست و پا چلفتی ایران را در شیشه کرده و از قصد می خواهد آنقدر بی جهت ظلم کند و آدم بکشد (این بار البته به دستور سازمان سیا) که نسل اسلام و مسلمین کلهم اجمعین از روی زمین ریشه کن شود واحتمالاً یا همه یهودی بشوند یا اگر برنامه تغییر کرد و رئیس سازمان سیا و مسئول اطلاعات ارتش پاکستان بازنشسته یا عوض شدند ، محمود یا مجتبی یا قاسم روانبخش (حالا یکی از اینها) خودش ادعای پیغمبری کند و یک دین قشنگ و جدید ایجاد کند و همه به خوبی و خوشی زندگی کنیم.</p>
<p>خامنه ای دست و پا چلفتی نیست ؛ محمود هم عنتر اوست. اگر قرار فقط بر جنون قدرت و مال پرستی بود ، اگر بنا بر دلسوزی برای اسلام بود ، اگر بر فرض محال، موضوع بر سر صیانت از آرمانهای انقلاب بود و اعتلای ایران در میان دشمنانی که از هر سو کیان اسلام و ایران را تهدید می کنند ، اگر هر کوفت و زهر مار دیگری هم در کار بود ، باز هم خامنه ای می توانست به سادگی و  بدون توسل به اینهمه خونریزی و وحشیگری به خواسته هایش برسد. براستی چرا این کار را نکرد آن رهبر با بصیرت ؟! </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/239/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/239/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/239/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/239/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/239/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/239/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/239/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/239/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/239/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/239/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/239/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/239/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/239/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/239/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=239&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/06/02/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>82</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/06/khamaney.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">khamaney</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>رابطه حجاب و تامین هزینه لشگر کشی سپاه اسلام به تهران !</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/31/%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/31/%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 May 2010 21:33:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب ، باجگیری، بسیج، کودتا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=236</guid>
		<description><![CDATA[خیر سرم قرار بود مطلبی بنویسم پیرامون اصلاح طلبی دینی ، اما گاهی اوقات مشکلات زندگی چنان آدم را غافلگیر می کند که مطلب نوشتن که سهل است یک شانه به موهایت و حتی مسواک هم وقت نمی کنی بزنی. اصولاً یکی از مشکلات اساسی ماها که می خواهیم با استبداد و مجتبی بجنگیم در [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=236&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><div id="attachment_237" class="wp-caption aligncenter" style="width: 340px"><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/basiji.jpg?w=500" alt="" title="basiji"   class="size-full wp-image-237" /><p class="wp-caption-text">این همه لشگر آمده به عشق چه چیزی آمده ؟!</p></div><br />
خیر سرم قرار بود مطلبی بنویسم پیرامون اصلاح طلبی دینی ، اما گاهی اوقات مشکلات زندگی چنان آدم را غافلگیر می کند که مطلب نوشتن که سهل است یک شانه به موهایت و حتی مسواک هم وقت نمی کنی بزنی.  اصولاً یکی از مشکلات اساسی  ماها که می خواهیم با استبداد و مجتبی بجنگیم در آنست که ما دائم  در سراشیب تندی  از مسکنت و مشکلات سر میخوریم اما مجتبی در اقیانوسی از پول غلت میزند ! باور کنید اگر تعدادمان زیاد نبود تا حالا شکست خورده بودیم. درست زمانی که وسط اتوبان مانده ام و عزای خرج تعمیر موتور مرکبم را گرفته ام ، یکی زنگ میزند که : &#8220;فلانی بالاخره هزینه مداوای بچه اش جور شد و دیشب که کمی فراغت داشت مطلبی نوشته بود آس (!) که حیثیت آقا و سپاه را دست کم به مدت نیم قرن لکه دار میکند&#8221; ! ما ماشالله تعداد استبدادستیزان کشورمان از دو برابر جمعیت ونزوئلا زده بالا و اگر نیمی از ما زمین خورده باشند ، نیمه دیگر سر پا هستند و  آنچنان تیپایی میزنند به لگن خاصره مصباح و فرزند خوانده اش که از دردش امامان جمعه تمام فصل بهار را عرعر می کنند.</p>
<p>در این چند روزه که عجوزه مصائب روزمره مرا سخت در برگرفته بود و فرصت نوشتن را از برم به سرقت برده بود فقط چند نوبت مجالی دست داد که اخبار میهن خراب شده را مرور کنم و عمده ترین خبری که توجه ام را جلب می کرد همانا هشدار سردار جیب بر سپاه محمد رسول الله ، حسین همدانی (متخصص دزدیهای چمدانی) بود که حتماً خودتان تا به حال هزار مرتبه شنیده اید که در قزوین رودربایستی را به کناری نهاده و فرموده بود پنج میلیون بسیجی لباس شخصی با انگیزه های کاملاً خصوصی ، به صورت خودکار ، بدون هیچ دلیل مشخصی ،  دچار شور حسینی شده اند و ما نمی دانیم با این لشگر لندهور چکار کنیم  چون  قصد دارند تمام قد بلند شوند، تهران را تصرف کنند و <strong>يكي از باشكوه‌ ترين نماز جمعه‌هاي كره زمين </strong>را در کف خیابانهای پایتخت مونتاژ کنند ولی ما جا نداریم تمام این اراذل را اسکان دهیم (و تازه پولش را هم نداریم)  بنابراین تصمیم گرفته ایم که علی الحساب  حجاب خیلی چیز مهمی باشد بطوریکه از عینک آفتابی بانوان و تعداد انگشتان لاک زده دست و پا و میزان عطری که این ذلیل شده ها به خوشان میزنند مالیات فاطمیه  دریافت کنیم تا مگر امکان ثبت نام، تغذیه ، اسکان و تامین شیتیله لااقل دو میلیون نفر از عزیزان بسیجی (که با قلبهایی مالامال جهالت  از راههای دور و نزدیک برای سرکوب شهروندان عزیز تهرانی عازم پایتخت می باشند) فراهم آمده و بدین ترتیب تا حدودی از نگرانی های رهبر معظم و فرزند  ضعیف النفس ایشان از تکرار فتنه های موسمی خرداد ماه بکاهیم.</p>
<p>حالا جای شکرش باقیست که هیچیک از آیات عظام تا کنون در رساله عملیه اش نحوه وضو گرفتن تانک و نفربرهای اسلام را به دقت  توضیح نداده است و گرنه سپاه محمد رسول الله خبر از اقامه یکی از باشکوه ترین نماز جمعه های کره زمین توسط تانکهای و توپخانه زرهی آقا امام زمان می داد و آنوقت خارجی ها شک برشان می داشت که نکند اینها می خواهند کودتا کنند. یکی از خوبی های جمهوری اسلامی همین نو ظهور بودنش است &#8211; تقلب می کند ، می گوید هدیه الهی بود ؛ تجاوز را فتح المبین می نامد ؛  کشتار راه می اندازد ، می گوید حماسه بود ؛ کودتا می کند ، می گوید داشتیم نماز باشکوه می خواندیم. جامعه جهانی نیز که به شدت سرگرم مسائل کلان و کیهانی ست و دارد تصمیم می گیرد که آیا آخرش فلان آقای وزیر مجاز هست که با دوست پسرش به صورت رسمی و محضری پیمان عقد ازدواج ببندد یا همین طور &#8220;پارتنر&#8221; باقی بمانند تا ببینیم اوضاع چه میشود. لذا موضوعات بی اهمیت مثل شکنجه و کشتار دانشجویان ایرانی را این جامعه خوشگل جهانی کمی با تاخیر می گیرد و بعد از گرفتن نیز باید هشت ماه با نمایندگان جمهوری اسلامی مذاکره و گفتگوی انتقادی ولی سازنده کند و از ایشان بپرسد که اصل جریان چه بوده (که آقای جلیلی و شرکا هم همیشه توضیحات مبسوط می دهند و سوء تفاهمات بر طرف می شود).</p>
<p>به هر حال ، نظر به اینکه در این دنیای دون هیچ کس حواسش به بدبختی های ملت ما نیست ، بنده به عنوان یک شهروند ایرانی از خواهران عزیز تهرانی تقاضا دارم حداقل برای دو هفته هم که شده کمتر مالیات فاطمیه به سپاهیان اسلام بپردازند &#8211; منظورم این نیست که اصلا لاک نزنید و آرایش نکنید ، اما سعی کنید زبل باشید و به سادگی گرفتار این مومنین  نشوید چون پول شما و پدر زحمتکش شما را (بابت عطر و عینک و لاکی که می زنید) با شارلاتان بازی اخذ میکنند و سپس از این باج و خراج برای تامین غذا و دستمزد جانورانی که قرار است ما را کتک بزنند استفاده میکنند. لذا تقاضا دارد آرایش خیلی غلیظ بماند برای پاییز که هوا هم خنک تر شده باشد . مرسی.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/236/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=236&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/31/%d8%ad%d8%ac%d8%a7%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>47</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/basiji.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">basiji</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>در برائت از لات بازی خامنه ای و در حمایت از تدبیر موسوی</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/26/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%a6%d8%aa/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/26/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%a6%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 26 May 2010 13:37:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[موسوی، کروبی، خامنه ای، لات بازی، حسن عباسی، تاجیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=231</guid>
		<description><![CDATA[آقا من گیری داده ام به لات بازی ها و لات پروری های امام خامنه ای و فرزندان بی سر و پایش ، دست بردار هم نیستم. هر فکری که میکنم آخرش به همین جا میرسم. هر طرف که نگاه میکنم هیبت یک لات چاقوکش را میبینم و در میمانم که مگر جز این مطلب [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=231&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_232" class="wp-caption aligncenter" style="width: 330px"><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/knife.jpg?w=500" alt="" title="knife"   class="size-full wp-image-232" /><p class="wp-caption-text">دکترینال امنیتی حسن عباسی !</p></div>
<p>آقا من گیری داده ام به لات بازی ها و لات پروری های امام خامنه ای و فرزندان بی سر و پایش  ، دست بردار هم نیستم. هر فکری که میکنم آخرش به همین جا میرسم. هر طرف که نگاه میکنم هیبت یک لات چاقوکش را میبینم و در میمانم که مگر جز این مطلب چیز دیگری هم در مملکت ما هست که قابل حرف زدن باشد؟ شما یک نگاهی به مجلس دردناک اسلامی بیاندازید ؛ در چهره هیات دولت دقیق شوید ؛ یک آلبوم عکس از استانداران و فرمانداران سراسر کشور تهیه کنید ؛ قوه قضاییه و دادستانی و سپاه و  بسیج که دیگر خدا به دور ! لات ها ایران را اشغال کرده اند.</p>
<p>یک عده ممکن است بگویند که ای آقا ، جمهوری اسلامی از ابتدا همین بوده. بنده ضمن موافقت نسبی و همدردی نصفه نیمه با این عزیزان ، عاجزانه از دوستان عصبانی و نازنینم تقاضا دارم به آرشیو مراجعه فرمایند و فقط چند دقیقه به قیافه و صحبتهای سعید حجاریان یا محمد رضا تاجیک توجه کنند (بدون هیچ پیشداوری &#8211; انگار که مثلاً یک نروژی هستید که فارسی را بلدید ولی  اسم جمهوری اسلامی هیچوقت به گوشتان نخورده) و بعد فوراً نوار را عوض کنید و چند دقیقه به اعصاب و راونتان ظلم  مضاعف کنید و فیلم صحبتهای حسن عباسی (دکترینال  قالتاقی) و حسن رحیم پور ازغدی (ایدئولوگ تیغ و تیزی در اسلام) را تماشا کنید. من نمیگویم که در این مقایسه الزاماً  به یک تفاوت جوهری ما بین این دو گروه میرسید. اما حداقل متوجه میشوید که برخلاف آن حسنین ، تاجیک چاقوی ضامندار توی جیبش نیست &#8211; کاری هم  ندارم که یکزمانی بوده یا نبوده ، فعلا سالهاست که نیست.</p>
<p>گفتم سالها ، یاد چیزی افتادم که  به موضوع حرفم ربط کامل دارد. دیکتاتور ها همیشه خطاهای فاحش میکنند و آنها که لات تر و حقه بازترند (مثل مقام معظم خودمان) خطاهایشان فاحش تر میشود. خامنه ای دزد بسیار قهاریست اما به دلیل حقه بازی ذاتی اش مجبور است چند جانبه دزدی و لاپوشانی کند &#8211; از یک طرف مملکت را کران تا کران میچاپد تا جیب خود و فرزندان و اقوام خجسته را پر کند و اسلام و علمای عظام را چکی بخرد و بفروشد ، و  از طرف دیگر از شیر میهن تا ابزار مهدی و  پژو فرانسه ، حتی از داروی هلال احمر ، سهم امام میگیرد تا خرج نمایشنامه ای کند به نام &#8220;علی تنها و فقیر است&#8221; و بگوید من مثل حضرت علی گشنه و بدبختم. (صدام هم دیکتاتور لاتی بود اما مثل خامنه ای چاچولباز نبود ،  تازه کلی هم با ثروتش پز میداد). دردسرهای حقه بازی آخرالامر نماینده خداوند را وادار ساخت که اشتباه بکند. دید پول نفت و گاز آنقدر نیست که هم خجسته بخورد هم کفتاران ولایت ، بنابراین لشگر اسلام را فرستاد پی کاسبی و دلالی. بازار موبایل داغ بود ، برادران تا خرخره گوشی تلفن همراه وارد کردند  ؛ تب ماهواره بالای چهل درجه بود ، مملکت از  دیش و رسیور اشباع شد ؛ کامپیوتر مد شد ، پاساژ رضا زد روی دست سیلیکون ولی. ریش و قیچی را سپرد به دست مداحان اهل بیت تا سیر بخورند و بر گرسنگی آقا گریه کنند ؛  امروز تعرفه موبایل را عوض کنند ،  فردا دیشها را جمع کنند و پس فردا مدلهای جدیدتر گوشی و رسیور را وارد کنند ، تا پس آن فردا که دوباره دیشها را جمع کنند و &#8230;. </p>
<p>منتها آقا نمیفهمید که همزمان با پر شدن جیب گشاد سپاه اسلام و اکران دائمی &#8220;علی تنهاست&#8221; ، بچه های مردم هم در خانه هایشان جهان خارج را از گیرنده ماهواره تماشا میکنند ، به همدیگر  اس ام اس میزنند و در اینترنت اخبار دزدیهای علی پولدار را  میخوانند و برای بابا ننه شان  تعریف میکنند. خاتمی و دوم خرداد هم که شده بود قوز بالای  قوز. آن سالهای سخت برای علی خیلی گران تمام شد. روزنامه جامعه و ماهواره و محسن سازگارا و  موبایل و تاجیک و  اینترنت  و سعید حجاریان و دانشگاه تهران (و بعضی آتشها که از گور رفسنجانی بلند میشد)   فرزند زهرا را در بغرنج ترین  وضعیت در تاریخ اسلام (از قضیه فدک به این طرف!) قرار داده بود. علی دو راه بیشتر نداشت ؛ یا باید چهار نفر آدم باسواد از میان جانوران موجود در اطرافش پیدا میکرد که &#8220;بحران آگاهی&#8221; را با تدبیر مدیریت کنند (که من بمیرم برای حسرت و  نا امیدی آقا در این مقوله !) یا اینکه اساساً  میبایست میزد به سیم آخر و رودربایستی را کنار میگذاشت و بطور شفاف و علنی ، کاسه دولت و مجلس و بیعدالتخانه را لب به لب پر میکرد از لواط کاران و لاتهای محلات. این شد که مجتبی را صدا کرد و به او گفت: </p>
<p>- پسرم ! تو ماشالله از طفولیت تا حالا در منزل جنایت و حقه بازی رشد کرده ایی و الان  دیگر در بیشرمی و نامردی برای خودت آقایی شده ایی. به نظر تو از این میان این جانوران عجیب و غریبی که هر روز شرفیاب میشوند و نعلین بابا را لیس میزنند کدامیک از همه حیوان تر است ؟ برای یک  امر خیر میخواهم.</p>
<p>مجتبی نگاه سرزنش آمیزی به دست پلاستیکی  پدرش انداخت و گفت:</p>
<p>- پدر جان ! من یک چیزی میگویم ، شما را به فاطمه زهرا نه نیاورید ، خب؟ درست است که شما خود آقا امام زمان هستید و در رذالت دست مرحوم امام را از پشت بسته اید و تمام خولی های عالم را گلچین کرده و  در بیت مکرمتان جمع آوری نموده اید ، ولی،  به جدمان قسم  ، من یک جانوری را می شناسم که جنس وقاحتش با دیگران خیلی توفیر دارد. اربابمان مصباح را علناً می پرستد ؛ حتی ، اگر جسارت نباشد ، از خودتان هم قشنگتر دروغ میگوید ؛ وقاحتی دارد فیت چاه جمکران ؛  و زشتی هایش به نیکوترین وجه در صورتش نمایان است. من فقط کافیست نام چند تن از یاران او را  به زبان بیاورم تا شما از شادی بال در بیاورید: مجتبی ثمره هاشمی ، صادق محصولی ، رحیم مشایی، الهام و بانو فاطمه رجبی &#8230;</p>
<p>ناگهان آیت الله خامنه ای عنان اختیار از کف داد ، اشک شوق در چشم آورد و یک دستی مجتبی را در آغوش گرفت و گفت: دیگر بس است ، آتش زدی به جان من.  حقا که فرزند منی !</p>
<p>و اینگونه بود که محمود سینه خیز شرفیاب شد ، نعلین آقا را چنان  لیسید که شور و غلغله ایی در بیت در افتاد ، حکم ریاست جمهوری و مدیریت جهان را به دندان گرفت و سینه خیز خارج شد.</p>
<p>اکنون ما در چنین وضعیتی زندگی میکنیم. شماها را نمیدانم ولی من هرگز در این سی سال اینهمه لات و بچه باز در راس تمام امورات مملکت و همه اجزای لشگری و کشوری  ندیده بودم. شما به موسوی خرده میگیرید که نخست وزیر آن گوربگوری بوده یا کروبی رییس مجلس بوده و خاتمی رییس جمهور. از آن میترسید که مبادا اصلاح طلبی دینی باز هم برایمان مصیبت شود و تاریخ تکرار گردد. این حرفها به نظرم توجیه و اساس منطقی ندارد. من خودم به هیچ صراطی مستقیم نیستم و برای هیچ خدا و پیغمبری جز عقل و خرد انسانی اعتبار قائل نمیشوم. اما این دلیل نمیشود که هر کس حرفی از دین زد سرش را ببرم. الان دارم مطلبی مینویسم تا به قدر فهم و سواد اندک خودم حجت و دلیل عقلی بیاورم که این اصلاح طلبی دینی که امروز نماد سیاسی اش موسوی و کروبی ست و نماد فلسفی اش تاجیک و سروش ، به لحاظ ماهووی دیگر نمیتواند مرتکب جنایت شود  و به گمان من در نهایت به مثابه کاتالیزوری برای دموکراسی سکولار عمل خواهد کرد. این را مفصل توضیح خواهم داد.     </p>
<p>امروز هیچ چیزی در این دنیا بیشتر از موسوی و کروبی لاتهای امام زمان را به وحشت نمی اندازد. این دو از روز اولی که پارسال به خیابان ریختیم و کشته دادیم و زجر کشیدیم پا به پای ما آمده اند و زجر کشیده اند ؛ رسم جوانمردی نیست که پشتشان را خالی کنیم &#8211; آنهم در این خرداد پر حادثه.  ما با مشتی لات و یک رهبر حقه باز طرفیم. باید از تفرقه بپرهیزیم ؛ فرزندانمان را باید از زندان آزاد کنیم و انتقام خون بچه هایمان را با یکدلی و اتحادمان از ضحاک چاقو کش بگیریم. میان حلقه احمدی نژاد/مشایی با بیت آلوده رهبری هیچ فاصله و کدورتی نیست. عنان این خیمه شب بازی بطور مطلق در دست رهبر خونریز و فرزند لات و بی سرو پای اوست. گول این شعبده ها را که در قلعه ناپاک رهبری طراحی میشوند نباید بخوریم.  </p>
<p>قرار نیست که ایران یک شبه بشود سوئیس خاورمیانه.  موسوی میخواهد و میتواند که ما را یک گام به آزادی نزدیک کند. تنهایش نگذاریم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/231/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/231/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/231/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/231/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/231/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/231/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/231/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/231/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/231/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/231/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/231/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/231/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/231/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/231/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=231&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/26/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%a6%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>64</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/knife.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">knife</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یک مرید خر به از هفت پارچه آبادیست !</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/22/%d9%85%d8%b1%db%8c%d8%af-%d8%ae%d8%b1/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/22/%d9%85%d8%b1%db%8c%d8%af-%d8%ae%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 22 May 2010 18:00:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[خامنه ای، مرید پروری، جمهوری اسلامی، رفسنجانی، خمینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=227</guid>
		<description><![CDATA[این جمله معروف خامنه ای را نزدیکان او بارها شنیده اند &#8211; جمله ای که برآیند شوخ طبعی و رذالت آقاست ، و لطیفه ایست که در عین ناباوری ، استراتژی اصلی و اساس کلیه امورات کشور پهناور ایران طی دو دهه اخیر بوده است. ثروت بی حساب یک مملکت همراه همه ذخائر طبیعی و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=227&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_228" class="wp-caption aligncenter" style="width: 450px"><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/moridbazi.jpg?w=500" alt="" title="moridbazi"   class="size-full wp-image-228" /><p class="wp-caption-text">حقه بازی دینی </p></div>
<p>این جمله معروف خامنه ای را نزدیکان او بارها شنیده اند &#8211; جمله ای که برآیند  شوخ طبعی و رذالت آقاست ، و لطیفه ایست که در عین ناباوری ، استراتژی اصلی و اساس کلیه امورات کشور پهناور ایران طی دو دهه اخیر بوده است. ثروت بی حساب یک مملکت همراه  همه ذخائر طبیعی و منابع انسانی اش خرج همین جمله معروف آقا شده. </p>
<p>خامنه ای اهمیت استراتژیک مرید پروری را از خمینی آموخت و خیلی زود به این حقیقت شگرف پی برد که در یک نظام الهی ، &#8220;مریدان احمق&#8221; در زمره  نیکوترین هدایای حق تعالی به حاکم اسلامی محسوب میشوند. وی در تمام سیرک های بامزه ایی که بنام  &#8220;دیدارهای مردمی با حضرت امام&#8221; در حسینیه جماران روی پرده میرفت یا خودش شخصاً  حضور داشت یا پخش مستقیم و بازپخشهای بی پایان آنها را به دقت از تلویزیون تماشا میکرد. سید علی قبل از انقلاب تعدادی کتاب و چند صفحه شعر خوانده بود و میدانست که روح الله سواد درست و درمانی ندارد ، به همین خاطر وقتی خمینی سخنرانی میکرد او همیشه در دلش (معمولاً  در حال نشئه تریاک)  یک شکم سیر به خزعبلات امام امت میخندید اما خیلی مراقب بود مبادا بلند بلند بخندد چون میدانست که در آنصورت از دنبلان آویزانش میکنند و آینده سیاسی اش تباه میشود.   </p>
<p>چیزی که خامنه ای را خیلی شگفت زده میکرد جملات بی سر و ته و خنده دار خمینی نبود (که همیشه پنج تا جمله را به انحاء مختلف چهل و پنج دقیقه تکرار میکرد و وقتی فراموش میکرد که اصلاً موضوع سخنرانی چه بوده ، چند بار میگفت &#8220;خداوند تبارک و تعالی&#8221; و سید احمد از خجالت آب میشد، لب ورمیچید و  چشم غره میرفت و حرص میخورد و بساطی میشد که فیلمهایش موجود است!). اصل حیرت خامنه ای از این بود که آخر چطور امکان دارد که این پیرمرد پریشان مغز هنوز بعضی جملات مسخره اش را (مثلاً ، <em>من ورزشکار نیستم ولی ورزشکاران را دوست دارم</em>)  به نیمه نرسانده کل جمعیت با یک شور و حال قدسی محکم میزنند  توی سر و صورت خودشان و چنان اشک میریزند کانهو مادر بیمارشان را در مقابل چشمشان با کارد پلاستیکی و یکبار مصرف  سر بریده اند. من حاضرم به همه مقدسات عالم قسم بخورم که خامنه ای دقیقاً  در یکی از همین مجالس شورانگیز عرفانی-حماری -جمارانی  بوده که به اسرار حکومت اسلامی وقوف کامل یافته و  در دلش ندای جبرئیل را شنیده که : یک مرید خر به از هفت پارچه آبادیست.  </p>
<p>البته وقتی پای اشراق و الهام آسمانی از نوع جمارانی اش  در میان باشد تفاوت روحیه آدمها را نمیشود نادیده گرفت. بطور مثال، هاشمی رفسنجانی در اینگونه موارد خواهر زاده تنی جبرئیل است و تا وقتی هاشمی هست  خداوند تبارک و تعالی بیکار نیست که بخواهد اسرار اسلام عزیز را همینجور مفت و مجانی به قلب آدم جلف و ریقویی مانند سید علی گدا الهام کند. آیا تا به حال به این فکر کرده اید که چرا  هاشمی رفسنجانی  مرید ندارد؟ شما گمان میکنید که خواهر زاده جبرئیل بلد نیست تفاله چای خود را بدهد به یک  الاغ حزب اللهی سر بکشد و حالش را ببرد؟ نه ، پدر جان ، این شامورتی بازیها را حاج اکبر خیلی بهتر از سید علی فوت و آب است. اما قضیه اینجاست که  شیخ بی ریش ، برعکس آقا ، روحیه مرید پروری ندارد. هاشمی به جای لیسیدن چفیه اش به قصد تبرک و بخشیدن آن به چند تا دراز گوش در نمایشگاه کتاب  ، بیشتر تلاش داشته اپیزود امیرکبیر را در کتاب تاریخ معاصر تمرین کند و لابد پیش خودش گفته حالا که ما اینهمه خون ریخته ایم  و  خواهر و مادر این مملکت را به هم پیوند داده ایم و رسماً گند زده ایم به ایران و ایرانی ، لااقل بگذار چهار تا مدیر تربیت کنیم و ده تا سد خاکی و کارخانه مونتاژ و کارگاه تولید کاسه توالت بسازیم که آیندگان بچه شان را برای ادرار نیاورند سر قبر ما و بهش بگویند جیش کن اینجا بابایی! بهر حال این مملکت خراب شده با هشتاد میلیون جمعیت روی هوا که اداره نمیشود &#8211; همین که بسیاری از  ما آب و برق و گازو پل و جاده داریم و  محتویات آبریزگاهمان از لوله سینک آشپزخانه مان  بیرون نمی آید مرهون تلاش هاشمی ست و  تفاوت روحیه ایی  که او با خامنه ای دارد. (و من از این جهت از هاشمی تشکر میکنم و بار دیگر از ایشان تقاضامندم که : بابا ، بزن این مرتیکه دغلباز  رو چپه کن دیگه ، اه).</p>
<p>خمینی مجانی مرید خر تولید میکرد و هر مزخرفی که میگفت عده زیادی بطور طبیعی شیهه میکشیدند و کفن میپوشیدند و خودشان را و بچه های ما را لت و پار میکردند.  درست است که خمینی حقه بازی اش کم از &#8220;هامبرت&#8221; ناباکوف نبود ؛ راحت گولمان زد و به لولیتای نوباوه و تازه بالغ میهن تجاوز کرد ؛ با اینحال باید انصاف داد که لولیتا نیز خودش کم کرمکی نبود. فلذا هزینه تولید و تکثیر مرید ، به نرخ دلار هفت تومان هم که حساب کنیم ، به مراتب ارزانتر از  اینی بود که الان هست.  اما کارخانه مرید سازی خامنه ای (دفتر مرکزی واقع در کیلومتر ۱۵ شرق قم ، دست چپ در دوم ، ته چاه جمکران) تا الان صدها میلیارد دلار خرج روی دست ما و نسلهای آینده کشور گذاشته است.   </p>
<p>دفاتر نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری ، از دانشگاه تهران گرفته تا جابلقای گرجستان، شبانه روز باید پول خرج کنند و به بیت حساب پس بدهند که این ماه چند تا مرید خر به سپاه سلم و تور آقا اضافه کرده اند. مثلاً نماینده آقا در استان مرکزی  میرود بیت شرفیاب میشود و گزارش بلند بالا میدهد که نیمه اول امسال چنین و چنان کردیم ، بیست و پنج تا مسجد و حسینیه ساختیم ، نمازخانه چهار تا دانشگاه را چهارصد متر گشاد کردیم ، به نیت چهارده معصوم چهارده تا پروژه ظهور را کلید زدیم و موسسه فرج &#8230;. و ناگهان آقا که مطلقاً حوصله ندارد به اراجیفی گوش کند که خودش و مصباح سر بساط منقل محض دست انداختن نوری همدانی سر هم کرده اند ، از کوره در میرود و سر آن بیچاره فریاد میکشد که :  مرتیکه جعلق ! این چرندیات چیه که میبافی ؟ برو سر اصل مطلب ؛ تو بگو تو این مدت  چند تا مرید خر ، حاضر به یراق و  دست به قمه ، واسه ما جور کردی که همین الان که مجتبی گوشی رو برداره یه تک زنگ بزنه ، کفن بپوشن پیاده از اراک برن در خونه صانعی ، ماشین پسرش رو آتیش بزنن؟ اگر تا سر ماه اسم و شماره کارت ملی دویست تا مرید دبش رو به آقای وحید تحویل دادی که هیچ ، وگرنه اون نشون &#8220;بصیرت&#8221; رو که به سفارش امام جمعه دزد و خانومباز  شهرتون دادم بزنن به سینه بی لیاقتت میگم پس بگیرن و عین یه موش مریض از بلم نظام پرتت کنن بیرون تو دریای بی بصیرتی. حالا پاشو برو ،  اون دمپایی های  میثم رو هم  دم   در  بردار با خودت ببر ، به بچه ها بگو تبرکی از بیت آوردم که لیس بزنید.  </p>
<p>آقای خامنه ای ، تو خیال کردی اگر قبل از  برگزاری آن نمایشگاه مضحک کتاب  یک جوجه قمه کش جیره خوار را از خبرگزاری فارس ببری داخل بیت روی پایت بنشانی ، بروی از تالار یک دو بادام بیاوری در دهانش بگذاری و رسم سائیدن بیضه جنایت و وقاحت را به او بیآموزی تا روز بعد برایت بلبل زبانی کند و  از دیدار  تهوع آورت از آن نمایشگاه <a href="http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8902251178">گزارش مجتبی پسند </a>بنویسد ، ما ناگهان به قلبمان الهام میشود که تو ، قاتل فرزندان ما ،  &#8220;برکت&#8221; هستی برای این مملکت  و رعیت همه دربدر عشق تو اند ؟ ما آمار همه حقه بازی ها و کثافتکاری های تو را داریم، ریاکار.  </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/227/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/227/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/227/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/227/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/227/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/227/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/227/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/227/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/227/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/227/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/227/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/227/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/227/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/227/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=227&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/22/%d9%85%d8%b1%db%8c%d8%af-%d8%ae%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>43</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/moridbazi.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">moridbazi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مهاجرانی ، مردی برای تمام فصول اسلام !</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/19/%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/19/%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 19 May 2010 16:28:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرانی، جمهوری اسلامی، منافع ملی، ایران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=223</guid>
		<description><![CDATA[آقای مهاجرانی ، برادر سیاستمدار ؛ ما از دوران زعامت آقای هاشمی همیشه تصورمان این بود که تو مرد مودبی هستی ؛ چندتا کتاب هم خوانده ایی ؛ دستور زبان فارسی را هم بلدی و نماز هم خوب میخوانی (یعنی از نحوه تلفظ ولاالضالینت پیداست که بچه مسلمانی &#8211; حالا با بصیرت یا بی بصیرتش [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=223&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/ata.jpg?w=500" alt="" title="ata"   class="aligncenter size-full wp-image-224" /><br />
آقای مهاجرانی ، برادر سیاستمدار ؛ ما از دوران زعامت آقای هاشمی همیشه تصورمان این بود که تو مرد مودبی هستی ؛ چندتا کتاب هم خوانده ایی ؛ دستور زبان فارسی را هم بلدی و نماز هم خوب میخوانی (یعنی از نحوه  تلفظ  ولاالضالینت پیداست که بچه مسلمانی &#8211; حالا با بصیرت یا بی بصیرتش را دیگر آقا تعیین میکند &#8211; کار ما نیست). خداییش لبخندهای تو هم دوست داشتنیست و هم عجیب  &#8211; نمیدانم چرا من همیشه حس میکردم عاقل اندر سفیه میخندی و همین باعث میشد با دیدنت برداشتهای جوروا جوری از عطاء لله مهاجرانی در ذهنم شکل بگیرد. مثلا بعضی وقتها خیال میکردم خودت هم از اساس به این کمدی الهی که جمهوری اسلامی لقب گرفته اعتقادی نداری منتها این وسط بر خورده ایی و قاطی مشتی جک و جانور نئاندرتال گیر افتاده ایی و مدام این پا آن پا میکنی تا دین جوان اسلام از التهابات دوران بلوغ بدر آید ،  کمتر جفتک بپراند به لگن خاصره جامعه مدنی ، و  تو عاقبت بتوانی آن دکمه آخرپیراهن یقه آخوندیت را (که گاه کم مانده بود خفه ات کند لا کردار !) به میمنت و مبارکی باز کنی. </p>
<p>البته به این سادگی ها نمیشد تمام اسرار لبخند معروف ترا کاشف بشوم. راستش حالت صورت و لبخند عجیبت طوری بود که نمیشد همینطور یک کله در موردت فکرهای خوب کرد. اگر قول میدهی که دلگیر نشوی باید اعتراف کنم که گاهی از خنده های تو یاد خنده خشک پیرمرد قوزی بوف کور میافتادم  و در یک لحظه فکر نا صوابی به سرم میزد که نکند این عطاء لله مهاجرانی خودش بخش لاینفکی باشد  از شامورتی بازی مملکت امام زمان ؟ اما بعد تو در موقع استیضاحت ، در مجلس دردناک اسلامی ، ناگهان نمایندگان محترم و آدمخوار پارلمان را با سحر کلامت جادو میکردی و اعتماد رهبر و نوچه هایش را  (که تا دیروز سایه ات را با تیر سردار نقدی در خیابان انقلاب میزدند)  همزمان کسب مینمودی و ما را منگ مینمودی ! باور کن من آنروز  نیم ساعت سرم را میخاراندم و فکر میکردم خواب میبینم و درمیماندم که جهت  تعبیر این کابوس یقه کدام معبر را در این سرزمین عجایب باید گرفت &#8211; حتی مهندس سحابی خودمان  هم (که تو خیال میکنی علم لدنی دارد) حیران شده بود بخدا ! </p>
<p>خلاصه در طول زمان و بعد از آنکه مهاجرانی هجرت کرد به مدینه فاضله در ساحل تیمز  و حجره ایی اختیار کرد در جرس (و روزها  به میخ زد و شبها به نعل)  تا همین دو روز پیش که هنوز ضربه صبحش به نعل ولایت فقیه را درست نزده بود  که ناگهان ساعت ده شب ،  قبل از خواب ، محکم زد  به  میخ معاهده محمود و لولا (و برای این پهلوانی از زور بازوی مهندس سحابی هم بهره ها جست فراوان) ، ما رفته رفته ایمان آوردیم که عطاء لله مهاجرانی مردیست برای تمام فصول اسلام. </p>
<p>ده سال پیش به دوستی گفتم مهاجرانی مرد عاقل و اهل کتابی ست  اما خودش هم در نهان میداند که در هیچ سازمانی جز امپراطوری جهل  جمهوری اسلامی قبای وزارت بر دوش او نمی اندازند. البته این از خصوصیات بدیهی و ابتدایی سیاستمداران زیرک است که جای خویش بدانند و حوزه عمل و بستر شکوفایی خود را بشناسند &#8211; و از این جهت هیچ حرجی بر مهاجرانی نیست. اما ایکاش بعضی آدمها که سواد و خط و ربطی دارند میتوانستند خارج از دایره جنون جمهوری اسلامی هم  برای خود کسی باشند. ایکاش مهاجرانی مجبور نبود که  ، به الزام روشنفکری و دلربایی از اربابان تهران و به حکم سیاست ورزی ،  در  قامت خونریز و پر فریب خامنه ای و دلقکش  <a href="http://www.rahesabz.net/story/15619/">نشانه ها ببیند از حفظ منافع ملی ایران </a>- ایرانی که فرزندان فرهیخته اش یا در بهشت زهرا خوابیده اند یا در زیر شلاق کارشناسان حافظین منافع ملی ایران دارند جان میدهند. </p>
<p>راستی، آقای مهاجرانی ، برادر سیاستمدار،  این ایرانی که شهروندانش همه یا  معدوم و مجروحند  یا گرسنه و اسیر ، یا  آواره خارجند و فریادشان به هواست یا ماتم گرفته در داخلند و اندوهشان در خفاست ، این ایران چه جور جانوریست که منافع ملی اش را محمود و لولا و طیب سه تایی  داشتند  پریروز جفظ میکردند و تو دیدی و خوشت آمد و تایید فرمودی ؟ </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/223/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/223/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/223/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/223/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/223/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/223/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/223/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/223/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/223/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/223/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/223/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/223/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/223/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/223/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=223&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/19/%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/ata.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">ata</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ترسهای خامنه ای در سرای دروغ و نفرت</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/18/%d8%aa%d8%b1%d8%b3%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/18/%d8%aa%d8%b1%d8%b3%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 May 2010 10:54:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[خامنه ای، جمهوری اسلامی، ترس، مجتبی]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=218</guid>
		<description><![CDATA[خامنه ایی عین سگ ترسیده ؛ سگ البته حیوان نجیبی ست &#8211; برعکس آقا. من به زوزه های اتمی ایشان کاری ندارم ؛ حضور لولا و طیب در تهران را که نوجوانان بورکینافاسو هم میدانند برای چیست ؛ لزومی به واکاوی وحشت در باب اتم نیست یا اگر هست من الان حوصله اش را ندارم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=218&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/fear.gif?w=500" alt="" title="fear"   class="aligncenter size-full wp-image-219" /></p>
<p>خامنه ایی عین سگ ترسیده ؛ سگ البته حیوان نجیبی ست &#8211; برعکس آقا. </p>
<p>من به زوزه های اتمی ایشان کاری ندارم ؛ حضور لولا و طیب در تهران را که نوجوانان بورکینافاسو هم میدانند برای چیست ؛ لزومی به واکاوی وحشت در باب اتم نیست یا اگر هست من الان حوصله اش را ندارم . ترس اصلی را باید در جمله های چند روز گذشته آقا جست. شما زوزه را  خوب دقت کن ببین با چه هول و هراسی و چه سوزناک سر داده شده :</p>
<p>- <strong>سپاه اگر کودتا کند خوب است </strong>!</p>
<p>یا مثلاً :</p>
<p>- <strong>بسياری از مواضعی که وی (موسوی) و کانديدای شکست‌خورده ديگر انتخابات اخير (کروبی)  گرفته‌اند، جرم است؛ اما چون نظام اسلامی برای تعقيب آن‌ها براساس مصالحی عمل می‌کند، آن را موکول به زمان مناسب کرده‌ايم&#8230;. بنابراين اگر امروز به درخواست مردم برای تعقيب سران فتنه عمل نمی‌شود، نه از سر ناتوانی يا بی‌توجهی، غفلت و يا هماهنگی با آن‌ها و يا بی‌دغدغگی، بلکه از اين بابت است که زمان آن فرا نرسيده است </strong>!</p>
<p>ای تو روح آدم دروغگو !</p>
<p>بله ، ممنونم از یادآوری شما که همین الان فرمودید این حرفها را آقا نگفته ، عنترهایش گفته اند. حواس ما را ببین ترا بخدا. اما بقول رضا مارمولک ، بله ولی نخیر ! </p>
<p>برنامه &#8220;دیدنی ها&#8221; را یادتان هست از شبکه دو پخش میشد که  صحنه های بامزه و دوربین مخفی و این جور چیزهای ینگه دنیا را نشان میداد ؟ آن دخترها که میدیدی جلوی دوربین می آمدند ، سایز دامن و میزان عمق یقه هفتشان را آقا شخصاً خودشان تعیین میکردند که چقدر باشد که با اسلام خجسته بی هنر  سر جنگ نداشته باشد  &#8211; در یک پوشه &#8220;محرمانه&#8221; به مسؤلین مربوطه در شبکه دو، هر هفته یک پوشه جدا. </p>
<p>آنوقت شما گمان میکنی جانی لاری یا جعفر قوز تپه (قوز پیشانی این مرتیکه گانگول ما را کشته !) جنمش را دارند که از خودشان و سر خود گه زیادی بخورند و اظهار نظر کنند؟ آنهم در مورد کودتا یا مصالح نظام ؟</p>
<p>حالا اگر ستون نویس روزنامه نیویورک تایمز از سر خامی و بیخبری (و از آنرو که روحانیت معزز رابرت موگابه را رنگ میکند جای فردریک باستیات میفروشد) گاهی وقتها از تعدد نهادهای ظاهراً دموکراتیک (و باطناً  قاسم روانبخشماتیک) در جمهوری اسلامی ناگهان احساس روشنفکری چپگرایانه اش عود کند و از کثرت اینهمه انتخابات پی در پی و  شورا و  مجلس و محفل انتخابی گیج شود و شکر بخورد که <em>جمهوری اسلامی بعد از اسراییل دموکراتترین کشور منطقه است</em>، شما به حساب جهالتش بگذارید.؛ بچه است ، مسلمان نیست و نمیفهمد. ولی ما که مسلمانیم ناسلامتی ؛  قرار نیست خودمان را بزنیم به خریت و اسباب خنده همدیگر را فراهم بیاوریم که بله ما نیز دستگاه قضا و تقنین و اجرا داریم ، قشنگ و مجزا و مستقل از هم ، درحالیکه حتی عمه بنده هم میداند که  کل مملکت را با ریزترین جزییاتش  در طویله بیت اداره میکنند ؛ از دکترینال حسن عباسی قالتاق گرفته تا متن استشهاد محلی دهداری روستایی در پنج فرسخی سلفچگان تمام خطوط را با ماشین تحریر آقا تایپ میکنند ؛ از توپچی های سپاه و قمه کشان بسیج گرفته تا زاکانی و تجری در کمیسیونهای بطری و تیزی مجلس دردناک اسلامی، از نماینده ویژه عقب ماندگان ذهنی مستقر در دفتر حوزه ریاستی قضا گرفته تا رییس رؤسای  اصلی کشور (یعنی عکاسان و خبرنگاران خبرگزاری فارس) در کلیه موارد ، در مقیاس نانو،  جمله های آقا را دانه دانه در بیت  میجوند و میگذارند  در دهان این  جانیان. پس سر جدتان به من نگویید که فلان جمله را فلان جانی گفته و بهمان حرف را فلان لاری. از شما بعید است ؛ مگرمسلمان نیستید  شما ؟! تمام مسؤلین در کشور امام زمان یک دهان هستند که از طریق روده مجتبی وصل میشوند به آنجای آقا.</p>
<p>اینکه خامنه ای مثل سگ ترسیده چیز جدیدی نیست البته و شما خودتان ماشالله از اسرار امور آگاهید. اما سوای نجابت سگ (که جا دارد بنده همین جا بار دیگر از سگ و کلیه درندگان محترم چهار پا طلب بخشش کنم) یکی دوتا مطلب راجع به ترس آقا هست که ذکرشان جهت اطلاع کافران گرامی خالی از لطف نیست. </p>
<p>اصولاً  سید علی خامنه ای بیست سال پیش عین یک جوجه ریقو و پژمرده از تخم گندیده ترس بیرون آمد. شما یک نگاهی به قیافه اش در آن سالها بیاندازید و مقایسه اش کنید با آنها که قبای ولایت فقیه به تنشان زار نمیزد  ، مثل مثلاً خمینی یا منتظری یا گلپایگانی (و از جمع رفتگان ، امثال طالقانی). همین یک نگاه کافی ست تا دلایل شکل گیری امپراطوری جدید وحشت را دریابید (ماشین وحشتی که خمینی ساخت ، هم مدلش با این یکی فرق میکرد و هم شرایط حدوث و قوامش). این جوجه ریقو به واسطه حقارت ذاتی که داشت برای سایه خودش هم بپا گذاشته بود و هر کس سوره الرحمن را کمی غلیظ میخواند  خیال میکرد لابد طرف  دارد بیسوادی فقهی او را  مسخره میکند و فوراً  دستور قتلش را میداد.  </p>
<p>طبیعی ست که آدم زنده که عزت نفس داشته باشد زیر علم چنین مرداری سینه نمیزند. پس باید کل  طول و عرض تاریخ بی آزرمی را گشت تا لاش مرده های هرزه ایی  از جنس حسین شریعتمداری و عزت ضرغامی و اصغر حجازی و مصباح یزدی و جنتی و  نقدی و زاکانی و حسینیان و طائب و پورازغدی و مشایی و  محمود مشنگ و فاطی قشنگ و جعفر قوزتپه و  حاج فیروز خیک آبادی و الباقی پستانداران حرامخوار و لاری-جانی  را زیر سقف ولایت این مردار جمع کرد. </p>
<p>شوخی نیست آقا ، یک لشگر هر یکی از آن یکی دریده تر و بی ناموس تر. فرآوری و سازمان دادن به چنین لشگری (که حاضر است  برای جلب نظر بیت و  حمل یک فقره  کلت کمری و داشتن راننده و محافظ ، سر پدر خودش را ببرد و به مادر خودش تجاوزکند &#8211; چه برسد به پدر مادر تو و من) کلی کار میبرد و وحشتی میطلبد خارج از فهم و احساس بشر. </p>
<p>شوخی نیست آقا ، ما داریم در مورد پلیدترین پدیده قرون اخیر حرف میزنیم &#8211; بی جهت پای پل پت و قصابی های رواندا و کامبوج یا گشنه خانه کره شمالی  و کبابی هیتلر را به میان نکشید &#8211; کدام یک از این جانوران ساعت هشت شب امشب به انصار قمه کش در بیتش شام میداد و دو ساعت برایشان از غریبی و علیلی خودش و بی چشم و رویی دانشجویان فریب خورده حرف میزد و دستور میداد  که چشم دانشجوی بی پناه و نخبه شهرستانی  را از حدقه در بیاورند و آنوقت فردا عصر در حضور همان قاتلین و ضاربین که ندایش را نیمه شب گذشته در امیر آباد  لبیک گفته بودند  بر مرگ و مصیبت  دانشجویان گریه و زاری راه میانداخت ؟ &#8211; آنهم به سبک و سیاق امام زین العابدین بیمار، که من صحیفه سجادیه اش را از حفظ بودم و بنظرم بچه خوبی بود و هیچ شباهتی به این مردک چاچولباز آدمکش نداشت. </p>
<p>تلنبار ترسهای بیست ساله خامنه ای اکنون در هیئت یک امپراطوری وحشت در قلب خاورمیانه قد کشیده. مهندس وحشتزده و بیمار این سرای نفرت و دروغ  خودش بهتر از  ما میداند که با میلگرد حقارت در سیمان خون و نفت نمیتوان پی ساختمانی مقاوم را ریخت. گیرم سایه لرزان برج و باروی تو به مدد حقه بازی و  پول نفت تا بنگلادش و کاراکاس هم رسید ، با دیوار پوسیده و بی فرهنگ قلعه وحشتزده بیت آلوده ات در تهران چه میکنی ؟ تو خیال کردی که چون خودت حکم قتل سید احمد را صادر کرده بودی حالا کل تاریخ در مشت توست و قادری مسیرش  را به دلخواه تغییر دهی که تکرار نشود ؟  امید رضا میر صیافی را در زندان خفه میکنی که تاریخ را گول بزنی و مجتبی را پیش از مرگت روی تخت خون بنشانی؟ بقول دکتر نوری زاده عزیز ، ترس و بیماری چنان تو را به جنون کشانده که نمیفهمی با کشتن فرزاد معلم ، سند مرگ خاندان خودت  را در قلب شاگردان کوچولوی فرزاد امضاء کرده ایی. تو تصور کردی که بچه های مردم هم مثل فرزندان تو برای پول و ریاست سر خویشاوندان خود را میبرند؟</p>
<p>آقای خامنه ای ، گرچه با قتل جگر گوشه های ما دلهایمان را خون کرده ایی اما دیوارهای بیت تو کج و کوتاهند ؛ ما صدای ترس تو را میشنویم و خوشحالیم که دیگر هیچ چاره ایی برایت نمانده جز اینکه همه ایرانیان را به قتل برسانی. آیا به اندازه کافی گلوله و پنجه بوکس و قمه در بیت ایران ستیز و  مافنگی ات ذخیره داری ؟   </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/218/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/218/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/218/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/218/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/218/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/218/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/218/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/218/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/218/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/218/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/218/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/218/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/218/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/218/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=218&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/18/%d8%aa%d8%b1%d8%b3%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87-%d8%a7%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/fear.gif" medium="image">
			<media:title type="html">fear</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>من و کروبی و فرزاد و مجید همگی یک نفریم</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/14/%da%a9%d8%b1%d9%88%d8%a8%db%8c-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/14/%da%a9%d8%b1%d9%88%d8%a8%db%8c-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 May 2010 20:19:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[فرزاد کمانگر، مجید توکلی، مهدی کروبی، ایران، آزادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=213</guid>
		<description><![CDATA[من الان چند روز است که فرزاد شدم. دهنم تلخ است و سرم درد میکند اما دوستی میگفت که شیرین شده ام. راستش این فرزاد شدن ما یک داستان غریبی ست که فهم دلایل و تبعاتش برای منگلی عقب افتاده و نا پاک مثل آ صادق لاری-جانی ممکن نیست. ای آقا ! حرفهایی میزنی ! [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=213&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/farzad.jpg?w=500" alt="" title="farzad"   class="aligncenter size-full wp-image-214" /></p>
<p>من الان چند روز است که فرزاد شدم. دهنم تلخ است و سرم درد میکند اما دوستی میگفت که شیرین شده ام. </p>
<p>راستش این فرزاد شدن ما یک داستان غریبی ست که فهم دلایل و تبعاتش برای منگلی عقب افتاده و نا پاک مثل آ صادق لاری-جانی  ممکن نیست.  ای آقا ! حرفهایی میزنی ! آن روزها که تنمان گرم نبرد بود و با حضور خود ، سر هر  کوچه شهر ، اصل ولایت فقیه را در سطل زباله شهرداری میچپاندیم و آتش میزدیم   و چراغی ابدی روشن میکردیم از فریاد که : &#8221; یا ایهناس کجایید ؟ از پیله وحشت به درآیید / بیایید ببینید / و به این قوم به حج رفته نا پاک و ستمکار بگویید : دل ما تاب ندارد ، چشم ما خواب ندارد ، صبرمان طاق شده ، خشم این ملت بیتاب کنون شهره آفاق شده ،  ز محمد و شریعت اندرین مزرع آفت زده شوم وطن خیر ندیدیم &#8230;.. آی جلاد! تو و آن منگل لاری-جانی ، قصه پردیس محمد را نیز به کثافت ، به پلشتی ، به دنائت ، به لجن آلودید  &#8211; ما از  تو و فرزندان پلیدت بیزاریم ،  برو&#8221;  این عقبمانده ذهنی مثل بز به دوربین ضرغامی نگاه میکرد و از تقوی و عدالت آن  لواط کار دریده ، قاضی صلواتی، برایمان قصه میگفت. حالا انتظار داری امروز که فرزادیم و زنده در گور ، او بفهمد که ما چگونه فرزاد شدیم ؟ ای آقا ! </p>
<p>اما تو توجه کن که برعکس آن منگل آدمکش ،  این شیخ کروبی ما تا چه اندازه هوشیار و زبل است. همانطور که قبلا حضورتان عرض کردم ، من الان چند روزی ست که فرزاد شدم و در راستای اینکه مرا دراز به دراز زنده در گور کرده اند لاجرم نمیتوام که در خیابان باشم &#8211; اینجا داخل گور ، بین مرگ و مدلهای مختلف زندگی ، لابلای اشباح مفاهیمی که از دشت  مهربانی و خرد تا کوهستان خون و خشم در نوسانند &#8211; افکار جورواجوری برایم پیش میآید و گاهی انگار میفهمم که اینبار پیش از پوشیدن کفش و دویدن در خیابان میبایست ذهنم آمده تر از دیروز باشد. بعد تو نگاه کن که من  زنده در گور خوابیده ام  واین پیرمرد شجاع ، شیخ مهدی کروبی ، دیروز گفته &#8220;<strong>جان چه بی ارزش شده</strong>&#8221; در این سرای ظلم و دروغ. تو نگاه کن که من  اینجا زنده در گور خوابیده ام و  در ذهنم چه فغان و غوغایی برپاست ،  و کروبی  صبح همین امروز که از خواب بیدار شده گفته : &#8220;<strong>در حال حاضر مردم مانند خرداد گذشته در خیابان نیستند اما در ذهنشان آماده هستند و در موقع لزوم حضور خواهند داشت</strong>&#8220;. </p>
<p>آنوقت تو یک الف بچه ، میخواهی به من بگویی که چرا و به چه دلیل مهدی کروبی برای من عزیز است ؟ تو نیم وجبی حالا برای من دمب در آورده ایی و تصور کرده ایی که خیلی مدرن و آخرین مدلی و  من گول و خرم و عقب افتاده و احمقم و همینجوری الکی اینهمه علاقه به شیخ مهدی کروبی دارم ؟ برو پی کارت بابا. برو شهریور با ولی ت بیا !</p>
<p>حالا قهر نکن ، این قیافه را هم به خودت نگیر. من خودم از دست این صراحت لهجه و بی تربیتی ام عاصی شده ام . من و تو رفیقیم با هم &#8211; من میدانم که  تو نیز عین خودم چند روزی ست که فرزاد شدی. سرت  درد میکند و دهانت تلخ است اما وقتی پوست صورتت از اشکهای خشک شده میسوزد و دوباره نامه مجید توکلی را میخوانی (و یک لحظه نفست بند میآید و تا مغز استخوانت میلرزد از تصور اینکه در این لحظه با مجید دارند  چه میکنند به خاطر نوشتن آن نامه) و  آن قطره اشک بی پدر باز روی خشکی پوست صورتت سر میخورد و طعم شورش دهانت را تلختر میکند و &#8230;راستی  هیچ آدم عاقلی در آن حوالی نیست که نگاهت کند و بگویدت که چقدر شیرین شده ایی؟ هیچ کس نیست که به تو یادآوری کند که مجید توکلی هم عین خودمان  فرزاد شده  چون در غیر اینصورت، اگر من بواسطه فرزاد بودنم مجید  نمیبودم  ، چطور امکان داشت همین الان که با شکم خالی اینجا توی این  پارک قشنگ ، روی نیمکت نشسته ام و دارم  اینها را برای تو مینویسم  ، علیرغم بیرون بودن از اوین ، حس کنم که کارشناسان امام زمان کتف مجید را شکسته اند و من نیز از شدت درد   کتف چپم از کار بیفتد؟ تو اسرار از کار افتادن کتف چپ من را در نهانخانه کدامیک از مکاتب فلسفی و اجتماعی مدون و مدرن امروزی میتوانی نشان کنی؟  این اشک که روی کاغذ نوشته من دارد میچکد همان خون فرزاد است که عین جوهر در کاغذ اندیشه یک نسل دویده ؛ این خونابه بیداری و دردمندی ، روح تو را و مرا به همان اندازه خیسانده و دربر خویش گرفته که ریسمان سرد  بی مروت گردن زخمی شیرین و فرهادمان را. حتما حکمتی هست که نیمه شبها ، شلاق بی وجدان  تعزیر ، سقف پرواز افکار من و کف پاهای نازنین مجید توکلی را به یکسان مجروح و خونین میکند. </p>
<p>این اتفاق عجیب حاصل یک همآغوشی و ترکیب غریب است میان فطرت دینمدار تاریخی ما با اندیشه دین ستیز امروزیمان. گرچه من جمال الدین اسد آبادی را کشتگر تخم لقی میدانم که در بیابان اسلام اهریمنی بیمار چون سید قطب به بار آورد و عاقبت یک خطه از زمین خدا  را به  نطفه هایی عفن آلود که کورند و علیل چون ملا محمد عمر و سید ضحاک خودمان ؛ گرچه میپذیرم که علی شریعتی نیز در پیدایش این جنون سی ساله کم بی تقصیر نبود. اما چگونه میتوان انصاف را سر برید و به روی مبارک نیاورد که  روح بسیاری از ما که امروز بر سر دار بلندیم ، اول بار درآسمان کویر همان معلم شهیدمان نقش عشق را دید و الفبای ظلم ستیزی را آموخت؟ من اسلامیات او را آتش زدم و در زباله کردم ، اما انکار  آتشی که کویریات او در جان ما زد از من برنمیآید برادر.</p>
<p>گویی من و تو سالها با هم بر در دروازه تاریخ ،   در ساحل یک رود بزرگ و ابدی ، روی زمین سوخته زادگاهمان نشسته ایم و سیلاب حسرت را نظاره میکنیم ؛ تکرار فاجعه را  ، تداوم &#8220;نخبه کشی&#8221; ، سر بریدنهای بی حاصل ، کینه ورزی های بی معنا ، معصیتهای بی لذت را &#8230;.<br />
انگار تا پیش از این شنبه خونین هر یک از ما جدا از دیگری به تماشای رودخانه نشسته بودیم و بدمان نیز نمیآمد که هر از گاه سنگی بزنیم بر سر و کله همدیگر. اما از همان شب که نام  فرزاد و فرهادهامان را در بند صدا کردند و در کمال بی حیایی بردند در حیاط زندان و برای آرامش خاطر و سرگرمی مجتبی  پاره تنمان را به بهانه ایی واهی از ما جدا کردند ناگهان نمیدانم چه بغضی در گلوی ما شکست که سر برگرداندیم و فهمیدیم تالار این تماشا خانه هرگز تا به این  حد مملو از جمعیت نبوده ، جمعیتی در صورت متفاوت اما در باطن همه دلپاک ؛ همه خوشدل ، عین فرزاد دلاور.</p>
<p>باید آگاه باشیم که با انکار نیکی های یکدیگر هرگز راهی به سعادت نخواهیم برد و بهروزی پایدار فقط  در رنگارنگی و چند گونگی ست که میبالد و میماند. من ایمان دارم که آگاهی و دلپاکی ما عاقبت آب این رود بزرگ را شیرین میکند.<br />
مجید جان طاقت بیار. روز آزادی نزدیک است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/213/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/213/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/213/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=213&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/14/%da%a9%d8%b1%d9%88%d8%a8%db%8c-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/farzad.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">farzad</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نگاه مجتبی به اجتماع و امکان جنگ مسلحانه</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/11/%d8%ac%d9%86%da%af-%d9%85%d8%b3%d9%84%d8%ad%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/11/%d8%ac%d9%86%da%af-%d9%85%d8%b3%d9%84%d8%ad%d8%a7%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 11 May 2010 12:44:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[مجتبی خامنه ای، ایران، جنگ مسلحانه، امام زمان، اسلام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=210</guid>
		<description><![CDATA[ما یک مجموعه بسیار درنده و بیرحمی در راس مملکتمان داریم شامل مجتبی و پدرش به اتفاق اربابشان در قم و نیز آن دلقک مضحکی که اینها برای تمشیت امور جاری و حمالی الکی لقب رئیس جمهور به او داده اند (و حالا شوخی شوخی امر برخودش و فاطمه رجبی مشتبه گردیده که لابد ریاست [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=210&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_211" class="wp-caption aligncenter" style="width: 410px"><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/mojtabi.jpg?w=500" alt="" title="mojtabi"   class="size-full wp-image-211" /><p class="wp-caption-text">لاتهای معمم</p></div>
<p>ما یک مجموعه بسیار درنده و بیرحمی در راس مملکتمان داریم شامل مجتبی و پدرش به اتفاق اربابشان در قم و نیز آن دلقک مضحکی که اینها برای تمشیت امور جاری و حمالی الکی  لقب رئیس جمهور به او داده اند (و حالا شوخی شوخی امر برخودش و فاطمه رجبی مشتبه گردیده که لابد ریاست بر جمهور مردم از ازل برازنده همین چلغوز بوده است و بس). مجتبی و پدر گرگ صفتش از سالها پیش یک تئوری تخماتیک و مشخص اجتماعی در مورد شهروندان کشور ایران داشته اند و کلیه امور را بر مبنای همین تئوری اداره میکنند. به زعم این آقایان مردم ایران را میشود سر راست بر چهار دسته تقسیم کرد و نتیجه گرفت که این ملت در کل یا کاسبند ، یا پررو ، یا احمقند ، یا ترسو.</p>
<p>کاسبها دنبال نانند و زن و بچه دار. تعدادشان از نصف جمیعت ایران بیشتر است و شدیدترین واکنش و بیانیه سیاسی و اجتماعی شان در هولناک ترین شرایط این است که :&#8221;خدا خودش به خیر بگذرونه&#8221;. مجتبی معتقد است که اگر بدهد بر و بچه های حاج طائب   دختر کاسب جماعت را هیئتی  فتح المبین کنند، او صد هزار مرتبه خدا را شکر میکند که پسرش را نکردند &#8211; و یا بر عکس. با شناختی که اتاق فکر خامنه ای از کاسبها دارد، بانک مرکزی و وزارتخانه ها و کارخانه های دولتی موظفند که مدام سهام اوراق مشارکت  منتشر کنند ، پراید و آردی و اسقاط صفر و سیم کارت پیش فروش کنند و بهره کلان ببندند به خیک پس انداز قرض الحسنه طویل المدت   تا این جماعت عظیم تا قیام قیامت بستانکار حکومت باشد و از هر صدای فریاد و احیانا گلوله ایی در خیابان یادش به قرضی بیافتد که سایپا و مخابرات به او دارد و لاجرم دلش بلرزد که : &#8220;ای بابا ، حالا تکلیف اون چهار تا چیزی که پیش خرید کردیم چی میشه؟ اگه اوضاع بیریخت بشه ما یقه کدوم بی پدری رو بگیریم؟&#8221;. در نتیجه یک اکثریت عریض و طویلی از هموطنان محترم (به دلایل کاملا دو دو تا چهار تا و قابل درک) میخواهند که اوضاع بی ریخت نشود. ظاهرا مجتبی در این زمینه معقول عمل کرده و با  یک حاشیه امنیت پت و پهنی ، &#8220;وضعیت موجود&#8221; را بیمه دانا کرده است.</p>
<p>احمقها ، که هم گرسنه نانند و هم دربدر پر کردن حفره حماقت شان با حب اهل بیت پیامبر، ستون فقرات لشگر آقا امام زمان محسوب میشوند. این بندگان خدا تقریبا هزار و چهار صد سال است که داخل یک دخمه نمور معتکف شده اند و روی رادیوی عهد بوقشان دنبال شبکه آسمان با  طول موج کوتاه میگردند. تصور میکنند مدفوع خامنه ای بوی مشک میدهد و در زمینه های فکری و علمی بشدت از دست حرمله شاکی اند که چرا مانع توسعه اندیشه های فلسفی و عمیق حضرت علی اصغر شد و اصلا حساب نمیکنند که آن حضرت به زحمت شش ماهش تمام شده بود. اینها نان را با قناعت در آب انگور شرکت کشت و صنعت خراسان تلیت میکنند و در مواقع لزوم نیز به عشق بابای مجتبی و یک چک پول دویست هزار تومانی گوشت بچه های مردم را در خونشان تلیت میکنند و همان موقع فورا خدا را شاکرند که رادیوشان بلاخره آنتن داده. واضح و مبرهن است که پیشوای مسلمین جهان  خیلی روی این جماعت بی مخ سرمایه گذاری کرده است. </p>
<p>ترسو ها با سوادند. دارند زحمت میکشند تا مدیر و  مهندس بشوند ، آرزو دارند خانه بخرند و بچه دار شوند ؛ در کمال آرامش و بدون سرو صدا به ذات کثیف مجتبی واقفند و میدانند که حتی دین و ایمان پدر حقه باز او بوی مدفوع میدهد چه برسد به محتوای روده اش. مجتبی این مطلب را خیلی خوب درک میکند ولی  آرزومندی این جماعت آرام و بی آزار را به ترس تعبیر میکند و  برای همین اصرار دارد بگوید که اینها سوسول هستند. از ظواهر امر اینطور برمی آید که خاندان درنده خامنه ای کلهم اجمعین (از هدی و  بشری بی حیثیت بگیر تا خجسته روانی) در مورد ترسوها دچار یک خطای استراتژیک هستند. مثلا فکر میکنند اگر چند تا جوان بیگناه را اعدام کنند یا  جانور بد ترکیبی مثل سردار نقدی را بفرستند حدفاصل میدان فردوسی تا چهار راه نواب عربده بکشد حکما تا دویست سال دیگر هیچ آدم با شعوری جرأت نمیکند  پا پی مجتبی و دزدیهایش شود. میدانند که تجمع ترسوها بیشتر در مراکز شهرهای اصلی و بزرگ کشور و خصوصا تهران است و به همین خاطر موجودات عجیب و غریبی مثل احمد خاتمی و کاظم صدیقی و دکتر (!) احمدی نژاد را تیر میکنند که از ران و پستان زن گرفته تا نماز و گسل و رقص را بهانه کنند و بلوایی راه بیاندازند که بله ، تهران قرار است زلزله بیاید ، که ترسوها بروند در اوشون فشن و بابلسر زندگی کنند و تهران خلوت بشود و  مجتبی راحت و بدون سرخر برای خودش تاجگذاری کند. نمیفهمند که آدم باشعور متانت دارد ولی آلزایمر که ندارد. تازه همان متانت هم آستانه مشخصی دارد که وقتی از حد بگذرد (به واسطه اینکه شعور دارد) تبدیل به خشم آگاهانه و حتی سلاح و گلوله میشود &#8211; سلاحی که تا مغز ظالم را متلاشی نکند از شلیک باز نمی ایستد. شما فکر میکنید که مثلا بیژن جزنی کم سواد داشت و یا ازلحظه تولد چریک بود  ؟</p>
<p>پررو ها از همه تعدادشان کمتر است. نگاه و رفتار خاندان خبیث خامنه ای نسبت  به  آن عده قلیلی که از دید ایشان پررو محسوب میشوند بسیار عبرت آموز است. از قدیم در ایران لاتها و اراذل وقتی در محله ها به جوانی برمیخوردند که از نظر آنها پررو به حساب میامد اول کتکش میزدند و بعد به او تجاوز میکردند که رویش کم شود. دستور صریح و قاطع مقام معظم رهبری (که گفته بود &#8220;طوری به آنها تجاوز کنید که بفهمند و تا ابد یادشان باشد که مقابله با ولایت چقدر درد دارد&#8221; ) بروشنی نشانگر خاستگاه اجتماعی سید علی و فرزندان و بیت آلوده اوست. پررو ها از سی سال پیش تا کنون سنگینترین هزینه ها را برای جنبش پرداخت کرده اند و همیشه گوشت دم توپ ولایت فقیه بوده اند.  به مدد قصابی همین پررو ها بوده که  ولی فقیه قبلی و فعلی توانسته اند عشق و خاطره امام زمان و انتظار بازگشت حضرتش را در قلب مؤمنین زنده  نگه دارند.</p>
<p>مجتبی و پدرش (که ذاتا لات و اوباش هستند) با آلت  احمقها به پررو ها تجاوز میکنند و شکمشان را پاره میکنند تا ترسوها زهره ترک شوند و کاسبها قدر امنیت خودشان  و قدر  سود قرض الحسنه پولشان را بدانند. اما این چرخه در یک جایی واژگون میشود. قانون علیت فقط مختص علوم دقیقه و طبیعی نیست ، جوامع بشری نیز (با کمی تاخیر و نوسان) آخرالامر گرفتار همین قانونند. شما نمیتوانید سر سگ در دیگ جامعه  بجوشانید و از میعان بخاراتش گلاب بگیرید. نگاه مجتبی و پدرش به اجتماع و تاریخ و سیاست ،  بطن شعور مردم را با نطفه خشونت حامله میکند و میلاد  این  طفل خواهی نخواهی در یکی ازهمین روزها جشن گرفته میشود. مجتبی را  مجاب نمیشود کرد &#8211; ولی میتوان او را کشت. تماشای پروانه ها و ستایش لطف پرواز دل انگیزشان قشنگ و خواستنی ست ،  اما سمفونی پاستورال بتهوون را اگر به دقت  گوش کنی در مییابی که پروانه ها بعد از رعد و برق زیباترند و  شعاع نور آفتاب از لابلای شاخه های توفان زده روشنتر میشود. حالا اصلا وجه شاعری اش به کنار، همین معده خودمان هم بعد از استفراغ یک جور  آسایش و آرامش پایدارتری دارد.    </p>
<p>در هر صورت ، انتقام و جنگ و مرگ در همیشه تاریخ لازمه رشد و تعالی و زندگی بوده اند. شما گمان میکنید  اروپا اگر در آتش دو جنگ اول و دوم زغال نمیشد الان اینهمه باغ و بوستان داشت؟ </p>
<p>من از کشتن یاران بی تربیت و وحشی امام زمان هیچ ابایی ندارم. نیازی هم به دلالتهای پروانه پسند دوستان خشونت ستیزم ندارم ، چون با همه بیسوادی و نادانی، ناسلامتی هنوز انسانم و برخی حقایق را بی واسطه درک میکنم. مثلا خودم میفهمم که زمین بدون وجود یاران امام زمان خیلی جای  پاکتر و با صفا تری میشود. اما جدای از دردسر های تهیه فشنگ و تمیز کردن اسلحه و چپاندن پنبه در گوش به هنگام شلیک گلوله جلوی مسجد لولاگر، به این فکر میکنم چون مجتبی رادیو تلویزیون دارد و من ندارم ، کارم خیلی سخت میشود. اگر او مغز من را متلاشی کند هیچکس جز چهار تا همسایه در آن دور و اطراف خبردار نمیشود که این بیشرفها چه جوان نازنینی را پرپر کرده اند. ولی خدا نکند من بزنم یکی از این وحشی های لندهور را نفله کنم ؛ آقا بساطی راه میاندازند و آنقدر یک عکس از دوران طفولیت آن نره خر در هر شش کانال ضرغامی نشان میدهند و آهنگ جانسوز پخش میکنند که مادر بیچاره من غم پسرش را فراموش میکند و برای آن بی ناموس گوله گوله اشک میریزد ! البته این امکان هم هست که دختر یکی از همسایه ها یواشکی با دوربین موبایلش فیلم کوتاهی از حلیم مغز من روی آسفالت خیابان بگیرد و با هزار مصیبت آپلود کند روی تیوب شما (!) که هم شما در ونکوور کانادا  ببینید و عین ابر بهار زار بزنید ، و هم اوکه باما نیست و الکی اسمش اوباماست ببیند و به هیلاری بگوید : &#8220;بابا این دیگه خیلی تابلو ه ! یه زنگ بزن به لاوروف ببین میتونی خرش کنی  تا پائیز ۲۰۱۲ پیشنویس یه قطعنامه ایی چیزی رو تهیه کنیم. حالا اگه تصویب هم نشه حداقل میتونیم در راستای همگرایی فرهنگی و آشنایی با افکار مسلمانان  یه فسنجونی ، ته دیگی ، چلوکبابی،  تو نیویورک بخوریم که بقول این آقا ولی ، مشاور ما ، خودش یه جور دستاورد بزرگ  محسوب میشه &#8220;.</p>
<p>خلاصه من الان دارم فکر میکنم رادیو تلویزیون را چکار کنیم ؟ </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/210/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/210/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/210/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/210/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/210/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/210/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/210/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/210/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/210/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/210/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/210/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/210/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/210/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/210/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=210&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/11/%d8%ac%d9%86%da%af-%d9%85%d8%b3%d9%84%d8%ad%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>92</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/mojtabi.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">mojtabi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نامه یک کرد تهرانی به شیخ مهدی کروبی</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/09/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%db%8c%da%a9-%da%a9%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%db%8c%d8%ae-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%da%a9%d8%b1%d9%88%d8%a8%db%8c/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/09/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%db%8c%da%a9-%da%a9%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%db%8c%d8%ae-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%da%a9%d8%b1%d9%88%d8%a8%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 09 May 2010 14:45:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[کروبی، فرزاد، شیرین، کرد، اعدام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=207</guid>
		<description><![CDATA[حاج مهدی جان سلام ، خوبی عزیز ؟ من از صبح صد بار سهام نیوز را رفرش کردم. گفتم شاید بعد از نماز سحر دو ساعت خوابیدی و حالا داری صبحانه میخوری و لابد هنوز نامه ات را تمام نکرده ایی . اخلاقت را میدانم ، عادات روزانه ات را میشناسم. میدانم قبل از شیرین [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=207&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حاج مهدی جان  سلام ، خوبی عزیز ؟ من از صبح صد بار سهام نیوز را رفرش کردم. گفتم شاید بعد از نماز سحر دو ساعت خوابیدی و حالا  داری صبحانه میخوری و لابد هنوز نامه ات را تمام نکرده ایی . اخلاقت را میدانم ، عادات روزانه ات را میشناسم.   میدانم قبل از شیرین کردن چای و خوردن صبحانه ، یک وعده اخبار مملکت را دوره کرده ایی و  حساب تک تک کشیده ها و فک های از جا در رفته  را داری و دانه دانه آن شلاق ها را شمرده ایی  که از روز قبل تا حالا ، دقیقا و به عمد ،  بر روی زخمهای روزهای قبلتر زده اند  و حواست هست که حتی عقاب هم با آن چشم تیز بینش غلط کرده بتواند یک وجب  جای سالم در  تن آش و لاش بچه های مردم نشان کند. </p>
<p>راستی شیخ ، هیچ حواست هست سبزی تن کرد و بلوچ  به کبودی میزند ، خیلی مد نیست ،  و یک هوا تیره تر از سبزی جنبش سبز است و بنر جنبش را پاک از ریخت و قواره می اندازد. هیچ توجه کرده ایی گردن کرد و بلوچ چه طناب خور ملسی دارد؟ لامصب این گردن کرد و بلوچ را  فیت ریسمان دین محمد ساخته اند انگار.  </p>
<p>تو خودت بهتر از من میدانی ای شیخ که  امروز پیش از آنکه تو و من چای شیرینمان را هم بزنیم  ، پاهای شیرینی در هوا بهم میخورد و میلرزید ، هی یک رعشه ایی میگرفت و دوباره ساکن میماند. البته من میدانم که کبودی های تن این شیرین فیت تهران نیست ؛ گیرم توده ایی از گوشت پر جراحت و استخوان زخمی را یاران حضرت حجت ، امروز  پیش از صرف صبحانه ، در گونی یک پوشش برتر چپانده اند و کشان کشان آورده اند   تا پای چوبه شریعت محمدی (با آن حبل المتین ضخیم و مطمئنه که هر وزنه ایی را ، چه زن چه مرد، چه شیرن چه فرزاد چه تلخ ، عین پر کاه از زمین بلند میکند و عروجش میدهد به آسمان فلاح و رستگاری دین مبین)؛ گیرم که پاهایش دقایقی آن بالا شیرین  لرزیده باشد ؛  ساعتی هم در نیسم اول صبح اردیبهشت در هوای شمال تهران  آویزان بوده وتلو تلو میخورده. این تکانها و خرخر خشک آن حنجره های بی کس و کار که فیت تهران نیست ؛ هر رعشه و لرزه خرد و کردی که جرس و خروش جنبش را بر نمی انگیزد ؛ فرزاد کرد هزاری هم که معلم باشد باز مشمول  مرثیه های گرانسنگ عطاالله مهاجر نمیشود.</p>
<p>اما شیخ مهدی کروبی عزیز ، ما چکار به مهاجرین و انصار داریم ؟ ما نفس حق و صفای وجود تو را خاطر خواهیم. تو خودت از همه بهتر میدانی که تن آش و لاش بچه های ما را امروز بی گناه بر دار محمد مصطفی کردند. من از صبح سحر سر این کوچه کز کرده ام و چشمم به در صفحه توست. از خودم ، از زادگاهم، از آسمان تهران بیزار و متنفر شده ام ؛ من امروز رسما لر شده ام عین خودت. </p>
<p>ای شیخ عزیز ، بیا و مردی کن و امروز کرد باش ؛ شاید اگر دیروز دستار کردی به سر بسته بودی چای شیرینمان امروز تلخ تر از زهر نمیشد. اما شیرین های بسیاری در نوبت ریسمان صف کشیده اند ؛ چرا سر این آیات عظام هوار نمیکشی که فرزاد کرد پاره تن ایران است؟ از سکوت من و توست که قضات خونریز رهبر ، جوان مظلوم و بیگناه  کرد و بلوچ را صلواتی سر میبرند و صله از امام زمان میطلبند. </p>
<p>چشم من از اشک و  به این  درخشک شد شیخ ، نای نوشتنم نمانده  بخدا. چیزی بگو، حرفی بزن.   </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/207/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/207/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/207/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/207/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/207/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/207/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/207/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/207/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/207/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/207/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/207/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/207/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/207/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/207/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=207&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/09/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%db%8c%da%a9-%da%a9%d8%b1%d8%af-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%db%8c%d8%ae-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%da%a9%d8%b1%d9%88%d8%a8%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>رحیم  مشایی: هدیه تهرانی از عسل شیرین تر است !</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/05/%d9%87%d8%af%db%8c%d9%87-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/05/%d9%87%d8%af%db%8c%d9%87-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 05 May 2010 00:22:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[رحیم مشایی، احمدی نژاد، هدیه تهرانی، عشق، امام زمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=195</guid>
		<description><![CDATA[به گزارش خبرگزاری رویترز یکی از بستگان درجه اول امام زمان به نام رحیم مشایی، در دیدار با هنرمندان حوزه هنرهای آسمانی و تهرانی در اقدامی شدیدا عاشقانه به تشریح موضع بیقرار خود پرداخت و گفت: هدیه تهرانی از عسل شیرین تر است ! صاحب رئیس جمهور ایران در ادامه کف مطالبات خودش را در [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=195&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_205" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/rahimmargir1.jpg?w=500&#038;h=343" alt="" title="rahimmargir" width="500" height="343" class="size-full wp-image-205" /><p class="wp-caption-text">عکس را از وبلاگ دکتر خزعلی کش رفتیم</p></div>
<p>به گزارش خبرگزاری رویترز یکی از بستگان درجه اول امام زمان به نام رحیم مشایی، در دیدار با هنرمندان حوزه هنرهای آسمانی و تهرانی در اقدامی شدیدا عاشقانه به تشریح موضع بیقرار خود پرداخت و گفت: هدیه تهرانی از عسل شیرین تر است ! </p>
<p>صاحب رئیس جمهور ایران در ادامه  کف مطالبات خودش را در زمینه هنر عکاسی و آبدرمانی  با یک وضیعت تابلو و لرزنده ایی به قرار هر عبادتی هشتاد میلیون تومان به این شکل مطرح نمود (و بیتابان عالم همه را در جا نمود) : </p>
<p>هدیه تهرانی خود خداست ؛ عین عبادت است ؛ روح هر دو عالم است ؛ جنس کبریاست ؛ اصل ماسواست ؛ شاه شطرنج کائنات است ؛ سرچشمه زلال آب در کویر خشک اسفندیار است ؛ بهانه ظهور امام زمان است؛ ذات اقدس است و مثل باقلوا مقدس است و هیکلش تجسم تقدس است و &#8230;.</p>
<p>به گزارش رویترز در این لحظه یکی از حاضرین روانی و قاسمبخش  و عصبانی از جا بلند شد و خطاب به پسرخاله تنی امام زمان گفت :  مرتیکه بی ناموس ! این مزخرفات چیه میگی ؟ تو مگه خودت زن نداری؟ </p>
<p>معهذا ، اسفندیار که گویی اشک به او جمع شده بود * و هوش از او دفع شده بود و عرفان و  توستسترون در دیگ احساسش قل میزد عین کتری ، بی عنایت به هیاهوی روانیان مسلمان ، چشم در چشم خدای تهرانی انداخت و دنباله التماس دعایش را  در سکانسی خودمانی تر پی گرفت و گفت:</p>
<p>هدیه ، تو نور چشم مایی ! ما تو را عبادت میکنیم تا این چشم فتنه  رفته رفته کور شود ،  و خدای محمد از حسادت بور شود.  هدیه جان ، معبود من ، تو هیچ میدانی که من در هندوستان هم دمار ازمارگیران و مرتاضان در آوردم از بس که  طاق باز در حالت ماتسایا روی تخت فراق خوابیدم و به ریش ویشنا خندیدم که  آخه به تو هم میگن خدا ؟ . هدیه جان ، به ذات مقدس خودت قسم ، هندوستان که بودم ، هر بار که در مجالس عرفانی  یک مار به آوای نی میرقصید و از سبد بیرون میآمد من حس پرستشم نسبت به تو مثل مارمولک از دیوار دلم بالا میرفت و جوکیان هند (همگی تلپ و نشئه،  توپ توپ)  دست میگزیدند از اینهمه کرامات که در صلب ما میلولید و غبطه میخوردند به این ایمان راست و سرافراز ما به یگانه خدای فرزانه تهران ! &#8230;</p>
<p>خبرنگار رویترز در این لحظه با خودش میاندیشید : راستی مردم ایران حقیقتا چه آدمهای عجیب و جالبی هستند. تا آنجا که من خبر دارم رحیم مشایی همه کاره کشور ایران است و مردم هیچ خیالشان نیست که رحیم مشایی هم مارگیر است ، هم جادوگر است ، هم خانم باز است ، هم پسر خاله امام زمان است و هم صاحب توله سگی به اسم احمدی نژاد است. در قصابی و کشتار نوجوانان ایران و در غارت و چاپیدن منابع طبیعی و ذخائر کشور  مشارکت همه جانبه و مضاعف دارد و در عین حال سازمان گردشگری و میراث فرهنگی را با مشاعاتش می اندازد پشت قباله هر عکاسی که بررویی دارد. مملکتی دارند این ایرانی ها !</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
* این  اصطلاح از علیرضا رضایی ست   </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/195/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/195/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/195/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/195/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/195/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/195/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/195/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/195/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/195/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/195/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/195/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/195/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/195/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/195/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=195&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/05/%d9%87%d8%af%db%8c%d9%87-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/rahimmargir1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">rahimmargir</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آقای سپاهی که هنوز شرف داری، بسیجیها  حلقوم تو را نیز خواهند درید</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/02/177/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/02/177/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 May 2010 13:54:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[بسیج، سپاه، موسوی]]></category>
		<category><![CDATA[طائب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=177</guid>
		<description><![CDATA[من از وقتی عقلم رسیده همیشه به بسیج عنایت ویژه داشته ام &#8211; یعنی از همان زمانها که شور حسینی عین کک افتاده بود به تنبان مومنین تنومند و خانه های مردم را غارت میکردند و پاسبان شهربانی را کنار خیابان روی شاخه درخت چنار دار میزدند و زیر جسد باد کرده و آویزانش شیهه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=177&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><div id="attachment_193" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/taeb1.jpg?w=500&#038;h=330" alt="" title="taeb" width="500" height="330" class="size-full wp-image-193" /><p class="wp-caption-text">حسین طائب ، اسوه تقوی جنسی و دریدگی دینی !</p></div>من از وقتی عقلم رسیده همیشه به بسیج عنایت ویژه داشته ام &#8211; یعنی از همان زمانها  که شور حسینی عین کک افتاده بود به تنبان مومنین  تنومند و خانه های مردم را غارت میکردند و پاسبان شهربانی را کنار خیابان روی شاخه درخت چنار دار میزدند و زیر جسد باد کرده و آویزانش شیهه میکشیدند و خدا را صدا میکردند ؛  یا همان اوایل که اسید عفاف را میپاشیدند توی صورت بانوانی که برورویی داشتند ولی متاسفانه درک درستی از طرز لباس پوشیدن حضرت فاطمه نداشتند. </p>
<p>ما آن موقع کم سن سال بودیم و از دیدن شکم لخت و گنده آن پاسبانهای آویزان از درخت و صورت سوخته بانوان فاقد معرفت علوی وحشت میکردیم ، قلبمان عین گجیشک تند میزد ،  یک هفته خوابمان نمیبرد و تا چند ماه هر شب کابوس میدیدیم . اما با همه بچگیمان (و با اینکه هنوز بسیج برای خودش این ارتش لندهور و پولداری نبود که الان هست)  میدانستیم که آن مومنین تنومد بلاخره یک روزی زیر نظر حسین طائب سرو سامان اساسی میگیرند و چشم خودمان را ساعت سه نصفه شب کف اتاق خوابگاه روی همان پتویی که کپه مرگمان را گذاشته ایم به عشق حیدر و همسر محترمش از حدقه در میاورند. </p>
<p>خلاصه من از همان کودکی حواسم بود که بسیج ، با آن شور حسینی که به تنبان دارد، پوست همه رویاهای قشنگ من و همبازی هایم را قلفتی میکند ؛ مثل روز برایم روشن بود که  پوز آینده و بهروزیمان را میزند ، و گوش تک تک آرزوهایمان را (به استثنای فتح واشنگتن و چراندن ذولجنان در زمین چمن مقابل کنگره آمریکا) از ته میبرد و میاندازد جلوی درب منزل مقام ره بری و مفتخوری. </p>
<p>شبها وقتی یادم به آن شکم باد کرده پاسبان روی چنار میافتاد ، یک جور حس ترسناک و غریبی داشتم که لابد  روزی بسیج از خیک ورم کرده نظام مقدس بیرون میزند و همان وحشت و ناباوری را که از دیدن آن صحنه داشتم در دل همه بچه ها و پدر مادرهای این سرزمین ایجاد میکند.</p>
<p>بعدها  که عقلم بهتر میرسید پی به اسرار عجیبی بردم. مثلا فهمیدم که بسیج ما را میترساند چون خودش زائیده ترس است &#8211;  ترس از اندیشه و زیبایی ، وحشت از پرسش و دانایی ، بیم از انصاف ، و خوفی ابدی از انسان. شما به کودکی بیمار و وحشت زده رنگ و کاغذ بدهید و بگویید برایتان یک نقاشی بکشد. گلگشت مصفا که نمیکشد. بسیج نقاشی خامنه ای ست . من همانروز که ده نمکی خیس عرق بود و روی کولش  چوبه دار به دانشگاه میکشید تا سروش را پاسبان شهربانی کند از سرخی چشم و کف دور دهنش فهمیدم که حال خامنه ای از ترس خراب است . پنجه بکس ده نمکی آنزمان از همین قراضه ها بود که الواط همه دارند. اما امروز بسیجی مدل بیسیم و سلاح و موتورش خیلی بالاست و این یعنی که خامنه ای دارد از ترس میمیرد.</p>
<p>بسیج امروز ترسناک تر و شقی تر از دیروز است چونکه خامنه ای حالا نه فقط از استاد یک لا قبا و چند جوان لاغر و عینکی بلکه از بقال و آهنگر و  نرس بیمارستان هم میترسد ، از اافسر با وجدان ارتش و نیروی انتظامی وحشت دارد. </p>
<p>امروز آن سپاهی با شرف که هنوز آدم  نکشته میداند که یا باید مثل بچه آدم دست  انصاف و وجدان مجروحش را بگیرد ببرد ترمینال رسالت ، بنشاند توی اتوبوس رذالت ، و راهی سفری بی بازگشتشان کند یا اینکه بسیج  آن دختر ظریف و دبیرستانی اش را جلوی  چشمش فتح المبین میکند به کرات.</p>
<p>هیچ دقت کرده اید که موسوی و کروبی عزیز  تیغ ندای همدلی شان کم و بیش همه جا برش دارد جز بسیج ؟ این دو بزرگوار به اتفاق هاشمی ،تمام تلاش و توانشان را به کار گرفته اند تا شاید بچه های  سپاه و نیروی انتظامی و  قوه قضاییه و وزارت اطلاعات بروند ترمینال و مسافران زخمی  را از اتوبوس پیاده کنند برگردانند به منزل. هر چند من میدانم  آنروز که احمدی نژاد به دستور مجتبی و بابای بی ناموسش طائب را فرستاد تا  آن هشت معاون وزارت اطلاعات را برکنارکند کمر هاشمی شکست ، اندک تحلیل و ته مانده انصاف از کوچه وزارت کوچ کرد ، خیلی از آرزوهای موسوی بر باد رفت و راه رسیدن به ترمینال صعب تر از همیشه شد. اما همچنان تا انسان هست باید امیدوار بود. </p>
<p>امیدوارم بچه های وزارت و سپاه هم تا حالا فهمیده باشند که روزی لاتهای بسیج (درست همانطور حیدر حیدر کنان) درب خانه هایشان و استخوان فرزندانشان را خواهند شکست. آهای سردار با شرف ، یادت باشد که مخلوق بیماری و ترس ، حیوان عجیب و درنده ایی ست که برادر نمیشناسد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/177/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/177/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/177/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/177/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/177/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/177/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/177/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/177/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/177/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/177/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/177/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/177/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/177/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/177/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=177&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/05/02/177/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/05/taeb1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">taeb</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اندوه خانم صدر و شادی ننه بنده !</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/04/28/%d8%b5%d8%af%d8%b1/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/04/28/%d8%b5%d8%af%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Apr 2010 22:12:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[شادی صدر، فمینیسم ایرانی، زن، دختر بازی، دموکراسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=169</guid>
		<description><![CDATA[با عنایت به مظلومیت ننه بنده از زمان خشایارشاه تا دوران پسا مدرن (که ننه ام مرتب میپرسید پسرم تو که سواد داری این کلمه یعنی چی ؟ یعنی بی غیرتی و این چیزا ؟ منم بهش میگفتم: نه مادر جون ، چه حرفا میزنی ، پسا مدرن یعنی کار و لباس شیک و تراشه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=169&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/04/sadr.jpg?w=500&#038;h=333" alt="" title="sadr" width="500" height="333" class="aligncenter size-full wp-image-170" /><br />
با عنایت به مظلومیت ننه بنده از زمان خشایارشاه تا دوران پسا مدرن (که ننه ام  مرتب میپرسید پسرم  تو که سواد داری این کلمه یعنی چی ؟ یعنی بی غیرتی و این چیزا ؟ منم بهش میگفتم: نه مادر جون ، چه حرفا میزنی ،   پسا مدرن یعنی کار و لباس شیک  و تراشه اینتل  ، یعنی تولید گندم بیشتر در هکتار زمین کمتر ، یعنی مایکروسافت و ستایش لطافت تن زن ، یعنی بهداشت و نرفتن اقدس خانم سر زا ، یعنی  دانشگاه ام.آی.تی ، یعنی  ثروت و فراغت و مسافرت  و پسر بازی برای دخترها و دختر بازی برای پسرها ، یعنی آلیاژ کربن بدنه شاتل و  پیگیری شادمانی فردی و رهایی انسان از اسارت انسان   و این جور چیزا  &#8211; هیچ ربطی هم به انگشت رسوندن و متلک گفتن نداره مادر) و نظر به اینکه درست چند هفته مانده به سالگرد انتخابات قشنگ ریاست جمهوری ، همه خلایق همزمان با هم  یاد ننه بیچاره و بی آزار ما افتاده اند و یک پیرمرد مخنثی که خودش از بچگی  شش دنگ حواسش دنبال <strong>زنا</strong> بوده و  حالا که منارش نمی نعوظد (!)   صاف رفته اون نوک مناره اسلام نشسته و میگوید <strong>زنا</strong> (!) باید گونی بپوشند و دیگی که برای ما نجوشد سر سگ توش بجوشد ، یا یک خانم محترمی که تا نسل ذکور را از روی زمین وراندازی نرم  نکند دست بردار نیست همین امروز و سر پیری یادش افتاده که اون قدیما بچه های پدر سوخته محله شون چقدر شیطون بودند (که حالا صحیح نیست ما مثل این خانم بی حیا باشیم و  توضیحات گرافیک ایشان در مورد نحوه امداد رسانی هورمونی در پس کوچه های تنگ پامنار و انگشت رسانی عاطفی در محلات چهارده گانه تهران به هنگام اذان مغرب به افق شرعی را مو به مو  در وبلاگ ماخوذ به حیای خودمان دیسکتومی کنیم) ، فلذا با یک جور  حالت تکلیف جنسی/جنتلمنی    تصمیم گرفتیم  جهت رفع و رجوع هر گونه سوء تفاهمات پیرامون رابطه زن و &#8220;دموکراسی&#8221;  نکته ایی را به همشیرگان میسندریست و فلفوبیا  یاد آور شویم تا هموطنان گرام اعم از اناث و ذکور متنبه شوند و قال قضیه کنده شود که بیست و دو خرداد در راه است و خیلی کار داریم به حضرت عباس !</p>
<p>-  فرموده بودید &#8220;<strong>دموکراسی روزی آغاز خواهد شد که شما، بله شما آقایان یاد بگیرید نه فقط جلو آینه بلکه در منظر عموم، به جای دفاع از حقوق زنان به مثابه امری بیرونی و انتزاعی ، از تجربه واقعی، درونی و زمینی «خود» به عنوان یک «مرد» سخن بگویید و نقشی که در بازتولید ساختارهای تبعیض‌آمیز موجود داشته‌اید را به نقد بکشید</strong>.&#8221;. و ما کفمان برید که شما چقدر سواد دارید و  از بس توپتان پر است که عنایت نمیکنید لااقل در اختتامییه بیانیه تان  یک جمله معنادار فارسی بنویسید تا ننه بیچاره ما هم بفهمد حرف حسابتان چیست. خانم دکتر ، حالا من به جلو آینه ایستادن و انتزاع و زمینی  و باز تولید و اینها کاری ندارم ولی  این &#8220;دموکراسی&#8221; ننه مرده این روزها چه زجری میکشد از دست ما مردم و هی هوار میزند که: بابا ،  سازمان سیاسی حکومت مردم بر مردم و توفق رای اکثریت در عین احترام به حقوق اقلیت چه ربط گودرزگونه ایی دارد به شقایق جوش صورت و متلک و  هورمون جنسی؟ میترسم فردا عمه بنده در زمستان موقع خرید علوفه برای احشامش به علوفه فروش معترض شود که : ظاهرا یونجه امسالتان برخلاف نشادر پارسال  با مبانی &#8220;دموکراسی&#8221; سازگار نیست . همشیره من به شما که دوستتان هم دارم خواهرانه (!) توصیه میکنم تمرین کنید ببینید میتوانید تا هفته آینده هفت تا جمله بسازید که &#8220;دموکراسی&#8221; داخلش نباشد و یا اگر اصرار داشت  که باشد به موضوع ربط داشته باشد. </p>
<p>- در ثانی ، اگر منظور شما از &#8220;<strong>&#8230; روزی آغاز خواهد شد</strong>&#8221; همان پس پریروزی باشد که در آمریکا و اروپا آغاز شد  و آن وجه فرهنگی/اجتماعی/جنسیتی  غالب در سرزمینهای شمال را مد نظر دارید ، باید به عرض برسانم که اصولا  ساکنین محترم بلاد کفر  بدلیل توسعه یافتگی شدید علمی و صنعتی خیلی کمتر از من و ننه ام و آن ذلیل مرده ها که چهل سال پیش دم غروبی توی کوچه واسه شما ایجاد مزاحمات (!) میکردند ، و خیلی کمتر از  آ سید کاظم صدیقی و باقی نوجوانان ایرانی هم تیپشان و خلاصه خیلی کمتر از ما مردسالاران عقب افتاده غیر دمکرات  آت و آشغال و هله هوله میخورند و هرچه به بدن میزنند پروتئین است با مقادیر معتنابهی شیره انگور که همین دو قلم جنس (همانطور که می افتد وخودتان بهتر از من میدانید) بنیه جنسی اجانب را نسبت به ما بربری خورها  دو صد چندان کرده و بسی بیش از ما در مرتع اباحت میچرند و در کوچه پس کوچه که سهل است ، دم غروب که سهل است ، روز روشن وسط شارع عام  از سر و کول نسوان بالا میروند. و عین خود ما دمق میشوند و عتاب میکنند زن یا خواهرشان را اگر ببینند و حس کنند که دارد با یک نره خر دیگری لاس خشکه میزند. </p>
<p>عزیز جان ، شادی جان ، تو تاج سر ما هستی ، افتخار میهن مایی و خیلی هم به گردن جامعه  ما حق داری ؛ من نمیگویم با همه حرفهایت مخالفم ؛ اما بیشتر این چیزها که امروز گفتی هیچ دخلی به &#8220;دموکراسی&#8221; نداشت.  اینکه  شما چه اصراری داری که خواهر  زیست شناسی را به مادر دموکراسی پیوند بدهی ، من یکی در عجبم والله !<br />
چاکر شما و همه زنان آزاده کشورمان نیز هستیم<br />
امضاء &#8211; یه آقای پدر سوخته دختر باز ایرانی !!  </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/169/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=169&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/04/28/%d8%b5%d8%af%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/04/sadr.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">sadr</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>میر حسین عزیزم ، تو باتری ساعتت رو کی عوض میکنی مهندس !</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/04/27/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/04/27/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Apr 2010 13:50:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[میر حسین موسوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=163</guid>
		<description><![CDATA[آقای میر حسین ، ای مهندس خوش تیپ ، ای جیگر طلا ، ای نقاش بلا ، ای نخست وزیر امام ، ای گوینده خاطرات روح الله ، ای کاشف جن در کله پوک حزب الله ، آخه من قربون اون چشمای تو برم که وقتی اون روز ، توی خونه خواهر زاده پرپر شده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=163&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><div id="attachment_164" class="wp-caption aligncenter" style="width: 460px"><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/04/mosavi.jpg?w=500" alt="" title="mosavi"   class="size-full wp-image-164" /><p class="wp-caption-text">Photo by Roshan Norouzi/Zuma Press</p></div><br />
آقای میر حسین ، ای مهندس خوش تیپ ، ای جیگر طلا ، ای نقاش بلا ، ای نخست وزیر امام ، ای گوینده خاطرات روح الله ، ای کاشف جن در کله پوک حزب الله ، آخه من قربون اون چشمای  تو برم که وقتی اون روز ،  توی خونه خواهر زاده پرپر شده و مظلومت ،  با بهت و ناباوری به گل قالی خیره شده بودی و اشک میریختی چهره ات یک جوری بود که من دیگه نمیتونم دوستت نداشته باشم  حتی اگه سر هر موضوع بی ربطی یه خاطره از اون امام جیگرخراشت تعریف کنی و کفر ما رو در بیاری &#8211; تو چرا باتری ساعتت رو عوض نمیکنی آخه  مهندس ؟</p>
<p>الهی من فدای اون پیرهن راه راهت  بشم که بیست و پنج خرداد پوشیده بودی و بین دریای ستاره ها یه تیکه ماه شده بودی که اگه بخاطر نجابت تو و خوابیدن ساعت تو و امیدواری تو به آدم شدن مجتبی نبود همونروز زده بودیم خواهر و مادر مجتبی و بابای آدمکشش  و اون مرشد بی ناموسش در قم رو یکی کرده بودیم و الان اینهمه ستاره زیر خاک نبود. به همان پیراهن راه راه تو قسم که ما با راه و چاه سیاست چندان بیگانه نیستیم.</p>
<p>مهندس  من بنا ندارم بهت بگم که چرا نگفتی اگر مردم جمهوری اسلامی نخواهند ما میرویم پی کارمان. کور که نیستم ، حواسم هست که این سنگ سیاه و خون آلود بیت معظم تو دلش پر از دلار و گلوله ست ،  خیلی سنگینه ، و برای از جا کندنش تقسیم کار باید کرد. گفتن اینکه &#8220;<em>اگر مردم نخواهند میرویم</em>&#8221; کار تو نبود ، این جور پهلوونی ها فقط از شیخ رفسنجان ساخته ست ؛ همونطور که ستر عورت پلید سپاه و روایت  قصه پر آب چشم تجاوز  کار هر کس نیست ، رستم دستان میخواهد و دلاور لرستان ؛ همونطور که پرده حقه بازی فیلسوف مآبانه مصباح و رمالان مارگیر رو کسی جز فرزند فاضل ، دانایی و سواد دریدن نداشت.</p>
<p>مهندس جان،  تو فکر کردی چون ما  هر روز به تو گیر میدیم  و به اون امام راحل گور در گور شده ناسزا میگیم ، شعور این رو نداریم که بدونیم تو چی کشیدی اون شب که شیخ رفسنجان از دیدار ضحاک ماردوش برگشت و انگار یکشبه ده سال پیرتر شده بود  و بهت پیغام داد که : &#8220;آقا ، شبانه صدها هزار نفر رو مسلح کردن و حمام خون راه میندازن و رهبر چلاق هم گفته من دیگه جلو دار اینا نیستم و اگه ادامه بدید خونتون گردن خودتونه&#8221; ؛ و تو وحشت کردی ، نه از مرگ خودت ، بلکه  از تصور تلنبار شدن نیم میلیون سهراب و ندای غرقه به خون در کف خیابونای تهران و شیراز و اصفهان و تبریز &#8230;. و نشستی و زار گریه کردی و با بغض بیانیه هفدهم رو نوشتی &#8211; که من خودم دونه دونه اشکهای تورو شمردم روی اون بیانیه &#8211; خیلی از هفده و هفتاد هم بیشتر بود تازه.  من در اون نهرها و چشمه های آب شیرین که گفتی باید به بستر رودخانه کثیف این نظام جنون اسلامی سرازیر بشه ، شوری اشک تو رو حس کردم. تو چرا ما رو خر فرض میکنی مهندس ؟</p>
<p>خلاصه مهندس ، به چشمت قسم خیلی چیزای دیگه هم میدونیم که گفتنشون فعلا صلاح نیست. اما من فقط یه سوالی ازت داشتم خوش تیپ ؛ راستی قبلش بذار بپرسم، مرد حسابی، آخه این دیگه چه مدل خاطره بود که دیروز تعریف کردی از &#8220;بشاگرد&#8221; ؟ حالا اون کپر نشین بینوای بزغاله چرون (که من خودم بیشتر از تو ازش خاطره دارم) پا شده از بشاگرد اومده جبهه ، با اون بساطی که این مرتیکه آهنگران راه مینداخت و مخ مردم رو تیلت میکرد ،  جو گیر شده بوده و اصلا حواسش نبوده کعبه از کدوم طرفه ، و تو ازش پرسیدی چی کم دارین تو زندگی و اون طفلی از روی ناچاری و رودربایستی به تو گفته &#8220;فقط یه حسینیه&#8221; ! حالا تو باس بیایی و اینو واسه ما خاطره بگی؟ و لابد مام  باس بگیم گور بابای سکولاریسم ؟  بابا تو چه رویی داری بخدا !</p>
<p>حالا  سوال من میدونی چی بود ؟ دیروزگفته بودی &#8221; <strong>ما متأسفانه با گذشت زمان ارتباط خودمان را با این مردم از دست دادیم و فکر کردیم که بیشتر از آنها می دانیم و می توانیم به آنها هر چه خواستیم بگوییم و مردم هم باید اطاعت کنند</strong>&#8220;. من فقط میخواستم دقیقا بدونم تو چه جوری متوجه این گذشت زمان شدی!  و اصولا این &#8220;ارتباط خودمان با این مردم&#8221; را از چه زمانی از دست دادیم؟ قربون دستت ، ببین اگه باتری ساعتت خالی نشده این زمان دقیقش رو به من بگو چون  کار دارم ، گشنمه ، باید برم یه چیزی کوفت کنم. </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/163/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/163/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/163/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/163/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/163/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/163/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/163/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/163/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/163/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/163/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/163/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/163/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/163/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/163/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=163&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/04/27/%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/04/mosavi.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">mosavi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مصباح یزدی لنگ فتنه خانوم رو هوا کرد !</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/04/22/%d9%85%d8%b5%d8%a8%d8%a7%d8%ad/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/04/22/%d9%85%d8%b5%d8%a8%d8%a7%d8%ad/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Apr 2010 22:17:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[مصباح یزدی]]></category>
		<category><![CDATA[جمهوری اسلامی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=157</guid>
		<description><![CDATA[حضرت آیت الله مصباح یزدی رهبر زیرزیرکی جمهوری اسلامی ایران ، امروز سر کلاس اخلاق و تربیت اسلامی ضمن تشریح آناتومی و اندام فتنه خانم یک مطالبی ایراد فرموند که ما مو به تنمان راست شد و متوجه شدیم که آیات عظام حالا حالا ها ول کن معامله نیستند. رهبر یزدی ایران در همان ابتدای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=157&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/04/mesbah.jpg?w=500" alt="" title="mesbah"   class="aligncenter size-full wp-image-159" /><br />
حضرت آیت الله مصباح یزدی رهبر زیرزیرکی جمهوری اسلامی ایران ، امروز سر کلاس اخلاق و تربیت اسلامی ضمن تشریح  آناتومی و اندام  فتنه خانم یک <a href="http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8902011658">مطالبی ایراد فرموند </a>که ما مو به تنمان راست شد و متوجه شدیم که آیات عظام حالا حالا ها  ول کن معامله نیستند.</p>
<p>رهبر یزدی ایران در همان ابتدای صحبت لنگ فتنه خانم را هوا فرموند و  تکلیف اسلام و مسلمین را با انسانیت کلا  یکسره نموده و صراحتا &#8220;حقوق بشر&#8221; را تخم فتنه قلمداد کردند. ایشان در ادامه با تقسیم فتنه خانم به سه قسمت سر و لنگ و پاچه ، از قرآن مجید هم به شیوه ایی کاملا تحریک آمیز استعانت جستند: &#8220;<strong>كساني هميشه در اجتماع هستند كه مردم را به خطا دعوت مي‌كنند و قابل هدايت هم نيستند، قرآن مي‌فرمايد؛ يك غل به گردن آنها انداخته شده كه نه تنها گردن آنها را گرفته، بلكه پايين‌تر نيز آمده است</strong>&#8220;. ظاهرا پروردگار عالم تصورش این بوده که آن افراد پدر سوخته به غیر از منحرف کردن خلایق از طریق گردن ، با شکم و عورتین خود نیز مردم را به خطا دعوت میکنند وگرنه خداوند بیکار نبود که یک غل به گردنشان بیاندازد و سپس همان غل را نمور بکشد پایین روی نواحی ناف و لگن و شرمگاهی و جاهای دیگر که من از ذکرشان معذورم.</p>
<p>مصباح یزدی که علاوه بر وظایف سنگین رهبری و اداره امور کشور، با حفظ سمت ، پیامبر اسلام هم هست ، نگاهی اجمالی به فیلسوفان حاضر در کلاس اخلاق انداخت و از بیم آنکه مبادا حواسشان برود پی قوچ و بز کوهی و دیگر وحوش ،  فورا توضیح داد: &#8220;<strong>اين افراد شاخ ندارند و پرده‌اي دور آنها را گرفته و همانند آدمي‌زادها هستند و نقش خود را ايفا مي‌كنند</strong>&#8220;! شکسته نفسی میفرمایید استاد ، شما دو مجلس دیگر به همین منوال ادامه بدهید ما شاخ هم برایتان در می آوریم این هوا &#8211; آقای کاظمی را همین جمعه هفته پیش زحمت داده بودیم و پیاز شاخمان کم کم دارد کونه میکند بحمدلله. در ثانی ما حجب و حیا که نداریم ، پرده هم دور چیزمان نباشد (راستی رفرنس از قرآن ندادید ببینیم این پرده دور کجای ما را گرفته بود) نقش خودمان را هر طور شده ایفا میکنیم. </p>
<p>رهبر جمهوری تریپ بالای اسلامی آنگاه  به تشریح رابطه مشکوک فتنه خانم با اراذل و الواط محله ها و سازمان بسیج کشور پرداخت و فرمود : &#8220;<strong>دسته دوم آدم‌هايي بوده كه ضعيف‌النفس هستند و دنبال منافع خود مي‌گردند و مي‌خواهند پولي بگيرند و سرو صدايي راه بيندازند كه نمونه آنها اراذل و اوباش هستند</strong>&#8220;. فقیه عالیقدر و پولدار کشورمان که الان بیست سالی ست خودش یکتنه و در  کمال فروتنی  جور شیتیله دادن به کلیه اراذل و قمه کشان مومن و مسلمان از تهران تا سارایوو و بغداد را کشیده است (و از این لحاظ حساب کتاب نرخ و بازار حق الزحمه الواط  عین موم توی دستش است) پیشنهاد خدا پسندانه و اقتصادی اش را وسط  کلاس اخلاق به این شرح ارائه داد: &#8220;<strong>اين افراد اگر در اوائل كار باشند و هنوز فريب نخورده باشند، در راستاي نصيحت و گاهي كمك مادي شايد هدايت شوند، اما اگر حرفه‌اي باشند و كار و درآمد آنها اين باشد و مال حلال نخواهند، تلاش براي آنها نيز بي‌فايده است</strong>&#8220;. میبینی استاد ؟ دست زیاد شده ؛ اصلا بازار گیجه.  حالا شما  نرخ خودت رو بگو شاید مشتری شدیم ، این موسوی همش چس خوری میکنه ؛ مثلا همین یارو مرتیکه لات بی اعصاب احمد زید آبادی (که بچه ها بهش میگن احمد یزید) بعد اونهمه آتیش که بیرون سوزوند ، حالا  از صبح علی الطلوع تو گوهردشت داره  شرارت میکنه و چشمش به ناموس زندانیاست  اما دریغ از یه تف که این  موسوی نفله کف دستش بندازه ، چه برسه به کمک و هدایت مادی.  به هر حال ما آوازه شما رو خیلی شنیدیم حاجی ، کرمت زیاده ، میدونیم با این گشنه ها توفیر میکنی و مالت عین حلاله ، واسه همین خاطر خواتیم ؛ تو فقط بگو خشکه چند حساب میکنی ، باقیش با من.</p>
<p>رییس   مملکت امام زمان در ادامه به تجزیه  قسمت سوم تن فتنه خانم پرداخت (یعنی قسمت &#8220;بی بصیرت&#8221; که احتمالا منظورشان جاهای بی تربیتی باشد چون ما همه جای تنمان بصیرت دارد جز مناطق جنوبی مان) و گفت این عده خودشان را لوس میکنند  &#8220;<strong>فكر مي‌كنند حرف‌هاي خوب مي‌زنند &#8230;فكر مي‌كنند اين رفتارها هنر است و وظيفه شرعي خود مي‌دانند</strong>&#8221; که بی ناموسیهای من و رییس جمهورم و مصطفی و بابای بیشرفش را افشا کنند و اصلا &#8220;<strong>متوجه نيستند تيشه به ريشه اسلام مي‌زنند</strong>&#8220;. جسارتا ، حاج آقا این افراد کار بسیار  خوبی میکنند که تیشه میزنند  چون شما خودتان مستحضرید این شجره طیبه را که جنابعالی و همکاران محترم گاهی محترمانه و اغلب با کم لطفی در ماتحت این ملت فرو نموده اید باید ریشه اش را زد ، چون واقعا  نمیدانید چقدر درد دارد بخدا. باور ندارید یک تک پا تشریف بیاورید طرفهای شور آباد دمر شوید ما خودمان برایتان فرو میکنیم ببیند چه خبر است. </p>
<p>&#8220;<strong>در ابتدا بايد افشاگري و ارشاد كرد و در گام بعد با مواضع قانوني طبق آداب اسلامي در برابر آنها ايستادگي كرد كه اين نيز كار دولت است</strong>&#8221; ؛ والا همین کار گام به گام دولتتان ما را کشته ، بویژه آنکه  مرتب میپرد روی &#8220;<em>گام بعد</em>&#8221; و با آن آداب دردناک اسلامی بصورت ایستاده کارش را انجام میدهد   &#8211; مثلا وقتی با قمه و باتون و گلوله  و دیگر ادوات روشنگری  مواضع را قانونی میکنند طبیعتا ایستاده اند و ایستادگی میکنند  ، روی زمین غلت نمیزنند که.</p>
<p>سپس آیت الله مصباح ضمن نشان دادن یک بیلاخ گنده به آیه بی ربطی که محمد در قرآن آورده بود که لا اکراه فی الدین و این حرفها  ، فرمود &#8220;<strong>ارشاد ديگران را نبايد كار كوچكي بشماريم و بگوييم عيسي به دين خود و موسي به دين خود</strong>&#8221; چون اصولا خداوند آن زمانها سواد و بصیرت درستی نداشت و یک مشت یاوه بی سرو ته به محمد یاد داده بود که برای سرگرمی  در کتاب داستانهای مجید بنویسد و اصلا محمد که سواد نداشت &#8211;  پس حرف زیادی نزن بچه ، همین که من میگم بگو چشم. </p>
<p>&#8220;<strong>اما برنامه‌هاي كوتاه مدت براي آن كارايي ندارد و بايد دستگاه‌هاي تربيتي وسيع اقدام طولاني مدت را به كار گيرند</strong>&#8220;. آقا شما فکر کردی این اسافل اعضاء ما را از آهن ساخته اند که میخواهی به صورت وسيع اقدامات بی تربیتی طولانی مدت  روی ما انجام بدهی؟ نامرد ، یه تیکه پوست  و  گوشت که بیشتر نیست ؛ مصبتو شکر ! از آن گذشته ، ظاهرا خیلی خوش گذشته که طولانی برنامه ریزی میکنید. حالا شما کمی کوتاه بیا ببینیم تا چند ماه دیگه یا خودمون با چوب یا دیگران با چند تا موشک کروز در خدمتتون هستیم.</p>
<p> رهبر فرزانه در انتها با اشاره به  اصل اول قانع کنندگی در ژئوفیزیک اسلامی (The  Cosmic Law of Kazem Sedighi )   فرمودند : &#8220;<strong>كساني را بايد تربيت كنيم كه بتوانند پاسخ دهند و جوابي دهند كه قابل فهم و قانع‌كننده باشد</strong>&#8220;. چیزی گفتید حاج آقا ؟ صداتون قطع و وصل میشه. مشترک مورد نظر شما در دسترس نیست ، غش کرد از این صحبت شما. </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/157/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/157/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/157/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/157/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/157/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/157/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/157/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/157/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/157/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/157/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/157/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/157/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/157/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/157/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=157&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/04/22/%d9%85%d8%b5%d8%a8%d8%a7%d8%ad/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>53</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/04/mesbah.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">mesbah</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نوری زاد و سرزمین عجایب !</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/04/20/%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b9%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%a8/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/04/20/%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b9%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Apr 2010 14:06:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[نوری زاد]]></category>
		<category><![CDATA[آزادی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[دموکراسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=152</guid>
		<description><![CDATA[این روزها نفس زندان رفتن و هزینه دادن سبب صدور انواع گواهینامه پایه یک آزادیخواهی میشود برای افراد و احزاب کلهم اجمعین. اگر دقت کنید پایین گواهینامه ها , هم امضاء زندانبان هست هم امضاء طرفداران و اقوام زندانیان. خب جمهوری اسلامی ست دیگر، همه چیزش باید با هم ست باشد! اینکه شما در زندگی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=152&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/04/rabbit1.jpg?w=500" alt="" title="rabbit"   class="aligncenter size-full wp-image-154" /><br />
این روزها نفس زندان رفتن و هزینه دادن سبب صدور انواع گواهینامه پایه یک آزادیخواهی میشود برای افراد و احزاب کلهم اجمعین.  اگر دقت کنید پایین گواهینامه ها , هم امضاء زندانبان هست هم امضاء طرفداران و اقوام زندانیان. خب جمهوری اسلامی ست دیگر، همه چیزش باید با هم ست باشد! اینکه شما در زندگی پنجاه سال اخیرتان چقدر به آزادی بیان و اندیشه و مذهب همنوعان خود پایبند بوده اید فرع قضیه است و نکته انحرافی محسوب میشود ؛ همین که با رحیم مارگیر مشایی اختلاف نظر دارید  یعنی اینکه قبلا دوره رنسانس و عصر روشنگری را فوت و آبید و جان لاک باید برایتان صبح به صبح  چایی دم کند!</p>
<p>ما البته قصد نداریم اجر کسی را ضایع کنیم ؛ از قرار مسموع به نقل از منابع و بستگان درجه اول، دوستان همگی اجرشان با سید الشهدا ست ، قرض حسنه ایی به ذوالجلال داده اند و چند برابرش را  قرار است پس بگیرند ؛ ما این وسط نخودی هستیم. اما در این بهاران سبز که آزادی بیان غنچه کرده و عطر دلنوشته های سادات یک حالت روحانی به فضای کشور داده ، ما هم به جهت اینکه لال از دنیا نرویم در این گوشه با خودمان کلنجار میرویم و سهممان را از سبزی مملکت میستانیم.</p>
<p>راستش همانگونه که مستحضرید افسانه سرزمین عجایب جمهوری اسلامی از سی سال پیش شروع شد &#8211; همان موقع که آلیس از نجف تا پاریس دنبال یک خرگوشی میدوید که نهایتا این خرگوش رفت داخل یک سوراخی در تهران. آلیس قصه ما (که کمی سنش بالا میزد و اسمش در داستان اشتباهی روح الله تایپ شده بود) برخلاف آلیس لوئیس کرول ابدا خجالتی نبود و از هیچ پدیده ایی متعجب نمیشد. لذا از همان ابتدا کلیه موجودات مزاحم را چکی از متن قصه قیچی کرد انداخت دور و سپس  موجودات نا مزاحم را به صف کرده فرمود: &#8221; از کربلا یکراست میریم قدس و از همون طرف مستقیم نیویورک ؛ فقط به جماعت باشید ؛  اگه پایه اید بسم الله &#8221; ! طبیعی ست که ایشان همه پایه بودند شدید. و این شد که داستان کش پیدا کرد تا امروز که خدا وکیلی حوصله مار را  هم سر برده شدید.</p>
<p>حالا ممکن است برای خوانندگان سوال پیش بیاید که شما پس چه جوری زنده هستید هنوز. سربسته عرض میکنم آن اوایل که آلیس قیچی دست گرفته بود ما هنوز کودکی بیش نبودیم وگرنه ما را هم بلا شک کشته بود آن انفجار نور (ارواحنا فدا). باری ، ما خودمان در فصول عدیده قصه به چشم میدیدیم که مثلا همین آقای نوری زاد وزیر راهسازی و آفتاب مهتاب بود! و چه جاده های شاعرانه که صاف نکرد برای آلیس  و هیئت متوسلین &#8211; بویژه &#8220;پدر مهربان&#8221; (یعنی همین پدر ژپتوی خودمان که گویا تن ناقصی هم دارند). مجاهدتهای مجاهدین انقلابات اسلامی و مشارکتهای مشترکین نظام مقدس هم که دیگر شرح و تفصیل لازم ندارد. بطور کلی همه نقش های قصه مدام بین همان عده که از ابتدا پایه بودند جابجا میشد و زدودن حشو و زوائد هم (حالا با کمی بالا و پایین که به تم قصه بیاید) در کمال مسرت و احساس وظیفه ادامه داشت.</p>
<p>این داستان شمع و گل و پروانه همینطور بود و بود تا اینکه در فصل سوم کتاب ، خاتمی آمد و قرار شد مدینه آلیس را بکنیم جامعه مدنی. اینجا یک اتفاق مهمی در سرزمین عجایب افتاد به اسم &#8220;شرکت جامعه روز&#8221; که بنایش را همین محسن جان سازگارا گذاشت و آقا ماشالله شمس ؛ و برای نخستین بار در تاریخ تشیع روزنامه به بازار آمد و ناگهان برخی از آن دوستان که از قدیم پایه بودند (همراه اهل و عیال) متوجه شدند که در این دنیای دون به غیر از حضرت علی اصغر یک آقای دیگری هم بوده به اسم کارل پوپر. فلذا مقرر گردید که دوستان جهت کسب ثواب مضاعف از آن پس دو شیفته کار کنند &#8211; یعنی شبها روضه خانم رقیه را تمرین کنند و روزها روضه خانم &#8220;هنا ارنت&#8221; را.   این شد که مقداری دعوا و دلخوری پیش آمد و یک عسگر بزمچه ایی با گلوله زد به لپ سنگتراش اصلاحات (که البته  هردو سعید بودند و توکل داشتند به فاطمه زهرا و نهایتا اجر یکی با حسین است و آن دیگری با زین العابدین و آخرش هم روسیاهی میماند برای من و دختر خاله ام که دسترسی نداریم به حبل متینی جهت آویزان شدن و استقراض شفاعت در صحرای محشر).</p>
<p>اما نکته ایی که شما خوانندگان گرام از سر بازیگوشی توجه نمیکنید دقیقا در همین حوالی نهفته است. دعوا و گلوله و طناب و  زندان و شیاف پتاسیم که الی ماشالله از زمان رفتن آلیس در سوراخ مملکت ما به راه بوده و شکر پروردگار از این جهت قصه ما هرگز کم و کاستی نداشته که هیچ به دیگر بلاد افسانه ایی  از جمله فلسطین و شامات و بغداد و  بیروت و بنگال هم صادرات داشته ایم . ولی قضایا درایران که ام القری عجایب باشد ، قدری پیچیده و شاعرانه است. مثلا اگر چند هزار دختر و پسر پانزده تا هفده ساله ، به قصد خوش و بش و چشم چرانی و شیطنت ، سر چهارراه انقلاب و میدان ولیعصر روزنامه آدم حقه بازی مانند رجوی را پخش کنند (بدون اینکه بدانند آن مردک دلقک کیست و چه میگوید) هیچ مشکلی نیست که ایشان را گله گله دستگیر و تعزیر و منهدم کنند ؛ به بهانه ورم نکردن بیضه اسلام ، دختر نو رسیده و ترگل ورگل مردم را در اوین بخوابانند، وضو بگیرند و ، به نیت قربت ، بیست و پنج نفر به نوبت ثواب اکبر ببرند  و آخرالامر نیز (به سفارش  نورچشمی آلیس) آفتاب نزده در گوشه حیاط دلگیر زندان  دوازده عدد گلوله نثار صورت زخمی و  کودکانه اش کنند &#8211; که لابد خودتان میدانید حاج آقا لاجوردی، به فتوای آلیس راحل ، اصرار داشتند که سعی کنید گلوله ها حتما در صورت شلیک شود تا این منافقین کوردل در صحرای قیامت در پیشگاه پیامبر و دخت گرامی اش صدیقه کبری با چهره ایی کریه ظاهر شوند و خجل باشند. </p>
<p>تا اینجای کار همه چیز طبق روال است البته و در راستای حفظ نظام مقدس. اما درست وقتی دعوا و زندان  و کتکاری به جای باریک میکشد و صابون مقدس به تن  مثلا مصطفی تاجزاده هم میخورد ، دیگر سکوت جایز نیست و آقای نوری زاد مجبور میشود به همکاران سابق در تحریریه کیهان بپرد و حتی به سر &#8220;پدر مهربان&#8221; هم غر بزند. طبیعتا در چنین حال و هوایی همه به زندان میروند و قهرمان میشوند و گواهینامه آزادیخواهی برایشان صادر میشود. ما غصه میخوریم که &#8220;پدر مهربان&#8221; چرا ناگهان چموش شده جفتک پرانی میکند و به فرزندان سخت میگیرد ؛ دلمان نمیخواهد مصطفی و محمد در زندان باشند ؛ اما نه از آن رو که این عزیزان پرچمدار آزادی و دموکراسی هستند ( سر جدتان شوخی نفرمایید) بلکه چون انسان هستند و روا نیست که هیچ انسانی به خاطر حرف زدن زندانی و جکوزی  شود.</p>
<p>حالا  آن عده از اهل و عیال پایوران ، که چند سال پیش برای نخستین بار در حاشیه دعای ندبه به رویت روزنامه هم مشرف شدند امروز چوب بر داشته اند دنبال ما میگویند که اصلا رنسانس توی جیب همین ممد آقای ما بود ، گالیله خر کیه ؟! اگه یک کلمه به ما چیزی بگید تخم دموکراسی لق میشه و آب به آسیاب جنتی ریخته میشه &#8230;!    </p>
<p>و خلاصه بارانی از پروانه و دموکراسی و دلنوشته در فضا موج میزند که بیا و ببین!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/152/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/152/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/152/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/152/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/152/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/152/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/152/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/152/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/152/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/152/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/152/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/152/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/152/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/152/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=152&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/04/20/%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b9%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>33</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/04/rabbit1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">rabbit</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>صمیمانه  با خاتمی (قسمت دوم) !</title>
		<link>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/04/15/%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d8%aa%d9%85%db%8c2/</link>
		<comments>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/04/15/%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d8%aa%d9%85%db%8c2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 Apr 2010 02:55:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیروس الف</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[آزادی]]></category>
		<category><![CDATA[اسلام]]></category>
		<category><![CDATA[جمهوری اسلامی]]></category>
		<category><![CDATA[خاتمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://harfeemroz.wordpress.com/?p=143</guid>
		<description><![CDATA[جناب حجت الاسلام سید محمد خاتمی سپس فرمودند : &#8220;حکومت‌ها موجودات فراقانونی و دارای اختیارات تام نیستند، بلکه تابع مردم هستند، توسط مردم روی کار می‌آیند و مردم کنارشان می‌گذارند&#8220;. ممد جان ، متوجه هستم چی میگی برادر ؛ هرچند آدم مسلمان معتقد به قیادت و سروری چهارده معصوم بر کل جهان هستی در همه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=143&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/04/khatamei1.jpg?w=500" alt="" title="khatamei"   class="aligncenter size-full wp-image-147" /><br />
جناب حجت الاسلام سید محمد خاتمی سپس فرمودند :</p>
<p>&#8220;<strong>حکومت‌ها موجودات فراقانونی و دارای اختیارات تام نیستند، بلکه تابع مردم هستند، توسط مردم روی کار می‌آیند و مردم کنارشان می‌گذارند</strong>&#8220;. ممد جان ، متوجه هستم چی میگی برادر ؛ هرچند آدم مسلمان معتقد به قیادت و سروری چهارده معصوم بر کل جهان هستی در همه ابعاد دنیوی و اخروی اش &#8230;. بازم بگم ؟  وقتی چنین مسلمانی تعدادی  جمله منقول از  چهار تا از این غربیهای ناصبی و کاپیتالیست رو  (از تئودور روزولت  گرفته تا الباقی ابواب جمعی لیبرال دمکراسی)  با هم مخلوط  میکنه و یه جمله قشنگ میسازه ، بد نیست یه ذکری هم از منابع داشته باشه. آخوند بودن که همش ذکر مصیبت نیست ، منابع هم ذکر میخوان. ولی از این حرفا گذشته، ازت دلخورم که چرا نگفتی &#8220;کدوم حکومت ها&#8221;  موجودات فراقانونی و ال و بل و اینا &#8230; نیستن ؛ البته  میدونم منظورت &#8220;حکومت اسلامی&#8221; نبوده و همینجوری یه جمله ایی گفتی که قشنگ باشه. چون حکومت اگه دارای  اختیارات تام و فراقانونی  نباشه که دیگه الهی و اسلامی نمیشه ، بلکه یه چیز لوث و بیخود و گهی از آب در میاد مثل حکومت فرانسه یا کانادا.</p>
<p>خاتمی افزود:&#8221;<strong>در انقلاب اسلامی آنچه بسیار مهم بود این بود که دین و مردم‌سالاری نه تنها می توانند سازگار با هم باشند بلکه دین می‌تواند پشتوانه استوار مردم سالاری باشد</strong>&#8220;. ببین همین حرفاته که ما رو خون به جیگر کرده. یعنی انگاری واقعا و با قصد و غرض قبلی (!) میخوای آدمو زجر بدی. </p>
<p>آقای خاتمی،  بنده زهره ندارم که بخوانم این جمله جنابعالی را حتی  دوبار از اول تا به آخر!  همون صفت موکد &#8220;<strong>بسیار مهم</strong>&#8221; و ترکیب  غلاظ و شداد و شدیدا ناگوار  &#8220;<strong>پشتوانه استوار</strong>&#8221; خودشون به تنهایی و دو تایی  برای دق مرگ کردن یه ملت کفایت میکنن و  از بس آزار دهنده هستن  که منو بی اختیار یاد خاطراتی از خسی در میقات آل احمد میندازن  ( یاد  روز عید قربان در منا  ، که  توی اون صحرای خون و تعفن و لاش گوسفند و شتر  ، بعضی از مسلمین ماجراجو ، لابد به قصد تفریح و بررسی عملکرد مغز و اعصاب  نزد پستانداران ، هر کدوم  یه تیزیی  ، لاشه چوبی ، چیزی برداشتن فرو میکنن توی خرخره حیوونی که داره جون میده و به مشاهده لرزه و رعشه ایجاد شده  در گوشت گرم قربونی  میپردازن). حالا شده حکایت مردمسالاری دینی در ایران شدیدا اسلامی ما ، که ماشالله هر سیصد و شصت و پنج روزش عید قربانه ؛ اول احمد خاتمی با چاقو سرمون رو  میبره ، بعدش ممد خاتمی هی چند تا لاشه چوب سوفسطایی  فرو میکنه توی مغز و سلسله اعصابمون ).  </p>
<p>آقای  محمد خان ، من  از این میسوزم که تو نه تنها به فهم و شعور نظری ما دهن کجی میکنی بلکه با لگد میزنی توی شکم تجربه سی سال زندگی عینی ما در بطن این &#8220;<strong>پشتوانه استوار</strong>&#8221; .  </p>
<p>آخ ،،،، گفتی <strong>استوار</strong> &#8230;  یهو چهره امام  راحل (و تعزیرگر دلبندش، لاجوردی)  و ژست امام زنده جائر و قطر کمر پاسداران دین فیروز  خدا جلوی چشمم اومد و قلبم فرو ریخت. امان از این <strong>پشتوانه استوار </strong>که سهمگین و خوفناک  ، همچین مردمسلاخانه ، پشت ما رو شکسته و خون ما رو پاشونده   به در و دیوار زندان و اماکن و زیرزمین های وصال  و نارمک و  فاطمی و هزار خراب شده دیگه (که حتما لیست بلند بالاش رو علی آقای ربیعی  خدمتتون ارائه کرده قبلا و بهتون گفته که این  قصابخونه های بی پنجره از چه زمانی ساخته شدن و مشخصا چند ساله که به فعالیتهای  دینی تربیتی مشغولن)  . </p>
<p>این سازگاری دین و دموکراسی (که امام راحل حقه بازت هم دقیقا با همین شعبده پرید روی خر مراد ۵۷ و قتل عامی کرد که مغول نکرد و اذنابش  تا همین امروز از ما هم  سواری میگرن و هم خون)  باید کف چندتا معبر و منزل و اداره و حتی مسجد رو قرمز و قهوه ای  کنه تا تو رضایت بدی که با دفترچه نتی (که نود درصدش رو غربی های بی دین نوشتن و الباقیش رو  عبدالکریم سروش)   ساز دین در گار ایران نزنی تا بلکم وزنه سنگین  مردمسالاری دینی شما دمی از روی قفسه سینه ما وربیافته  و  فرصت کنیم ، گوش شیطون کر ، فقط دو جرعه نفس بکشیم (زندگی پیشکشت ممد جان ، فقط تنفس). </p>
<p>برادر جان ، ظاهرا  تو حواست نیست که همین مقام عظیم و هولناک رهبری هم دم به ساعت دم از مردمسالاری دینی میزنه. بله ، میدونم ، قبلا فرمودین  که &#8220;تفاسیر&#8221; تومنی صنار با هم فرق دارن. ما رو ذله کردی با این چهار تا خط که هر شش ماه یه بار از روی ورقه هرمنوتیکس  ، در صفحه کوفتمان سیاسی ایران  کپی/پیست میکنی. من که سوادم قد نمیده پای گادامر رو وسط بکشم و اصولا   &#8220;آمیزش افقها&#8221;  توی این وبلاگ فسقلی جا نمیشه. بابا ما اصلا کاری نداریم که آیا سید خندان (که تو باشی) و سید خر (که خامنه ای باشه) روزی به تفاهم میرسن یا نه  ، و آیا بلاخره دو برداشت متفاوت از متن واحد ، در هیچ افقی با هم آمیزش میکنن بدون اینکه خون هم رو بریزن یا نه. اساسا مشکل ما هرمنوتیکس نیست. راستشو بخوای ، ما عزا گرفتیم که اگه یه روزی مصباح و نوچه اش در خیابان پاستور از دنده چپ برنخاستن و یهو مرتد و ملوس و خل شدن و   هایدگر رو روی سرشون حلوا حلوا کردن و پذیرفتن که امکان تعابیر صواب (و نه الزاما شیطانی) از نص صریح متن قدسی وجود داره (که عمرا پشت گوشت رو دیدی، اون روز رو هم دیدی) و تفسیر تورو از متن بر برداشت خودشون ارجح دونستن ،  اونوقت ما چه خاکی بر سرمون بریزیم ؟ خدایا ، یعنی بعد از اینهمه شیون و کشتار تازه باید برگردیم به سی سال پیش و بگیم بیخیال اینا ، تفسیر امام راحل رو عشق است ؟</p>
<p>اصلا  تو تا حالا اون جزوه قراضه رو که بهش میگن کتاب و رو جلدش نوشتن &#8220;حکومت اسلامی&#8221; اثر امام خمینی ،  یه بار تا آخر خوندی ؟ من واسه یه کاری مجبور بودم که چند بار هم نسخه فارسیش رو بخونم و هم ترجمه انگلیسی  حامد الگار بی غیرت رو. تازه متن عربی رو هم خیلی جاها اجبارا باید نگاه میکردم. (حالا بین خودمون بمونه که چند ماهی مریض شدم و از گنجشکای رو درخت کنار خونمون هم خجالت میکشیدم که بگم من انسان هستم و اینم رهبرم بوده). اما میخوام ببینم تو جدی این فاجعه  رو برای زنت و دخترت هم  تعریف کردی &#8211; یعنی هیچوقت شده بشینی سر فرصت این هذیون های امام راحل رو خط به خط   واسه دخترت بخونی و از خجالت آب نشی بری تو زمین ؟ ببخشید ، کفری شدم ،  اعصاب نمیزاری واسه آدم بخدا.</p>
<p>خاتمی سپس فرمود : &#8221; <strong>آزادی و دین وقتی در مقابل هم قرار بگیرند هر دو زیان می‌بینند . این دو اگر با هم باشند، هم آزادی تلطیف می‌شود و هم دین از تصلب نجات پیدا می‌کند</strong>&#8220;. عزیز من ، گرچه ما  دومی رو به وفور داشتیم و هزار ساله که داریم  حالشو میبریم ،  ولی قبول کن که اولی رو منو تو هرگز به عمرمون از نزدیک ندیدیم و اصلا نمیدونیم که این آزادی که این روزا هی حرفشو میزنن ،  در عمل و در متن حیات روزمره  اجتماعی کیلو چنده و چه ریخت و قیافه ایی داره &#8211; فقط یه چیزی از دور شنیدیم (و حالا میگیم مثلا شما هم  چند دفعه با طیاره کفر و  پول دین رفتی یه چرخی دور آزادی  زدی و برگشتی ; همین). پس نتیجه میگیریم که جنابعالی نشستی توی دامن پر عصمت دین و  داری واسه چیزی که به لحاظ تاریخی و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و روانی و فیزیکی و اخلاقی هیچ تجربه عینی و سابقه شخصی و جمعی ازش نداری نسخه میپیچی که این کارت اصلا درست نیست !</p>
<p>در ثانی ، حاج آقا ،  هر کی ندونه ، ما بچه مسلمونا که خوب میدونیم که هر موقع  یکی از حجج اسلام خطبه  &#8220;<em>تلطیف آزادی و دموکراسی  توسط دین</em>&#8221; رو میخونه یا مرثیه &#8220;<em>زیان دیدن آزادی در نبود دین</em>&#8221; رو دم میگیره ، بعدش چه تیپ روضه ایی رو باید گوش کنیم ، همشو از حفظیم ؛ خودمون یه پا آخوند شدیم و حواسمون هست که <strong>زیانهایی</strong> که قراره در روضه مزبور بهمون تفهیم اتهام  بشه عبارتتند از: </p>
<p>۱.  <strong>بی بند و باری</strong> (اعم از عیان شدن کل گیسوی زن و نواحی دیگری از ران و سینه اش ،  شرب خمر و دود کردن علف ، پریدن همجنسان  رو سر و کول همدیگه &#8211; مدل قوم لوط &#8211; و شأن  نزول نفرین حق تعالی در هیات یک ویروس  ، یا سهولت رسیدن به وصال ماده ها توسط نرها در کمتر از جیک ثانیه &#8211; بدون رعایت موازین شریعت محمدی &#8211;  و در نتیجه لق شدن کانون داغ خانواده و ایضا تولید مقادیر انبوه و  متنابهی تخم حرام) </p>
<p>۲. <strong>ظهور بانکداری حریص و تجارت بی اخلاق و صنایع بی پدر مادر گلوبال و رشد امپریالیسم بیشرف  جهانخوار</strong> و در نتیجه  ، کاهش مرگ و میر بلایای طبیعی و بیماری به میزان یک هزارم سه  قرن پیش ، و افزایش زشت و دهشتناک تولید غذا و بهداشت در سطح جهان به اندازه هزار برابر چهار قرن پیش ، و رشد شرمآور میانگین طول عمر بشر (جهت استمرار بیشتر در گناه !) به اندازه سه برابر پنج قرن پیش ، و کوتاه شدن زمان سفر زوار امام رضا از تهران به مشهد یا مسافرت منکران عصمت حضرت رقیه (ع) از زمین به کره ماه (که اولی ، به روایت صادق هدایت در علویه خانم، چند ماه طول میکشید تا با الاغ  طی شود و الان با طیاره کفار میشود در کمتر از  یک ساعت به پا بوس آقا رفت ،  و  دومی هم که  اصولا بوسیله الاغ یا هر جانور چهار پای دیگری  طی کردنی نیست &#8211; هزاری هم که وان یکاد بخوانی).      </p>
<p>۳ . <strong>کمبود عاطفه و احساس </strong>(احتمالا بدلیل عدم آشنایی با روحیات حضرت علی اصغر و نحوه شیر خوردن ایشان) ، فقدان معنای متعالی در زندگی  و ایجاد سرخوردگی و نداشتن انگیزه  (به دلیل نداشتن شور حسینی) و در نتیجه پرت شدن سالانه ده پونزده نفر از بالای یک  پلی  در سوئیس &#8211; بازم شانس آوردن خودشون  تصمیم به قتل خودشون میگیرن &#8211; وضعیت ما رو که اطلاع  داری آقای دکتر </p>
<p>۴. <strong>ظهور فاشیسم و شاخ شدن هیتلر برای دنیا و جنگ بین الملل و بمب اتم و &#8230;  </strong>(که باز هم  اگر نبود همین امپریالیسم ذلیل مرده جهانخوار  , و نمیزد شاخ فاشیسم  رو در رم و  برلین بشکنه و فک ژاپن رو در ناکازاکی بیاره پایین ، چه بسا من و ممد آقای خاتمی یا امروز از گشنگی و کار اجباری مرده بودیم یا اگر هم در قید حیات  بودیم منو ولفگانگ صدا میزدن و ایشون رو  گرهارد ؛ و هرکدوم هم  دو تا بچه ریغو و تراخمی داشتیم ، یکیشون اسمش مارچلو  بود و اون یکی هیروتاکا ، و از صبح تا شب به جای وبلاگ نوشتن یا نشستن  در دفتر گفتگوی تمدنها و لغز خوندن برای لیبرلیسم ،  میبایست واسه یه تیکه  نون خشک ،  کف هفت تا آسایشگاه رو چهار دست و پا  تی میکشیدیم و یه آقای درجه دار نره خری  &#8211; که فکر کنم اسمش کارل بود  یا شاید هم یوشیتو &#8211; بدون هیچ دلیل خاصی هر پنج دقیقه یه بار   یکی محکم با لگد میزد به نشیمنگاهمون)</p>
<p>ممد   آقا ، دورت بگردم ، این <strong>زیان ها</strong> که تو میگی خیلی هاش در واقع سود و برکت محسوب میشن و  اساسا   فلسفه وجودی این برکات  در عدم تمایل ذاتی آزادی و دموکراسی به مقاربت با دین امام راحل (یا دین هر کشیش و امام پدر سوخته دیگه ایی) نهفته ست. البته از اونجایی که اهالی سرزمین  لیبرال دمکراسی همشون آدمای زمینی و بی کس و کاری هستن (و بر خلاف من و  شما ، جدشون فاطمه نیست و در عرش کبریا پارتی ندارن و دستشون به حبل المتینی ، دمب گاوی ، چیزی بند نیست) طبیعییه که اشتباه هم میکنن و در راه و رسمشون خطا و زیان هم فراوونه. اما استاد گرامی ، این زیان ها  و مضرات ،   حکم دی اکسید کربن رو داره واسه اون بنزی که شما سوار میشی. همه ما میدونیم که دی اکسید کربن ضرر داره ، اما چرا بازم سوار ماشینمون میشیم؟ چون دیگه نمیتونیم با الاغ تردد کنیم. ضمنا میزان ایجاد آلودگی یه فقره ماشین از چهل سال پیش تا امروز هزار بار کمتر شده. بهت قول میدم در آینده این آلودگی به صفر برسه. میدونی چرا ؟ چون این جماعت نقص و ایراد کار خودشون رو میدونن و برای رفع و تغییرش سر خری به اسم شرع و عرش و حکم الهی ندارن.  به این میگن &#8220;انعطاف&#8221; ، یعنی همون کلید اسرار بقا و پیشرفت که باعث شده اونا بالای ماه بپرن و ما پایین جمکران و حوالی حسینیه جماران. </p>
<p>بقیه حرفامون باشه واسه بعد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/harfeemroz.wordpress.com/143/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/harfeemroz.wordpress.com/143/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/harfeemroz.wordpress.com/143/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/harfeemroz.wordpress.com/143/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/harfeemroz.wordpress.com/143/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/harfeemroz.wordpress.com/143/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/harfeemroz.wordpress.com/143/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/harfeemroz.wordpress.com/143/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/harfeemroz.wordpress.com/143/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/harfeemroz.wordpress.com/143/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/harfeemroz.wordpress.com/143/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/harfeemroz.wordpress.com/143/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/harfeemroz.wordpress.com/143/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/harfeemroz.wordpress.com/143/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=harfeemroz.wordpress.com&amp;blog=11435803&amp;post=143&amp;subd=harfeemroz&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://harfeemroz.wordpress.com/2010/04/15/%d8%a8%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d8%aa%d9%85%db%8c2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>34</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/7aad5a3b7258faf3c246a6c452edff5b?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سیروس الف</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://harfeemroz.files.wordpress.com/2010/04/khatamei1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">khatamei</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
