Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2010

کاملا مشخص است که رفسنجانی  همه توش و توان خود (و باقیمانده منزلت و اعتبار اندکش) را به مدد گرفته تا شاید کشتی فرسوده نظام جمهوری اسلامی را از این طوفان بیسابقه و سهمگین برهاند و به ساحل امنی برساند. برای افرادی مانند هاشمی رفسنجانی (و همه اصلاح طلبان درون حکومت) تصور فروپاشی این نظام و خارج  شدن دین از حوزه سیاست و امورات کشوری و لشگری یک کابوس هولناک و عذابی ابدیست ؛ نه از آنرو که دغدغه دین خدا و ایمان خلق را داشته باشند – که این مدعا  ، آنهم از جانب افرادی چون هاشمی رفسنجانی ، بیمایه تر و جلف تر از آنست که انسانی با عقل و روان سالم بخواهد در موردش حتی لحظه ایی درنگ کند. وحشت خروج دین از دستگاه حکومت از جانب اینان از آنروست که نقطه پایانی میشود بر این افسانه مبتذل که : بله  ، مداح و روضه خوان و واعظ بیمایه دروغزن  هم باید وکیل و قاضی و رییس جمهور و رییس کمیسیون اقتصادی و مدیر پروژه پتروشیمی و استاد دانشگاه  و غیره باشد.

هراس آنان که مدام بر طبل آرامش و دوری جستن از گفتار «ساختار شکنانه» میکوبند (که اتفاقا همگی از پایوران قدیم و جدید این نظام هستند) ، از  فرو ریختن و رسوا شدن یک سازمان فکری ، سیاسی ، اقتصادی ، و فرهنگیست که به زندگی ایشان از نوجوانی تا این پیرانه سری معنا و مفهوم بخشیده است . ابطال و نابودی این سازمان (که اسم  بی معنی و مضحک «جمهوری اسلامی» بر آن نهاده اند) نفی همه گذشته و نافی فلسفه وجودی این افراد خواهد بود.

من به این هیاهو (که از جانب هاشمی رفسنجانی و اصلاح طلبان برخاسته) یکسره از زاویه «بحران هویت» مینگرم . شعار تمکین به قانون اساسی و یا  حتی تعدیل اصولی از این قانون ، یک جور ضجه و شیون است که برخی بر بالین «هویت» رو به موت خود میزنند. اگر این قانون اساسی (که از اساس به حرمت و ماهیت انسان از دریچه تنگ یک مذهب مینگرد) از بستر احتضار برنخیزد و در زیر فشار سهمگین آزادی خواهی و عدالت طلبی جوانان و فرهیختگان ایران زمین متلاشی شود و بمیرد ، همراه خود نسلی از دین باوران سیاست کار  و سوداگران مذهب فروش  را به زیر خاک بدنامی و نسیان خواهد کشید ، و بیگمان این نبود آنچه بازیگران صحنه سیاست در قریب پنجاه سال گذشته این سرزمین (همچون رفسنجانی و خاتمی و موسوی) در سر رویایش را میپروراندند. 

شک ندارم که اگر رقیبان  مست و خونریز این آقایان (که در ایامی نه چندان دور ، همکار و همسفره یکدیگر بودند و اما اینک راه جدا سری گزیده اند و  انبانی پر و پیمان از زر و تیغ دارند و عطشی وصف ناپذیر در بی آبرو کردن ، به سیاه چال افکندن ، دریدن و هلاک ساختن) اندکی میل و رضا به همسفره گی و همزیستی مسالمت آمیز (همچون عهد شباب و روزگاران خوش پیشین در ابتدای پیروزی انقلاب خونین ۵۷) میداشتند ، هرگز جدا سری تا بدین حد نمی رسید و نیازی به این همه ترشرویی و درگیری نمی بود. شاید رفسنجانی هیچگاه گمان نمی برد که بت علیل ضعیف النفس و بی اصل و نسبی را که خود از میان دیگر فرومایگان بر کشیده بود و تاج پادشاهی بر سر بی مقدارش نهاده بود ، روزگاری آنچنان دریده و ناسپاس گردد که حرمت عهد و پیمان فرو نهد و وقیحانه به روی او و فرزندانش تیغ بکشد. اما این زنگی مست را سر ایستادن و حرمت نگاه داشتن نیست.  این تازه اول عیش است.   گرگ بزرگ اینک دریافته که دریدن دیگر همجنسان چه بسا از دریدن رمه خلایق لذت بخش تر باشد چرا که هم عطش هلاک ساختن را فرو می نشاند (و در عجبم که این مرگدوستی و میل به ویران کردن — هم در شکل شیعه و حسن نصراللهی و خالد مشعلی اش ، و هم در تیره سنی و بن لادنی اش — تبدیل به عصاره و اساس دین اسلام شده و گرگ بزرگ در ایران این عصاره مرگدوستی در این هر دو تیره را نوشیده و جانش را از این معجون جلا داده) و هم از مدعیان خلافت و بارگاهش در آینده میکاهد. بنابرین هلاک یاران عهد شباب برای حضرت خلیفه هم فال است و هم تماشا. 

به سهم خود به عنوان یک ایرانی ، با همه احترامی که به پایمردی افرادی چون موسوی و کروبی و خاتمی در این «دعوای خانوادگی» شان با اولیای رذل و بیرحم خانه قایل هستم ، با همه وجود احساس میکنم که ساحل امنی که این آقایان برای لنگر انداختن کشتی جمهوری اسلامی آرزو میکنند به هیچ روی گنجایش آرزوهای جوانان و زنان و مردان سرزمین ایران را ندارد. نظامی که شما برای من و هم نسلان و فرزندان ما بر ساختید ، حتی در مصلحانه ترین وجهش ، تنگ و تاریک و خونریز است . این افسانه مبتذل ، این وصله ناجور (که مثل لکه ننگی  میماند بر دامان اجتماع مدرن بشری و در عالیترین شکل و فرهیخته ترین حالتش بناست ارمغانی برایمان ببار بیاورد که شبیه برادان نفرت انگیز لاریجانی و اساتید مسلمان و درنده ایی مانند رحیم پورازغدی و فیلسوفانی در هیبت مصباح یزدی باشد) باید از چهره سرزمین من پاک شود و برای همیشه  در خاک بدنامی و نفرین دفن گردد.

 هویت دینی و نظام الهی که شما و هم اندیشان دیروز و رقیبان امروزتان در پی استقرارش بودید (و هستید) خواهی نخواهی در خاطره ملی ایرانیان مدفون و مطرود میشود ؛ پس بی جهت در خیال مداوای این نعش پر عفونت نباشید . ریختن هیچ دارویی در حلق قانون اساسی جمهوری اسلامی چاره درد مردم ایران نیست؛ باید طرحی نو درانداخت ؛ باید این لاش عفن بسوخت و بوی چرکینش از مشام و یاد زدود تا مگر نظامی انسانساخته و متین در این ملک کهن بنا کنیم  ( نظامی که در آن حرمت و تکریم مخصوص انسان باشد و نه در انحصار خدایی که آزادگی بشر را عصیان میپندارد و فرمان به قتل و نابودی تکثر و رنگارنگی و نشاط میدهد و همه آدمیان را ظالمانه بنده یک آیین ، و آنهم فقط از نوع  سیاه و عبوس و اسلامی اش، میپسندد).  

میدانم که شما سخت دلبسته این آیین هستید ؛ هیچ کس شما را از این دلبستگی نهی نمیکند ؛ در سرزمین آزاد و امنی که ما در ساختنش میکوشیم شما آزادید که تا آخرین لحظه زندگی با معشوق خود نرد عشق ببازید و از حسن و جمالش برای همه خلایق داد سخن سر دهید بی آنکه هراسی از تعزیر وتکفیر داشته باشید. اما باید سودای سروری و ریاست ملایان بر مناصب قضا و تقنین و دیگر امورات لشگری و کشوری را برای همیشه از سر بیرون کنید که این آرزو هم سخیف است و هم ظالمانه — آرزویی که به هیچ روی محقق نمیشود مگر آنکه همچون روح الله خمینی و علی خامنه ایی برای عملی کردنش مدام خون بریزید و تجاوز کنید و مردمان را در سیاهچاله به زیر تعزیر و شکنجه هلاک کنید.

Advertisements

Read Full Post »

تصور کنید مردی  تنومند با صورتی کریه و چشمانی که از غضب به رنگ خون است ، زنجیر و قداره در دست ، مست و عربده کشان ، در روز روشن و در حضور عابرین خیابان ، کودکی خردسال را به وحشیانه ترین شکل ممکن در زیر ضربات مشت و لگد و تیغ به قتل برساند.    تصور کنید که شما  نیز در میان حاضران شاهد این جنایت هستید و اینکه شما فردی تحصیلکرده با عناوین دانشگاهی و سیاستمداری معروف هستید که ریاست پارلمان یک کشور را بر عهده دارید و کت و شلوار شیک میپوشید و هر روز بر صفحه تلویزیون ظاهر میشوید و میلیونها نفر هر روز چهره شما را میبینند و حرفهایتان را میشنوند. 

 

آنروز از خیابان به  محل کار خود میروید ، جایی که هر روز  صدها دوربین به طرف شما خیره میشود و حالا  مجبور هستید که در باره اتفاق هولناک امروز صحبت کنید . ابتدا مطلقا حادثه امروز را  انکار  میکنید و اظهار میدارید که  آنچه  در مقابل دیدگان وحشتزده هزاران نفر رخ داده اصلا حقیقت نداشته و هرگز روی نداده . ساعتی بعد اعلام میکنید که در خیابان تعدادی از عابرین یک فرد ناشناس را به قتل رسانده اند . اما سرانجام  با اطمینان و بطور رسمی اعلام میکنید که چندین جوان ولگرد و هرزه با همدستی افراد مشکوک یکی از ماموران نجیب و زحمتکش پلیس را بطرز وحشیانه به شهادت  رسانده اند .  

فردای آن روز و پس از پخش صدها فیلم و تصویر (که عابرین خیابان  با تلفن همراه خود ضبط کرده اند) مجبور میشوید نظر رسمی خود را تغییر دهید و لذا این بار اعلام میکنید که تصاویر و فیلمها همگی قلابی و مونتاژ شده هستند. رفته رفته تصاویر متعدد دیگری از همان جنایت در سرتاسر دنیا پخش میشود و دیگر امکان انکار از بین میرود. در اینجا مجبور میشوید حقیقت ماجرا را اینگونه برای ساکنین جهان شرح دهید :

 

«چند روز پیش در خیابان فرد شرور و کوتاه قدی (که به دروغ  و با جنجال رسانه های مزدور یک کودک خردسال معرفی شده بود) توسط یکی از مامورین شریف پلیس به صورت بسیار مودبانه جهت پاسخ گویی به چند سوال متوقف میشود. نامبرده (که طبق اطلاعات دقیق و گزارشات پلیس) سارق حرفه ایی بوده و چندین فقره قتل و تجاوز به نوامیس در پرونده وی ثبت شده ، بی درنگ مبادرت به فحاشی به مامور پلیس میکند و با جسم تیزی که در دست داشته به صورت مامور ضربه میزند و پلیس نیز مجبور به دفاع از خود میشود. در این حادثه مامور پلیس بشدت مجروح شده و تبهکار شرور نیز به هلاکت میرسد……»

 

به نظر شما  ، یک موجود زنده (که بر روی دو پا راه میرود و کت و شلوار میپوشد و عنوان دکترا دارد  و سیاستمدار است و رییس پارلمان یک کشور میشود) تا چه اندازه میبایست از لحاظ اخلاقی و انسانی سقوط کرده باشد تا بتواند بکند آنچه لاریجانی میکند و بگوید آنچه لاریجانی میگوید ؟ اصولا به نظر شما ، چند هزار سال باید طی شود تا یک جامعه توان تولید موجودی شبیه لاریجانی را داشته باشد؟ آیا به والدین برادران لاریجانی نباید احسنت گفت که فرزندانی تا این اندازه سخیف ، نفرت انگیز ، بیشرم ، و خیانتکار به انسانیت تولید کرده اند ؟ در عجبم که نطفه ایی که در خود عصاره همه رذایل و زشتیها را یک جا داشته که توانسته فرزندانی   تا این حد پست و نابکار بوجود بیاورد از چه جنس و ترکیبی بوده . 

Read Full Post »