Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2010

داستان مخالفت مراجع و علمای اسلام با ابتدایی ترین مبانی آزادی و برابری انسانها قصه ایی بسیار قدیمی و تکراری ست. به گذشته های خیلی دور که نمی توان استناد کرد (استناد به تاریخ چند صد ساله کشوری که وقایع هفته پیشش به کلی مغشوش و واژگونه ست بیشتر به یک شوخی شبیه است تا کار تحقیقی و علمی) اما خوشبختانه با وجود صنعت چاپ و اختراع کاغذ ، حداقل از دوران مشروطیت به این طرف ، هنوز اسناد دستخط علمای بزرگوار اسلام موجود است که چگونه با شجاعت و غیرت در مقابل آزادی مردانه ایستاده اند. سالها پیش یک آدم خوش خیالی گفته بود شما حتی یک قرارداد استعماری نمی توانید پیدا کنید که پای آن را یکی از علمای شیعه امضاء کرده باشد ؛ و حالا من وقتی به واژه استعمار در وجه تعمیر و آبادانی اش فکر می کنم از فقدان امضاء آن بزرگواران هیچ تعجبی نمی کنم. ای کاش آدم منصفی برود همین وضعیت را در مورد قرداد ها و مناسبات استبدادی بررسی کند. حتی در باب قضیه کاپیتولاسیون که علما و بویژه روح الله خمینی هیاهو براه انداختند ، نفس انقیاد و تسلیم انسان مورد اعتراض روحانیت نبود – خمینی انقیاد و بندگی مردم را منحصر به خودش و صنف روحانیت می دانست ؛ نمی خواست در بازار بندگی دست زیاد شود. فلسفه مخالفتش با سلسله پهلوی نیز دقیقاً بر همین بنیان استوار بود ؛ او استبداد را برازنده ارباب دین می دانست نه یک قزاق نا آشنا با فقه جعفری یا فرزند ژیگول و فرنگ رفته اش که یک خط از صاحب جواهر مطلب نخوانده بود.

در اینکه روحانیت معزز اسلام نهضت پارلمانتیسم در ایران را به گند کشید هیچ شک و تریدی نیست. بعد از جریان مشروطیت نیز وقتی رضا خان به فکر افتاد که مردم شناسنامه داشته باشند یا مثل آدم لباس بپوشند ، یا موقعی که پسرش احساس کرد نظام فئودالیستی خیلی قراضه و قدیمی و شرم آور است و باید اصلاحات ارضی صورت بگیرد یا زنان هم آدم محسوب شوند و حق رای و قضاوت و ریاست داشته باشند ، در تمام این موارد دیگ غیرت روحانیت شریف اسلام به جوش آمد و خروش برآوردند که : ای امت اسلام ، ما هشدار می دهیم که دارند عصمت زهرا را به باد می دهند و می خواهند کشور را به فحشا و فساد بکشانند.

این داستان همچنان با حرارت و غیرت ادامه داشت تا اینکه آن پیر فرزانه و اسوه مبارزه با انسانیت ، رفت در دهی حوالی پاریس. در آنجا حقایقی بر وی آشکار شد. امام راحل در نوفل لوشاتو رگ خواب جهان غرب را پیدا کرد و متوجه شد که غربیها با همه پیشرفت علمی و توان تکنولوژیک ، بطرز دردناکی احمقند. در هوای مطبوع حومه پاریس ، با احساس امنیت روح نوازی که پلیس فرانسه برایش فراهم آورده بود ، زیر یک درخت سیب نشست ، ارباب رسانه های غرب را (که آیینه افکار عمومی مردمشان هستند) به حضور پذیرفت و در آن آیینه اسرار حماقت جهان آزاد و غیر مسلمان را به تماشا نشست. خوشبختانه علمای شیعه (که تقیه را از ائمه معصومین آموخته اند) حتی تغییر گفتمان و حقه بازی شان نیز در نزد خدای تبارک و تعالی عین ثواب و شرافت محسوب می شود و خمینی کبیر از این لحاظ شرافتی ستودنی داشت. پس گفتار تاریک و ترسناک «حکومت اسلامی» و تباهی درسها و خطابه های قم و نجف را یکسره فرو نهاد ؛ قبای منتسکیو بر دوش انداخت و واژه هایی مثل جمهوری، رفراندم ، آزادی، انتخابات، پارلمان …. را دانه دانه در مقابل چشم و گوش دنیا کنار هم چید و با خود حساب کرد که اسلام عزیز (به مدد نیرنگ مقدس تقیه و به شکرانه خریت نا مسلمانان) در قامت هر کدام از این واژه ها حداقل یک تا دو دهه دوام و اعتلای با عزت خواهد داشت.

ما امروز وارث همان تقیه و شرافت نوفل لوشاتویی امام راحل هستیم. در جمهوری اسلامی از همان ابتدا تاکید بر تکثر نهادهای دمکراتیک و مدرن بود. قرار بود شاخ و برگهای نهادهای دموکراتیک آنقدر فراوان باشد و آنچنان پیاپی و مستمر در انتخابات متعدد شرکت کنیم که خودمان سرگیجه بگیریم و دنیا گه گیجه. بنابراین ، وقتی حجت الاسلام کدیور از شهری در آمریکا در مصاحبه با یک روزنامه عربی اعلام می کند که «نرخ دموکراسی در ایران بسیار بالاتر از اقمار آمریکا در منطقه قرار دارد» ، من احساس می کنم دشنه ایی که در زیر درخت سیبی در نوفل لوشاتو طراحی و تولید شده بود همچنان تیز و بران است و فرقی هم ندارد که چه کسی آن را در دست گرفته – خواه مشایی و لاری-جانی باشد خواه کدیور و مهاجرانی – این دشنه در هر حال قلب ما را پاره می کند و برقش همچنان دنیا را فریب می دهد.

جدای از سیرک های با مزه «انتخابات» و تعدد نهادهای مضحک دموکراتیک ، امام راحل اصرار داشت که در ظلمت مطلق ولایت فقیه همواره تنور بحث و جدل خودی ها داغ باشد تا دنیا ببیند که ما هم در مملکتمان گرایشات متفاوت و اختلاف سلایق داریم – و دستگاه مخوف ولایت چه فخری که نفروخت به دنیای ابله غرب با کورسوی برخاسته از تنور همین خاله زنک بازیهای سیاسی و دعواهای خانگی.

رهبر دوم به دلایل شخصی بساط آن بحث و جدل را برچید و فریب را به سطحی متعالی تر وحساب شده تر ارتقا داد ، ولی قاعده و اصول نیرنگ همان است که بود. اینبار به جای دعوای مجمع روحانیون با جامعه روحانیت ، احمدی نژاد مشایی را به معاون اولی منصوب می کند ، رهبر گله می کند ، احمدی ناز می کند و نیویورک تایمز ابلهانه از اختلاف سلیقه ها و تنش سیاسی بین رهبران ایران مطلب می نویسد و نظام ولایت فقیه سودی کلان می برد از حماقت غرب. حالا هر تظاهری به اختلاف ، پیش از بروز و نمایش ، هفته ها مورد بررسی قرار می گیرد. سه برادر آلوده و جنایتکار لاری-جانی همراه احمدی نژاد به بیت مشرف می شوند و از اتاق فکر خامنه ای دستور اجرای طرحی چند لایه و پیچیده را می گیرند و هر چند هفته یکبار بخشی از آن را در ظلمتکده ولایت فقیه (که اسمش را گذشته اند «صحنه سیاست ایران») به نمایش در می آورند. صدها نفر در ضیافت شامی ولایتمدارانه ضمن شوخی های دوستانه و تناول غذا قرار می گذارند که تعدادی شان به یک طرح رای مثبت بدهند و برخی دیگر در مقابل پاتوق رسمی شان (که اسمش را گذشته اند «پارلمان») تظاهرات کنند و به آنها ناسزا بگویند و الباقی نیز این سیرک را پوشش خبری بدهند تا مخالفان حکومت مدتی سرشان گرم باشد و پیرامون این حادثه محیرالعقول بحث کنند و دنیا بیشتر گه گیجه بگیرد. جریان عفاف و پوشش ، و نبرد دلاورانه دولت و نیروی انتظامی هم که دیگر در تاریخ حقه بازی معاصر شاهکاری بدیع محسوب می شود و احتمالا قرنها بعد به عنوان نمونه کلاسیکی از شارلاتانیسم اسلامی در دانشگاه های دینی تدریس خواهد شد.

به هر جهت باید غمگنانه اعتراف کرد که آزادی های فردی و مظاهر جامعه آزاد و دموکراتیک (در آن مفهوم ابتدایی و ساده که حتی یک کودک هم بتواند تجلی و آثارش را بی واسطه درک کند) در نزد علمای اسلام همواره از مصادیق فساد و فحشا باقی خواهند ماند. به گمان من » دموکراسی دینی» (که به استثنای جمهوری اسلامی ایران هرگز در هیچ مقطعی از تاریخ معاصر دنیا نمود و تحقق عینی نداشته است) تنها در سه شیوه و حالت امکان بروز خواهد داشت : یا به شیوه امام ظالم راحل ، یا به روش امام جائر حاضر ، و یا به سبک و سیاقی که آقای کدیور و دوستانشان قرار است در آینده برایمان طراحی و اجرا کنند. در شرایط فعلی به غیر از خواجه حافظ شیرازی تقریباً کلیه ساکنین سیاره زمین تا حدود زیادی به این حقیقت آزار دهنده پی برده اند که در دو مورد اول ، اصل و اساس دموکراسی دینی برکاریکاتوری مضحک و حیله گرانه از دموکراسی بنا شده و مبنای عمل سیاسی و اجتماعی بر جهاد اکبر با انسان و آزادی قرار گرفته است بطوریکه در مملکت اسلامی بدون توسل به نیرنگ و حبس و وحشت و تعزیر و اعدام سنگ هم روی سنگ بند نمی شود و همه زحمات علمای اسلام ظرف چند روز به باد فنا می رود.

من از همین حالا قوه تخیل خودم را تحت انواع فشار و شکنجه قرار داده ام تا مگر تصوری داشته باشم از دموکراسی دینی به شیوه سوم. اگر دوستان و همرزمان مسلمان ما (که با امام جائر حاضر به مبارزه برخاسته اند) قدری توضیحات بدهند و سبک و سیاق دموکراسی دینی مورد نظرشان را در حوزه اجرا و تقنین و قضا برایمان به زبانی ساده و روشن تبیین کنند ، ما کمتر به قوه تخیلمان صدمه می زنیم و با فراغت خاطر بیشتری در کنار ایشان به مبارزه با ظالمین مسلمان حاکم بر کشورمان خواهیم پرداخت.

Advertisements

Read Full Post »

عکس از وبلاگ نان و پنیر

چند روز پیش نوجوان باهوشی کنار من نشسته بود و تصاویر خون آلود تظاهرات خیابانی و هجوم ماموران امنیتی به خانه های مردم را تماشا می کرد. از من پرسید چرا خامنه ای با مردم ایران چنین می کند ؟ خودم چند هفته پیش همین سوال را از دوستانم پرسیده بودم. به چهره بهت زده و گرفته اش نگاه کردم و بی درنگ گفتم : برای اینکه می خواهد مردم دوستش داشته باشند و به او عشق بورزند ؛ این تصاویر هم که می بینی ، از پیامدهای عشق است. به تلخی لبخندی زد و نگاهم کرد بی آنکه حرفی بگوید. لبخندش اسرار آمیز و ناممکن بود و من در غبار ابهام چشمهایش می دیدم که خورشید را در سرزمین من دفن کرده اند. نگاه سردرگم او را می شناختم – انگار که داشت در تاریکی دنبال شب می گشت !

اینجا دیار شعبده و سرای غیب است. انسان را در این دیار سوزانده اند ، ویرانش کرده اند ، و مومنان به غیب در تاریکی روی ویرانه های سوخته انسان مولودی گرفته اند و پایکوبی می کنند. فضای شب آکنده از صدای هلهله و شادی آنهاست ؛ تن و صورتشان خیس از عرق پیروزی ست و کنار لبهایشان کفی از شادمانی نشسته. راستش نمی دانم چرا از جشن و میهمانی آنها می ترسم. می خواهم کمی نزدیکتر بروم و حرفی بزنم از غمی که در دلم مانده و رهایم نمی کند ؛ حرف چندان پیچیده و عجیبی هم نیست ، فقط می خواهم از آنها یک سوال ساده بپرسم که آیا دلتان برای حقیقت تنگ نمی شود؟

اما صاحب این مجلس و بزم شورانگیز (که می گویند نسبش به کوثر عشق می رسد) رقیب حقیقت است. و من در نهان می دانم که دیگر دروغ را نمی توان نکوهش کرد زیرا دروغ سالهاست که عزیز و دردانه شده ، معشوقه ی اولیای خدا شده ، و یک جمال و شکوه فرخنده ایی یافته است که جسارت کردن به ساحتش عقوبتی دردناک در پی خواهد آورد.

مردان و زنان مومن و خداجوی سرزمین من تنها به سوختن و ویرانی انسان اکتفا نمی کنند ؛ روح عاشق و بیقرار آنها رو به سوی افقهای گنگ و ناپیدای آینده پر می کشد و چشم انتظار عصر و زمانه ایی هستند که جهان در ابعاد ازلی و ابدی اش تهی باشد از انسان ؛ جهانی که خورشید ندارد و تاریکی امن و مطمئنی ، مثل یک مادر مهربان ، او را در آغوش می گیرد و رنگها و اشکال نا همگونش را مقهور و بی رمق می کند ؛ جهانی که مخلوقاتش عزت و اعتبارشان را از محبت به اهل بیت پیامبری می گیرند که در گذشته های دور و اسرار آمیز تاریخ می زیسته و میراث نجات و رستگاری را در نژاد فرزندان پاکش به انحصاری ابدی به ودیعت نهاده تا توحید را در زمین بگسترانند و ردای وحدت بخش یک امت واحد را بر تن ناهموار و آشفته ی کثرت بپوشانند. آنان که در ویرانگری دلیرتر و مومن ترند ، نور چشم برگزیدگان خداوند خواهند بود. پس با عزمی آهنین ، باقیمانده ویرانه های انسان را ، خاکستر خوار و بی مقدارش را ، با خاک اندازی متبرک ، با وسواسی ستودنی ، می روبند و در قعر تاریک و پر جلال چاه جمکران می ریزند.

نیمه شبها ، وقتی صدای تردد مرکب مردان خدا در کوچه می پیچد و ناگهان در مقابل ساختمانی توقف می کنند ؛ وقتی به سبکبالی نیایش بر بالای دیوارها عروج می کنند و با قلبی مطمئن در حیاط ساختمان فرود می آیند ، قدمهای استوارشان در راه پله ها طنین می اندازد و درها را می کوبند ( همراه آن همهمه راز آلود و منقطع اما آشنا و با صلابت بیسیم ها) ، و گمراهان خوابزده را به نیابت از امام عاشق و فرزانه خود با نعره های مستانه بیدار می کنند … من از اینهمه شور و شیدایی که در سینه ستبر عاشقان ولایت می جوشد در می یابم که آمده اند تا مومنانه پی پس مانده های انسان بگردند. در صحن یکدله و وحدت خواه ولی فقیه جایی برای ضلالت و جداسریی فرد انسانی نیست.

من این سمفونی باشکوه را البته در مسجد الحرام نیز با گوش اندیشه ام می شنوم – همانجا که دریای مواج و خروشان امتی واحد ، پروانه وار به جماعت بر گرد کعبه چرخ می خورند – و بروشنی حس می کنم که آن رود سرکش نیز بر آنست تا انسان و فردیتش را در اقیانوس بیکران امت حل کند ، محو سازد ، ویران کند. پس این امام فرزانه ما بدعتی در میان نیاورده و بر مدار رسم و سنتی دیرین می گردد ، مدار عشقی آرمانی که از چشمه زلال کوثر آغاز می شود ، جهان را به الزامی الهی در می نوردد ، از وحدت گریزان گمراه خراج می ستاند و از منکران عشق جان ؛ خس و خاشاک متفرق را خواهی نخواهی با خود همراه می کند و رودخانه ایی عظیم می شود و دوباره به نقطه آغازین بازگشته و به اقیانوس کعبه می ریزد.

نمی فهمم از چه رو به این رهبر فرزانه خرده می گیرند – مگر بنای آئین یکتا و بی بدیل ما از ابتدا بر آن نبود که همگی ایمان بیاوریم ، در عشق سوزان اهل بیت عصمت و طهارت مشتعل شویم ، دشمنان پیامبر را گروه گروه به آئینمان بخوانیم و اگر از دعوتمان سر باز زدند با ایشان جدال احسن کنیم و اگر باز هم خیره سری کردند با آنها تا رفع فتنه ی تکثر قتال کنیم و آنچنان در این ایمان راسخ و استوار بمانیم تا وعده خداوند و رسولش محقق گردد و ما نیز قطره ایی شویم از امتی واحد و عاشق که از کویر زشت تکثر و جداسری در میگذرد و به رستاخیز توحید و یگانگی می پیوندد ؟

رهبر فرزانه ما مانند همه فرزندان کوثر در همیشه تاریخ ، حرفی جز آنکه به او و تبار بی همتایش ایمان بیاوریم و عشق بورزیم نگفته است. ما البته در هزاره ها و قرون پیشین نبوده ایم تا ببینیم که نیاکان رهبر ما این عشق را چگونه و با چه شیوه ها و ابزاری به اجدادمان عرضه می کرده اند ؛ اما تا آنجا که شنیده ایم ، عرضه این کالای عاشقانه در هیچ بازاری بدون رنج و اندوه و جراحت نبوده است.

Read Full Post »

هر حرفی مخاطبی دارد. به نظر شما مخاطب دستگاه حاکمه ایران کیست؟ به طور مثال ، سایت رجا نیوز یا روزنامه کیهان برای چه کسی مطلب می نویسند ؟ برای آنها که داخل مرزهای ایران در منزل یا اداره یا زندان و دانشگاه و خیابان دارند حقیقت دل آزار جمهوری اسلامی را زندگی می کنند؟ چنین فرضی با عقل سلیم جور در نمی آید زیرا نمی شود که عده ایی را تا گردن در گودالی از نجاست و لجن فرو کرد و بعد در دفتر تحریریه کیهان کنار آن گودال نشست و برای آن عده از رایحه خوش نجاست و زیبایی لجن ، لطیفه های اسلامی و آسمانی تعریف کرد. کسی که کنار گودال نشسته نمی تواند فرو رفتگان در نجاست را مجاب کند که این لجن که شما را در بر گرفته گرچه بوی مدفوع می دهد ولی شما باور کنید که این مدفوع الهی ست ، چون آن اسیران بیچاره با حس بویایی خودشان که تعارف ندارند و طبیعتا به مدیریت سایت رجا نیوز خواهند گفت: «حاج خانم ! الهی یا غیر الهی ، به هر حال بوی گند می دهد».

قطعا ایرانیان ساکن در خارج از مرزهای ام القرای اسلام نیز مخاطب رسانه های آیت الله خامنه ای نیستند. شما که نمی توانید برای کسی که در باغ و بوستان نشسته بروشور سیاه سفید شوره زار ببرید و مدام اصرار کنید که : اینها را ببین چقدر قشنگ و اسلامی و قدسی اند ! رهبر ایران آنقدرها هم احمق نیست و بی جهت پول برای این بروشور خرج نمی کند.

محصول کارخانه های حرافی جمهوری اسلامی برای اقناع افکار عمومی جهانیان نیز طراحی و تولید نمی شود – پرتقالی ها و هلندی ها و غیره که اصلاً فارسی بلد نیستند تا بخواهند اشعار فاطمه رجبی را بخوانند یا تحلیلهای فیروزآبادی را دنبال کنند. مطالب شریعتمدرانه ی محافظ آقای خامنه ای هم که به لحاظ غنای عرفانی و پیچیدگی های «فقهی/رمالی/آستان بوسی» اصولاً قابل ترجمه به هیچ زبان زنده و نیمه جانی در جهان نیست.

پس این جماعت برای چه کسی حرف می زنند ؟ مخاطب آقای خامنه ای کیست ؟

ببینید، من جواب این سوال را می دانم و دلایلی هم برای اثبات حرفم دارم. آقای خامنه ای یک حکومت کثیف و قشنگی درست کرده است که با هیچ چیزی جز چاقو و نیروی نظامی قابل دوام و استمرار نیست. ما سر یک میز نشسته ایم و آقای خامنه ای بساط حکومت اسلامی را پهن کرده روی میز ؛ یک چاقو هم گذاشته آن وسط. اوائل می گفت این چاقو را برای حفظ مصالح کشور اینجا گذاشته ام اما الان اصرار دارد که این چاقو متعلق به حضرت علی ست ، خودش شخصاً به من داده و گفته که من و تو که این حرفها را با هم نداریم ، مال تو باشد انگار که مال من است ؛ اصلاً بگو من خود حضرت علی هستم و از محمد وکالتنامه محضری دارم (سندش را هم بگو آیت الله بهجت گم کرده بود و گرنه نشان می دادم) ؛ این چاقو را در هر نقطه ایی که صلاح می دانی فرو کن و طبق موازین شرعی به طول چهار تا ده انگشت در هر جهت جغرافیایی که دوست داشتی به نام پروردگارت برش بده و برو جلو.

راست و دروغ این حرفها گردن خود آقاست . ما اصلاً کاری نداریم که رهبر ایران و کیهان و جهان اسلام این حرفها را از خودش در آورده یا اینکه حقیقتاً وکالتنامه ایی بوده و مرحوم بهجت آنرا گم کرده. مسئله اصلی در وجود عینی سلطنت خامنه ای ست که اکنون بیش از هر زمان دیگری وجوب عرفی و استحسانش را از نیروی نظامی می گیرد و قائم به چاقوست. متاسفانه آقای خامنه ای بنا به اظهار مکرر خودشان (که نوارهایش هم موجود است) جسم ناقص و علیلی دارند – بر خلاف حضرت علی که می گویند شخص نیرومند و جنگاوری بوده است و مانند پنیر سر پهلوانی چون عمرو را به آرامی و با فراغت گرد تا گرد می بریده . بنابراین ، ما با یک خلیفه ی ناقصی طرف هستیم که خودش توان جنگیدن ندارد و در عین حال می داند که بدون چاقو کشی خلافتش ظرف نصف روز سقوط می کند. در اینجاست که ظرایف اصل مترقی ولایت فقیه به کار می آید زیرا ولی فقیه (حتی اگر علیل و روانپریش باشد و ختم حقه بازان عالم) باز هم طبق آیات و روایتی که به امام راحل (ص) در جزوه «حکومت اسلامی» داخل غاری در نجف اشرف وحی شده بود ، ولایتش بر جان و مال و ناموس کلیه ابناء بشر (اعم از مسلم و یهود و نصرانی و اسکیمو) قابل تعمیم است – تعمیمی نرم و بی جدل و چرب و الزام آور مثل پنیر ! بنابراین ، گروهی از مومنین که درون دیگ پول و محبت و لفت و لیس ولی فقیه جوشیده اند ، به نیابت از مقام ولایت به بقیه امت چاقو می زنند.

البته واضح است که اقشار کثیری از امت اسلام (بالغ بر ۹۰%) چربی ولایت به غشای مغز و باورشان نفوذ نمی کند چون آقای خامنه ای را آدم هم حساب نمی کنند چه برسد به امام ؛ قبول دارم که مردم از آقای خامنه ای می ترسند چونکه به بچه هایشان تجاوز می کند و آنها را در خیابان و زندان به قتل می رساند ولی در کل او را فرد کثیفی می دانند و آدم حسابش نمی کنند. اما آن عده اندکی از امت اسلام که چربی ولایت گوشت تنشان شده و پروار شده اند و توان حمل چاقو و سلاح را دارند ، آنها نیز نیاز به تمرین و آمادگی دارند. مثلاً نمی شود چند گروهان از این عزیزان صبح تا شب در مساجد و پایگاههای اسلام در ورامین بخورند و بخوابند و تمرین نداشته باشند. باید به بهانه ها و مناسبتهای مختلف (از بلیه حجاب گرفته تا برائت از کروبی) بیایند پای کار ، رزم و رسم لات بازی را در تهران و مراکز استانها ممارست کنند که تن لششان ورزیده و آماده باشد.

ورزیدگی سپاه اسلام البته دو وجه گوشتی و ذهنی دارد. در حوزه گوشت و خون که الحمدالله مناسبت برای تمرین فراوان است و برادران آئینی (مدودوف ، کیم جونگ، مائو زدونگ) مدد می رسانند و تجهیز می کنند لشگر خاتم الانبیا محمد مصطفی-مجتبی را (من فقط مانده ام چه سری ست که یاران اینترنشنال فرزندان زهرا همگی کمونیست هستند – کاش فاضل لنکرانی زنده بود و من حرمت شرعی این مسئله را از ایشان می پرسیدم). اما گردانهای حیدر در محدوده ذهن نیز نیاز به تمرین و آمادگی دارند.فلسفه وجودی ستادهای خبری/نظری و امپراتوری چند میلیارد دلاری ولی امر قلدران و چاقوکشان عالم دقیقاً در همین محدوه ذهنی ست که لخت و عور رخ می نماید.

کیهان و فارس و حاج عزت و باقی قناریان بیت مکرم در واقع برای اعوان و انصار خود آقا حدیث نفس می کنند؛ به من و شما کاری ندارند و روی سخنشان با ما نیست. یک جور رذالت جانکاهی در اعمال و گفتار و رفتار آقا و فرزند گرامی ایشان (آقا مجتبی) هست که هر لحظه بیم آن می رود که افرادی از سپاه اسلام (بواسطه اینکه به هر حال روی دو پا راه می روند و خودشان زن و بچه دارند و گاهی ممکن است غفلتا چند دقیقه فکر هم بکنند) شک برشان دارد که : » آخه بابا ، اسلام اینجوری ها هم نبود که انگشتر و دستبند سهراب اعرابی را به مادرش تحویل ندهند».

لذا بنده عاجزانه از دوستان تقاضا دارم به این نکته توجه داشته باشند که کلیه مطالب مندرج در رسانه های بیت رهبری ( اعم از مجازی و کاغذی و تصویری و شنیداری و شیادی) جهت پمپاژ روحیه به لشگر سلم و تور پیامبر جدید اسلام حضرت علی (ع) خامنه ای نشر و پخش و آپلود می شود. حتی در همین چند هفته اخیر نیز که برادران ولایتمدار با رعایت نوعی آداب مکش مرگ مای بحث و استدلال در پایینترین و بالاترین سطوح اینترنت حضوری ظفرمندانه بهم رسانده اند و در ذیل نوشته های شما کامنتهای مودبانه می گذارند ، مقصود نظرشان شما نیستید (که زاد و رود این جانیان را می شناسید) بلکه با لفظ قلم , عشوه و غمزه ای می کنند به جهت ارتزاق ذهنی و تزریق امید به آن دسته از برادران دیگر سپاهی شان که فیلتر شکن دارند و شبها در اینترنت چرخ می زنند و ممکن است خدای ناکرده تحت تاثیر مطالب شما قرار بگیرند.

خامنه ای آنقدر وحشت کرده که در تمام رسانه هایش از بام تا شام فقط دارد با خودش و تیغ زنها و تلکه بگیران اطرافش حرف می زند. شما جدی نگیرید !

Read Full Post »


نحوه رفتار علی خامنه ای با مردم ایران (بویژه در این یکسال اخیر) بیش از آنکه نفرت در وجود ما بر انگیزد موجب حیرت و ابهام است. تصمیمات رهبر بیمار ایران بذر دوگانه «نفرت و ابهام» را توامان در ذهن و روان خسته ما می پاشد – شدت درد و سرخی خون ، نهال نفرت را چنان به نیمه شبی تناور می کند که در سایه شوم شاخ و برگش ابهامات چندین ساله را یا نمی بینیم یا می بینیم و مجال جدی گرفتنش را نمی یابیم. در گردنه های تاریک این کوهستان هول انگیز بیخبری و پرده پوشی و زندان و دروغ (که نام تجاری و ثبت شده اش نظام مقدس جمهوری اسلامی ست) ، قطاری از پرسشهای وا مانده و بی پاسخ روی ریل ناخودآگاهمان میلغزد – قطار «انگیزه های نظام» – صدای سوت دلخراشش در فضای افکارمان می پیچد ، حس می کنیم که چیزی نمانده فهمش کنیم ، آرزو میکنیم که ببینیمش از نزدیک و حقیقت نامیمونش را در کارگاه استدلالمان با فراغ خاطر نقد کنیم و حظی ببریم از حل معما ، که ناگهان دوباره گلی در خیابان پرپر می زند ، استخوانی در یک اتاق بی پنجره مو بر می دارد ، گردنی بر بالای دار می شکند … و قطار «چرایی نظام» دوباره در چیستی دل آزار و زشتش در اعماق تونلی از تاریکیی نفرت گم می شود. و ما دیگر باره حواسمان می رود پی خشم و آرزوی مرگ کردن برای آدمهایی که نمیدانیم چرا با ما چنین می کنند.

براستی چرا خامنه ای با مردم خود چنین می کند ؟ شاید طرح این پرسش در نظر خیلی ها مثل سوال بدیهی و ساده ایی باشد که یک اسحاق اینگلیسی ممکن است زیر درختی در سنه هزار و ششصدو فلان به هنگام افتادن یک سیب از خودش پرسیده باشد. شاید شما هر کدامتان تا بحال هزار و یک پاسخ ریز و درشت برای این احمقانه ترین پرسش قرن یافته باشید و حتی پرسیدنش را لغو و بیهوده بدانید و پرسشگر را ریشخند کنید که لابد تجاهل العارف می کند. ولی به همان خدایی که می پرستید (که من در همین پرانتز احتمال می دهم در واقع خودتان را می پرستید ولی چون انسان را بدرستی نمی شناسید خیال می کنید که لابد دارید خدا را می پرستید !) باید عرض کنم که اولاً اهمیت این پرسش کم از سوالی نیست که در ذهن اسحاق ایجاد شده بود و ثانیاً هیچ گونه تظاهر به نادانی در کار نیست و بنده حقیقتاً نمیدانم که آقای خامنه ای چرا ما را اینطور بی محابا و به تعجیل قتل می کند به عام یا اسیرمان می دارد در محبس و پهن می کند برایمان اینهمه دام.

البته نه اینکه هیچ حدس و گمانی نداشته باشم ؛ ما همه آدمیم و روزی هزار و یک فکر و خیال برایمان پیش می آید . من نیز یک مقدار حدسیاتی در سرم هست که می خواهم با شما در میان بگذارم اما مقصودم از این نوشتار بهره بردن از خرد جمعی ست ، نه رازگویی از پشت پرده بیت رهبری ؛ می خواهم بدانم شما چه فکری می کنید در این زمینه تا ببینیم آیا حاصل گمانه زنی هایمان ما را به اقناع مطلوب می رساند یا خیر.

پیش از هر چیز باید در برخی بدیهیات با هم به توافق برسیم . بطور مثال ، عقل سلیم به ما فشار مضاعف می آورد که بی جهت یکدندگی نکنیم و بپذیریم که شرایط موجود برای آقای خامنه ای به هیچ عنوان شرایط دلپسندی نیست و بهشت برین محسوب نمی گردد. درست است که دیکتاتور ها به ضرب زور و زندان و تطمیع و تهدید دلشان خوش می شود که در مناسبتها و سیرکهای سفارشی چند هزار نفر برایشان هلهله کنند ، اما چطور می شود باور کرد که همان دیکتاتورها از استقبال صادقانه و آگاهانه و چندین میلیونی یک ملت به وجد نیایند؟ آنها هم بالاخره آدمند و فرق دوغ و دوشاب را می دانند.

یا مثلاً تفاوت سیما و گفتار و منش و شخصیت مهندس میر حسین موسوی با دکتر (!) احمدی نژاد را حتی یک بز کوهی هم می تواند درک کند آنوقت مگر می شود باور کرد که سطح شعور آیت الله خامنه ای از یک بز کوهی هم کمتر باشد؟ پس چرا کلاه مهندس و ملت را برداشت و مصیبت تحمل چهره و اطوار موحش و دل آزار دکتر را به جان خرید (که حالا مجبور باشد هفته ای یکبار ، آنهم از فاصله یک و نیم متری ، دکتر را تماشا و تحمل کند) ؟ شما تصور می کنید که کشیدن بار این رنج و محنت کار ساده ایست ؟ یا آقای رفسنجانی هر اندازه که موذی و نا بکار باشد دیگر به پای دکتر که نمی رسد. پس چرا معظم له در آن خطبه جگر خراش حجت را بر ابلهان عالم تمام کرد و فرمود احمدی به من نزدیک تر است تا هاشمی؟

خیلی ها معتقدند که اگر آقای خامنه ای تقلبی بغایت تابلو و نسنجیده نمی کرد و اجازه می داد همان آرای مهندس را (که خلایق بدون تهدیدات جنسی طائب و با رضایت و تصمیم خودشان به صندوق ریخته بودند) از شکم شورای جنتی بیرون بکشند ، یک وجد زایدالوصفی عین بمب نشاط در مملکت منفجر می شد ، دانشجویان شهر را آذین می بستند ، و عوام دست در گیسوی خواص هفت شبانه روز به نشئه آزادی وسط میدان انقلاب می رقصیدند. موسوی هم از کرامت و بزرگواری عمود خیمه اسلام چنان به سر شوق می آمد که جامه می درید و در اثنای پایکوبی رعایا به هر مناسبتی مدح رهبر فرزانه می گفت. نهایتش این بود که هشت سال اوضاع بر مدار دوران خاتمی می گشت ، دکتر رحیمی را به سرپرستی نظافت بیمارستان امام خمینی می گماشتند و رحیم مشایی برای تکمیل دوره های مارگیری به دهی در ایالت راجستان هند اعزام می شد و محمود نیز در قرچک ورامین چیزی را مدیریت می کرد. اما به هر جهت خامنه ای یکشبه برای ملتش عزیز می شد و نیازی نبود که دیوار اسلام و انقلاب برای ایستادن به آلت طائب و احمدی مقدم تکیه داده شود. پس چرا آقای خامنه ای (که می توانست آن خطبه جگر خراش را به دلپذیرترین حادثه حیات سیاسی اش تبدیل کند و میلیونها مرد و زن و پیر و جوان را به چشم ببیند که – بدون معاضدت آلت طائب و شعبده های ذوالنور – صادقانه از او تشکر می کنند و برایش آرزوی سلامتی دارند) خودش را از چنین موهبتی محروم کرد که حالا مجبور باشد هر چند سحر یکبار، یک دو تن جوان نورسته را سر ببرد و آه و ناله مادران فرزند مرده آرام و قرارش را بر هم زند و خواب از چشمانش برباید ؟

گاه می بینم که این پرسشهای به ظاهر ساده اما سخت اندیشه سوز ، برخی را به وادی افکار مالیخولیایی می کشاند. مثلاً عده ایی از اطوار محمود (که آشکارا تعادل روحی ندارد و عنان دست و پا و عضلات صورتش از اختیار وی خارج است) ره به شیطان پرستی یا انجمنهای سری و فراماسونی برده اند ؛ می گویند : انگشت سبابه و کوچکش را دیدی یک لحظه به چه حالت بود – در فلان قبیله آدمخوار در آفریقا نیز همین شکلک را به هنگام انداختن افراد در دیگ آب جوش با دستشان در می آورند. برخی نیز از بام تا شام نشسته اند و گور اجداد محمود را نبش می کنند و سند گرو میگذارند که او اصلاً مسلمان نیست ، دلبسته صهیون است و به دستور امیر منشه (و یک آقای دیگری که الان نام او در خاطرم نیست ولی می دانم که یک موش توی اسمش بود) دارد زمینه ظهور حضرت موسی را فراهم می کند – و هیچ توجه نمی کنند که آن حضرت اصلاً قرار نبود دوباره ظهور کند. می گویند احمدی نژاد خون رهبر بی زبان و دست و پا چلفتی ایران را در شیشه کرده و از قصد می خواهد آنقدر بی جهت ظلم کند و آدم بکشد (این بار البته به دستور سازمان سیا) که نسل اسلام و مسلمین کلهم اجمعین از روی زمین ریشه کن شود واحتمالاً یا همه یهودی بشوند یا اگر برنامه تغییر کرد و رئیس سازمان سیا و مسئول اطلاعات ارتش پاکستان بازنشسته یا عوض شدند ، محمود یا مجتبی یا قاسم روانبخش (حالا یکی از اینها) خودش ادعای پیغمبری کند و یک دین قشنگ و جدید ایجاد کند و همه به خوبی و خوشی زندگی کنیم.

خامنه ای دست و پا چلفتی نیست ؛ محمود هم عنتر اوست. اگر قرار فقط بر جنون قدرت و مال پرستی بود ، اگر بنا بر دلسوزی برای اسلام بود ، اگر بر فرض محال، موضوع بر سر صیانت از آرمانهای انقلاب بود و اعتلای ایران در میان دشمنانی که از هر سو کیان اسلام و ایران را تهدید می کنند ، اگر هر کوفت و زهر مار دیگری هم در کار بود ، باز هم خامنه ای می توانست به سادگی و بدون توسل به اینهمه خونریزی و وحشیگری به خواسته هایش برسد. براستی چرا این کار را نکرد آن رهبر با بصیرت ؟!

Read Full Post »