Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئیه 2010

روسای جمهور و جهاد دانشگاهی ایران

در ابتدا باید اعتراف کنم که این پرسش قریب یک عمر است که گریبان ذهن و اندیشه مرا گرفته است و رهایم نمی کند. ربطی به ایرانی و مسلمان زاده بودنم نیز ندارد ؛ فرقی هم نمی کند در سی سخت یاسوج باشم یا در سن خوزه کالیفرنیا ؛ هر کجا که می روم این پرسش سمج همراه من می آید – خصوصا در این ده بیست سال اخیر که کلیه ساکنین کره زمین ، از تاتارستان گرفته تا آلاسکا ، لااقل هفته ایی یکی دو بار اسم اسلام را می شنوند و مجبورند در موردش فکر کنند.

خیلی ها معتقدند که اصولا «اسلام هراسی» دسیسه ایی ست که غربی ها طراحی کرده اند و لزومی ندارد که مردم دنیا از اسلام بترسند. البته در اینکه غرب سعی دارد به جامعه جهانی در مورد تعصبات اسلامی هشدار بدهد بحثی نیست ؛ به هر حال هر آدم عاقلی از دیدن قیافه روسای جمهور و «جهاد» دانشگاهی ایران بی اختیار به فکر فرو می رود و احساس خطر می کند. اما من اصلا کاری به تبلیغات غرب ندارم و فقط می خواهم به عنوان یک مسلمان زاده ایرانی از منظر احساس شخصی و تجربه عقلی خودم به قضیه نگاه کنم.

بدیهی ست که قبل از هر گونه اظهار نظر یا احساس خطری اول باید بفهمم که حرف حساب اسلام چیست و بعد به رفتار فردی و کنشهای سیاسی/اجتماعی پیروان اسلام توجه کنم. بدون تردید قرآن معتبرترین منبع شناخت اسلام است پس باید اول به سراغ قرآن بروم. شاید این کار در ابتدا خیلی ساده به نظر برسد اما رسیدن به قرآن (به ویژه در کشور شیعه مذهبی مثل ایران) با دشواری های زیادی همراه است.

فاصله میان سطور قرآن تا ساحل فهم ما پر از دست انداز و پرتگاه است. ما برای رسیدن به متن قرآن باید از بیابان تاریک خرافات و روایات عبور کنیم ، با اجنه ی اوهام و اسرار گلاویز شویم ، از مقابل دکان دلالان و کسبه دینی نرم و آهسته قدم بر داریم تا مبادا ترکی بردارد چینی نازک احساس تکلیف شرعی شان و خون عقل جستجو گرمان را مباح کنند. گذر کردن از چاله سنت و چاه نو اندیشی دینی کار ساده ایی نیست.

شما را نمی دانم اما من هر بار که پیرایه های اوهام و روایات را کنار می زنم و قرآن را بی واسطه باز می خوانم ، احساس می کنم که پاسخ ساده و روشنی به این پرسش وجود دارد که در همین نزدیکی ها ست ، درست جلوی چشمم. در آن لحظه که من و متن قرآن با هم تنها می شویم به خریداری می مانم که دلال ها را قال گذاشته و مستقیم رفته پیش فروشنده. لذا یک جور حالت پیروزی به من دست می دهد ، پیروزی بر حاشیه ها و اقوال و احادیث – حس می کنم که بر سنتهای مضحک و خرافات شرم آور غلبه کرده ام. این فروشنده البته حرف های تکراری و متناقض هم زیاد می زند ولی رویهمرفته زبان همدیگر را می فهمیم و من اصل جنس را با هر وضعیتی که دارد از نزدیک می بینم. (حالا بعدا برایتان خواهم گفت که از حرفهای فروشنده چه چیزی می فهمم).

اما هنوز چند لحظه از رضایت «فهمیدن» نگذشته و عقل مشتاق من هنوز شادمانی بیرون آمدن از چاله سنت را بدرستی تجربه نکرده که ناگهان ملایان و مکلایان مدرن پوست خربزه ای از جنس «نسبیت و تاویل و تفسیر» زیر پای فهم من می اندازند و یکدفعه چشم باز می کنم و می بینم که افتاده ام داخل چاه شبهات نواندیشی دینی. این چاه مدرن خیلی از چاله سنت عمیق تر و پیچیده تر است ؛ چاهی که مهندسان مسلمان ملاط و مصالح اش را از غرب نامسلمان وام گرفته اند – و حتی درس طراحی و مهندسی چاه را نیز نزد غربیان آموخته اند – تا زیر پای دمکراسی و لیبرالیسم را با دستاوردهای خود لیبرالیسم خالی کنند ؛ مهندسانی که از پستان آزادی غرب می نوشند و بر سر سفره اندیشه آموزی و روش شناسی جوامع لیبرال فربه می شوند تا به وقتش سر دایه ی سخاوتمند خود را با پنبه هایی که از دایه به عاریت گرفته اند بیخ تا بیخ ببرند.

قعر این چاه به سرزمین عجایب شباهت دارد ؛ جایی که می توان در کسوت علم و فلسفه یک بازی ذهنی را تا ابد ادامه داد و هیچوقت از چهار نشدن دو بعلاوه دو خجالت نکشید. اینجا نیکی را نمی شود از بدی باز شناخت زیرا کلمات و مفاهیم در بیرون از حوزه ذهن ما هیچ کدامشان تشخص عینی و ثابتی ندارند ؛ حتی آزادی هم یک «برساخته ذهنی» ست. اینجا دموکراسی یک هویت زبان شناختی ست – یک دالّ میان تهی که در هم نشینی با مدلولی خاص معنا و مفهوم می یابد و چون مدلول ها فراوانند پس نمی توانیم از دموکراسی حرف بزنیم بلکه باید بگوییم دموکراسی ها (محمد رضا تاجیک). لذا تامس جفرسون غلط می کند که مصداقی برای جامعه ای آزاد و دموکراتیک تعریف و تعیین کند و خامنه ای هم حق دارد که مدلول دموکراسی را همین تاج کثافتی بداند که امروز بر سر جامعه ایران زده است.

اینجا مفاهیم پیشرفتگی و عقب ماندگی نه تنها وارونه می شوند بلکه حتی جای شان باهم عوض می شود. بنابراین رقابت سیاسی در قالب احزاب شناخته شده با مرامنامه های مدون و روشن (مانند آمریکا و اروپا) «کلاسیک» و قدیمی محسوب می شوند اما توحشی رمانتیک و توده وار مانند انقلاب اسلامی و فاشیسم برآمده از آن در ردیف جنبش های مدرن قرار می گیرد. «اتفاقاً در ایران هم انقلاب اسلامى به شكلى از خصلت جنبش هاى جدید اجتماعى برخوردار است و در اینجا هم جنبش مبتنى بر احزاب و گروههاى كلاسیك نداریم. جنبش از لایه هاى زیرین جامعه مى جوشد و عمدتاً داراى شاخصه هاى جنبش جدید اجتماعى است» (محمد رضا تاجیک در دفاع از تز دکترایش). راستی هیچوقت از خودتان سوال کرده اید که تاکیدات مکرر مهندس موسوی بر حرکت جنبش سبز در حوزه میکروپولیتیک و ایجاد شبکه های متعدد و کوچک اجتماعی در لایه های زیرین جامعه خاستگاه فکری اش کجاست ؟!

به هر حال ، احساس می کنم تا وقتی داخل این چاه هستم هرگز پاسخ روشنی به آن پرسش اولیه ام نخواهم گرفت زیرا به محض طرح این سوال انبوهی از پرسشها و گزاره های مشروط بر ذهن خسته ام آوار می شوند : کدام اسلام را مد نظر دارید چون ما هزار جور اسلام داریم! بستگی دارد خطر را چگونه تعریف کنیم ! چه کسی تعیین می کند که بشر امروزی متمدن است ؟! بستگی دارد تفسیرتان از انسان چه باشد! …. (جل الخالق !).

و من که از شعبده ی تفسیرهای کشدار و پریشانی مفاهیم به ستوه آمده ام و دلم برای حقیقت (و سادگی و صراحت اش) لک زده ، از جا بر می خیزم و رخت از آن خانه پر نقش و خیال می برم. با چه مشقتی از دیواره های چاه ویل نو اندیشی دینی بالا می روم و مدام لیز می خورم و دوباره تقلا می کنم تا اینکه سر انجام به دشت روشن و بی تکلف خویشتن انسانی ام می رسم – جایی که نسیم خنک و مطبوع عقل می وزد ؛ جایی که همیشه دو بعلاوه دو نتیجه اش می شود چهار ؛ جایی که سنگسار و شکنجه همیشه فاجعه است حتی اگر محمد جواد لاری-جانی بگوید که این قانون ماست ؛ جایی که تحقیر انسان و اجبار او برای تغییر باورهایش همیشه زشت و ظالمانه است حتی اگر محمد ابن عبدالله بگوید که این قانون خداست.

در یک چنین دشت روشنی زیر سایه آگاهی و خردمندی ، آنجا که دست هیچ یک از دلالان و کسبه شریف یا بی شرافت دین به من نمی رسد ، قرآن را ورق می زنم و حقیقت دین اسلام را می فهمم. خدای محمد در قرآن بی هیچ جادو و جنبلی برایم از پیامبرش و رسالت او حرف می زند. می گوید که اینهمه هشدار و تهدید و تشویق و هیاهو فقط و فقط به یک منظور بر شما جهانیان نازل گردیده و آن نیز «فلاح» است ؛ هدف غایی و نهایت دین اسلام رستگاری و نجات است.

اتوبوس پشت چراغ قرمزی وسط شهر نیویورک ایستاده ؛ سرم را به شیشه تکیه داده ام و به عابرین نگاه می کنم. مرد خوش لباس بلند قدی با تلفن موبایلش حرف می زند و می خندد ؛ گیسوان روشن و پیچ و تاب خورده زنان روی شانه های نیمه عریانشان می درخشد ؛ اشیاء و لباسها در نظرم تمیز و رنگارنگ اند ، و ساختمانهای سر به فلک کشیده مثل تصمیم و اراده انسان تا دل آسمان بالا رفته اند. چشمهایم را می بندم و صادقانه تلاش می کنم تا تصویری از «اسارت» در ذهنم مجسم کنم .

قرآن همچنان باز است و خدا برایم حرف می زند. می خواهم از او بپرسم که آیا هیچ راهی هست تا رسم و شیوه ایی بهتر از آنچه رسول تو فرموده در جهان برقرار شود و آدمها در پرتو اندیشه ایی جز اسلام به خشنودی و بهروزی برسند ؟ می گوید هرگز ! این «انتهای راه» است ، او «خاتم» است ، و نژاد انسان دیگر تا روز قیامت قادر به ساختن رسم و آئینی برتر از آئین محمد نیست.

سرم را خم می کنم تا مگر انتهای ساختمانهای بلند را ببینم – انگار که در دل آسمان گم شده اند. با حالتی آمیخته به عجز و التماس می گویم : اما اینها نیز انسانند ؛ از رسول تو هیچ نمی دانند اما شادمان و زیبا و ثروتمندند ؛ شاید این اسارت نباشد.

می گوید ملاک انسانیت تقوی ست ، یعنی پرهیز از هر آنچه من حرام و مذموم شمردم ؛ نور ایمان به آئینی که رسول من در بیابانهای عربستان بنیان نهاد یگانه چراغ راه و راهنمای بشریت است ؛ آنان که این نور در قلبشان نمی تابد کر و کورند و در تاریکی گم شده اند ؛ اسلام آئین «نجات» است و مسلمان کسی ست که نجات یافته.

می پرسم آیا غایت دین در همان نجات مسلمانان متوقف می شود؟ می گوید هرگز ! نجات مسلمان شرط لازم شریعت است اما شرط کافی نیست. اراده ی من بر آن تعلق گرفته که نجات یافتگان با عزمی استور گمراهان را هدایت کنند و به ساحل رستگاری برسانند. آنکه نام مسلمان بر خود نهاده و از «رسالت هدایتگری» شانه خالی می کند ، اسلامش عاریه ایی ست و اصلا مسلمان نیست. «دعوت به اسلام» سرنوشت گریز ناپذیر بشریت است چرا که اراده خداوند هرگز تغییرنمی پذیرد.

ناگهان وحشت و اندوه همه وجودم را فرا می گیرد. من که تمام عمر شیفته ی تغییر بوده ام و مثل بچه ها همیشه رویای دنیایی قشنگتر و پیشرفته تر را در افقهای آینده دیده ام اکنون از تصور «انتهای راه» قلبم از حرکت باز می ایستد. انگار که در یک کوچه بن بست اسیرم کرده اند. در انتهای کوچه ، دیواری ابدی به نام خاتمیت کشیده اند و بر مومنان مقدر کرده اند که مرا مومن کنند و اگر روزی دلم گرفت و هوای گریختن از این کوچه به سرم زد به جدالی حسنه یا خونین از رفتنم ممانعت کنند.

تعالیم مطلق انگارانه ی قرآن نبرد و جهاد دائمی را الزام مسلمانی می داند و به آن هوویتی فلسفی می بخشد. از طرفی ، نوستالژی بازگشت به شکوه و عظمت گمشده ی خلافت اسلامی (همان بذر معیوبی که سید جمال الدین اسد آبادی در زمین عقده های بیمار گونه ی جانورانی مانند سید قطب و خمینی و خامنه ای پاشید و سپس تجربه ی حاکمیت اسلامی درقم و قندهار و نوار غزه به رشد سرطانی اش منجر شد) اینک انسان آزاد نا مسلمان را ناخواسته در یک رویارویی ابدی با رستگاران مسلمان قرار داده است.

من در پشت سر خویش دیواری نمی بینم و پیشاپیش اذعان دارم که آنچه دموکراسی و لیبرالیسم برای بشریت به ارمغان آورده کامل نیست؛ اصلا افتخار می کنم که مستعد تغییر و تحول ام. اما در مقابلم گروهی قرار گرفته اند که دستوراتشان را از آسمان می گیرند (آسمانی که خیر و قداست مطلق است) و برای همزیستی صلح آمیز با من و اندیشه هایم حتی توان یک قدم عقب نشینی هم ندارند چرا که پشتشان دیوار خاتمیتی نفوذ ناپذیر و ابدی قد برافراشته است.

من از این نبرد نابرابر وحشت دارم و برای تمدن امروز بشر (که موجودیتش بر اساس انعطاف و تغییر بنا شده) احساس خطر می کنم. اگر حوزه اقتدار رستگاران از قم و قندهار و غزه فرا تر برود ، همه فرزندان آدم (تا آخرین نفر) مکلف اند که رستگار شوند تا وعده خداوند محقق گردد و آنانکه نجات اسلامی را خوش ندارند از زندگی نجات خواهند یافت.

Read Full Post »

خانم رهنورد ، شما حتما اطلاع دارید که آزادی چیز خوبی ست ؛ خداوند انسان را آزاد آفریده است ؛ ملت باید از مواهب آزادی برخوردار باشد ….. مگر اینکه ، خدای ناکرده ، آزادی مخل مبانی اسلام باشد. انتخابات باید عادلانه و آزاد باشد به شرطی که نتیجه انتخابات با اصول و مبانی اسلام مغایر نباشد. تجمعات آزاد است و نیازی به مجوز ندارد مگر آنکه با موازین شریعت مقدس اسلام سازگار نباشد. همه ما حق حیات و تعیین سرنوشت خویش را داریم مگر اینکه حیات و سرنوشتمان با اسلام جور در نیاید.

خانم رهنورد، اینها چکیده ایی از فضائل و خصایص همان موجودی ست که شما امروز در مصاحبه با روز آنلاین او را به رهبری جنبش سبز تعیین کردید. البته همانجا اشاره ایی داشتید به اینکه هیچ موجودی کامل نیست و حرفهایش وحی منزل محسوب نمی گردد. در واقع استراتژی شما این است که در حال حاضر همه ما به آقای قانون اساسی جمهوری اسلامی اقتدا کنیم و به او اجازه بدهیم به همین صورتی که هست رهبر ما باشد و همه ظرفیتهای مغفول مانده اش را سر فرصت پیاده و اجرا کند و آنوقت ببینیم که چه چیزی از آب در می آید. اگر خوب بود که چه بهتر ، در غیر این صورت بعضی از خصایصش را ترمیم می کنیم ، سر و وضعش را مرتب می کنیم و یکبار دیگر به او مجال می دهیم تا ما را رهبری کند و دوباره امتحان می کنیم ….

بنده این استراتژی شما را درک می کنم و تردید ندارم که تعدادی از افراد هم با شما هم عقیده هستند. متاسفانه امکان نظر سنجی دقیق و علمی در مملکت ما موجود نیست و نمی شود با قاطعیت گفت که همفکران شما چند نفرند، اما بسیار بعید به نظر می رسد به جز عده قلیلی از اصلاح طلبان سابقا حکومتی و خانواده و خویشاوندانشان کسی به قانون اساسی جمهوری اسلامی اعتقاد قلبی داشته باشد – اصولا تصور اینکه یک شهروند معمولی ایران (بدون داشتن سابقه حکومتی یا آرزوی دخیل بودن در بافت قدرت در آینده) حاضر شود با میل و رضایت شخصی ، قانون اساسی نظام ترسناک جمهوری اسلامی را در ذهن و قلب خود عزیز بدارد ، خیلی عجیب و تا حدودی خنده دار به نظر می رسد.

خانم رهنورد ، به نظر من شما به عنوان یک استراتژیست و فعال سیاسی نیاز دارید افراد عادی و غیر حکومتی مانند ما را نیز جذب کنید و جبهه اصلاح طلبان دینی را از این وضعیت شکننده و قلیل و فرمایشی نجات دهید. اما جذب آدمهایی مثل ما (که نه خیال دارند وزیر و وکیل شوند ، نه مورد حمایت مادی و معنوی اصلاح طلبانند و نه اصولا اسلام سیاسی را تضمین کننده آزادی های فردی و اجتماعی می دانند) نیاز به حداقلی از استدلال و عقل و تدبیر دارد . نظر به اینکه ما تلاش می کنیم به عوض ارادت قلبی به اهل بیت پیامبر ارادت عقلی به اندیشه و خرد انسانی داشته باشیم ، لازم است برای جذب ما به بدنه نحیف جنبش شیعی گری (که همسر گرامی تان خیلی به آن دلبستگی دارد) به تعدادی از سوالات ما پاسخ دهید و ما را به لحاظ عقلی و نظری اقناع کنید تا همه دست در دست هم به سوی سرنگونی فاشیسم آیت الله خامنه ای و فرزند جنایتکارش در یک جبهه واحد حرکت کنیم.

در مورد محوریت و رهبری قانون اساسی و اصرار شما به اجرای بدون تنازل آن ، بنده سوالاتی به شرح زیر از شما دارم :

آیا از نظر شما قانون اساسی در هیچ مقطعی از عمر سی ساله جمهوری اسلامی بدون تنازل اجرا شده است یا خیر ؟ اساسا هیچ دوره ایی را به خاطر دارید که اصول این قانون مغفول نمانده باشد ؟ آیا در دهه اول نظام و تحت زعامت خمینی کبیرکلیه اصول قانون اساسی اجرا می شد ؟ اگر پاسختان مثبت است ، به ما حق بدهید که از اجرای بدون تنازل این قانون تا سر حد مرگ بترسیم چون حقیقتا خیلی دهه ی وحشتناک و غم انگیزی بود (توضیح بیشتر نمی دهم زیرا قصدم این نیست که کسی در این میان خجالت زده و شرمسار شود). اما اگر معتقدید که قانون اساسی در زمان آن پیر سفر کرده هم بسیاری از اصولش مغفول مانده بود ، پس به چه دلیل زوج فرهیخته و قانونمداری مانند شما و همسرتان از آن دهه با عنوان «دوران طلایی امام» یاد می کنید ؟

سوال دیگری که ذهن من و بسیاری از شهروندان عادی ایران را به خود مشغول کرده موضوع زمان است. به نظر شما چه مقدار زمان لازم است تا قانون اساسی جمهوری اسلامی بدون تنازل اجرا شود ؟ طبیعی ست که وقتی بنیانگذار این نظام و وارثین به حقش در طی مدت سی سال قادر به اجرای بدون تنازل قانون اساسی نبوده اند ، امکان پیاده کردن تمام و کمال این قانون در طی حداقل پنجاه سال آینده نیز قدری دور از ذهن باشد. انصاف بدهید که برای ما (که این قوانین را از اساس ظالمانه ، عقب مانده ، واز بسیاری جهات غیر انسانی می دانیم) وعده های نیم قرنی و دست نیافتنی اقناع کننده نیستند. اما اگر باور دارید که شما و همسرتان ، به همراه دوستان دیگری که از ابتدا همراه نظام بوده اید ، قادرید ظرف مدت کوتاهی همه مفاد قانون اساسی را بدون تنازل پیاده و اجرا کنید ، لطفا توضیح دهید که به چه دلیل قبلا در طول سالها زمامداری خود توان انجام چنین مهمی را نداشتید ؟ و الان چه اتفاقی افتاده که توانمند شده اید ؟

خانم رهنورد ، امیدوارم روزی به این پرسشها پاسخ مستدل بدهید – نه از آن جور پاسخ ها که در مورد مهاجرانی به روز آنلاین دادید ؛ طرف از شما می پرسد که نظرتان در مورد انحصار طلبی مهاجرانی چیست و شما جواب می دهید «همین تکثر و چند صدایی از خصوصیات جنبش سبز است» !! لابد انحصار طلبی خامنه ای و فرزندش هم از این پس مشمول همین قانون تکثر و چند صدایی خواهد شد ، چون به هر حال جامعه چند جور صدا دارد ، یکیش هم صدای مجتبی خامنه ای ست ، چه اشکالی دارد خب ؟ هر کس نظری دارد دیگر !

فقط آرزو می کنم تا رسیدن آن روز که پاسخی از شما بشنویم ، یک روز در اخبار نخوانیم که خانم زهرا رهنورد در مصاحبه با فلان سایت خبری گفته اند : ما همه آدمهای خوبی هستیم به شرطی آنکه مخل به مبانی اسلام نباشیم !

نمیدانم شاید هم قبلا این مطلب را گفته اید و من به علت ضعف بصر ندیده ام.

Read Full Post »

محمد علی ابطحی اصولاً آدم بامزه ای ست. البته چون صنف روحانیت به طور کلی یکی از کسل کننده ترین صنوف کشور محسوب می شود بامزگی ابطحی خیلی زود و زیاد توی چشم آمد. تپل بودن و فکل داشتن هم مزید بر علت شد و از آن گذشته ، بدعت وبلاگ نویسی سبب شد که آقای ابطحی به سرعت برق و باد در ردیف پیشرفته ترین آخوند های خطه اسلام قرار بگیرد. بعد ها به خاطر شوخی هایی که در وبلاگش با ریاست کوتاه قد و بیریخت جمهوری اسلامی کرده بود ، کارشناسان محترم نظام (که برادارن دینی آقای ابطحی هستند و درست مثل خود ایشان دغدغه ایی جز حفظ نظام مقدس و خون شهدا و گوشت اسلام و این جور چیزها ندارند) ناغافل آقای ابطحی را (که داشت برای خودش «به صورت طبیعی از جاده گفتگو، تعامل و نهایتا اصلاح امور» گذر می کرد) همان کنار جاده کت بسته گرفتند ، سوار ماشین کردند و بردند به دانشکده تعامل و اصلاح امور (معروف به اوین).

درست است که آقای ابطحی در مدت چهل روز تعامل و اصلاح امور بیش از بیست کیلو وزن کم کرد و دیگر مانند سابق تپل نبود ولی بامزگی ذاتی خود را حتی بعد از کلی تعامل و اصلاح امور حفظ کرد. کارشناسان محترم نظام به محض هدایت آقای ابطحی به یکی از کلاسهای درس دانشکده مذکور و پس از احوالپرسی و صرف چای و تعارفات معمول ، و در لحظه ای که دقیقاً روبروی آقای ابطحی نشسته بودند و از نزدیک او را تماشا می کردند متوجه شدند که » در این رویاروئی داخلی و دعوای خانوادگی » هیچ مشکل اساسی ، یا خدای ناکرده اختلاف عقیدتی ، با آخوند تپل و بامزه اصلاحات ندارند. لذا در یک جمع خانوادگی و دوستانه ، پس از معاینات کارشناسانه ، به این نتیجه رسیدند که آقای ابطحی صرفاً مشکل اضافه وزن دارد. در واقع طبق گزارش کارشناس پرونده تحصیلی و اقاریر خود آقای ابطحی ، تولید چربی اضافی در اطراف سلسله اعصاب ، نواحی شکمی و بافتهای حسی در بسیاری مواقع می تواند مانع از تابیدن مستقیم نور حقیقت به داخل مغز شود و پزشکان حاذق وزارت اطلاعات بارها این موضوع را به مسولین نظام گوشزد کرده اند (و مسولین هم بارها گوش کرده اند).

آقای ابطحی سالها از تنگی نفس و انسداد ادراک رنج برده بود و نیاز مبرم به توجه و درمان داشت و کیست که نداند که در این دنیا هیچکس به اندازه خانواده آدم به فکر مشکلات او نیست چون به هر حال اعضای یک خانواده همیشه غمخوار یکدیگر هستند و حتی اگر گوشت همدیگر را بخورند استخوان هم را دور نمی اندازند. فلذا ، بنا به اظهار خود آقای ابطحی ، گذراندن یک ترم فشرده در دانشکده اصلاح امور (اوین) فرصت و سعادتی بود تا اعضای خانواده چربی های ایشان را به صورت دوستانه آب کنند تا بلکه انوار حقیقت بدون هیچ رادع و مانعی از جمیع جهات به داخل آقای ابطحی بتابد.

در نتیجه ، این آقای ابطحی که دیروز در وبلاگشان با یک دور اندیشی دلپذیر و «به صورت طبیعی» قلم به دست گرفته بودند و با لباس ورزشی ، بدون ذره ایی تپق یا تنگی نفس ، در «جاده گفتگو ، تعامل و نهایتا اصلاح امور» نرمش می کردند و تمام هشتاد کیلو وزن باقیمانده بدون چربی خود را با شور و شوق انداخته بودند روی » استمرار راه و خط امام خمینی» ، یک آقای ابطحی به آگاهی رسیده ، خانواده دوست و پر نور است که حرارت و نور حقیقت از همه جای وجودش به بیرون می تابد و چشم کور ما را (که چربی دور قرنیه و بصیرتش را گرفته) خیره می کند.

بنده همان اوایل که آقای ابطحی از دانشکده اوین فارغ شده بودند و در جشن فارغ التحصیلی (در چند نوبت) صمیمانه از مطلعین و کارشناسان پرونده بخاطر رژیم موثر لاغری تشکر می کردند هیچ رنگ و ریایی در صحبتهایشان مشاهده نکردم. در واقع از لابلای اظهارات ایشان یک جور تحلیل منصفانه قابل استنتاج بود ، به این مضمون که : آقا جان ، ما سر خودمان را که نمی توانیم شیره بمالیم ؛ ما همان چهار کیلو گوشت و چربی را که روی اسکلتمان حمل می کردیم از صدقه سر نظام مقدس و راه و خط همین امام خمینی خودمان داشتیم ؛ همه اش عاریه بود و به امانت نزد ما سپرده بودند ، نظام ولایی خودش به ما گوشت و اعتبار داده ، خودش هم هر وقت اصلاح امور اقتضا کند پسش می گیرد. بالا و پایین رفتن چربی یک مسأله کاملا داخلی و خانوادگی ست و به هیچکس – علی الخصوص مردم فضول ایران – مربوط نمی شود.

متاسفانه ما هیچکدام از این حرفهای آقای ابطحی را (که با ظرافت و در لفافه بیان شده بود) جدی نگرفتیم و همه را به حساب بامزگی ایشان گذاشتیم – یعنی آنقدر مسخره بازی در آوردیم و قضیه را شوخی گرفتیم تا اینکه دیروز خودش مجبور شد جدی حرف بزند و روی ما را کم کند. ولی اگر انصاف داشته باشیم (همانطور که قبلا در مورد آقای مهاجرانی گفته بودم) باید بپذیریم که به استثنای یک نظام الهی با نگهبانی آقای جنتی ، در هیچ نظام سیاسی و تشکیلات کشوری در این دنیای دون امکان ندارد که آخوندی مانند آقای ابطحی (حالا هر قدر هم که تپل و بامزه باشد) به مقام معاون ریاست جمهوری برسد یا مثلا آدمی با بضاعت فکری و سیاسی عطاالله مهاجرانی بشود وزیر فرهنگ. خب این بدیهیات را بالاخره خود این عزیزان هم می فهمند و لذا بدیهی ست که اگر دلسوزان نظام چوب در آستین این آقایان هم کرده باشند (و اصلاً نوک چوب به شکلی کاملاً ضایع همچنان بیرون باشد و معلوم) باز هم طرف بگوید: خانوادمه ! بابامه ! حق داره به گردنم ؛ دلش میخواد چوب فرو کنه ! اصلاً به شما چه مربوطه ؟

اما من به سهم خودم به عنوان یک آدم ایرانی به همه عزیزانی که رژیم لاغری گرفته اند و یا با لاشه چوبی در آستین در مهاجرت اروپا و آمریکا (همان استکبار سابق) بسر می برند از همین تریبون (!) اعلام می کنم : هزاری هم که احمد توکلی در مجلس دردناک اسلامی حرف از استیضاح رییس بیریخت جمهور بزند و یا رهبر معظم به طرف همان رییس ایضاً بدترکیب جمهور نامه پرتاب کند که لطفاً دانشگاه آزاد را بیخیال شوید ، و هزاری هم که چوبها و لاشه ها را علی الحساب از آستین شما بکشند بیرون و جراحاتش را پانسمان کنند ، این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری ها نیست ؛ حتی ده هزار آخوند تپل و با مزه هم که دور هم جمع شوند دیگر نمی توانند این بار کج را به منزل برسانند. هر چیزی دوره ایی دارد و دوره نظامات خیلی مقدس و وزیر شدن مهاجرانی و معاون رییس جمهور شدن آخوندهای تپل و وبلاگ نویس (حتی با بیست کیلو کاهش وزن) دیگر بسر رسیده است.

از ما گفتن بود برادر. تو خواه پند گیر ، خواه با چوب دنبالمان کن ؛ در اصل قضیه هیچ توفیری نمی کند چون تاریخ و زمانه با کسی شوخی ندارد.

Read Full Post »


این روزها خیلی به ندرت پیش می آید که حرفی مرا تحت تاثیر قرار دهد یا مطلبی موجب خوشحالی ام شود. من هم مثل خیلی از ایرانی ها غمگین و عزادارم – آدمهای عزادار هم عموماً بی حوصله اند . غصه از دست دادن ده ها هزار دختر و پسری که طی سی سال اخیر به فرمان اولیای دین در ایران به قتل رسیده اند به کنار ، تصور رنج و اندوهی که این بچه ها پیش از مردن تحمل کرده اند گاهی مرا دیوانه می کند ؛ قدرت فکر کردن را از من می گیرد. اینجور رنج ها و جان دادن ها با مردن در اثر بلایای طبیعی یا جنگ و بمباران خیلی متفاوت اند. اینکه فک و دهان تو را خرد کنند و خون از زخمهای شلاق خورده ی تنت جاری بشود چون اندیشه ات یک جور خاصی بوده یا در مورد حرفهای فلان سیاستمدار نظر خاصی داشته ایی ، خیلی دردناکتر از شکستن پا زیر آور زلزله یا جراحت تن در هنگام انفجار بمب است.

انسان وقتی به خاطر حرف هایش دستگیر می شود و به جرم احساسی که نسبت به بعضی افکار و آدمهای دیگر داشته مورد تجاوز و شکنجه قرار می گیرد ، یک جور حالت درماندگی و بیچارگی مطلق او را احاطه می کند چون دارد مدام در فکرش دنبال دلیل می گردد که چرا اسیرش کرده اند و کتکش می زنند ؛ دست خودش هم نیست ، چون حجم مغز انسان بیشتر از حیوانات است و این توده نرم و خاکستری که داخل جمجمه ماست طوری ساخته شده که لحظه ای ما را راحت نمی گذارد (نمی دانم آیا شما هم ، مثل آن نویسنده شور بخت ، بعضی وقتها دلتان می خواهد دست کنید توی کاسه سرتان و این توده نرم و خاکستری را در بیاورید و پرتش کنید توی جوب ، بیاندازیدش جلوی سگ تا راحت شوید؟). شدت کلافگی و بیچارگی ذهن انسان در مقابل بازجو به حدی زیاد است که گلوی آدم خشک می شود ، مویرگهای مغز تیر می کشند و حتی سلولهای بنیادین در مغز استخوانش درد می گیرند. حرفهای تکراری و بی سرو ته بازجو شبیه شیمی درمانی ست ، انگار که ریزترین عناصر حیات در بدن انسان را (همه گلبولهای سفید و قرمز و حتی پلاکت های خون را) با درد فزاینده و سرسام آوری به قتل می رساند و آدم پیش از بسته شدن به صندلی یا خوابیدن روی تخت شکنجه هزاران بار در افکار درمانده و خسته اش کشته می شود. حتی وقتی رانها و کمرت یا کف پاهایت کرخ شده اند و خون از لابلای جست و خیز شلاق سر بهوای بازجو روی دیوار می پاشد ، باز هم این افکار لعنتی دست از سرت بر نمی دارند ، بیچاره ات می کنند ، و تو رنج می بری برای تنت ، غصه می خوری برای اندیشه ات ، و شرم می کنی از فرهنگ و اعتقادات ملی ات .

من در دوران شاه بچه بودم و عقلم به مسائل سیاسی نمی رسید . البته ساواک هم با همه بدی هایش با حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب شکوهمند اسلامی و وزارت اطلاعات ولی عصر (عج) خیلی تفاوت داشت ؛ هیچ کدام از افرادی که فعالیت سیاسی داشتند یادشان نمی آید که ساواکی ها در بازداشتگاه دسته جمعی به یک دختر آنقدر تجاوز کنند (حالا چه به قصد قربت باشد چه به منظور لذت) تا دخترک بمیرد یا مستعد مرگی خدا پسند بشود (نگرانی امامان از اینکه مبادا دختران در چنین شرایطی باکره از دنیا بروند و در سر صحرای محشر سرافکنده باشند ، آدم را نسبت به عمق دلسوزی و عاقبت اندیشی اولیای اسلام متحیر می کند) ؛ یا مثلاً ساواکی ها هیچوقت یک بچه شانزده هفده ساله را سر فرصت و طی چند روز متوالی زیر شکنجه و تجاوز چنان آش و لاش نکردند که جسدش به سختی قابل شناسایی باشد. این جور کارها بیشتر به مناسک و عبادات آئینی شباهت دارد و از برکات وجود ایمانی فرا زمینی و ملکوتی ست ؛ به این سادگی ها نمی شود به چنین درجاتی رسید و ساواکی ها هیچ دین و ایمان نداشتند.

درماندگی ذهنی زندانی در مقابل بازجوی گمنام امام غائب فقط به لحظه بازجویی و همان اتاق کارشناسی محدود نمی شود. شما ببینید من الان آزادم ، کنار یک پنجره نشسته ام و هیچ کارشناس مسلمانی روبرویم نیست اما به لحاظ فکری دارم بیچاره می شوم و یک لحظه هم این فکر رهایم نمی کند که آخر چطور می شود در تمام دوران دیکتاتوری و خفقان سیاسی در طی نیم قرن حکومت خاندان پهلوی حتی یک قاضی دادگستری ، یا قضات دادسرای ارتش ، هرگز به آن درجه از خلوص و ایمان محمدی نرسید که حکم قضایی صادر کند تا دستهای یک زن جوان را ببندند و او را تا سینه در گودالی فرو کنند و سپس صدها مرد قوی هیکل و خشمگین با همه قدرت و شور و احساس ، مومنانه ، از فاصله نزدیک با سنگ به سر و صورت آن زن بکوبند. شما اگر چند دقیقه چشمهایتان را ببندید و پرنده خیال و اندیشه تان را رها کنید تا پرواز کند و برود روی شاخه فکر و احساس آن زن دست بسته در گودال بنشیند ؛ اگر فقط آن چند لحظه ی پیش از اجرای حکم قرآن کریم را همراه آن زن زندگی کنید ، نیمه امن و خاک آلود گودال را بر گرد اندامتان حس کنید که پاها و کمر شما را در بر گرفته اما مهربانی و امنیتش را از قفسه سینه و گردن و گونه ها و لبها و چشمها و بینی و پیشانی تان دریغ کرده است ، بی مهری طنابی را مجسم کنید که مچ دستهایتان را از پشت محکم بهم بسته است و انگشتان باریک و سرگردان شما که زمانی میوه ها را در ظرفی روی میز می چید یا موهای دختر خردسالی را مرتب میکرد اکنون هر چه تقلا و تلاش می کند نصیبی جز خراشیدن دیواره گودال ندارد ، همهمه شورانگیز مردان مشتاق و مومن را بشنوید که در اطراف شما جمع شده اند و با هیجانی وصف ناپذیر سنگهای کج و کوله تر و بزرگتر را سوا می کنند و بی صبرانه آغاز حماسه راستی و درستی را انتظار می کشند …..

شاید اگر شما نیز مثل من کنار این پنجره می نشستید و فقط چند لحظه بی پناهی و تنهایی آن زن دست بسته در گودال را زندگی می کردید ، صدای تپیدن تند قلبش را می شنیدید که انگار سراسیمه و با التماس بر دیوار ضخیم کعبه می کوبد ، بر در سنگین و سیاه فرهنگ و جهان بینی مقدس و تاریخی مان می کوبد ، و آنگاه بیچاره می شدید از سکوت آنسوی دیوار . به گمانم آن زن پیش از رها شدن سنگهای تیز و نابردبار از دستان دوستان خداوند بخشنده مهربان ، و درست در لحظه قبل از اصابت سنگهای قرآن کریم به لبها و چشمهایش ، در همان سکوت و بیچارگی ، همه اسرار خلقت و رازهای فرهنگ زیبای قرآنی را خواهد دانست و به تو ، به من ، به آنان که ایمانی به صلابت و سختی سنگ دارند و در درستی حکم خدا تردید نمی کنند ، به پیامبر عظیم الشان اسلام و دخت پاک و گرامی او و فرزندان معصومش و به مردان با تقوایی که در اطراف گودال می خرامند و صبر و قرار از کف داده اند رشک خواهد برد و در دل با خود زمزمه خواهد کرد : ای کاش من نیز مانند آنها پاکیزه و مطهر بودم ؛ ای کاش دلم در هوای آن بوس و کنار نمی لرزید ؛ ای کاش من نیز مثل آنها زیبا و مومن بودم.

Read Full Post »