Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2010

نزدیک غروب است و گرمای تابستان گلوی گرسنه ی شهر را می فشارد. در ضلع شرقی اتاق کثیفی در یک آسایشگاه بیماران روانی ، زن میانسالی پشت به دیوار کنار تخت کوچکی با پایه های فلزی زنگ زده روی زمین نشسته و پاهایش را ولو کرده است. از بلندگویی در بیرون ساختمان صدای محزون مردی به گوش می رسد که کلمات عربی را با آهنگ عجیبی شبیه عزاداری تلاوت می کند – انگار که برای مرده ها آواز می خواند یا شاید هم زنده ها را به مردن و قبرستان دعوت می کند. همراه آن صدای مأیوس ، نور زرد بی رمقی از یک پنجره ی کوچک با شیشه های چرب و تار روی تصویر پیرمرد عبوسی که بالای سر زن به دیوار آویخته می تابد. زن پیراهن و شلوار گشاد خاکستری رنگی پوشیده و لای پاهایش خیس از ادرار است . چهره اش را نمی شود دید ؛ انبوهی از موهای آشفته و نمناک صورتش را پوشانده است. هر چند ثانیه یکبار ناگهان رعشه می گیرد ، صداهای ترسناکی تولید می کند و دندانهایش را به پایه ی فلزی تخت می کوبد. بعد دوباره ساکت می شود و آهسته با خودش حرف می زند – کلماتی بریده بریده و نامفهوم. بوی تند شاش مشام و گلوی آدم را می سوزاند و هوای اتاق انباشته از کلمات عربی و خفقان و ناخوشی ست.

می خواهم با او حرف بزنم ، دنبال بهانه ایی می گردم ، موضوعی برای گفتگو ، و واژه هایی که ارتباط بین ما را امکانپذیر کند. اما هر چه تلاش می کنم چیزی به فکرم نمی رسد. احساس می کنم حرف زدن بی فایده است. ناگهان حقیقتی غم انگیز با وضوحی آزار دهنده بر من متجلی می شود و ناباورانه در می یابم که واژه هایی که تا امروز فراگرفته ام هیچکدام در این دیوانه خانه به کارم نمی آیند – گویی زبان و قواعدش ناگهان به ابزاری بی خاصیت و نامربوط مبدل شده اند.

خامنه ای بیمار روانی ست و چون حرص وصف ناپذیری دارد که روان بیمار خود را مثل لکه ی جوهر بر پهندشت این سرزمین و فراسوی مرزهایش بگستراند و زوایای زندگی و آرزوهای ساکنین آن را به جنون خویش آغشته سازد ، ایران نیز خواه ناخواه به یک دیوانه خانه شباهت یافته است. بیماری بدخیم ایران مدام رو به وخامت است و هر روز لاعلاج تر می شود.

به اعتقاد من یکی از عمده ترین دلایل پیشروی این مرض ، بسط و گسترش روزافزون قدرت مجتبی ست. به هر حال ولی فقیه فعلی علیرغم همه ی روانپریشی ها و عقده های بد خیمش ، هنوز ته مانده ی محو و ناچیزی از تعادل در نهادش باقی ست زیرا به هر تقدیر ، او نیمه ی بیشتر عمر دراز خود را در دوران پهلوی سپری کرده بود – دورانی که آزادیهای سیاسی محدود بود اما ساختار فرهنگ و قانون و حکومت هنوز گرفتار طاعون مذهب و مابعدالطبیعه نشده بود. روان مردم سالم بود و ایران شباهتی به دارالمجانین نداشت.

مجتبی اما از آغاز در دامان جنون و آدمکشی پرورش یافته است. بر خلاف کودکان سالم و طبیعی ، به جای گرگم بهوا و قایم باشکهای معصومانه ، از کودکی درتالارهای بیت منزوی و ترسناک پدرش شاهد پچ پچ های مشکوک و رفت و آمد جاسوسان خونریزی بوده است که ساعتها گرد پدر حلقه می زدند و نقشه ی بریدن سر شاعران و رها کردن اجساد نویسندگان در بیابان را با وی مرور می کردند.

کودک بیت جاسوسی و قتل و توطئه های بی پایان اکنون که در اوان چهل سالگی (به رسم معهود پیامبران) خود را مهیای بعثت می بیند و جانش در طلب و تمنای تاجگذاری می سوزد ، باز هم از پس اینهمه قتل و تاراندن اغیار ، اسیر کابوسهای بی انتهاست. تفریحات و سرگرمیهای مجتبی – خزیدن در سایه روشنهای تالار ، طرح و تدوین معماهای تو در تو ، در آمیختن با قداره بندان گمنام و رفیقانی که صورتهای بی صورت می آرایند و در تردستی و طراری زبردستند – از او سلطان ثروتمند و نیرنگبازی ساخته که با دنیای آدمهای معمولی بکلی بیگانه است. او با خشونت بر تمام مملکت فرمانروایی می کند ولیکن مانند یک بیمار روانی ادای نوعروسان خجول و نابلد را در می آورد ؛ اشباحی بی نام و نشان را بر مصادر بازرگانی و تجارت و قضا و سپاه و زندان و جاسوسخانه های بیشمار گمارده و دلقکان دست آموزی از جنس مشایی و لاریجانی و محمود را رها کرده در عرصه ی عمومی تا به جان هم نق بزنند و هر از گاهی هیاهویی نو دراندازند و جهانی را به خبرهای خنده آور (مثلاً «صف بندی محمود و مشایی در مقابل رهبر» !) سرگرم سازند. بخش اعظمی از زندگی سیاسی مجتبی صرف طراحی و لذت بردن از همین بازیهای مضحک و پرخرج می شود.

من بسیاری از واقعیات صریح سیاسی/اجتماعی/فرهنگی در ایران را برآیند و محصول اذهان بیمار و پریشانی می دانم که در پشت دیوارهای قلعه ایی به نام بیت رهبری در انزوا زندگی می کنند. شاید این سخن بر ایرانیان گران بیاید اما به هیچ روی گزافه نیست اگر ادعا شود که عرصه ی واقعیت در ایران به تمامی انعکاسی از ذهن بیمار ساکنین بیت رهبری ست – کاخ بی قواره ایی که سلاطین کوتوله و نالایق پشت برج و باروی مضحکش پنهان شده اند و از اختیارات ظالمانه ایی که دین مطلقگرا و قانون معیوب اسلام به آن بخشیده احساس بزرگی می کنند ؛ کاخی که همچون جزیره ایی بریده از تمدن امروز بشری در قلب تهران در ورطه ی روان-نژندی و مالیخولیا فرو غلطیده است.

من برای اثبات اینکه واقعیات امروز ایران آیینه ی تمام نمای افسردگی ها و روانپریشی های خاندان خامنه ای و اشباح امین آنها در بیت رهبری ست آنقدر شاهد و مدرک در مقابلم هست که ذکرشان شاید از حوصله ی یک دائرة المعارف نیز خارج باشد. لذا فقط به چند مورد مختصر اشاره می کنم و قضاوت را به خودتان وا می نهم. شک ندارم که هر کدام از خوانندگان این مطلب خودش دهها و صدها مثال برای اثبات دیوانگی در این کشور سراغ دارد – مثال هایی که ممکن است آدم را در ابتدا به خنده بیاندازد اما گوینده و شنونده هر دو در نهان نیک می دانند که باید خون گریست به حال این مملکت و ننگ استیلای بیماران روانی بر مرز و بوم پر گوهرش.

همه ما این روزها به کرات شنیده ایم که می گویند «حرف و سخن دیگر چه فایده ایی دارد» ؟ گویی کلمات از معنا و مفهوم تهی شده اند. انگار که دیگر امیدی به تاثیر سخن نیست و ارتباط از طریق زبان و واژه ها در عرصه ی سیاسی ناممکن شده است. من این را از خیلی ها شنیده ام و احساس می کنم اپیدمی یأس و ناامیدی در این زمینه دارد کم کم تبدیل به یک نُرم اجتماعی می شود. یادمان باشد که درماندگی مطلق و مأیوس شدن از گفتگو و ایجاد ارتباط کلامی اغلب زمانی به سراغمان می آید که یا طرف مقابلمان گیاهان و جانوران هستند و یا در یک آسایشگاه بیماران روانی با دیوانه ایی تمام عیار مواجه ایم – افتخار انسان سالم به ناطق بودن است ؛ زبان و کلمات بزرگترین سرمایه ی انسان و وجه تمایز او با حیوان است.

نمونه ی دیگری که دلالت بر غیرطبیعی بودن اوضاع و احوال سیاسی در ایران می کند درگیری پایوران سابق جمهوری اسلامی با حاکمیت فعلی ست. البته اعتراض و حتی قیام پایوران و بانیان سابق یک رژیم بر علیه حاکمیت مستقر به خودی خود امری نامعقول و عجیب و غریب محسوب نمی شود و کاملاً هم مسبوق به سابقه است. اما جنون از آنجا آغاز می گردد که این پایوران ، پشتوانه ی نظری قیام و خروج خود از حاکمیت را همان مبانی فکری ، فلسفی ، و سیاسی قرار می دهند که خود موجد و مولّد تباهی و ظلم عریان امروز بوده است. رجعت به خمینی و میراث خونبار و هولناکش برای رهایی از ظلم خامنه ای اگر جنون و دیوانگی نیست پس چیست ؟ عقلانیت و فرهیختگی ؟

یا بطور مثال ، شما در کجای تاریخ بشری سراغ دارید که جماعتی از قساوت و جنون یک حکومت بگریزند و برای در امان ماندن از رفتار ضد بشری آن حکومت به کشورهایی پناه ببرند که حاکمانشان حقوق بشر را محترم می دارند ؛ در آن سرزمین ها در پناه لیبرالیسم و دموکراسی با آسودگی و برخورداری از امکانات فراوان به تحصیل و زندگی بپردازند و آنگاه پس از سی سال ، درست در زمانی که حکومتی که از آن گریخته اند به عریان ترین و بیشرمانه ترین وجه ممکن هموطنان سابقشان را کشتار می کند به وطن بازگردند و در کنار حاکمانی که با افتخار بچه های مردم را زیر شکنجه به قتل می رسانند و دسته جمعی به آنها تجاوز جنسی می کنند با لبخندی به پهنای صورت عکس یادگاری بگیرند ؟! خیلی ها دیدار اخیر «تحصیلکردگان و نخبگان» خارج از کشور با مشایی و محمود را «وقاحت» لقب دادند. من اما این عمل را خیلی فراتر از مرزهای وقاحت می دانم زیرا وقیح بودن هم برای خودش آداب و مرتبه ایی دارد. آنچه در ایران به وقوع پیوست وقاحت نبود ، جنون بود.

گاهی اوقات احساس می کنم خیلی چیزها در ایران به داستان مسخ کافکا شباهت یافته ؛ آدمها در صبح جمهوری جنون اسلامی از خواب بیدار می شوند و می بینند که تبدیل به سوسک های بزرگ شده اند و در عین حال همه چیز به نظر خیلی طبیعی می آید !

Advertisements

Read Full Post »

بیش از هر چیز از دانایی تو وحشت دارند

الان ۴۲۷ روز است که تو در زندانی – آنهم نه یک زندان معمولی ؛ سپاه پاسداران هیچکدام از کارهایش معمولی نیست. حتی ۲۷ ساعت از آن حبس و رنجی که تو کشیده ایی فروغ زندگی را برای همیشه در قلب انسان می میراند.

پاسداران تاریکی پیشتر ها هم یکبار تو را شکار کرده بودند ، سال ۷۹ – به جرم دانایی و روشنفکری – و یک سال آزگار زجرت دادند تا بدانی که مولایشان چه کینه ی لاعلاجی به دل گرفته از دانایی تو.

آن وقتها سپاه هنوز تا این اندازه از باده ی برج سازی و نفت و بازرگانی مست و چالاک نشده بود. شیوه های جان به لب آوردن و تفتیش عقاید آنقدرها چند لایه و پیچیده نبودند. مدتها طول کشید تا سپاه در یابد که همه ی سرمایه های مملکت را نمی توان در ساخت قمارخانه ها و پتیاره خانه های جنوب شرق آسیا هزینه کرد. لذا سهمی از سود سرشار تریاک شرق و نفت جنوب را خرج بازآموزی بازجویان محبس کردند تا در اوین و دیگر آموزشگاههای تعلیم عشق رهبری ، جان دگراندیشان و دانایان را آنچنان بکاهند که روانشان تا پایان عمر (حتی سالها پس از رهایی از محبس) پژمرده و بیمار بماند.

نگهبانان ولایت در آنسال با همه ی نابلدی ها ، ابتدا چند روزی تو را در یک سلول کوچک به خودت وا نهادند تا چشمهایت در حسرت تماشای رنگها و اشیاء و آدمها بسوزد و گوشهایت در آروزی شنیدن خنده ی گنجشکی روی درخت پر پر بزند و حاضر باشی جانت را بدهی تا سکوت و دیوار از خانه ی آگاهی تو بیرون بروند.

آنگاه وقتی که از تنهایی سرسام گرفته بودی و بی صدا در دلت اشک می ریختی بازجوها به سراغت آمدند – همان بازجوها و اشباح تنومندی که به ظاهر شبیه آدم بودند اما حس می کردی که انگار از سیاره ی دوردستی به زمین آمده اند و با زبان و احساسات و اندیشه ی ساکنین زمین بیگانه اند. هر روز تو را چشم بسته از سلولت بیرون می کشیدند تا به دیدار بازجویانت بروی ، و پاهای تو از پیمودن مسیر دالانهای زندان به وجد می آمدند – تو عاشق راه رفتن بودی و آنها نمی دانستند که چه کیفی می کنی.

سپس در اتاقی دلگیر و ناخوش احاطه ات می کردند و ناگهان بعد از آنهمه خاموشی و سکوت ظالمانه ، اصوات بی معنا و دل آزار به خانه آگاهی ات هجوم می بردند – صدای باز و بسته شدن در ، صدای پای بازجو ها در اتاق و پچ پچ گنگ و نامفهومشان در گوش همدیگر (که می دانستی مربوط به توست و غصه می خوردی که چرا خودت نباید بشنوی در باره ات چه می گویند) ، و خش خش چند برگه کاغذ که لای انگشتان کلفت بازجوی کودن و بیسوادی ورق می خوردند و لابد تکلیف سرنوشت تو را با خط زشتی رویشان تعیین کرده بودند (بمیرم برای تو و آن خط قشنگت ، تو که مجنون کتابی و نوشتن ؛ و شاید که از خش خش آن کاغذها یک لحظه دلت پر کشیده باشد در هوای نشستن روی مبل خانه ات – خانه ایی لبریز از دانایی و مهربانی همسرت – و نوشیدن چای و بوئیدن عطر برنج ، و غرق شدن در افکار روشنت و نشنیدن همهمه ی بازی و جست و خیز فرزندانت و نوشتن اندیشه های رعنا و رشیدت روی کاغذ).

ناگهان صدای بیگانه ایی بیرحم و بی فرهنگ در فضا می پیچید و جمله های تکراری و کینه توزانه ی بازجو خانه ی خیال خسته و بیگناه تو را ویران می کرد و دوباره بر می گشتی به اتاق دلگیر استنطاق ، به تاریکخانه ی رذالت رهبر ، به همان اتاق شرمآوری که پاسداران دروغ و ناراستی تمام اجزا و ابعادش را ، بند بند دیوارهای سیاه و بی پنجره اش را از جنس کینه و عداوتی ساخته اند که مولایشان به انسان و آزادی دارد.
دلت خون می شد از حرفهای سخیف و آلوده ی بازجو ؛ تشنگی و گرسنگی سخت آزارت می داد ؛ اما هیچ عذابی را در این جهان طاقت فرسا تر از آن چشم بند ضخیم نمی دانستی – همان چشم بند لعنتی ، که از عرق پیشانی و ابروهایت خیس شده بود ، و انگار مثل یک بختک نمناک روی سینه ی جان تو سنگینی می کرد و راه نفس کشیدنت را بسته بود. آن چشم بند لعنتی برایت یادآور همه ی بدبختی های مردم ایران بود و همیشه تو را یاد تاریکی بی انتهای خرافات و جهل حاکم بر این سرزمین می انداخت اما تعجب می کردی که چرا باید پرده ی حقارت و نادانی تاریخی شان را بر چشمهای تو بیاندازند ؟ و مگر در دنیای حقیر و تاریک آنها راز و نکته ایی هم برای پنهان کردن از تو پیدا می شد ؟ شاید هم قصدشان این بود که چشمهای تو نیز مثل خودشان به عذاب و ظلمت عشق به رهبر عادت کند ! .

گاهی در حین این افکار پراکنده ، دست سنگین بازجو ناغافل عین پتک بر سرت فرود می آمد و تو با مفهوم ناشناخته ایی از درد آشنا می شدی – یک جور درد باور نکردنی که همه هستی تو را به ستوه می آورد. اوایل سعی می کردی بفهمی که دقیقاً کدام قسمت از گفتگوی تو با بازجو بهانه ای ایجاد می کند برای کوبیدن این ضربه های سهمگین به سرت تا مگر از پرداختن به آن قسمتها احتراز کنی. اما خیلی زود متوجه شدی که اصلاً گفتگویی در کار نیست ، هیچ دلیل و استدلالی در میان نیست ، تمام این اتفاقات عجیب و باورنکردی ، این چشم بند نمناک و آن دست سنگین – این اتاق دلگیر و دیوارهای سرد و دل آزارش، این زندان و این شهر بی فروغ – اینها همه انعکاسی از یک تک گویی ظالمانه و جنون زده است ، پژواک نعره ایی یکسویه است که از قعر تاریخ می آید ، در دالان جهل و بی فرهنگی ما جان می گیرد ، در کارگاه بد دلی ها و عقده ها و نیرنگهای ارباب مردمفریبی تئوریزه و تشدید می شود ، و سرانجام در آمیزه ایی از دست سنگین بازجو و دیوار و چشم بند و شکنجه و دغدغه های رهبر ، در این اتاق ضد بشری ، بر سر دانای بی پناهی چون تو فریاد می شود.
اتاق استنطاق جای تبادل فکر و مکالمه نیست ؛ با آن بازجویی ها می خواستند که عقل و جان تو را مجروح کنند . سپس دوباره در سلول انفرادی رهایت کردند تا در تنهایی ، با جراحت و درد ، آرام آرام ره به وادی جنون ببری و خاموش و بی هیاهو در چهاردیوار محبس دیوانه شوی.

اما تو دور از نگاه بازجوها و زندانبانان ، در سکوت سلول می رقصیدی و همین رقص و سماع تو را از دیوانگی و جنون نجات داد تا اینکه از اسارت آزاد شدی.

اینبار بعد از دزدیدن آرای مردم ، وقتی سپاهیان رهبر شروع به شکار و کشتار آدمها کردند ، تو جزو نخستین کسانی بودی که به سراغش آمدند. تو را فردای انتخابات از مقابل منزلت ربودند و تا هفته ها هیچ نشان و خبری از تو نبود. وقتی اخبار رذالتها و بیرحمی های سپاه و حدیث بی پناهی زندانیان در شهر پیچید ، همسرت (که یکشبه از غصه و دلواپسی پیر شده بود) یک لحظه از رذالت سپاه پاسداران غافل شد و برای دلداری خودش و آموختن درس مقاومت به اسیران ، ناخواسته راز رقصیدن تو در سلول انفرادی را فاش ساخت.

اینک سپاه از راز تحمل و پایمردی تو خبردار شده بود. آنها می دانستند که مولایشان در آرزوی شکستن تو لحظه شماری می کند. رهبر ایران (که در کینه توزی شهره ی آفاق است) از تو عقده ای دیرین به دل داشت ، چرا که برای نخستین بار در جمهوری اسلامی این تو بودی که او را «مقام رهبری» خطاب کردی و به جرم حذف لقب «معظم» از نام خداوندگار ایران می بایست که از صحنه ی گفتار و نوشتار – و در صورت امکان از صحنه ی زندگی – حذف شوی) *.
به همین خاطر از عرش رهبری فرمان رسید که مجال تحرک را از تو بگیرند. تو باید له می شدی و توبه می کردی تا قلب مولا آرام بگیرد. لذا اینبار تو را نزدیک به چهل روز داخل سوراخی مانند قبر گذاشتند تا دیگر امکان تکان خوردن نیز نداشته باشی چه رسد به رقصیدن. و اینگونه تو را تا مرز جنون بردند.

اصولا به غیر از شلیک مستقیم گلوله به سر آدمها در هوای آزاد ، یا شکنجه های زمخت و باستانی و ناهنجار (از قبیل شلاق و تجاوز جنسی) در فضاهای بسته و بی پنجره ، سپاه پاسداران دو ابزار کارآمد و ترسناک برای تباه کردن جان و روان آدمها در اختیار دارد : یکی سیاهچاله های الف ۲ که بالای زندان اوین به دست مهندسین توانمند سپاه در دل کوه کنده شده اند و دیگری کشتارگاه امید و اندیشه در گوهردشت.

سپاه پاسداران با بهره گیری از تجارب سی ساله خود و وزارت اطلاعات در امر انهدام اندیشه انسانی و نیز با مطالعه ی دقیق علوم و فنون جان-آزاری در قرن بیستم (گنجینه ی ذیقیمتی که روانشناسان احزاب نازی و کمونیست برای کارشناسان نظام های الهی و ایدولوژیک به یادگار گذاشتند) بند الف ۲ و زندان گوهردشت را به عمده ترین مراکز تجزیه ی جان از بدن در جهان تبدیل کرده اند. مراحل اولیه و اصلی این جراحی در قبرهای سنگی بند الف ۲ در دل کوه انجام می شود و سپس فرد را برای طی مراحل تکمیلی به سلولهای گوهردشت (معروف به سگدانی) اعزام می کنند.

بخش عمده ایی از سرمایه و امکانات کشور ایران و تلاشهای شبانه روزی متخصصین سپاه در این دو مرکز معطوف به آن است که قلب فرد در مراحل مختلف جراحی از تپیدن باز نایستد. اصولا یکی از دستاوردهای چشمگیر کارشناسان سپاه کاهش نرخ مرگ و میر زندانیان سیاسی در بند الف ۲ و سگدانی های گوهردشت است که مدیون ظرافتهای وسواس گونه و دقتی ست که بازجویان برای ممانعت از ایست قلبی فرد زندانی به عمل می آورند.

به واقع ، از دید فرماندهان سپاه و مولایشان ، قتل انگیزه های ابتدایی و بنیادین زندگی ، ایجاد اختلالات جدی در فرایندهای بیوشیمی در بدن ، انهدام روح و روان فرد ، و تحمیل آسیبهای جبران ناپذیر و ماندگار به حواس پنجگانه اش ، هیچیک واجد اهمیت و اعتنا نیستند و مادامیکه قلب زندانی از تپیدن باز نایستاده نظام مقدس جمهوری اسلامی در مظان هیچ اتهامی از بابت تجاوز و تعدی به حریم زندگی اسیران گوهردشت و اوین قرار نمی گیرد.

من اما سخت نگران تو و دیگر اسرای ایرانم. احمد جان ، دلم برای تو و نوشته هایت تنگ شده.

_____________________________________________________________________________

* احمد زیدآبادی به جرم اجتناب از کاربرد لقب «معظم» برای رهبری ، به شش سال زندان ، پنج سال تبعید به کویر گناباد ، و محرومیت مادام العمر از گفتن و نوشتن محکوم شده است.

Read Full Post »

چند ماه پیش روحانیون شهر مشهد از خداوند اطلاعات و امنیت ایران ، سردار مشفق ، استدعا کرده بودند که مانند شمعی در محفل آنان بسوزد و نور حقیقت را بر دلهایشان بتاباند. مشفق پذیرفت و رازهای کشور ایران را با هزار ناز و دلبری بر طالبان حقیقت آشکار ساخت. طنین آن دلبری ها حالا بعد از چند ماه تازه در فضای وهم آلود ایران پیچیده و ما هم مثل طالبان مشهد از اسرار الهی خبردار شده ایم.

اگر به صحبتهای طولانی مشفق به دقت گوش کنید در می یابید که او بسیاری از صفات خداوند را داراست. مشفق همانگونه که از نامش پیداست ، مهربان و ناصح است ؛ در همه جا حضور دارد حتی در باغ شخصی ملک عبدلله (وجودش مانند رحمت خداوند بسیط است و بر کل اشیاء و امکنه و زمانها و موجودات وسعت یافته – برحمتک التی وسعت کل شی) ؛ دانای کل است ( بر نهان و آشکار وقایع و موجودات دانش و آگاهی مطلق دارد اما مانند خداوند ناز می کند ، دانایی اش را به رخمان می کشد ، و فقط به اندازه ی فهم و طاقتمان شمه ایی از اسرار غیب را با اشاراتی نغز و گذرا برملا می سازد). مشفق تواناست اما توانای کل نیست. البته او قادر به انجام کارهایی ست که در خیال ما آدمهای معمولی هم نمی گنجد اما اگر قادر متعال می بود سید محمد خاتمی می بایست اکنون چهره ایی تکیده می داشت و وزنش لااقل سی و پنج کیلو کاهش یافته بود. صدای مشفق آکنده است از هزار خوشنودی و یک حسرت. او می داند که هنوز با توانای کل بودن (آنگونه که در شأن خدایان است) یک قدم فاصله دارد و به همین خاطر بارها در حسرت تکمیل اوصاف خداوندی اش آه می کشد. داستان تقلا و تمنای مشفق ، حدیثی از آرزومندی و دگردیسی ست ، حماسه ی عروج یک لات است بر بام خداوندگاری.

حرفهای مشفق برای آنانکه با دارالمجانین بیت رهبری و خفیه نویسان و جاسوسان مجنونش آشنایی دارند تا حدی تکراری و کسالت آور بنظر می رسد. اما جدای از پریشان گویی های متناقض و بیمارگونه ، نکات جالبی هم در لحن و فحوای کلام او وجود دارد که توجه آدم را جلب می کند. مثلا در نحوه ی استدلال ها ، اشارات ، تحلیل ها ، نتیجه گیری ها و حتی طرز بیان مشفق یک جور عین-همانی حیرت انگیز و همپیوندی ارگانیک با افکار و اوهام حسن رحیم پور ازغدی و حسن عباسی (معروف به حسن دکترینال) موج می زند. این عین-همانی بقدری مشهود و بی پرواست که اگر نامی از سخنران برده نشده بود آدم یقین می کرد پورازغدی دارد حرف می زند و اصلا حواسش نیست که قرار بوده هیچ کس نداند که او تئوریسین تعزیر و امنیت کشور و بازجوی بازداشتگاههای مخفی سپاه است و بناست همه تصور کنند که استاد دانشگاه است. به هر حال، همنشینی مدام با حسن رحیم پور ازغدی و اجرای اوامر و سناریوهای امنیتی وی بقدری در روان مشفق تاثیر گذاشته که حتی صدا و لحن حرف زدنش هم شبیه سردار حسن شده است.

در این میان تنها نکته ایی که ایجاد سؤال می کند اصرار عجیب و غریب مشفق به تبلیغ برای اصلاح طلبان است. طبیعتا مشفق به عنوان خداوند امنیت و اطلاعات کشور از عمق انزجار اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران نسبت به ولایت فقیه مطلع است ؛ می داند که مردم از دخالتهای دین در قانونگذاری و حوزه زندگی روزمره شان به ستوه آمده اند ؛ از جنتی و شورای نگهبان متنفرند ؛ آرزو دارند قانون اساسی تغییر کند ؛ دوست ندارند یتیم و صغیر و دیوانه و گوسفند به حساب بیایند ، و در دل آرزوی روزی را دارند که یا بساط حقه بازی ولایت فقیه (و نهادهای مربوط به آن) یکسره برچیده شود یا اینکه (اگر زورشان نرسید و تحقق آرزویشان منوط به قتل عزیزان و تجاوز به بچه هایشان شد) حداقل شرایطی پیش بیاید که رهبری و نهادهای هار و افسار گسیخته اش در مقابل مردم و قانون پاسخگو باشند.

حال چگونه است که مشفق علیرغم علم به تمام این امور ، استراتژی نهایی اصلاح طلبان را (به سرکردگی رفسنجانی ، خوئینی ها ، ابطحی ، تاج زاده و خاتمی) به شکل زیر ترسیم می کند :

– حذف احمدی نژاد

– حذف نظارت استصوابی و شورای نگهبان

– حذف رهبری و ولایت فقیه (آنها با مصداق رهبری مشکلی ندارند ؛ بلکه خواستار برچیندن اصل ولایت فقیه و به زیر کشیدن نظام ولایی هستند)

– پاسخگو کردن رهبری در صورت عدم موفقیت در حذف ولایت فقیه

– تغییر قانون اساسی (در جهت کاهش نقش دین در سیاست و افزایش آزادی های فردی و اجتماعی)

– ایجاد روابط دوستانه با همه دنیا

– برپایی یک نظام سکولاریستی بر اساس مبانی لیبرال دموکراسی (به شیوه آمریکا و اروپای غربی)

آقای مشفق اگر تو راست می گفتی و اهداف نهایی اصلاح طلبان همین ها بود که بر شمردی ، بیشتر مردم ایران حاضر بودند جانشان را هم فدای آقای رفسنجانی و خاتمی بکنند !
اما من مطمئن هستم که دروغ می گویی چون اگر راست می گفتی اصلاح طلبان از تو شکایت نمی کردند و اینگونه به در و دیوار نمی زدند تا ثابت کنند که : «بخدا ، ما قصد انجام هیچکدام از این کارها را نداشتیم» !!

Read Full Post »

دلسوزان مردم ایران

مهندس میر حسین موسوی این هفته صحبت های بسیار جالبی را در جمع ایثارگران مطرح کردند که دل ما را برای هزارمین بار خنک کرد – مخصوصاً یاد آوری جمله معروف علامه نائینی در باب استبداد دینی یا اشاره ایشان به سخنان یکی از روحانیون عجول و کم طاقت در تلویزیون در خصوص لزوم اعدام نصف جمعیت کشور به مناسبت ایام فرخنده شعبانیه – آنهم با استناد به قتل عام خجسته ی نهروان.

البته درخواست رسمی مهندس موسوی از دبیرخانه شورای محترم نگهبان جهت ارائه سریع اسناد و مدارک ارسالی از سوی آقا امام زمان به آن دبیر خانه ، انصافاً یکی از شورانگیز ترین چالشهای کلامی در تاریخ منازعات سیاسی ایران و حتی جهان محسوب می شد. (حالا خوب است بیشتر این صحبتها به زبانهای دیگر ترجمه نمی شوند و گرنه خدا می داند مردم دنیا در مورد ما چه فکرهای عجیب و غریبی که نمی کردند).

معهذا انگیزه اصلی من برای نوشتن این مطلب پرداختن به فراز دیگری از سخنان آقای موسوی و نقد جملاتی ست که شاید گفتنش برای ایشان گران نیامده ولی شنیدش بر من (و لابد خیلی ها) سخت گران و شگفت انگیز آمده است. به گزارش سایت جرس : موسوی در ادامه سخنانش اکثریت روحانیت کشور و مراجع عظام را صرف نظر از نگاه سیاسی آنها دلسوز مردم و صادق دانست و گفت :” اما عده ای معدود با گفتار و کردار خود به جایگاه این گروه مرجع بزرگ ضربه می زنند.”

برای بررسی این ادعای شگفت انگیز نخست باید دید که این گروه مرجع بزرگ چقدر بزرگ است، از چه منابعی تغذیه می شود ، در چه بستری رشد می کند ، و کارکرد سیاسی/اجتماعی آن چیست. قدر مسلم جمهوری اسلامی ایران صاحب یکی از عظیم ترین کارتل های طلبه بازی و آخوند سازی در سراسر گیتی ست. متاسفانه جزئیات دقیقی از میزان سود دهی یا ضرر و زیان این کارتل چند ده میلیارد دلاری در دست نیست زیرا ماهیت مقدس نظام (و رفت و آمدهای مشکوک و مکرر حضرت بقیه الله به دوایر دولتی و حکومتی و دخالت های مستمر آن حضرت در امر کشور داری) موجب انحلال سازمان برنامه ریزی و بودجه و اختلال در روند داده های آماری شده است. اصولاً مبحث «آمار» در یک حکومت خیلی دینی مانند میهن اسلامی ما بطور طبیعی یک حالت قدسی و مطهر پیدا می کند که بیشتر به حوزه رازهای مگو و اسرار الهی تعلق دارد – ارقام کلان به شیوه ایی سنتی در چند سطر کوتاه توسط کاتبان امین در یک دفترچه ی کوچک ثبت و نزد حاکم اسلامی داخل صندوقچه ی بیت المال نگهداری می شود و فقط شخص حاکم اجازه دارد که بعضی شبها وضو ساخته و با آداب خاصی که یادآور خلسه و خلوت شبهای کوفه باشد (مثلا زیر نور شمع) به مطالعه آن بپردازد.

اما علیرغم همه ی رازداری های مرسوم در سرزمین ولایت ، بنده بسیار بعید می دانم که آقای موسوی هیچگونه اطلاعی از نحوه ی تولید و پخش فرآورده های صنایع آخوند سازی کشور نداشته باشند. ما حتی اگر کارخانه های عظیم تولید روحانی بدون یونیفرم (مثلاً مراکزی مانند دانشگاههای امام صادق و امام باقر و غیره) را به حساب نیاوریم ، باز هم حداقل ۳۰۰ حوزه علمیه در ایران داریم که بسادگی قادر به تامین و اشباع نیاز بازارهای ارشادی و مغز شویی در نیمی از کره زمین هستند. الان بیست سال است که آیت الله خامنه ای تمام این حوزه ها را زیر پر و بال خودش گرفته و خرج آنها را می دهد. تمشیت امور این حوزه ها را روحانی پاکدامن ، دلسوز ، صادق و خوشفکری به نام آیت الله شیخ محمد یزدی بر عهده دارد (غیر از حوزه های استانهای خراسان و شهر اصفهان که دو تن از صادق ترین و دلسوزترین منصوبین مقام معظم رهبری – از جمله آیت الله واعظ طبسی – زحمت رتق و فتق اموراتشان را متقبل شده اند. برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد تعداد حوزه ها و طلاب خودتان بروید بگردید و تحقیق و مطالعه کنید تا از غصه دق مرگ شوید. در این وبلاگ هم مطلب کوتاهی در همین زمینه هست که به خواندش میارزد ؛ و یک مقاله فوق العاده هم در مورد وضعیت روحانیت و مرجعیت در ایران امروز اینجاست که توصیه می کنم ده دقیقه عینک تعصب را کنار بگذارید و با عقل و شرافت انسانی تان مطالعه اش کنید تا بطور کلی از زندگی در کشور امام زمان ناامید شوید).

آقای موسوی هر اندازه هم که از جریانات سیاسی ایران در طی دو دهه اخیر دور بوده باشند حتماً خبر دارند که این گروه مرجع بزرگ حداقل نیم میلیون عضو دارد ، قدرتمند ترین نهاد کشور است و برخلاف دیگر گروه های اجتماعی بر تمام شوونات مملکت حاکمیت مطلق دارد. منبع ارتزاق این گروه مرجع و بستر پرورش اعضای آن یکسره در اختیار حاکم خونریزی قرار دارد که روز روشن و در مقابل صدها دوربین فیلمبرداری جوانان بی دفاع این کشور را در خیابان کشتار می کند و لاتهای سرسپرده اش (به دستور صریح و مستقیم خود او) به بچه های مردم تجاوز جنسی می کنند. من چگونه می توانم در دامن چنین حاکمی پرورش بیابم ، با پول او زندگی کنم، با مدح او روزگار بگذرانم ، وظیفه سازمانی ام تبلیغ و ترویج عقاید او و توجیه جنایات او باشد ، و باز هم از سوی شما نشان صداقت و دلسوزی مردم دریافت کنم. آیا این اکثریتی که شما اشاره کردید (از میان این خیل چند صد هزار نفری) تعدادشان به شماره انگشتان دو دست می رسد ؟

جناب موسوی ، آیا شما واقعاً معنای دقیق واژه هایی چون صداقت و دلسوزی را نمی دانید ؟ به استثنای آیت الله منتظری و آقای کروبی (و سه چهار روحانی دیگر) کدامیک از افراد این گروه صادقانه به بیان حقایق پرداختند و دلشان برای کاکل غرق به خون دختران و پسران بیگناه مردم سوخت ؟

آخوندی که بخواهد در این نظام مقدس و الهی صادق و دلسوز مردم باشد یا باید در زندان بپوسد یا در حصر خانگی به جنون برسد ؛ یا باید عمامه اش روی زمین باشد و خون از سرش بچکد یا اینکه به طرزی مشکوک دچار نارسایی قلبی و مغزی شود. چند نفر از این اکثریت که شما گفتی عمامه هایشان روی زمین افتاده و سرشان شکاف برداشته است ؟ اصلاً به لحاظ عقلی مگر می شود سر سفره ی شیخ محمد یزدی بزرگ شد و صادق هم بود؟

یعنی شما میخواهی بگویی که در یک کارگاهی سیمان و قیر را به هم می آمیزند و سالها می جوشانند و آنگاه محتوای محصول نهایی (صرفنظر از رنگ و طرح بسته بندی) اکثراً عسل زلال و شفاف از کار در می آید ؟ آقای موسوی ، مهندس گرامی ، من اصلاً متوجه منظور شما نمی شوم.

Read Full Post »