Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2010

جهان هستی واقعیتی ست متین و با وقار – حادثه ایست مطمئن و آراسته که بایستگی های شایسته را در مرتبه ایی ورای اندوه و شادمانی ، با منطقی استوارتر از خیر و شر ، بر مدار مهیجی از گسست و پیوند محقق می کند ؛ ترکیب باشکوهی ست از اجرام بیشمار که گواه ِ هستی شان «حرکت» است و لاجرم بر روی حریر بیکران ِ فضا-زمان می لغزند و می غلتند. جهان مانند ریاضیات دقیق و بی ادعاست و مثل قانون علیّت از فریب و افسانه عاری ست.

اندیشیدن به جهان برای ما آدمها که خود ذره ی ناچیزی از آن هستیم از دیرباز وسوسه انگیز بوده است. اما فقط تعداد اندکی از آدمها توان ذهنی یا حوصله ی پی گیریی این وسوسه را داشته اند. محض ِ عظمت و بیکرانگی ِ جهان به قدری طاقت فرساست که استمرار آگاهی نسبت به مفاهیمی چون زمان ، حجم و فاصله در ابعاد کهکشانی، ذهن انسان را خسته می کند. من بنا ندارم که این نوشتار چرکنویسی باشد از مقدمه ی یک رساله ی فلسفی یا فیزیک ؛ اما برای تبیین ِ آنچه در ذهنم می گذرد و انتقال نسبی مقصودم به خواننده ، ناگزیرم که برخی موضوعات ابتدایی را از هم تفکیک کنم و یا بر روی نکات ساده ایی مانند حجم و اندازه یا فاصله های زمانی تاکید مکرر داشته باشم. امیدوارم یادآوری ِ مطالبی که خودتان از پیش می دانید خسته تان نکند و از بازخوانی بدیهیات نهراسید ، زیرا در بسیاری از موارد ، بخشی از حقیقت در لابلای همان دانسته هایی پنهان می شود که در کف کاسه ی عقل ما ته نشین شده اند و ما ، اغلب از سر غرور یا تنبلی ، تمایلی به رجوع دوباره به آنها را نداریم.

سمت و سوی افکار من در این نوشتار بیشتر معطوف به یک نگاه عینی و اجمالی ست به چند پدیده ی کلان (جهان ، زمین ، حیات ، انسان) و سپس ارائه ی تصویر ساده ایی از فرآیند تکوین این پدیده ها و ارتباط وضعی شان نسبت به یکدیگر. در نهایت نیز به چگونگی درک انسان از خودش و هستی ، و ارتباط ارگانیک این ادراک با پدیده ای به نام دین خواهم پرداخت. طبیعی ست که بررسی چنین موضوعاتی (حتی در ابعاد مقدماتی و غیرتحلیلی) نیازمند بهره گیری از یک زبان نیرومند و دقیق است که ما ایرانیان متاسفانه در این زمینه کمی نابختیاریم زیرا زبان فارسی برای انتقال مفاهیم دقیق و پیچیده ابزار چندان کارآمدی به نظر نمی رسد و بیشتر در محدوده ی توصیف خط و خال رخ یار و جفای دلدار و تولید ابهامات صوفیانه یا گزافه گویی های بی فرجام و عاشقانه کاربرد دارد. با این حال ، تمام تلاش خود را در این نوشته بکار گرفته ام تا در نهایت سادگی و روانی در کلام ، به خردمندی و عقل وفادار بمانم ، از تعصب بپرهیزم ، و در استفاده از واژه ها دقیق و مقتصد باشم.

قاعدتاً ما برای ورود به بحث پیرامون پدیده هایی که برشمردم ناگزیریم که ابتدا به جهان هستی و چیستی اش. اما من مایلم که پیش از ارائه ی تعریفی از چیستی ِ جهان به موضوع ارتباط جهان با ذهن و ادراک انسان اشاره کنم.

جهان واقعیتی ست که موجودیتش وامدار ذهن ما نیست و ادراک ما از جهان هیچ تاثیری در عینیت و واقعیتش ندارد. آیا در درستی این گزاره ی ساده می توان تردید کرد ؟ امروزه تقریباً هیچ آدم سلیم العقلی در دنیا نیست که در حوزه ی نظری به رد این گزاره بپردازد (و مثلاً به شیوه ی فیلسوفان ایده آلیست در سده های پیشین ، مدعی شود که جهان در خارج از ذهن انسان موجودیت ندارد و همه ی هستی انعکاسی از ذهن ماست). اما اینکه چه تعداد از آدمها در عمل و در محدوده ی تصمیمات و رفتارهای عینی خود به گزاره ی پیش گفته وفادارند ، موضوع دیگری ست که می بایست در پرتو برخی ملاحظات تاریخی به بررسی اش پرداخت ( در این باره بیشتر توضیح خواهم داد).

اذعان به موجودیت جهان و استقلال ماهوی ِ آن از ذهن انسان اهمیت بنیادینی در ادامه بحث حاضر دارد و لذا علیرغم بدیهی بودنش ناچار از ذکر چندباره ی آن هستم. البته تاکید من بر تفکیک واقعیت ِ جهان از ذهن ِ انسان مبنایی کاملاً فیزیکی و هستی شناسانه دارد و نباید با موارد به ظاهر مشابه (اما از اساس بی ربط) اشتباه گرفته شود : مثلاً استقلال ِ نسبی ِ «جهان بینی» آدمها (طرز فکرهای مختلف و نگرش ها و قضاوتهای متفاوتی که هر فرد انسانی از جهان و نیز از سلوک و افکار دیگران در ذهن خود دارد) و یا استقلال ِ مطلق هر ارگانیسم جانداری (منجمله انسان) در ادراک منحصر بفردش از جهان که در محیط یا قلمرو خاص آن ارگانیسم رخ می دهد (محدوده ی ویژه و یگانه ایی که بیولوژیست آلمانی ، جاکوب آکسکل ، آن را «اوم وِلت» Umwelt می نامید). تعدد نگرش انسانها به دنیا و منحصر بفرد بودن ادراک موجودات از جهان ، هیچکدام نافی استقلال فیزیکی و ماهوی ِ جهان از ذهن نیست ؛ اولی مقوله ای ست بین الذهانی که به حوزه ی مکاتب نظری در سیاست و فلسفه و فرهنگ و الهیات و اقتصاد و غیره مربوط می شود ، و دومی مکانیسمی حسی-حرکتی ست که بیشتر در علوم اپیستومولوژیک (شناخت شناسی) و رشته هایی از قبیل نماد شناسی ، نوروبیولوژیک ، زبان شناسی ، و روانشناسی به آن می پردازند.

تشخص قائل شدن برای جهان و اعلام استقلالش از ذهن و ادراک موجودات به ما این امکان را می دهد تا جهان را به مثابه شخصیتی مستقل مورد مطالعه قرار دهیم ، «او» خطابش کنیم و مانند هر پدیده ی دیگری تجزیه و تحلیلش کنیم. در همینجا باید متذکر شوم که مقصود من از «جهان هستی» نفس ِ وجود در ابعاد هستی شناسی فعلی ست – یعنی بافته ی بیکرانی از فضا-زمان (و اجرام تنیده در بطن آن) که در حال حاضر به عین می شناسیمش و خود در آن غوطه وریم ؛ مجموعه ایی از میلیاردها کهکشان که طول و عرض برخی شان صدها هزار سال نوری فراخ تر از کهکشان راه شیری ست. بضاعت عقلی من و قواره ی این مقاله فعلاً اجازه نمی دهد که وارد مباحث توپولوژیک و مقولاتی از جنس «جهان های موازی» و امکان دریدن ِ نقطه ایی از پارچه ی این جهان و گذر از یک صفحه ی هستی به صفحات دیگر بشوم. گرچه تصور عبور از یک صفحه ی هستی از طریق مجاری میانبر فضا-زمان (که آلبرت آینشتن به آن «کرمچاله» Wormhole می گفت) و ورود به عرصه های دیگری از هستی ، مرا سخت به هیجان می آورد و شخصیت تازه و والاتری از جهان به دست می دهد که برای نتیجه گیری ِ نهایی نوشته ام بسیار جذاب تر و خواستنی تر خواهد بود ، اما عمر و ابعاد همین صفحه ی هستی (یعنی همان یونیورس یا جهان فعلی خودمان) آنقدر دیرپا و بیکرانه هست که ملاحظات مورد نظر را در این نوشته پوشش دهد.

اکنون اشاره ایی مختصر خواهم داشت به چیستی ِ جهان هستی. حتماً شما نیز مثل من در طول زندگی بارها اسامی انواع و اقسام مکاتب و حکما و فلاسفه ی نامدار را شنیده اید که از بدو تاریخ بر سر چیستی ِ جهان با یکدیگر به بحث و جدل پرداخته اند. تقریباً همه ی ما از کودکی با مفاهیم کلاسیکی مانند «روح و ماده» آشنا هستیم و کم و بیش می دانیم که چگونه حکیمان و عالمان با پافشاری در اثبات آنچه حقیقت ِ جهان می پنداشته اند به شکل گیری ِ قصه ی فکر بشر بر روی این سیاره ی کوچک دامن زده اند. اما من امروز ، در پایان دهه ی نخست از هزاره ی سوم تمدن بشری ، به دلایلی که بعداً شرح خواهم داد ، این امکان را یافته ام که از فراز قله ی علوم مدرن به تقلای چند هزار ساله ی آدمها برای فهم جهان نگاه کنم و با حیرت از خودم بپرسم : آخر چگونه ممکن است که خردسالی ِ نیاکان من ، چنین رقّت بار و ملال آور ، دهها هزار سال امتداد یافته باشد ؟ تو گویی زمین کودکستانی بوده که اتمام دوره اش به اندازه ی همه ی تاریخ به طول انجامیده و سپس یک شبه از مرتبه ی کودکی به مقام دانشمندی رسیده ایم! به هر تقدیر ، قسمت اعظم آنچه بشر در تمام مدت سکونتش بر روی زمین می اندیشیده ، و کل تصوری که از ماهیت جهان در ذهن داشته ، امروز دیگر هیچ موضوعیتی ندارد و تاریخ گذشته ی فکر انسان در این زمینه عمدتاً به یک بازی کودکانه و خنده دار شباهت یافته است.

بنابراین ، فارغ از افسانه هایی که گذشتگانمان در مورد چیستی ِ جهان بافته بودند ، من در حال حاضر صرفاً به مستندترین تعریف ممکن بسنده می کنم. طبق تازه ترین برآورد سازمان هوا-فضای ایالات متحده امریکا ، جهان هستی صفحه ای کاملاً مسطح است که ۴.۶% آن از اتمها (یعنی پروتون ، نوترون ، و الکترون موجود در مواد قابل سنجش) ، حدود ۲۳% آن «ماده ی سرد تاریک» و ۷۲% آن را «انرژی تاریک» تشکیل می دهد. جهان هستی شامل بیش از یکصد و بیست میلیارد کهکشان است که منظومه ی شمسی ما (با خورشید و سیاراتش) در گوشه ی نا پیدایی در قسمت انتهای یکی از بازوهای حلقوی ِ یکی از این کهکشانها (راه شیری) گم شده است. جهت اطلاع افرادی که به مقوله ی سرعت علاقه دارند (و مثلاً سرعت مافوق صوت ِ جتهای جنگی – یعنی حدود ۱۲۰۰ کیلومتر در ساعت – را اتفاقی هیجان انگیز می دانند) ولی در این لحظه ، به یمن نیروی جاذبه ، درسکون و سکوت اتاقشان نشسته اند و سرگرم خواندن این نوشته هستند ، باید عرض کنم که در همین لحظه سیاره زمین با سرعتی معادل یکصدو هفت هزار کیلومتر در ساعت در مدار خود به دور خورشید می چرخد در حالیکه خورشید (و کل منظومه شمسی) نیز هم اکنون با سرعتی نزدیک به یک میلیون کیلومتر در ساعت دارد بر گرد مدار مرکزی کهکشان راه شیری می گردد و البته راه شیری نیز به اتفاق همسایگانش که خانواده ایی از یک خوشه ی کیهانی هستند دسته جمعی با سرعت دو میلیون و یکصد و شصت هزار کیلومتر در ساعت به سمت صورت فلکی هیدرا در حرکتند.

جهان هستی حادثه ایی در حال انجام است ؛ کاردستی ِ تمام شده ایی نیست که در کارگاهی ساخته و عرضه شده باشد ؛ و لذا با شتابی حیرت انگیز در حال بسط و گسترش است. با سنجش فاصله ی بین کهکشانها و سرعت دور شدن آنها از یکدیگر و سپس محاسبه ی معکوس این سرعت می توان به عقب برگشت و به نقطه ی آغاز جهان رسید («بیگ بنگ») و زمان حدوث آن را تعیین کرد. عمر عالم ِ وجود درسختگیرانه ترین محاسبات و در جوان ترین حالت بیش از سیزده و نیم میلیارد سال است. شدت انفجار اعظم (بیگ بنگ) به حدی بوده است که پژواک ِ امواج صوتی و تشعشات حاصل از آن همچنان (پس از گذشت قریب چهارده میلیارد سال) از تمام جهات در فضای تاریک ِ عرصه ی کیهان موج می زند و جریان دارد.

در قاموس فهم و فکر انسان و در طبقه بندی ِ مفاهیم ِ هم خانواده ، مفهوم «انفجار» اغلب در یکی از بالاترین نواحی سلسله مفاهیم مربوط به مرگ و نابودی قرار می گیرد. ذهن ما ناخودآگاه از واژه ی انفجار معنای پایان و مرگ را استخراج می کند در حالیکه جهان هستی خود میوه و مولود انفجار است. زایش ِ وجود از بطن مرگ فقط منحصر به بیگ بنگ نیست ؛ هر روز در نقطه ایی از سپهر هستی ، ستاره ایی می میرد و و آندسته از ستارگانی که جرمی دهها برابر بیشتر از خورشید منظومه ی ما دارند در لحظه ی مرگ (وقتی در مرکز کانون خود از شدت تراکم ِ وصف ناپذیر ِ ذراتشان مچاله شده اند و دیگر تاب ماندن و درخشیدن ندارند) ناگهان با انفجاری مهیب تسلیم می شوند و با مرگشان ذرات ِ ذیقیمت ِ وجود (کربن ، هیدروژن و دیگر مواد تشکیل دهنده ی عالم هستی) را در اقصا نقاط کیهان می پراکنند.

من اکنون به انگشتان خودم که این خطوط را می نویسند خیره شده ام و از آگاهی خویش نسبت به اینکه هستی ام مدیون مرگ ستاره ایی کهنسال بوده است به وجد می آیم. اکنون به درستی دریافته ام که تقریباً نه میلیارد سال پس از تولد جهان هستی در گوشه ایی از کهکشان راه شیری ، منظومه ی منظم و آراسته ایی شکل گرفت که سیاره ی زیبا و دلفریب ما یکی از اجزای آن بود. اما قانونی که پیدایش ِ این منظومه را رقم زد هیچ توجه ویژه ایی به من و منظومه ی ما نداشته است چرا که بیشمار منظومه های شبیه به منظومه شمسی در جهان هستی وجود دارند ، همچنان متولد می شوند و می میرند – و سرنوشت ما و خورشیدمان نیز قسمت کوتاه و ناپیدایی از همین آمدنها و شدنها و رفتنهای ابدی ست.

داستان زمین و حیات و انسان را در بخش بعدی این نوشته پی خواهم گرفت.

Advertisements

Read Full Post »