Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2010

سخن گفتن از «حیات» و اندیشیدن در چگونگی اش کاری بسیار سخت و طاقت فرساست. حیات از چه زمانی و چگونه در این سیاره پدیدار شده است ؟ تقریباً هیچ آدمی را نمی توان یافت که حداقل یک بار این سوال را از خودش نپرسیده باشد.

بدون شک نسل انسان برای پرسشی تا این اندازه بنیادین و وسوسه انگیز از دیرباز پاسخهایی گوناگون در کارگاه ذهنش ساخته و پرداخته است. ساده ترین پاسخ را باید در نزد ارباب دین سراغ گرفت : موجودی به نام خدا (که مشخصاتش برای هیچکس معلوم نیست) به دلایلی کاملاً خصوصی (از جمله آزمایش و امتحان ، مهربانی و دلسوزی ، و یا شاید خودنمایی و بیکاری) ناگهان تصمیم گرفت که حیات را «بسازد».

این پاسخ گرچه بسیار بچگانه و خنده دار به نظر می رسد ولی بدون شک تا حدود زیادی از عنصر مقبولیت و اقناع اولیه برخوردارست. مقبولیت این پاسخ در سادگی ظاهری و نیز در تناسبش با لایه ی سطحی واقعیات است. من یک آدم برفی کنار خانه ام می سازم و شما به محض دیدنش می دانید که سازنده ایی دارد. این که خود من را چه کسی ساخته دیگر به لایه های پیچیده تر واقعیت مربوط می شود و چندان مورد توجه قرار نمی گیرد.

هرچند اصل و اساس نوشته ی من مربوط به همین نگاه بچگانه و سطحی ِ دین به دنیاست اما فعلاً از آن در می گذرم و به پاسخ دیگری می پردازم که علم به پرسش حیات می دهد. برخلاف پاسخ دین (که تنبلی و بی مسئولیتی ِ عقلی از سر و رویش می بارد و با پررویی و وقاحت شگفت آوری به شعور و منطق انسانی می خندد) پاسخ علم لبریز از نجابت ِ احتمالات است و آیینه ایی ست از تلاش خستگی ناپذیر عقل برای فهمیدن و افشای پیچیده گی های جهان.

از دریچه نگاه دانشمندان هیچ موجودی قادر به خلق حیات و انسان در شکل امروزی اش نبوده است. بسیاری از مواد و عناصر اولیه ی حیات (از جمله «آب» که بستر و مبنای اصلی حیات محسوب می شود) در سالهای آغازین شکل گیری زمین در طی میلونها سال از طریق بمباران بی امان اجرام آسمانی به زمین رسیده است. به واقع سرتاسر این سیاره (از سطوح بیرونی گرفته تا عمیق ترین لایه هایش) ترکیب اعجاب انگیزی بوده که دانشمندان اغلب با عنوان «شوربای پیش زیستی» (prebiotic soup) از آن یاد می کنند که ملغمه ایی بوده از بیشمار واکنشهای شیمیایی.

این شوربا به خودی خود و حتی پیش از پیدایش حیات ، ماهیتی بسیار پیچیده داشته است که در آن مولکولها با پیروی از قوانین فیزیکی و شیمیایی در تعامل دائم با یکدیگر روند جبری تکامل را طی می کرده اند. اما بدون شک هیجان آور ترین فصل از تکامل چند میلیارد ساله ی زمین مرحله ایی بوده است که در این شوربای پیش زیستی ، واکنشهای شیمیایی منجر به شکل گیری سلول و آغاز حیات شده است.

حتماً بارها شنیده اید که ارباب دین به طعنه می گویند : اگر شما راست می گویید پس چرا دانشمندانتان در آزمایشگاههایشان از تبدیل واکنشهای شیمیایی به فعل و انفعالات زیستی عاجزند؟ به نظر من وقاحت پنهان در اینگونه طعنه ها هیچ حد و مرزی نمی شناسد چرا که کوچکترین نشانه ایی از عقل و انصاف در گفته هایشان نیست – به طور مثال اصلاً توجهی به فاکتورهای مفروض در نظریات علمی ندارند و نمی فهمند که هیچ دانشمندی فعلاً قادر نیست واکنشهای شیمیایی و مولکولی را مطابق با دما ، فشار ، و شرایط اولیه ی سیاره ی زمین آنهم به مدت مثلاً یک میلیارد سال در آزمایشگاه خود مورد آزمایش قرار دهد تا به نتایج مشابه برسد!

کشف لحظه ی تبدیل واکنشهای شیمیایی به تعاملات زیستی و پی بردن به چگونگی اش یکی از آرزوهای دانشمندان است. اما مگر از قریب چهارده میلیارد سالی که از عمر جهان می گذرد ما آدمها (در شکل امروزی مان ، همراه با دانش و ابزار علمی مان) چه مدت زمانی زیسته ایم که قرار باشد نرسیدن و پی نبردن به عمق این راز چندان عجیب به نظر برسد ؟ به نظرتان آیا دو هزار سال بعد از امروز باز هم این موضوع در پرده ی راز باقی خواهد ماند ؟ یک میلیون سال دیگر چطور ؟ جالب اینجاست که حتی یک میلیون سال ِ دیگر نیز باز هم از عمر انسان (نسبت به جهان هستی) لحظه ایی بیش نگذشته است. اینکه علم تا کنون فرصتی بی نهایت اندک برای رازگشایی داشته دلیل بر ناتوانی اش از درک جهان و حیات نیست.

به هر حال فصل حیات با پیدایش سلول آغاز می شود. تغییر و تحول تدریجی سلول در بستر زمان (از موجودات تک سلولی تا گیاهان و جانوران عالی) در پروسه ایی به وقوع پیوسته است که چارلز داروین نام «تکامل انواع و انتخاب طبیعی» بر آن نهاد. در واقع داروین به نمایندگی از علم پاسخی به پرسش «حیات» داد که در واژه «تکامل» خلاصه می شد. شما به امروز نگاه نکنید که هر بچه مدرسه ایی در سر کلاس درس زیست شناسی مبحث تکامل طبیعی موجودات را همراه دیگر دروس می خواند. حتماً می دانید که بیان کردن این پاسخ به هیج عنوان ساده و معمولی نبوده است.

داروین در سن سی سالگی (یعنی سال ۱۸۳۹ ) به حقیقت «انتخاب طبیعی» (Natural Selection) پی برده بود و دفترچه ایی با عنوان «منشأ انواع» (The Origin of Species) آماده ی چاپ داشت که از همه پنهانش می کرد. در این دفترچه ی محرمانه خطوطی نوشته بود که دلالت بر چیزهای عجیب و باورنکردنی داشتند ؛ اینکه انسان احتمالاً نَسبش به نرمتنان و حلزون می رسد ! و اخلاق و دین و حتی خدا نیز همگی محصول طبیعی مغز انسانند. او از ترس تکفیر ارباب دین سالها متحمل بیماری و سردردهای شدید بود ، از وحشت مدام استفراغ می کرد و در انزوا و اختفا می زیست. هراس و تردید داروین انتشار «منشأ انواع» را بیست سال به تاخیر انداخت و حتی در چاپ اولش در سال۱۸۵۹ از سر احتیاط و ترس ، از نشر بخش های مربوط به منشأ انسان (و عموزادگی ِ انسان و میمون) صرفنظر کرد و حرفی در مورد انسان نزد تا از مرگ در امان بماند. بنابراین ، آنچه امروز اصل و مبنای همه ی علم زیست شناسی محسوب می شود تا همین یک و نیم قرن پیش تابویی وحشتناک بود و ابرازش به قیمت جان آدمها تمام می شد.

به هر تقدیر ، اکنون همه ما به این اصل مسلم و قطعی واقفیم که حیات برای رسیدن به وضعیت فعلی اش راه درازی را پیموده است. اما ناگفته پیداست که از منظر زمان و مقتضیاتش ، جهان هستی در فاصله ای بس هولناک و دورتر از «حیات» قرار می گیرد زیرا عمر «حیات» (حتی در زمخت ترین اشکال گیاهی و حیوانی) به زحمت به پانصد میلیون سال می رسد. متاسفانه مجبورم که در این جدول زمانی از پروسه ی تکوین موجودات میکروسکوپی و ابتدایی صرفنظر کنم زیرا بحث اصلی من به عالیترین وجه تکامل حیات (یعنی انسان) مربوط می شود و سرگذشت میکروب و باکتری ، علیرغم نقش چند میلیارد ساله و تحسین برانگیزشان در فصل حیات (مثلاً در فرایند فوتوسنتز و تولید اکسیژن در اتمسفر) ، موضوعیت تعیین کننده ایی در این بحث ندارد.

نکته ی دیگر اینکه حیات عالی گیاهی و حیوانی در همین محدوده ی بسیار کوتاه زمانی (یعنی از ابتدای دوره ی فنروزویئک در پانصد میلیون سال پیش تا امروز) بارها دستخوش فجایع سترگی شده است که هر یک برای خود قیامتی محسوب می شده اند که تقریباً طومار زندگی و زندگان را چندین بار به کلی در هم پیچیده اند. به واقع ، در طول چند صد میلیون سال اخیر ، زمین هر بار با تلاش و تقلای وصف ناپذیری ، طی دهها میلیون سال ، حیات را دامان خود پرورش داده و سپس انواع و اقسام فجایع (از زلزله و آتشفشان و سیل و توده های غلتان یخ گرفته تا برخورد مرگبار اجرام آسمانی) نسل جانداران را تقریباً ریشه کن کرده اند.

اما از پس هر فاجعه ایی ، حیات بار دیگر به شکلی پیشرفته تر و با سماجتی دقیق و بی وقفه (و البته «به تدریج و طی میلیونها سال«) مانند ققنوس از خاکستر انقراض ِ پیشین سر بر آورده و بر دشتها و دریاهای زمین گسترانیده است. (عبارت داخل گیومه را به خاطر احترام و ارادت به چارلز داروین پررنگ کردم چون ترسیدم که مبادا استفاده مکرر از لفظ فاجعه و اشاره مداوم به وقوع فجایع طبیعی اشتباهاً نوعی جانبداری از آرای «ژرژ کوویه» و «فاجعه گرایی» مرسوم نزد زیست شناسان قرن نوزدهم تلقی شود. فاجعه گرایی به سبک ژرژ کوویه ناخواسته می تواند دستاویزی باشد برای ارباب دین تا با سو استفاده از آن لباسی ظاهراً عالمانه بر افسانه های کودکانه ی خلقت بپوشانند. اصولاً متولیان دین گرچه در ظاهر علوم مادی را عاجز از درک خداوند و عوالم قدسی می دانند اما در عین حال از هیچ فرصتی برای به گروگان گرفتن ِ فرضییات ناقص علمی به نفع موهومات دینی درنمی گذرند). بروز فاجعه و انقراض های پی در پی نافی ِ تکامل تدریجی نیست ؛ گونه های جدید پس از هر انقراضی در یک بستر زمانی طولانی و با پیروی از اصل «انتخاب طبیعی» تدریجاً تکامل یافته اند و هیچ نیروی مافوق طبیعی نمی توانسته از سر بی کاری یا تفنن یا حکمت (یا هر دلیل دیگری) به خلق ناگهانی آنان پرداخته باشد.

در چنین چرخه ی تدریجی و پوینده ایی از تولد و انقراض و رستاخیز (که پیشرونده است و پیچیده گی هایش دائماً افزون می شود) ، موقعیت انسان ، به لحاظ فاصله اش از سرآغاز عالم وجود ، بغرنج تر از دیگر موجودات است زیرا انسان در شکل کنونی اش تقریباً یکی از جوان ترین اعضای خانواده ی حیات محسوب می شود. ما نباید فراموش کنیم که تا پیش از انقراض دایناسورهای غول پیکر (که تا همین شصت و پنج میلیون سال پیش بیرحمانه بر سرتاسر زمین حکمرانی می کردند) اصولاً امکان و شرایط لازم برای پیدایش و پایایی ِ نوع انسان (با شکل و شمایل فعلی اش) در این سیاره فراهم نبوده است.

داستان تکامل انسان و تغییر شکل اندام و رفتارش حکایتی ست چند میلیون ساله و بسیار پیچیده که مطالعه ی تمام وجوه و فصول آن برای یک فرد (با هر میزان از دانش و علاقه) تقریباً نا ممکن است. من نیز به هیچ عنوان قصد ندارم که در این نوشته به وادی علوم مختلف و بسیار پیچیده ایی مانند انسان شناسی و زیست شناسی وارد شوم و موضوع حیات و انسان را در سطوح تخصصی بررسی کنم زیرا این علوم در تخصص من نیستند. اما همانگونه که پیشتر اشاره شد ، هدف اصلی این نوشته یک بررسی بسیار اجمالی ست از وضعیت چند پدیده (جهان ، حیات ، انسان) نسبت به یکدیگر و اینکه انسان جهان را چگونه درک می کند و این درک چه ارتباطی با مذهب دارد. بنابراین ، اشاره ی من به هر یک از علوم و استنادم به برخی یافته های علمی نه به منظور ورود به مباحث تخصصی بلکه منحصراً در جهت تامین اهداف نوشته است.
و اما قصه ی انسان.

Read Full Post »

تولد سیاره ی خوشرنگ و زیبای زمین در آغوش منظومه ی شمسی از بسیاری جهات به یک افسانه ی غیر ممکن شباهت دارد. گرچه در نظر دانشمندان ِ علوم پایه هر گوشه ایی از این کیهان ِ کهنسال لبریز از شگفتی های ناب و بی همتاست اما پیدایش ِ منظومه ی شمسی (از آنرو که سیاره ی زمین و پدیده ی «حیات» را در قلمرو خود پرورانده است) یکی از عجیب ترین حوادث هستی به شمار می رود. پژوهش در احوال این منظومه به نتایجی باورنکردنی و منحصربفرد انجامیده است چرا که از یک سو پرده از بسیاری از رازها و ابهامات چند هزار ساله ی بشری برداشته و از دیگر سو به پرسشهای بی پایانی در ذهن پژوهندگان دامن زده است.

مسیری را که من برای رسیدن به مقصود نهایی ام برگزیده ام از سرزمین ِ عجایبی به نام منظومه ی شمسی می گذرد و بنابراین ناگزیرم که در عبور از این شهر باشکوه نظری به اطراف بیاندازم و مشاهدات عینی خود را همراه با تأملات شخصی ام به اختصار بیان کنم. البته برای کاستن از حجم مطالب ، کانون توجهم زمین خواهد بود.

امروزه ما به یمن ِ رهایی عقل از اسارت ِ ارباب خردسال دیانت ، در دریایی از دانش غوطه ور شده ایم و ، برای نخستین بار در طول حیاتمان بر روی زمین ، فرصتی استثنایی یافته ایم تا اندکی از غبار جهل و افسانه را از رخ زیبای برخی حقایق بزداییم و قدری عاقلانه تر به رویداد ِ شگرف ِ تولدمان در دامان ِ جهان ِ سالخورده و بیکران بنگریم.

آنچه را که تا کنون از نحوه ی پیدایش منظومه شمسی دریافته ایم ترکیب عجیبی ست از آمیزش قطعیّت ِ قانون با نسبیّت ِ بختیاریهای پیاپی ! به طور مثال ، می دانیم که خورشید ِ منظومه ی ما دقیقاً در طی چه فرآیندی و حتی در چه زمانی متولد شده اما از حجم و اندازه ی آن در شگفتیم (که نه آنقدر نحیف است که از گرمای حیاتبخش محروممان کند و نه آنچنان حجیم که بسوزاندمان یا ، مانند دیگر ستارگان ِ غول پیکر ، قربانی ِ جرم ِ عظیمش گردد و به مرگی زودرس فروبمیرد). همچنین با دقت سرسام آوری در یافته ایم که در همان آغاز شکل گیری ِ منظومه ی شمسی (حدود چهار و نیم میلیارد سال پیش) سیاره ی ما در فاجعه ایی شایسته و نیکو ، تصادفی مرگبار و زندگی بخش داشته است با همزاد کوچکتر خود – بر خورد ِ با سعادتی که زمین را سزاوار زیستن و نگین ِ گرانبهای جهان کرده است.

من تصادم ِ زمین و همزادش را نمونه ای از تجلی ِ پیروزی ِ حادثه بر تقدیر می دانم و در اعماق اندیشه ام از صدای برخورد ِ مهیب ِ آن دو سیاره ی سرگردان ضرباهنگ ِ قصیده ی بلندی را می شنوم که «حادثه ی از پیش نانوشته» در ستایش ِ عظمت و شکوه ِ «آشقتگی» سروده است. هرج و مرج و آشفتگی (نه در آن اندازه های حقیر و محدودی که جانداران ِ جوان سیاره ی زمین می شناسند و می بینند بلکه در ابعاد کیهانی و بی نهایت کهنسالش) پدیده های گوناگونی ببار می آورد که «قاعده و نظم عالی» یکی از آنهاست. برخورد زمین با سیاره ایی کم و بیش هموزن خودش قهقه ی مستانه ی «آشفتگی» بود که قریب ِ چهار میلیارد سال پیش در فضای منظومه ی شمسی پیچید و سپس همگام با امواج ِ این خنده ی نیرومند ، سلسله ایی از حوادث اعجاب انگیز سوار بر بُردار زمان و با نظم و ترتیبی ستودنی به وقوع پیوسته اند که فقدان هر یک از آنها رویداد «حیات» را در این سیاره (در شکل عالی و امروزی اش) به کلی ناممکن می ساخت.

به شکرانه ی این برخورد ، زمین در همان سالهای ابتدای تولد نه تنها جرم و جاذبه اش افزون شد بلکه حرارت پوسته اش آنچنان شدت یافت که آهن ِ موجود در سنگلاخ ِ صورتش ذوب شد ؛ رودخانه های سرکشی از آهن ِ گداخته در سرتاسر سطح زمین روان شدند ؛ و سرانجام ، نشت ِ اقیانوسی از گدازه به لایه های زیرین به تشکیل ِ گوی ِ آتشین و سنگینی در هسته ی مرکزی اش منجر گردید (قلب گداخته ایی از آهن و نیکل که در کانون زمین می طپد و هم به این سیاره گرما می بخشد و هم با ایجاد امواج نیرومند الکترومغناطیس در دو قطب شمال و جنوب ، همچون سپر نا مرئی و مطمئنی از ساکنینش در مقابل امواج ِ مرگبار خورشیدی محافظت می کند ؛ و نیز صفحات ِ پوسته ی زمین را به حرکت وا می دارد و با ایجاد زلزله و آتشفشان تداوم زندگی بر زمین را تضمین می کند).

بر اثر این تصادف ، تعادل ِ زمین به شایسته ترین وجه ممکن بهم خورده و محور گردشش از حالت عمودی کمی به حالت مایل تغییر یافته است تا امکان ایجاد فصول فراهم گردد ؛ و یا اینکه از تکه پاره های به جا مانده از آن برخورد ، قمری با مختصات مطلوب متولد شده است که هم ماه شبهای تاریک ِ زمین باشد و هم با گردش خود بر گرد زمین نبض ِ حیات را در این سیاره در دست بگیرد و جریان زنگی را برایمان تنظیم کند.

داستان ِ بختیاریهای زمین پایان ندارد و آنچه برشمردم و شما نیز از پیش می دانستید تنها روایت مختصری بود از فصل ِ اقبال ِ بلندی که زمین دارد. می توان در موارد عدیده ی دیگری مثنوی ها نوشت از خوش اقبالی این سیاره ی زیبا – مثلاً در باب ِ فاصله ی مطلوب زمین از خورشید (که آنچنان دقیق و بی خطاست که تفحص در چگونگی اش مغز انسان را از شدت حیرت بیچاره و مقهور می کند) و یا راز حضور نگهبان ِ غول پیکری چون سیاره ی ژوپیتر که بلاگردان ِ زمین است و مهربانترین محافظ ماست در مقابل بیشمار اجرامی که در فضا سرگردانند و موجودیت ِ زمین را تهدید می کنند.

در مورد فرضیه ی نادر بودن ِ منظومه ی شمسی و سیاره زمین هر کس به فراخور عقل و سلیقه اش می تواند نظری داشته باشد. کم نیستند افرادی که از مشاهده ی این ترکیب عجیب (این آمیزش حیرت آور قانون و خوش اقبالی) ره به وادی دین می برند و دست پنهان ِ تدبیر ِ خالقی بی همتا را در کار تنظیم این حوادث می جویند – خالقی که در ورای ِ جهان هستی نشسته و امور عالم را خلق و هدایت می کند. من اما در بیرون ِ دایره ی تعصب ، فارغ از غیرت ورزی های مومنانه ، و بی اعتنا به توجیهات مذهبی (که نه تنها گرهی از رازآلودگی جهان نمی گشایند بلکه در کمال تنبلی و بی مسئولیتی ِ علمی بر ابهامات بی پایان ِ آن نیز می افزایند) از تلفیق چند استدلال به یک تعریف شخصی و عقلی در این باب می رسم که برای خودم واجد ِ اقناع فکری ست و مادامیکه هیچیک از آن استدلالها به کلی نقض یا مستهلک نشده باشند موجبی برای رویگردانی از آن تعریف نمی بینم. دلایل من در مواجه با فرضیه ی نادر بودن منظومه ی شمسی و یگانگی سیاره ی زمین (و رد این فرضیه) ناظر بر ملاحظاتی ساده و عقلی-کاربردی به شرح ذیل اند :

اولاً محض ِ وسعت و بیکرانگی ِ جهان از یک سو و خُردی و ناپیدایی ِ انسان (و محدویت ابزار مشاهده و حمل و نقلش) از سوی دیگر ، ادعای یگانه بودن ِ زمین را سخت بی اعتبار می کند. ستارگان بیشماری با منظومه هایشان در اکناف جهان هستی و در فواصلی غیرقابل تصور پراکنده اند و ما فعلاً هیچ امکانی برای بررسی و مطالعه ی تمامی سیاراتشان نداریم. شما خود می دانید که نور در هر ثانیه سیصد هزار کیلومتر را طی می کند اما برخی از کهکشانهای غول پیکر آنقدر از ما دورند که علیرغم گذشت چهارده میلیارد سال از آغاز جهان ِ هستی نورشان هنوز به ما نرسیده است ! فرض ِ یگانه بودن ِ ما در این عالم ِ بی انتها بیشتر به یک شوخی کودکانه یا توّهم بیمارگونه شباهت دارد (که متاسفانه بسیاری از ابناء بشر با توسل به پیامدهای فلسفی ِ همین مزاح ِ بی بنیان ، هزاران سال در زمین حکمرانی کرده اند و خون ریخته اند).

ثانیاً زاییدن نظم (حتی نظم و ترتیبی به اعجاب انگیزی ِ منظومه ی شمسی) از دل بی نظمی ِ ذرات نه تنها غیر ممکن نیست بلکه مکانیسمی ست که ما خود یکی از محصولات آن محسوب می شویم. فیزیک سنتی عادت داشت که تعامل تعداد محدودی ذرات را در مدت زمان محدودی بررسی کند و نتیجه بگیرد که بی نظمی قادر به ایجاد نظم نیست و چون این تعریف به مذاق ِ اذهان ِ خردسال و بی دانش خوش می آمد (و از آنرو که گردن نهادن به جبر و تقدیر خیلی آسانتر از رهایی در دل ِ احتمالات است) انسانها به سرعت دلبسته ی این تعریف شدند – که آثار این دلبستگی همچنان باقی ست. اما همانگونه که آلبرت انیشتن با دلیری و بلوغ و نبوغش مردانه به جنگ ِ خردسالی و اوهام بشر رفت و ساختمان فیزیک نیوتنی را در هم کوبید ، خردمندان ِ برومندی همچون ایلیا پریگاژین به نبرد با هیولای جبر پرداختند و تا مرز فروپاشی ِ قانون دوم ترمودینامیکس پیش رفتند. پریگاژین (در کتاب «پایان یقین») ما را به بازبینی جهان و پدیده هایش دعوت می کند و به درستی بر این حقیقت ِ ظریف صحه می گذارد که کنش و واکنش ذرات بر یکدیگر در عین آشفتگی و بی نظمی می تواند پدیده ی تازه ای به نام نظم بیافریند – آنهم نه یک نظم معمولی و ابتدایی بلکه نظمی عالی با خلاقیتی فزاینده ؛ پروسه ایی از آفرینشهای منظم و مداوم که لایه لایه بر هم انباشته می شوند ، به گو نه ایی که هر لایه ساز و کار نظم و موجودیتش را در حافظه ی خود ثبت می کند و این بانک اطلاعاتی ارزشمند را به لایه ی ما بعد خود منتقل و هدیه می کند.

به اعتقاد پریگاژین ، جهان بینی ِ فیزیک سنتی در بی مهری نسبت به هرج و مرج و آشفتگی و صدور احکام جبری خود از دو عنصر موجود در جهان هستی غفلت ورزیده بود : «کمیّت و زمان». شاید با ذکر یک مثال ساده بتوانم منظور وی را بهتر بیان کنم. شما اگر هزار دانه ی برنج را با شدت در کف یک اتاق پخش کنید و فوراً به بررسی ِ ترتیب ِ قرار گرفتن ِ دانه ها در کنار یکدیگر بپردازید بی گمان هرگز شکل و ساختار منظمی نخواهید یافت (مثلاً هیچوقت این دانه ها ساختار دقیق و تکرار شونده ایی مانند ساختمان ِ دی.ان.ای نخواهند ساخت) و نتیجه می گیرید که حصول نظم از دل ِ بی نظمی ناممکن است. اما پریگاژین توجه ما را به کثرت ِ بی نهایت ذرات در جهان (و تعامل ِ دائمی آنها با یکدیگر) در ظرف زمانی ابدی جلب می کند. در این صورت ما با وضعیتی مواجه هستیم که تعداد «احتمالات» از شمارگان و فهم بشر فراتر می رود و در یک چنین بیکرانگی ِ کمّی و زمانی ، بروز احتمالاتی چون نظم عالی ، تکامل ، و حیات نه تنها ممکن بلکه طبیعی می شود. از دید وی ، ما در جهانی از پیش تعیین شده زندگی نمی کنیم و البته در دامان ِ بخت و تصادف ِ محض هم به سر نمی بریم. سرای هستی مجموعه ایست که در آن شانس و تصادف به آفرینش ِ چیز ِ نو می انجامد و سپس زنجیره ی قانونمند علّیت به حفظ الگوهای تازه خلق شده می پردازد. بخت ِ خلاق «تازه ها» را روی هم تلنبار می کند و قانون ِ علّیت این تازه ها را در کلیتی خود-سازمانده و چند لایه منظم می کند. (برای درک بهتر این موضوع رجوع کنید به آثار پریگاژین ،و نیز مبحث آنتروپی و به چالش گرفتن قوانین تعادل ترمودینامیکی توسط وی. همچنین کتاب ارزشمند فیریتجاف کاپرا به نام «نسج زندگی» The Web of Life و یا «نقشه ی کیهانی» The Cosmic Blueprintنوشته ی پل دیویس).

ثالثاً بُردار ابدی ِ زمان و کثرت بی نهایت ذرات ما را در وضعیت بغرنجی از بیشمار احتمالات قرار می دهد که نه تنها بروز حیات در سیارات دیگر را به امکانی قطعی مبدل می سازد بلکه دریچه ی پهناوری در مقابلمان می گشاید که از ورای آن می توانیم به امکان ِ وجود گونه هایی از حیات بیاندیشیم که در درجاتی پست تر یا عالیتر از حیاتی که ما می شناسیم سامان یافته اند. در اینجا بحث بهتر یا بدتر بودن مطرح نیست ؛ مبنای این استدلال بر «تفاوت» استوار است. نظر به جوان بودن ِ حیات در سیاره ی زمین (که با فرض گذشت ِ بیست و چهار ساعت از عمر جهان هستی ، فصل حیات در زمین حتی به یک هزارم ثانیه هم نمی رسد) اصولاً به لحاظ مختصات زمانی و مکانی ما در جایگاهی نیستیم که بخواهیم با حماقتی چندش آور مدعی شویم که حیات در عالم ِ وجود فقط در انحصار همین سیاره ی ناپیداست (و یا در جهالتی کودکانه آدم را و زمین را دلیل ازلی و ابدی ِ پیدایش جهان بدانیم).

بنابراین ، تعریف من از افسانه ی زیبای منظومه ی شمسی و زمین یک تعریف دینامیک و سیال است که مطابق ِ آن خودم را (و داستان حیات را) حادثه ایی شایسته و در حال ِ انجام می دانم که در نقطه ی از نمودار زمان و به الزام ِ کثرت ذرات ، با صبوری در دامان ِ علیّت پرورش یافته و به هوشمندی رسیده است. اما در عین حال ، این هوش و پرورش را تنها یکی از بیشمار محصولات ِ جهان هستی می دانم. حادثه ی حیات لحظه ایی بیش نپاییده و ما اکنون در کسر کوتاهی از آن لحظه با سهمی از هوش (که مدام افزون می شود) به تعریف کلیتش نشسته اییم. لذا ادعای قطعیت ِ این تعریف خود نوعی نقض غرض محسوب می شود چرا که همین لایه از حیات (و همین ضریب هوشمندی مغز) در طی میلیونها سال آینده (و به فرض ِ برهم نخوردن نظم منظومه ی شمسی و تداوم حیات در شکل فعلی اش) در عرصه ایی پایین تر نسبت به لایه های آتی قرار خواهد گرفت.

در ادامه با نگاهی بسیار کوتاه و گذرا به مقوله ی حیات در روی زمین رشته ی اصلی این نوشتار را پی می گیرم.

Read Full Post »