Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2011

سحر و جادو را می توان یکی از قدیمی ترین و شاید طبیعی ترین محصولات ذهن بشر دانست. نهاد جادوگری در شکل گیری ِ طبقات قدرتمند اجتماعی (از قبایل کوچک گرفته تا جوامع کلان انسانی) نقشی تعیین کننده داشته است. روسای قبایل ، طبیبان ، کیمیاگران ، پادشاهان ، پیامبران ، و خدایان همگی به نوعی تثبیت ِ منزلت و ارتقاء مقام خویش را مدیون ِ خطای ذهن ِ انسانهای نخستین در فهم ِ پدیده های طبیعت و اعتقاد ایشان به سودمندی ِ سحر و جادو هستند. البته شیفتگی ِ انسان وحشی نسبت به طلسم و جادو دلایل ِ ماوراء طبیعی نداشته است ؛ عشق به جادوگری (که همین امروز نیز در لایه های مختلف فرهنگی نزد تمام جوامع بشری موج می زند) معلول ِ تلاش ِ مغز انسان ِ جاهل برای درک پدیده های جهان و تمنای او برای تاثیر گذاری بر رخدادهای طبیعی (و به خدمت گرفتن این رخدادها به نفع خواسته های شخصی اش) بوده است.

من در میان کتب ِ موجود در تشریح سحر و جادو ، جمع آوری نمونه های جادوگری نزد اقوام گوناگون ، و طبقه بندی انواع متنوعی از آیین ها و افسانه های بشری ، گمان ندارم که کتابی جامع تر از «شاخه ی طلایی» (The Golden Bough) تا کنون به چاپ رسیده باشد. بسیاری نویسنده ی این مجموعه ی سترگ سیزده جلدی (جیمز جورج فریزر – James George Frazer 1854-1941) را یکی از عمده ترین بنیانگذاران انسانشناسی اجتماعی می دانند. گرچه جورج فریزر را نمی توان مرجع غایی و فصل الخطاب در حوزه ی تحلیل ِ رفتارهای آیینی ِ بشر دانست اما تحقیقات و مشاهدات ِ گسترده ی وی در زمینه ی آیین های جادوگری و ارتباط آنها با فولکلورها ، اساطیر و مذاهب بدون شک در نوع خود بی نظیر است و موجب ارتقای ِ درک و شناخت ما نسبت به انگیزه ها و باورهای نیاکان وحشی و ماقبل تاریخی مان شده است.

فریزر در «شاخه طلایی» به تعریف و تجزیه ی دو گونه ی بنیادین از جادو می پردازد و آنها را به ترتیب جادوی همئوپاتیک یا تقلیدی (Homeopathic or Imitative Magic) و جادوی مجاورتی یا مسری (Contagious Magic) می نامد. این هر دو جادو بر اساس اصول ابتدایی فکر انسان ( یا مکانیسم مغز در درک و دریافت محیط پیرامون) بنیان شده اند.

در مورد اول ، یعنی جادوی همئوپاتیک ، بنای فکر انسان بر آن است که مشابه حتماً مشابه می آفریند (یا اینکه معلول بدون شک شبیه علت خود است). در واقع تداعی معنایی مربوط به «شباهت» عامل اصلی این نوع جاودست – این خطای ذهن که ما را وامی دارد تا به اشتباه تصور کنیم که چیزهایی که شبیه یکدیگرند الزاماً یکی هستند. فریزر این نوع جادو را حاصل ِ «قانون شباهت» (Law of Similarity) می داند.

در مورد دوم ، یعنی جادوی مجاورتی ، فرض انسان نخستین (و البته بسیاری ازآدمها در همین عصر) بر آن بوده است که وقتی چیزی در مجاورت یا تماس با چیز دیگری بوده است ارتباط میان آنها حتی پس از قطع تماس و مجاورت همچنان ادامه خواهد داشت (احتمالاً به دلیل وجود قوه یا نیروی ناپیدا و مرموزی که آنها را به هم پیوند می دهد و ما نمی توانیم آن را ببینیم). به اعتقاد فریزر ، چنین جادویی محصول «قانون تماس یا مجاورت» (Law of Contact) است.

این دو نوع جادو یا مکانیسم فکری (که در ادامه با ذکر چند مثال فهم روشن تری از نحوه ی کارکرد آنها خواهیم داشت) عنصر مشترکی دارند به نام «سادگی» – هر دو بی اندازه ساده و ابتدایی هستند ، زیرا بر اساس مشاهدات ساده ی عینی به وجود آمده اند و اثری از انتزاعات و پیچیده گی های فکری در آنها نیست. انسانهای نخستین (درست مانند زنان فالگیر امروزی در تهران و مردان عزادار حسینی در ورامین و قرچک یا کشیشان کلیسا در فلوریدا و واتیکان یا خاخامهای جوانی که در مقابل دیوار ندبه در اورشلیم عین مار به خود می پیچند و اصواتی نابهنجار تولید می کنند) صرفاً از طریق ابتدایی ترین حواس و بدون دخالت اندیشه ی منطقی با اشیاء و دنیای پیرامونشان ارتباط برقرار می کرده اند و از هر گونه پیچیده گی های فکری و اندیشه ی انتقادی و منطقی عاجز بوده اند.

جورج فریزر این دو نوع جادو را متفقاً «جادوی سمپاتتیک» (Sympathetic Magic) می نامد زیرا در هر دو اصل بر آن است که اشیاء و پدیده ها از طریق یک چیز مرموز و ناپیدا نوعی سمپاتی و همدلی بینشان برقرار است. در واقع فضای خالی میان ِ اشیاء و آدمها و پدیده ها را یک جور روح (که نمی شود آن را دید ولی خیلی موثر و قدرتمند است) پر می کند وباعث می شود که چیزها از فواصل دور بر سرنوشت یکدیگر تاثیر بگذارند.

بدیهی ست که در یک نوشته ی کوتاه نمی شود به ذکر مثالهای متعدد در مورد آیینهای مختلف جادوگری در نزد اقوام گوناگون پرداخت و لذا من تنها برخی نمونه های مبسوط در «شاخه طلایی» را خیلی مختصر در اینجا بیان می کنم. باید همینجا تاکید کنم که جانمایه ی اصلی این نوشتار را از جرج فریزر به عاریت گرفته ام اما در حین نگارش ، گاه خود نیز بر آرا و اندیشه های او چیزی می افزایم. بنابراین زیرکی ها و نکته سنجی های نوشتار به تمامی از آن اوست و تقصیر ِ کاستی ها و خطاها بر من.

تمام انسانها از گذشته تا امروز شیفته ی جادوی همئوپاتیک (و خطای قانون شباهت) بوده اند و آشناترین کاربرد این جادو را می شود در تمایل آدمها در آسیب رسانی به دشمنانشان و یا نابودی آنها از طریق زخم زدن به تصویری از دشمنان یا نابودی ِ شمایلی از دشمنان مشاهده کرد. تقریباً در سرتاسر عالم و در بین همه ی جوامع بشری آیینهای مشابهی وجود داشته (و هنوز نیز کم و بیش به اشکال ظریفتر هست) که تصویری یا مجسمه ایی از دشمن می ساخته اند (از گل یا موم یا کاه و امثال آن) و سپس آن را آزار می داده اند (مثلاً لاشه ی تیز چوبی را در شکمش یا چشمش فرو می کرده اند به این امید که با این کار دل ِ دشمن را آشوب و یا چشمش را نابینا کنند ، و یا آن را می سوزانده اند تا دشمنشان بسوزد و بمیرد). در اغلب این مراسم ، جادوگر همزمان با آزاررسانی یا انهدام ِ آدمک اصوات و کلمات یا جملات کوتاهی (مانند ورد و دعا) را مرتب تکرار می کرده است که در واقع بیان ِ آرزوی او برای مرگ و نابودی دشمن بوده است. (حدس می زنم که شاید همین نعره ها و کلمات و عبارات آرزومندانه سنگ بنای اوراد و نیایشهای مختلف نزد مذاهب پیشرفته تر شده اند).

به نظر من تجلی این تصور باطل که اگر آزاری به نماد یا شمایل دشمن برسانند حتماً علائمی شبیه آن زخم و آزار در خود دشمن پدید خواهد آمد هم اکنون در یکی از صریح ترین اشکالش توسط مسلمانان در آیین ِ رمی جمرات (سنگپراکنی به نماد شیطان در مراسم حج) دیده می شود. البته مناسک حج مسلمین به طرز شگفت انگیزی از ابتدا تا انتها (از سر تراشیدن و احرام بستن و طواف کعبه و لمس و بوسیدن حجرالاسود گرفته تا سعی صفا و مروه و مراسم قربانی و خونریزی برای خدایان) ملغمه ایی سرگیجه آور از سنت دیرین ِ بت پرستی و جادوگری در شبه جزیره ی عربستان است که محمد خود از کودکی شیفتگی ِ زایدالوصفی نسبت به تمام جزئیات و مراسمش داشت و اجرای آنها را بدون هیچ کم و کاستی بر مسلمین واجب کرد و بدین ترتیب فرمان به استمرار و جاودانگی ِ آنها داد.

تاثیر جادوی شباهت با بهره گیری از جادوی مجاورت به اوج خود می رسیده است. مثلاً اگر جادوگر موفق می شد که در ساخت ِ شمایل دشمن از تکه ایی از ناخن یا موی سر یا آب دهان ِ دشمن (یا هر چیزی که به نحوی در تماس و مجاورت با دشمن بوده) استفاده کند ، در نظرش تضمین بیشتری در موفقیت ِ جادو حاصل می شده است.

البته علاقه ی انسان وحشی به تقلید از قوانین شباهت و مجاورت صرفاً محدود به آزاررسانی به رقیب و دشمن نبوده است. انواع و اقسام مشابه همین جادوها برای حصول نتایج مثبت به کرات تمرین و اجرا می شده است (مثلاً برای موفقیت در شکار ، باروری زمین و ازدیاد محصول ، شفای بیماران ، باروری زنان عقیم ، شادمانی و بهروزی قبیله … ).

هندو ها از دوران ماقبل تاریخ تا کنون با استفاده از جاودی شباهت سعی در درمان بیماری یرقان داشته اند و هنوز هم گمان می کنند که می شود زردی حاصل از یرقان در بیمار را به چیزهای زرد (مثل خورشید یا طوطی زرد رنگ) سرایت داد و رنگ سرخ (که نماد زندگی و سلامت است) را از گاو قرمز گرفت و به بیمار بخشید. نیایش ِ طبیبان هندو در اجرای این جادو که اینگونه آغاز می شود » باشد که درد قلب و یرقان تو به سوی خورشید پر کشد ، ما تو را در رنگ گاو سرخ در می پیچیم ….» بسیار شنیدنی ست و جزئیات ِ مراسم ، از جمله نوشیدن ِ بیمار از آب آغشته به موی گاو و مالیدن پشت گاو در حین نیایش و بستن پای طوطی و چند پرنده ی زرد رنگ دیگر به پایه ی تخت بیمار ….، بی اندازه ما را در درک جهان بینی ابتدایی نیاکانمان در هزاره های پیشین کمک می کند. (ایرانیان نیز هنوز در مراسم جادوگری چهارشنبه سوری کم و بیش همین تمنای انتقال و سرایت متقابل سرخی و زردی از عناصر طبیعی به انسان را طلب می کنند).

در میان قبایل باتاک در سوماترا در جنوب اندونزی آدمکی چوبی شبیه طفل می سازند و سپس زنان نازا آدمک را لای رانهای خود قرار می دهند تا به تقلید از تولد طفل از رحم ، کودکی در آینده نسیبشان شود. جرج فریزر به نمونه های فراوانی از باورمندی به انواع جادو نزد اروپائیان (در دهکده های فرانسه ، انگلستان ، اسکاتلند ، ایتالیا ….) اشاره می کند که لااقل تا اواسط قرن بیستم با شدت و جدیت اجرا می شده اند و متاسفانه مجالی برای بازگویشان در این مختصر نیست اما بدون شک اروپائیان نیز (مانند ایرانیان و اعراب و سرخ پوستان و چینی ها و هندوان و…) در پایبندی به حماقت و جادوگری هیچ کم از همنوعان آفریقایی یا برادران ماقبل تاریخی شان در استرالیا ندارند.

در بین قبایل گینه ی جدید ، شکارچیان ِ لاک پشت قبل از آغاز شکار ، نوعی سوسک کوچک را که آفت درخت نارگیل است (و مثل کنه به درخت نارگیل یا بدن انسان می چسبد) می گیرند و آن را در سوراخی در نوک چوب نیزه ی خود قرار می دهند و سپس پیکان ِ نیزه را روی آن سوار می کنند. تصور آنها این است که با این کار در شکار موفق می شوند زیرا همانطور که سوسک محکم به درخت و یا تن انسان می چسبد حتماً نیزه آنها نیز به همان شدت در تن ِ شکار خواهد چسبید. برخی دیگر از ماهیگیران این قبایل پیش از آغاز صید سراغ درختی می روند که میوه هایش بیشترین پرنده ها را به سمت خود جلب کرده و شاخه ایی از آن درخت را انتخاب می کنند و تور ماهیگیری شان را به آن شاخه می بندند به امید آن که هر دو جادوی شباهت و مجاورت اثر کند و آن شاخه باعث شود ماهیان بیشتری در دام تور بیافتند.

و به گمان من هنوز هم در بسیاری از نقاط جهان دسته گلی که در دست نوعروسان است و به سمت دختران مجرد پرتاب می شود نماد روشنی از پایبندی آدمها به سحر و جادوگری ست (زیرا آن دسته گل به حکم ِ مجاورت با دستان ِ نوعروس ِ گشوده بخت ، و لمس انگشتانش ، قرار است تاثیر مشابهی در سرنوشت ِ دختران مجرد بگذارد و بدین ترتیب گشودگی ِ بخت ِ نوعروس از طریق جادوی مجاورت به دختران بی شوهر سرایت کند). راستش من در طی سالیان هرگز نتوانستم خودم را مجاب کنم که شیفتگی ِ مسیحیان نسبت به یک گونی متعفن خون آلود (که می گویند کفن ِ عیسی به هنگام مصلوب شدنش بوده است و ظاهراً چند سال پیش قدمت ِ تکه ایی از آن را در آزمایشگاه سنجیده اند که نهایتاً به هفتصد سال پیش می رسیده و معلوم نیست خون ِ آلوده ی کدام بدبختی در قرن چهاردهم میلادی روی آن خشکیده و الان یادم نیست در کدام کلیسا نگهداری می شود) و یا جنون ِ شیعیان درریختن آب کثیف و آلوده ی تربت کربلا در حلق نوزادان بیگناه ، اگر نشان صریحی از باورمندی به جادوی مجاورت نیست پس نشان چیست ؟ البته اینها فقط دو نمونه ی غم انگیز از بیشمار موارد ِ شیفتگی ِ انسانهای دینمدار و بت پرست امروز به تاثیر انواع جادوست.

باید توجه داشت که جادوی همدلانه الزاماً در جهت انجام کار و برآوردن بایسته ها کاربرد نداشته است. جرج فریزر معتقد است که جادو فقط به تو کمک نمی کند که چه کاری را انجام دهی بلکه برای پرهیز از انجام کارها نیز کاربرد دارد. و لذا جادو در وجه مثبتش و در انجام بایسته ها تبدیل به «طلسم» می شود و در وجه منفی یا پرهیز از نابایسته ها می شود » تابو » .

متاسفانه این متن بسیار طولانی شد و من حتی به نیمه ی حرفم هم نرسیدم. ادامه اش باشد برای زمانی دیگر.

Read Full Post »

ما آدمها اغلب شیفته ی خودمان هستیم و عادت داریم که خود را تافته ی جدا بافته ایی از طبیعت و جهان هستی بپنداریم. داستان هبوط انسان از بهشت به زمین ترجمان ِ همین خودشیفتگی ست – و این داستان به زبان ساده یعنی اینکه ما تحت ِ آسمان پاره شده و ما موجودات دو پا مانند دسته ی گل از آن بالا به این پایین پرتاب شده ایم (البته همراه مقادیر زیادی گناه و احساس ِ شرم و خجالت). اینگونه تصورات شاعرانه و خیالبافانه گرچه به مذاق ِ خودشیفته ی انسان خوش می آید و مایه ی سرگرمی آدمها و افکار کودکانه ی آنهاست اما با پایان دوران کودکی ، این قصه ی شنگول و منگول نیز مثل هر داستان و افسانه ی دیگری رنگ می بازد.

اکنون از پس میلیونها سال ، چند صباحی ست که از عالم کودکی به در آمده ایم و همه ی ما در نهان بیش و کم می دانیم که میان ِ من و کرم شب تاب فاصله آنقدرها نیست که می پنداشتیم.

در حال حاضر شاید بتوان گفت که یکی از قدیمی ترین فسیلهای کشف شده که تا حدودی شباهت به سَرده یا نوع ِ انسان (Homo Genus) دارد و احتمالاً ً نیای ِ مشترک نوع انسان محسوب می شود ، متعلق به استخوانهای «لوسی» ست که قدمتش به کمی بیش از سه میلون سال می رسد. از آن پس فسیلهای بدست آمده نشانگر سیر تکامل انواع انسان طی چند میلیون سال است. اما عمر نخستین فسیلهایی که از هر نظر به نوع ِ امروزین انسان شباهت دارند (یعنی «انسان خردمند» یا همان Homo sapiens ) حدود دویست هزار سال تعیین شده است.

با این حساب ما در تاریخ و تبارشناسی ِ نوع کنونی انسان با وضعیتی روبرو هستیم که بنا به یافته های فسیلی در اتیوپی آفریقا، و به لحاظ مختصات زیست شناسی ، حداقل نزدیک به دویست هزار سال «فرصت» داشته ایم تا به مرحله ی کنونی از تمدن برسیم. البته مقصود من از بکارگیری واژه «فرصت» صرفاً ناظر به مختصات آناتومیک و زیست شناسی ست. به عبارت دیگر ، طی دویست هزار سال گذشته به نظر نمی رسد که چندان تغییر شگرفی در شکل اندام و استخوانهای نوع انسان و به ویژه حجم جمجمه ی وی روی داده باشد.

معهذا به دلیل وجود انواع دیگری از نوع انسان در این محدوده ی زمانی دویست هزار ساله (از جمله انسان نئاندرتال) و از آن جهت که کمیّت ِ اندک فسیلهای به جا مانده از آن دوران موجب بروز انواع و اقسام شبهات علمی و نظری می گردد شاید بهتر باشد که ما دایره ی این «فرصت» را محدودتر کنیم و با چندین درجه تخفیف به نیاکانمان ، مبنای شروع مسابقه از دیروز تا امروز را در جایی حدود سی هزار سال پیش قرار دهیم – یعنی زمانی که فزونی ِ یافته های فسیلی کار مطالعه ی دقیق روی گذشته ی انسان را ساده تر می کند و تقریباً زیست شناسان و انسان شناسان را به این یقین می رساند که حوالی همین دوران نسل آخرین رقیب ما (یعنی انسان نئاندرتال) منقرض شده است و حالا دیگر «انسان خردمند» (Homo sapiens) تنها بازمانده از نوع این جاندار بر روی زمین است.

با توجه به ملاحظات ِ مورد نظر این نوشتار ، مبنای زمانی مورد اشاره (یعنی سی هزار سال) علاوه بر وفور یافته های فسیلی ، مزیت ویژه ی دیگری نیز دارد و آن همزمانی تقریبی ِ این مبنا با میانه ی عصر پارینه سنگی ست (دورانی که بزعم اکثر باستانشناسان و انسان شناسان ، مصادف با الگو های خاصی از رفتارهای انسانی ست که می توان آنها را «رفتار مذهبی» نامید – مثلاً مراسم ویژه ی تدفین و قرار دادن اشیای زینتی در گور مردگان که مبین نوعی توجه به زندگی پس از مرگ است).

بدون تردید نقطه عطف ِ قصه ی «انسان خردمند» با پیدایش ِ نخستین نشانه های اندیشه آغاز می شود ، و شاید برای اندیشه هرگز نتوان هیچ شاهدی معتبر تر از «زبان» یافت. اما از بخت بد ، زبان قابلیت فسیل شدن ندارد و به همین دلیل امروزه ما دانسته هایمان در مورد پیشینه ی این شاهد رعنای اندیشه بسیار اندک و پریشان است.

برخی زبان را ابزار اندیشه می دانند تا جایی که بدون وجود زبان ماهیت مستقلی برای اندیشه قائل نیستند – چامسکی در این زمینه نظرات بسیار جالبی دارد. البته وی چندان علاقه ایی به تاکید بر روی تکلم یا تظاهر بیرونی ِ زبان (externalization) و نقش ِ ارتباطی زبان بین آدمها (به عنوان یک عامل و یا هدف اولیه جهت پیدایش زبان) ندارد و معتقد است که انسانها پیش از آغاز به تکلم (حتی پیش از احساس نیاز به واگویی ِ افکارشان) نوعی «اندیشه ی صرف و نحوی» (syntactic thought) داشته اند و سپس به دلایل ثانویه شروع به تکلم کرده اند. من علیرغم دلبستگی عمیق و دیرینه ام به زبانشناسی موردی برای ورود به مباحث زبانشناسی در این نوشتار نمی بینم و در دنباله ی مطلبم صرفاً گاهی به به بازتاب ِ برخی سایه روشنهای ذهن و اندیشه ی انسان وحشی و غار نشین در لایه های تکامل یافته تر زبان خواهم پرداخت (مثلاً به نحوه ی تجلی ِ تخیلات ذهنی انسان در نخستین بازمانده های زبان مکتوب نزد سومری ها ، مصریان ، و نهایتاً زرتشتیان و اقوام یهود – البته مراد من از اقوام یهود بازماندگان سه دین بزرگ ابراهیمی ست زیرا من مسیحیان و مسلمانان را نیز یهودی و مومن به خدای خشمگین و خودشیفته و بیمار یهود ، یهوه ، می دانم).

پیش از هر چیز لازم به ذکر است که عنوان «انسان خردمند» فقط یک صفت ِ علمی ست برای تمیز میان انواع گوناگون ِ جانواران تکامل یافته ایی که روی دو پا راه می رفته اند وگرنه هیچ تردیدی نیست که «انسان خردمند» نزدیک به دویست هزار سال وحشی بوده و رفتاری مشابه دیگر جانوران داشته است. اما این موجود وحشی در عین حال (صرفاً به واسطه ی حجم مغزش) گهگاه در کنج غار سرد و تاریکش از شنیدن صدای زوزه ی باد و غرش رعد و برق تصورات و اوهامی برایش پیش می آمده و همین اوهام سنگ بنای مراحل بعدی تکامل اندیشه اش بوده اند.

به گمان من برای درک بهتر داستان انسان و پی بردن به راز فرهنگها و مذاهب ِ گوناگون هیچ چاره ایی نیست جز آنکه خود را برای لحظاتی از پیچیدگی های دنیای توسعه یافته ی امروز رها کنیم و صدها هزار سال به عقب برگردیم و در گوشه ی غاری کنار نیاکانمان بنشینیم و رفتار و اطوار و نیازها و آرزوهایشان را در ذهنمان مجسم کنیم. شما را نمی دانم ، اما من نخستین و نیرومندترین نیاز و تمنایی را که می بینم «خوردن» است. بی شک شکوهمندترین حماسه و آرزوی نیاکان ما در طول یک شبانه روز این بوده است که بخورند بی آنکه خورده شوند.

در سرتاسر اقلیم حیات ِ عالی (از گیاهان و حشرات گرفته تا ماهیان و پرندگان و پستانداران) تمنای سهمگین ِ » غذا خوردن» لحظه ایی موجودات را رها نمی کند ؛ و غذا خوردن خود یک پیش درآمد است برای رسیدن به آستانه ی تولید مثل – و این هر دو بهانه ایی هستند برای «ماندن».

عشق به ماندن و زنده بودن ، و گریز ابدی همه ی جانداران از مرگ ، فرمان ِ سلطان ِ جبار و قدر قدرتی ست به نام » ژن «. خامه ی احکام این سلطان ِ بلامنازع ِ زمین قدمتی چند میلیارد ساله دارد و سرپیچی از آن برای جانوران ِ جوان این سیاره ناممکن است.

گرچه در پیروی از حکم ِ «ژن» میان خرچنگ و پلنگ و غزال و انسان هیچ تفاوتی نیست ، معهذا پلنگان و آهوان برخلاف آدمها برای تمنای ابدیشان به خوردن و ماندن ، قصه و افسانه نمی سازند ؛ وقتی غذا هست ، شادمانه می چرند و می درند و می خورند ، و آنگاه که فصل تغییر می کند سر به زیر و آرام به امید یافتن چراگاهی تازه کوچ می کنند.

اینجا کنار نیاکانم در کنج این غار اما اوضاع دیگری ست. بعضی وقتها خودم را در میانشان رها می کنم و در بند بند وجودم شادمانی آنها را به هنگام آب شدن برفها و فرا رسیدن بهار و سبز شدن زمین و فزونی شکار حس می کنم. گاهی از شدت شوق اشگ در چشم ترم حلقه می زند و بوی بهار دیوانه ام می کند. این گرازها و غزالها چه گوشت لذیذی دارند و پوستشان چه تنپوش گرمی می شود برای تن نحیف فرزندان کوچکم. من در این غار تاریک از گردش زمین به دور خورشید و کجی ِ اندک ِ محور این گردش (که فصول را پدید می آورد) هیچ نمی دانم اما شکوه و فراوانی ِ غذا در بهار را در عمق ِ نهانم درک می کنم و از برف و یخبندان زمستان کینه ایی سخت به دل می گیرم – زمستانی که راه رفتن را برایم سخت می کند و شکارهای زیبا را از من می دزدد؛ از این نکبت ِ یخ زده که فرزندان گرسنه ام را در مقابل چشمانم پرپر می کند بیزار می شوم. ایکاش می شد بهار را ببوسم و دندان زمستان را با مشتهای گره کرده و خشمگینم خرد کنم ….

و این سرآغاز ِ همنوع-پنداری ست – فرآیندی که نیاکان من در طی آن نیروهای طبیعت را گونه هایی از موجودات می پنداشته اند.شب ، روز ، باران ، خورشید ، ابر ، گرما و سرما …. هر یک برای خود شخصیتی جداگانه می یابند و تبدیل به موجوداتی می شوند که با آنها حرف می زنیم ، برای خوشایندشان قربانی می کنیم (چون لابد آنها نیز مثل خودمان غذا را دوست دارند و مثل ما خشمگین و خشنود می شوند). بهار حتماً موجودی ست لطیف و زایا و دلربا – مثل زن ، که زیباست و بارور می شود و می زاید. آیا اگر تو جای نیاکان ِ من بودی درخت را در آغوش نمی گرفتی و برای جوانه زدنش اشگ شوق نمی ریختی ؟ (و مگر هنوز هم ، پس از صدها هزار سال ، در ایران و هند و چین و ما چین و هر گوشه از زمین ، همه ی آرزوهایمان را با تکه ایی از پارچه به شاخه ی درختی دخیل نمی بندیم ؟). و زمستان درنده و خطرناک است و می بایست از شرش به چیزی پناه برد و یا غذای بیشتری به او داد تا زیاده از حد بر ما خشم نگیرد و خشنونت نورزد.

قوای ناپیدای طبیعت نیاکان ِ تنها و بی پناه ما را احاطه کرده بودند ؛ خودشان را نمی دیدیم ولی آثارشان هویدا بود. خوشبختانه این نیروهای مرموز با همه عظمت و توانشان درست عین خودمان بودند ! زیرا انسان در تشخص قائل شدن برای آنها هیچ مدلی جز الگوهای رفتاری و عاطفی خودش بلد نبوده است (و این قضیه ابداً محدود به غار نشینی و توحش ِ آن دوران نیست – هیچ دقت کرده اید که حتی امروز و در این عصر نیز ، الله و یهوه چقدر شبیه ما هستند ، انگیزه هاشان عین خود ماست ، حسادت می کنند ، خشمگین می شوند ، می بخشند ، تنبیه می کنند ، خشنود می شوند و مدام نق می زنند و زیاده خواهی می کنند).

وقتی باران و یا خشکسالی ، روشنایی و تاریکی و دیگر پدیده های طبیعی ، همه شبیه ما می شوند و شخصیتی کم و بیش انسانی می یابند یک اتفاق بزرگی در داستان تکامل اندیشه بشر رخ می دهد. ما باید با این موجودات ناپیدا (ولی شبیه به خودمان) حرف بزنیم و به نحوی آنها را راضی کنیم که با ما به از آن باشند که با دیگرانند ! بی تردید نیایش و قربانی و عهد و میثاق (قول می دهم که اگر فردا بباری و زمین را سیراب و غذایم را فراهم کنی تا یک هفته هر روز تکه ایی گوشت برایت در کنار آن رود زیر آن سنگ بزرگ می گذارم) ساده ترین راه معامله با آنها بوده است.

البته در میان ما آدمها همیشه بعضی مان در برخی کارها بهتر از دیگرانند. در قبیله ی کوچک ما ، من از آن پیر سالخورده بهتر می دوم و موفق تر شکار می کنم و زنم نیز از آن پیرزن فرسوده بهتر بچه می زاید ، اما آن دو از من و زنم بهتر با نیروهای پنهان معامله می کنند و زبان ابر و بهار و زمستان را بهتر از من می دانند. پس من شکار می کنم و او با خدایان به نفع من و خواسته هایم مذاکره می کند. اصلاً او آنقدر به دشت و آسمان و رودخانه نزدیک شده و زبانشان را خوب می فهمد که گویی برخی از تواناییهای ِ آنها در وجودش حلول کرده است. آه او رابط من و آن نیروهاست ؛ اصلاً از این پس باید برای خود او قربانی کنیم و در خشنودی اش بکوشیم تا او نیز هوای ما و فرزندانمان را (در معاملات همیشگی اش با خدایان) داشته باشد. به تدریج سحر و جادو نیز به عنوان موثرترین آیین نامه ی معاملاتی میان بزرگ قبیله و دوستان ناپیدایش (ابر و خورشید و درخت …) تدوین و مو به مو اجرا می شود.

و بدین ترتیب رفته رفته بزرگان محترم و مقدس قبیله نه تنها رابط ما و خدایان بلکه خود نمادی از خدایان ِ پنهان می شوند و پیروی از دستورات آنها با پیروی از نیروهای ماوراء طبیعی هم عرض و همپایه می گردد و نهایتاً رئیس قبیله خود شاه و خدا می شود (گرچه از دیر باز هزاران نمونه از شاه-رهبان-جادوگران ِ گوناگون در سرتاسر این سیاره و در میان تمام فرهنگها و قبایل بشری پراکنده بوده اند اما در دوران اخیر شاید شاهدی کامل تر از عیسی مسیح به عنوان نمونه ی جدیدی از این همنوع-پنداری ِ جنون زده و ماقبل تاریخی نتوان یافت).

نقش ِ انکار ناپذیر » سحر و جادو » در تکوین اندیشه ی ابتدایی انسان وحشی و تبدیل و تحول جادوگری به مذاهب مدرن (به ویژه سه دین بزرگ ابراهیمی که نطفه ی هر سه در اطراف جلگه های حاصل خیز بین النهرین و شامات در خاورمیانه بسته شده است) نیازمند یک بررسی اجمالی ست و نباید به سادگی از کنار آن گذشت. دلبستگی عمیق این ادیان و پیامبرانشان به اجنه و جادو آنچنان هولناک و صریح است که هر آدم عاقلی از مشاهده ی آن به وحشت می افتد. بدون درک ِ سحر و جادو (و نحوه ی شکل گیری آن در ذهن انسانهای نخستین) نمی توان به عمق تراژدی مذهب پی برد.

در ادامه ، داستان جادوگری را به اجمال از غارنشینی تا اورشلیم و کعبه مرور می کنیم .

Read Full Post »