Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for فوریه 2011

در کارگاه ِ ذهن و خیال ِ انسان ، فاصله ی میان باید و نباید از مو هم باریکتر است. البته بسیاری از نبایدها عینی و طبیعی هستند و آدمها به واسطه ی تبعیت از فرامین بقا (و مصون ماندن از هرآنچه زیستن را به مخاطره می اندازد) در پیروی از این نبایدهای عینی و طبیعی هیچ تفاوتی با دیگر جانوران ندارند. مثلاً این اصل که نباید دست خود را به درون آتش فرو ببری ، یا نباید خودت را از بالای صخره به پایین پرتاب کنی هیچ ارتباطی با قوه ی خیال و تعقل انسان ندارد – همه ی موجودات ِ این سیاره از قواعد مربوط به نبایدهای طبیعی پیروی می کنند.

اما آندسته از نبایدها که در نزد جانوری به نام انسان ، طی صدها هزار سال ، رفته رفته به «تابو» تبدیل شده است و در نهایت به شکل ِ ملغمه ی ترسناک و شرم آوری به نام «گناه» درآمده است (و امروزه از اشکال گوناگون آن با عناوینی چون مذهب یا فرهنگ و آداب و رسوم یاد می کنند) علیرغم غیر طبیعی بودنش از بایدهایی کاملاً طبیعی و ابتدایی ریشه گرفته اند. گویی در گارگاه ذهن ِ انسان همیشه از دل ِ یک تصور ساده و ابتدایی – که محرک اولیه اش مثبت و صرفاً برای تداوم بقا بوده است – تصوری منفی متولد می گردد و سپس تا مرز دیوانگی امتداد می یابد.

بیولوژیست معروف انگلیسی ، ریچارد داوکینز ، در اغلب آثار و سخنرانی هایش مدام از استعداد بی حد و حصر آدمها نسبت به تولید و پرورش «احساس گناه» ابراز تعجب می کند. به واقع احساس ِ گناه کردن (و میل و علاقه ی عجیب ِ این جانور دو پا به استغفار) حقیقتاً حیرت انگیز و باورنکردنی ست. به گمان من ریشه ی شدت ِ این احساس و جهانشمول بودنش نزد همه ی ابناء بشر را باید در ترکیب ِ ظریفی جست که حاصل جمع میان ِ میل ِ سهمگین ِ انسان به زیستن از یک سو و استعداد ذهن ِ او در خطا کردن از سوی دیگرست ، زیرا در غیر اینصورت هیچ تعریف علمی و زیست شناسانه ایی نمی شود برای بروز و پایایی ِ پدیده ی «احساس گناه» پیدا کرد. بگذارید با ذکر چند مثال منظورم را روشن تر بیان کنم.

در برخی از قبایل دورافتاده وقتی مرد خانواده عازم جنگ می شود زنش در غیاب او آداب و مراسم خاصی را به جا می آورد، مثلاً در یک مورد شمشیر یا خنجری را به کمر می بندد و آن را لحظه ایی از خود جدا نمی کند. باید توجه داشت که چنین اعمالی صرفاً بر مبنای قانون مشابهت انجام می شوند و ناظر به وجوه ِ مثبت هستند. زن به اشتباه بر این باور است که اگر مدام خنجری مشابه سلاح شوهرش به کمر ببندد مرد ِ او همواره در نبرد هشیار خواهد بود و سلاحش را گم نخواهد کرد (در نتیجه امکان پیروز شدنش بر دشمن افزون خواهد شد و سالم به خانه باز خواهد گشت ، که طبیعتاً چنین امری به بقای بیشتر خانواده خواهد انجامید). به لحاظ رفتار شناسی ، تا اینجای کار ما با یک جانور معمولی طرفیم که فقط مغزش کمی بزرگتر از دیگر جانوران است و ذهنش در تلاش است تا رابطه ایی بین ِ دو چیز شبیه به هم برقرار کند و ازشباهت ظاهری میان دو موضوع به نفع ِ بقای خود بهره ببرد.

اما مشکل از آنجا آغاز می شود که زن به هر دلیلی (حتی برای یک لحظه) از انجام ِ رفتارش غفلت یا تخطی کند – مثلاً کتان ِ کمربندش بگسلد و خنجر به زمین بیافتد. از پس این غفلت ِ ناخواسته به طور طبیعی میزانی از دلهره و تشویش بر زن عارض می شود چرا که تصور می کند قانون مشابهت نقض شده است. اما دوام ِ این تشویش (و تبدیل ِ آن به سرطانی بدخیم که همه ی وجود او را مثل یک عفونت در بر بگیرد و رهایش نکند) بستگی به عاقبت ِ مرد و نبردش دارد و اینکه زنده و سالم باز گردد یا نه – اتفاقی که بکلی از حیطه ی اختیار زن و اعمال و رفتارش خارج است. اگر مرد زنده بازگردد ، شادمانی ِ حاصل از آمدنش ( شادمانی و شوری که انعکاسی از نیروی سهمگین ِ میل به زندگی ست) آن تشویش و دلهره را به حاشیه می راند. اما اگر مرد در نبرد کشته شود و یا با زخمی عمیق و مهلک به خانه باز گردد و چندی بعد بمیرد ، چشم انداز ِ بقا تیره و تار می شود و در بستر این تاریکی و ناامیدی ، تشویش ِ حاصل از آن غفلت ِ ناخواسته و معصوم مثل طاعون رشد می کند و جان و هستی ِ زن را می خورد و به تباهی می کشاند. او دیگر هرگز خودش را نخواهد بخشید و سرنوشت شومش نمونه ایی می شود برای دیگر افراد قبیله تا عبرت بگیرند و بدانند که اگر زنی در انجام جادوی مشابهت غفلت کند چه عواقب هولناکی گریبانگرش خواهد شد. هیچ زنی در هنگام عزیمت شوهرش به نبرد «نباید» به هیچ قیمتی از آیین ِ سلاح بر کمر بستن تخطی کند. این تولد یک «تابو» ست.

مغز ما ماشین ِ حیرت انگیزی ست که بزرگترین مزیت ِ زیستی مان محسوب می شود و به ما نسبت به دیگر جانوران در این سیاره ی کوچک برتری می دهد. اما همین دستگاه پیچیده و عجیب ، پیش از شناخت صحیح از قوانین طبیعت و رسیدن به آگاهی و اندیشه ی انتقادی ، توان تولید ِ اوهام و حماقتهایی را دارد که در کیهان بی نظیرند. تصور کنید که اگر یک درخت یا یک قورباغه از احوال انسان خبر می داشت (و مثلاً مطلع می شد که آن زن نگونبخت ِ جاهل مرگ شوهرش را به چه عاملی نسبت داده و به چه طرز هولناکی خودش را در امری که مطلقاً هیچ ارتباطی به او نداشته مقصر می داند) تا چند روز از خنده ریسه می رفت !

نمونه های بیشمار دیگری از این طرز رفتار بشری می توان بر شمرد که به وضوح مبیّن ِ استعداد شگرف ماست در پیروی ِ بی چون و چرا از سلسله ی بی انتهای معانی و تصورات سیال در اقلیم ِ ذهن.

مثلاً جفت و بند ِ ناف ِ نوزاد همیشه برای نوع انسان از اهمیت بسیار ویژه ایی برخوردار بوده است و همه ی آدمها در هر نقطه از جهان از گذشته تا امروز یک جور علاقه و کنجکاوی شدیدی نسبت به آن نشان داده اند. بند ناف از آن جهت که عملاً به نوزاد «متصل» است شدت تاثیر قانون تماس و مجاورت را در ذهن انسان به اوج می رساند. بنابراین نوع مواجه ی انسان با جفت خون آلود و بند ناف ِ نوزاد منجر به پیدایش سلسله ایی از مراسم و آیین های مختلف شده است – برخی آن را در محل محترمی نگهداری می کرده اند ؛ عده ایی با مراسم ویژه دفنش می کردند یا در برگ درختی می پیچیده اند و آن را به رودخانه یا دریا می سپردند ؛ بعضی ها طی مراسمی بند ناف را می سوزاندند و از خاکسترش برای شفا استفاده می کردند… و صدها مورد عجیب و غریب دیگر (که برخی شان هنوز هم نزد اقوام مختلف رواج دارد). طبیعتاً اخلال و کاستی در انجام هر یک از این آیین های «مثبت» موجب بروز اوهام «منفی» می شده است. نیرویی که ما را به انجام عملی مثبت وا می دارد به قدری شدید و سهمگین است که هیچ گونه تخطی از اجرای مراسم را برنمی تابد. بنابر این اگر جفت و بند ناف نوزاد را در محل نامناسبی بگذاریم و سگی یا شغالی آن را بخورد و سپس نوزاد بیمار شود یا بمیرد یقین می کنیم که سرنوشت دردناک نوزادمان حاصل ِ غفلت ِ ما در انجام آیین های مربوط به بند ناف بوده است.

معهذا به نظر می رسد که گرایش انسان به سودمندی جادو و دقتش در پیروی از هر دو وجه مثبت و منفی جادو – که به واقع هر دو یکی هستند و دومی نتیجه و امتداد اولی ست – به خودی خود نمی توانسته است که انسان را به مدت صدها هزار سال در جهل و خردسالی اسیر کند. عوامل دیگری در این میان نقش بازی کرده اند و به نوعی موجب شده اند تا جادو و جهالت ِ حاصل از آن ، طرح و سازمانی ابدی و بسیار پیچیده به خود بگیرد و در نتیجه خردسالی انسان به شکل نامتناسب و خنده داری به درازا بکشد. این موضوع محور اصلی نگاه من در این سلسله نوشتار ِ دنباله دار بوده است. بخشی از این نگاه مربوط به مطالعه ام در آثار اندیشمندان مختلف و بخشی حاصل مشاهدات و تفکرات خودم بوده است. بنابراین مسئولیت خطای آن را متوجه خودم می دانم و چنانچه در آینده شواهد محکم و روشنی دال بر خطای خود بیابم با آغوش باز آنها را خواهم پذیرفت ونظرم را تصحیح می کنم. حال باید قدری بیشتر توضیح بدهم در مورد اینکه چه عواملی (و بر اساس کدام دلایل و انگیزه ها) موجب ِ استمرار خطای اولیه ی ذهن انسان (و حتی تبدیل آن به دستگاه مخوفی از «هنجار ها و ارزش ها») شده اند.

در ابتدا باید توجه داشت که همان مکانیسم ذهنی که انسان را به سمت جادوگری سوق داده ، مولّد و سنگ بنای علم هم بوده است. اصولاً تلاش انسانهای نخستین برای درک پدیده های عالم از طریق مشاهده ی قوانین شباهت و مجاورت (و تعمیم این قوانین به بسیاری از اعمال روزانه شان) تنها مزیت ِ زیستی آنان نسبت به دیگر جانوران بوده است. وقتی صاعقه درختی را به آتش می کشد ، انسان ، به واسطه ی درکش از قوانین شباهت و مجاورت، از مشاهده ی تاثیر آتش بر محیط مجاورش (یعنی سوزاندن و تولید حرارت) به این نتیجه می رسد که اگر آتش در مجاورت هر چیزی قرار بگیرد تاثیر مشابهی ایجاد می کند. حال ممکن است که در ابتدا یک آدمک مومیایی از دشمنش درست کند و آن را به درون آتش بیاندازد (به این امید ِ واهی که این کار موجب سوختن و رنج ِ دشمن خواهد شد) اما در نهایت با بهره گیری از همین استدلال یاد می گیرد که گوشت را نیز می شود روی آتش پخت و آب را با آن گرم کرد. بنابراین ، مشکل اصلی تمایل اولیه ی انسان به تقلید از قوانین مشابهت و مجاورت (و ایجاد یک سیستم ابتدایی ذهنی به نام جادو) نیست ؛ مصیبت در خو کردن ِ ما به جهالت ، دمیدن در کوره ی خطا ، و کوشش ِ بی وقفه ما در آرایش ِ عروس ِ زشتروی اوهام و عرضه ی او به خودمان در انگاره ی یک الهه ی زیبایی ست. رفتارها و تمایلاتی تا این اندازه ابلهانه (آنهم از سوی جانوری که «انسان خردمند» لقب گرفته است) چگونه قابل توجیه اند ؟

به نظرم یکی از دلایلی که می تواند توجیه گر چنین رفتاری باشد «وحشت» است. شما یک نگاهی به اطرافتان در این سیاره بیاندازید و در احوال ِ جانداران قدری تأمل کنید. از پرندگان و جوندگان گرفته تا ماهیان و حشرات ، همه در تمام اوقات در وحشت بسر می برند. این وحشت ِ طبیعی البته نشانه ی هشیاری ست ؛ دستورالعملی غیرقابل سرپیچی ست که طبیعت طی میلیونها سال از طریق دی.ان.ای ِ ژنها به هر ارگانیسم زنده ایی ابلاغ کرده است. همه باید هشیار باشند و بترسند چون خطر در کمین است و باید گریخت تا زنده ماند – و زنده ماندن نه فقط اصل اول حیات یا یک تفنن اختیاری بلکه جوهر و معنای ذاتی ِ آن اتفاقی ست که در طی شرایطی ویژه (و کاملاً تصادفی) چند میلیارد سال پیش در این سیاره ی کوچک به وقوع پیوست و تا از بین رفتن ِ شرایط فعلی زمین (مثلاً پایان عمر خورشید و یا انهدام زمین بر اثر دیگر اتفاقات کیهانی) ادامه خواهد داشت.

موش در وحشت از مردن به هنگام خطر به سوراخی می خزد و میمون به بالای درخت می پرد و گنجشک هراسان به آسمان می گریزد. نیاکان ما نیز به بالای درخت یا به داخل غاری پناه می برده اند. اما برخلاف موش ها ، ما به مدد ِ یک توده ی خاکستری رنگ ِ یک و نیم کیلویی در جمجمه خود ، همراه تنمان چیز دیگری را نیز به درون غار برده بودیم به نام «قوه ی تخیل». موش برای نجات جانش به سوراخ اکتفا می کرد ولی ما غار سنگی برایمان کافی نبود – در دل ِ آن تاریکی و ترس ، ناخواسته به غار چند لایه ی خیالاتمان نیز پناه می بردیم. بنابراین ، در مواجه ی دائمی با خطر (و وحشت حاصل ِ از آن) هم از امنیت ِ غار بهره می جستیم و هم از تسلای ِ خیال و آرزو – آرزوی ِ مرگ و نابودی ِ آن ببر درنده که با نعره اش بند بند ِ تنمان لرزیده بود و از ترسش به سوراخی در دل سنگ خزیده بودیم.

ظاهراً نیاکان ِ ما برای تحقق ِ این آرزو دو راهکار را به موزات ِ هم در پیش گرفتند : یکی راهکار ِ عقلی ِ حل مشکل و یافتن ِ چاره ایی کارآ و عینی (مثلاً گرایش به زیست ِ مسالمت آمیز با دیگر همنوعانمان در قالب ِ چند خانواده و تشکیل یک گروه کوچک – یعنی جستن ِ امنیت در جمعیت) ؛ و دیگری راهکار ِ متوهمانه و غیر عقلی (مثلاً باور به سودمندی ِ جادو و خیالات ِ ذهنی و این تصور ِ جاهلانه که لابد اگر برای ببر ِ درنده آرزوی مرگ کنیم حتماً بلایی سرش خواهد آمد یا از خیر ِ دریدن ما خواهد گذشت).

این هر دو رهیافت به موازات هم در ماشین ِ واحدی به نام مغز تولید و تکثیر می شوند اما واضح است که یکی عاقلانه و دیگری سرشار از حماقتی کودکانه است.

معهذا کلید ِ پیچیدگی های دستگاه توّهم (و رشد ِ سرطانی ِ و سازمانی ِ خطای ذهن) را باید در همان تجمع آدمها و پیدایش ِ گروهها و قبایل انسانی جست. تقسیم کار در نزد گروههای انسانی (مثل بسیاری از دیگر جانواران اجتماعی از قبیل زنبور و موریانه) ایجاب می کند که وظایف میان افراد به نسبت تواناییهایشان اختصاص یابد. وظیفه ی پرداختن به خیالات ِ ذهنی و آیین های جادوگری احتمالاً به فردی سپرده می شود که از دیگران در این زمینه توانا تر و باتجربه تر است. این سرآغاز تبدیل ِ جادو از حوزه ی شخصی به حوزه ی عمومی ست. جادوگر ِ یک گروه کوچک (متشکل از چند خانواده) دیگر صرفاً به اِعمال ِ جادو برای شفا یا پیروزی یک فرد نمی پردازد ؛ وظیفه ی مهمتر او بکارگیری طلسم و جادو در جهت ِ بهروزی کل ِ گروه است. او برای فراوانی ِ شکار و مصون ماندن از خطر درندگان یا دور کردن ِ بیماری و بلایای طبیعی به نفع تمام افراد گروه ورد می خواند.

مسلماً فردی با این شرح وظایف نسبت به دیگر اعضای گروه کمتر به کارهای سخت روزانه (مثل شکار یا جمع آوری آذوقه و غیره) مشغول می شود و از فراغت بیشتری برخوردار است. در ضمن ، همه در او به چشم احترام می نگرند و حتی برایش هدیه می آورند و یا به او خدمت می کنند. رفته رفته همگام با زاد و ولد بیشتر و رشد جمعیتی و تبدیل گروه کوچک به یک قبیله ی بزرگتر بر میزان ِ اهمیت، احترام، و ثروت ِ جادوگر افزوده می شود و در مقام ریاست ِ قبیله قرار می گیرد.

آیا اگر شما به جای آن جادوگر می بودید هرگز به خیالات ِ احمقانه و سازمان ِ متوهمانه ایی که برایتان فراغت، ثروت، احترام، و قدرت به ارمغان آورده بود پشت می کردید و به نکوهشش می پرداختید ؟ یا اینکه تمام هوش و تلاش تان را به کار می بستید تا سازمان مزبور پیچیده تر و تخصصی تر گردد ؟ یادمان باشد که انباشت ثروت و قدرت و احترام به شما امکان می دهد که از بالا به قضایا بنگرید و در تحکیم و گسترش ِ عواملی که به قدرتمندی شما منجر شده اند با فراغت و رندی ِ بیشتری بکوشید. بنابراین ، از یک طرف به تعمیق و ارتقای حرفه ی خود می پردازید و از طرف دیگر در تحمیق ِ افراد قبیله می کوشید و مدام در تنور جهالت وحماقتشان می دمید ، زیرا دریافته اید که رابطه ی مستقیمی هست میان قدرت و منزلت شما از یک سو و جهالت ِ افراد قبیله از سوی دیگر.

همزمان با رشد و پیچیده تر شدن ِ جوامع بشری ، سازمان جادوگری و توهمات ِ ذهنی نیز عمیق تر و پیچیده تر می گردد. جادوگران ابتدایی به تدریج و طی هزاران سال به مرتبه ی ریاست ، رهبری ، پادشاهی ، پیامبری و خدایی می رسند.

Advertisements

Read Full Post »