Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2011

تقریباً هیچ تردیدی نیست که زندگی ِ گونه ی انسان در این سیاره از ابتدا با توهمات ذهنی (از جمله جادوگری) آغاز شده است. در واقع امضای جادو در پایان هر فصل و هر ورق از داستان حیات ِ انسان حک شده است. جوهر این امضا را همین امروز نیز می توان پررنگ تر از همیشه در ذیل ِ ارقام نجومی ِ حسابهای بانکی ِ سازندگان سریال بی پایان ِ «هری پاتر» به وضوح مشاهده کرد.

دین و مذهب اما علیرغم شباهتهای ظاهری اش با عناصر بنیادین ِ جادوگری یک پدیده ی کاملاً متفاوت است. آیین های جادوگری خیلی قدیمی تر و ابتدایی تر از ادیان هستند. جادو یک مکانیسم ساده و طبیعی ِ ذهن برای درک دنیا و قوانین طبیعت است اما دین مانند یک ویروس در بطن این مکانیسم رشد کرده و مدام رنگ عوض کرده و خودش را با شرایط زندگی اجتماعی بشر تطبیق داده است بدون آنکه هیچ اعتنایی به درک قوانین فیزیکی و طبیعی داشته باشد.

متاسفانه از مظاهر تفکر دینی در گذشته های بسیار دور بشر (مثلاً یکصد هزار سال پیش) هیچ شاهد معتبری در دست نیست. بخش اعظم دانسته های امروز ما در مورد مذاهب اغلب منحصر به بقایای به جا مانده در منطقه ایی از زمین است که در آن ، نسبت به دیگر مناطق ، انسانها تجمع بیشتری داشته اند – یعنی منطقه ایی که نام ِ بی مسمای «خاور میانه» بر آن نهاده اند. (فعلاً به دلایل سیاسی ِ این نامگذاری کاری ندارم ؛ واضح است که هر آدم عاقلی که دست چپ و راستش را بشناسد و جهات جغرافیایی را بداند فوراً درمی یابد که این منطقه برای شهروندان مثلاً داکا در بنگلادش می بایست «باختر میانه» محسوب شود).

به اعتقاد من ، ما برای کنکاش در مبحث ادیان (به ویژه ادیان سازمان یافته و فراگیر در عصر حاضر) چاره ایی جز بازخوانی ِ داستان ِ «خاورمیانه» نداریم – امری که علاوه بر کار و تحقیق ِ گروهی و صرف زمان طولانی نیازمند دلیری و آزادگی ست. من در این فرصت کوتاه فقط می خواهم به جلوه هایی مختصر از این بازنگری اشاره کنم و می کوشم تا در این راه خود را از قید ِ تعاریف و باورهای مرسوم برهانم و جور دیگری به موضوع نگاه کنم. امیدوارم آنها که سخت دلبسته ی میراث بشری در این منطقه از زمین هستند از حرفهای من نرنجند. تحمل ِ شنیدن ِ دیدگاههای متفاوت و حتی متضاد با باورهای کهن از گوهر انسانی ما نمی کاهد بلکه ما را دلیر تر و آگاه تر می کند.

در حال حاضر تقریباً در تمام دانشگاههای جهان رسم بر این است که خاورمیانه را خاستگاه «تمدن» بنامند. به نظرم اگر مراد از واژه ی «تمدن» (civilization) محض ِ جمع شدن آدمها در یک منطقه باشد ، تعریف مزبور کاملاً صحیح است. اما بدون شک درک امروز ما از این واژه خیلی فراتر از جمع شدن ِ توده وار در یک نقطه است. آدم متمدن ویژگی های دارد (مثلاً احترام به حق ِ مالکیت فردی – در هر دو حوزه ی جان و مال – و یا آگاهی ِ عمیق و پایدار نسبت به آزادی فرد در بیان اندیشه ها و خواسته هایش و متفاوت بودنش با دیگران). این ویژگی ها با هیچ یک از خصایص ِ توده واری که چندین هزار سال در خاورمیانه حاکم بوده همخوانی ندارد. از این جهت ، شاید بهتر باشد که در تعاریف قدیمی خود تجدید نظر کنیم و خاورمیانه را خاستگاه «تجمع» نژاد انسان بدانیم.

تجمع آدمها در خاورمیانه نیز یک تصادف کاملاً بیولوژیک و ناظر به شرایط اقلیمی و زیست محیطی بوده است که هیج مزیت و برتری برای ساکنینش ایجاد نمی کند چون این اتفاق ممکن بود در هر نقطه ی دیگری از زمین روی دهد. گونه ی کنونی انسان نخستین بار در شرق آفریقا (اتیوپی امروزی) تکامل یافته و به دنبال یافتن ِ غذا و شرایط مساعدتر برای بقا ، طی دهها هزار سال ، از میان دشتهای خشک ِ اتیوپی و اریتره و سودان رو به شمال کوچ کرده است. طبیعی است که در این مسیر ، ابتدا کرانه های رود سترگ ِ نیل را برای زیستن مناسب یافته و سپس در جستجوی سرچشمه ی این رودخانه ی زندگی بخش به هجرت به سمت شمال ادامه داده است. آب و هوای متعادل در شرق دریای مدیترانه (منطقه ایی که به شامات – یا همان سوریه و اسراییل کنونی – معروف است) و کمی آنسوتر ، جایی که دجله و فرات مانند دو شاهرگ ِ حیات از دل ِ کوهستانهای سرفراز توروس در جنوب ترکیه فوران می کنند و زمین سوخته ی بین النهرین را سیراب می سازند ، منطقی ترین و سهل الوصول ترین گزینه برای زیست نژاد انسان بوده اند.

گرچه تعدادی از نیاکان ما از شرق آفریقا و سپس از مصر و شامات و بین النهرین به دیگر مناطق زمین رفته اند و در قالب گروهها و قبایل کوچکتر زیسته اند اما تجمع ِ بزرگ نژاد انسان در طول هزاره های متمادی بیشتر در یک منطقه متمرکز بوده است و آدمها مدتهای مدیدی در همین «خاور میانه» زندگی و زاد و ولد کرده اند.

حال بیاییم حاصل ِ این تجمع ِ کهنسال را به طور اجمالی بررسی کنیم. من در این بررسی برای خودم قاعده ی ساده ایی را در نظر می گیرم به این صورت که داستان ِ زندگی انسان را به دو عرصه ی مجزا تقسیم می کنم : اول عرصه ی احساسات و عواطف (یعنی حوزه ی ذهن و تخیلات بشری ، اخلاق ، هنر ، آرزوها …) و دوم عرصه ی دستاوردهای عینی و علمی و درک درست از قوانین طبیعت و بهره گیری از این درک در جهت پیشرفت و بهروزی مادی بشر.

اما به محض ِ این تقسیم بندی با یک تناقض سرگیجه آور روبرو می شوم زیرا از هر طرف که به موضوع نگاه می کنم نوعی عدم تناسب و ناهنجاری ِ باورنکردنی میان این دو عرصه می بینم. به طور مثال ، در جایی بسیار دورتر از خاومیانه (که محل عمده ی تجمع آدمها بوده) ، در کنج غار لاسکو در فرانسه ، با تنی چند از اجداد ِ سرگردان و غارنشین خود مواجه می شوم که قریب هفده هزار سال پیش (یعنی زمانی که هنوز هیچ اثری از زراعت و شهر نشینی در هیچ دشت و دره ایی از این سیاره موجود نبوده) نیازها و آرزوهای خود را به استادانه ترین وجه ممکن روی دیواره ی غار نگارگری کرده اند. نقاشان غار لاسکو به چنان درکی از پرسپکتیو ، از طرح و خطوط و ابعاد و رنگها و نمادها ، رسیده بودند که احتمالاً حتی همین امروز نیز اکثریت ِ مطلق ِ انسانهای قرن بیست و یکمی از شبیه سازی و خلق ِ آن عاجزند.

معهذا ساکنین ِ حوالی غار لاسکو ، علیرغم آن ادراک ِ عمیق ِ حسی و هنری ، به لحاظ عینی و مادی مانند بسیاری از جانوران ِ وحشی در سوراخ غار یا بالای درخت زندگی می کرده اند ! در ضمن ، یادمان باشد که خلق ِ نمادین ِ یک اندیشه و آرزو ، و تردستی در جان بخشیدن به یک انگاره ، یقیناً یک شبه به وجود نیامده است. رسیدن به آن مرحله از اعجاز هنری لااقل نیازمند ِ دهها هزار سال تکامل ذهنی بوده است. آیا این به نظر شما عجیب نیست که نیاکان ما علیرغم آن تکامل دیرین ِ ذهنی و در آن اوج ِ بلند احساسی و هنری هنوز به شعور زراعت نرسیده بودند ؟

یکی از معتبرترین موزه های جهان در زمینه ی دیرینه شناسی و جمع آوری میراث بشری موزه ی بریتانیا در لندن است. اگر سری به این موزه بزنید متوجه می شوید که سرآغاز تمدن بشری را نهایتاً به پنج هزار سال پیش محدود کرده است و عمده ی مظاهر این تمدن را (از خط و مذهب و ساختمان سازی گرفته تا تجارت و شهرنشینی) در خاورمیانه نشان می دهد. بدون تردید مسئولین این موزه بهتر از من و شما می دانند که از آغاز تاریخ ِ «انسان خردمند» حداقل دویست هزار می گذرد اما هیچکس نمی پرسد که ما در طی اینهمه سال چه می کرده ایم که فقط پنج هزار سال تمدن داشته ایم ؟ شاید عده ایی بگویند که تمام آن هزاره های پیشین مقدمه ایی بوده برای رسیدن ساکنین ِ خاورمیانه به تمدن. اما حتی با قبول چنین فرضی ، آن تناقض آشکار که پیشتر گفتم در اینجا عریان تر و هولناک تر نمودار می شود. بگذارید نگاهی گذرا بیاندازیم به شواهد موجود ِ تمدن در مصر و بین النهرین تا مقصودم از تناقض روشن گردد.

ما در احوال گذشتگانمان در خاورمیانه فقط می توانیم از منظر خط و ساختمان و سنگ و سفال بنگریم. متون اهرام مصر (Pyramid Texts) و الواح ِ به جا مانده از سومریان (که برروی آن افسانه ی گیلگمش را حک کرده اند) شاید اولین نمونه ها از خط نوشتاری نزد نیاکانمان باشند – لااقل هنوز نمونه ایی کهن تر از این زبانهای نوشتاری نزد هیچ قومی یافت نشده است.

با کمی تأمل در فحوای این متون کهن حقایق غریب و شگرفی از گذشته ی انسان ، و بلوغ ِ تخیل و احساس او ، بر ما آشکار می شود. کاتبان متون ِ اهرام در مصر برای کندن ِ حروف در دیواره ی مقبره ی پادشاهان سالها وقت صرف می کرده اند و با یک جور وسواس ِ جنون آمیزی صدها نکته ی ظریف را به صورت دستورالعمل روی سنگ نقر می کرده اند تا مثلاً یک فرعون ِ روانی و خونخواری مانند » اوناس » (Unas) بعد از مرگ از قبرش بیرون بیاید و آن دستور العمل را بخواند و مو به مو اجرا کند ، پاک و مطهر شود ، و به بهشت ِ ابدی در آسمان نزد ِ خدای بزرگ » آتوم » (و نوچه های ریز و درشتش مانند » گب » و » راع » و غیره) برود. هر یک از این خدایان برای خود داستان ِ دقیق و مطّول و ویژه ایی دارند و ظرایف و آداب ِ مربوط به نحوه ی رسیدن ِ پادشاه به عرش ِ کبریایی ِ خدایان نیز هیچ کم از یک جدول ِ پیچیده ی لگاریتم ندارد! اصلاً کل ِ قضیه آنقدر پیچیده و دقیق است که شما همین امروز هم در نیویورک و لندن ، بعد از گذشت پنج هزار سال ، برای اظهار نظر در موردش (و درک همه ی جوانبش) باید بروید دانشگاه و دکترای تخصصی بگیرید.

هیچ آدم عاقلی نمی تواند بپذیرد که هزارلای ِ مذهب در مصر باستان با همه ی جزئیات ِ سرسام آورش درست همان موقعی که کاهنان و ملایان و مفتخوران ِ اطراف پادشاه رسم جاودانگی را به حکاکان ِ تیشه در دست می آموخته اند (و یا مثلاً چند شب پیش از آن) تنظیم و تدوین شده باشد. این ساختار ِ دقیق و توسعه یافته ی اعتقادی ، هزاران سال پیش از ثبتش روی دیواره ی مقابر در اهرام مصر ، در روان ِ مردمان آن ناحیه حک شده بوده است و خلایق به جزئیاتش مومن بوده اند.

ساکنین ِ بین النهرین نیز بی شک دهها و صدها نسل پیش از نگارش ِ افسانه ی گیلگمش به دست کاهنان سومری ، پادشاهان خود ( از جمله گیلگمش) را متصل به خدایان می دانسته اند و دل در گرو ِ خداوند ِ خورشید » شَمَش » داشته اند و الهه ی عشق » ایشتر » را مظهر طنازی و زیبایی می پنداشته اند و در آستانه ی معبدش قربانی می کرده اند.

حال به نظر شما آن ساختار احساسی و اعتقادی ، با آنهمه ظرایف و ویژگی های پیچیده ی آیینی ، که دهها هزار سال پیش در مغز استخوان ِ جوامع بشری در خاورمیانه رسوخ کرده بوده و زندگی اخلاقی و عاطفی و اجتماعی ِ آدمها را تشکیل می داده ، ساختاری عقب مانده بوده است؟ آیا خود ما امروزه در این زمینه ها خیلی پیشرفته تریم ؟ آیا مثلاً اینکه همین الان با یک ریخت و شمایل مضحک در مقابل دیوار ندبه در اورشلیم پیچ و تاب می خوریم و زوزه می کشیم و از سوراخهای پر از خاک و چرک دیوار ِ مخروبه شفاعت می طلبیم ، و یا با رفتار مالیخولیایی وسط صحرای بی آب و علف مکه دهانمان پر از کف می شود و مانند حشرات دور یک مکعب ِ غول پیکر و بی قواره چرخ می زنیم و نعره می کشیم ، و یا همچون افراد ِ خل و چل ، با دهان باز و هاج و واج ، به ایوان ِ کاخ واتیکان خیره می شویم و همه هوش و حواسمان را به گوشه ی لب ِ یک پیرمرد قوزی و نشئه از خرافات می دوزیم و از خزعبلات بی سرو تهی که می بافد غش می کنیم و روی زمین ولو می شویم و …. و دهها مورد شرم آور دیگر ، نشانه ی پیشرفته بودنمان است ؟

البته ما قطعاً نسبت به زمانهای قدیم مدرن تر هستیم اما مدرن بودنمان هیچ ارتباطی به عرصه ی مذهب و تخیلات دینی ندارد.

نکته ایی که می خواهم بگویم این است که نژاد انسان در اوج ِ بلوغ حسی و مذهبی (که قدمتی کهن تر از تصورمان دارد) به لحاظ مادی چگونه می زیسته است ؟ درست است که زیگوراتهای بین النهرین و اهرام مصر حجم و ابعادی باورنکردنی دارند ، اما آیا قواره ی غول آسای یک ساختمان به تنهایی نشانی از «تمدن» محسوب می شود ؟ آیا شهروندان ِ این » تمدن ها» از این ساختمانهای بزرگ بهره ایی مادی در جهت رفاه و بهداشت و پیشرفت شان می برده اند؟

شاید ما به اشتباه در افسانه ی تمدن خیلی اغراق کرده باشیم. شاید «شهروندان» مصر باستان صرفاً توده ی انبوهی از مومنان بوده اند که پادشاهانشان را پیامبرانی منحصر بفرد و برگزیده ی آسمان می دانسته اند – پادشاهانی که عقده هایی به عظمت ِ اهرام داشته اند. توده های بی تشخص اما مومن (امت واحدی به یکدستی و همسانی ِ گله های گوسفند) که اندیشه و آرزویی جز عبودیت ِ خداوند نداشته اند و برای تکمیل و برافراشتن ِ عقده های شاهنشاه قرنها با اخلاص و ایمان مانند حیوانات زجر می کشیده اند و زیر کشیدن بار سنگین ِ تخته سنگها له می شده اند و به هنگام جنگ و جهاد مقدس ، مومنانه به دریدن ِ دیگر اقوام می پرداخته اند و یا شهید می شده اند.

شما برای رسیدن به مرحله ی دینی و ایمان به آیین های پیچیده ی خداباوری باید فرهنگ دینی در طی هزاران سال در درونتان نهادینه شده باشد. ادیان به اصطلاح پیشرفته تری که در بعدها نطفه شان در بطن این بلوغ ِ ذهنی و حسی در خاورمیانه کاشته شد (مانند زرتشت و مانی و یهود و مخلفاتش) هرگز نتوانستند چیز تازه ایی به آن بیافزایند. درست است که برخی جزئیات و نامها عوض شدند (مثلاً «خومبابا» ی گیلگمش را اهریمن و شیطان نامیدند و آتوم یا شَمَش را یهوه و الله دانستند) ، اما ساختار ماهوی و عاطفی دین تقریباً دست نخورده باقی مانده است.

در واقع ، هزاران سال پیش از تولد رند ِ خودشیفته ایی به نام نوح (که اسپرم و خایه های خود را مقدس می پنداشته و در نتیجه فرزندان ذکورش – از سام گرفته تا ابراهیم و یعقوب و داوود و موسی و عیسی و محمد – به طور ژنتیکی از شکم ِ مادرانشان » برگزیده» به دنیا می آمده اند) انگاره ی تقدس ِ خایه های رهبر و شاهنشاه در خاورمیانه (و الباقی مناطق زمین) مثل یک ویروس متعالی و بیماری مسری میان ِ مردمان رواج داشته و مورد اجماع همگانی بوده است.

جالب اینجاست که ما شاید از قریب ِ پنجاه هزار سال پیش در عرصه ی احساس و تخیلات دینی تا به عرش اعلا سفر کرده ایم و بیشمار رسم و آیین پیچ در پیچ ِ الهی ساخته ایم اما تا همین یکصدو پنجاه سال پیش بزرگترین دستاوردمان در عرصه ی حمل و نقل زمینی صرفاً یک » چرخ » بوده است ! امروزه چقدر برای خودمان هورا می کشیم که بعد از صدها هزار سال بالاخره توانیستم بفهمیم دانه را می شود در زمین کاشت ، یا بر پشت اسب نشست. براستی چرا بین ِ پیشرفت الهی و دینی انسان با شعور ِ مادی و علمی اش یک چنین فاصله ی وحشتناک و شرم آوری هست ؟ و چه اتفاقی افتاد که این داستان ِ یکنواخت ناگهان در مدت زمان بسیار کوتاهی به کلی دگرگون شد و نوع ِ انسان پس از دویست هزار سال جهالت و عقب ماندگی ِ علمی یکدفعه در طی چند دهه از سیاره ی زمین خارج شد و روی ماه قدم زد؟

هقته ی آینده در قسمت ِ پایانی این سلسله نوشتار ، فهم و برداشت خودم از دلایل ِ این دگرگونی ِ اعجاب انگیز را بیان می کنم و این مجموعه را به آخر می رسانم.

Advertisements

Read Full Post »