Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2011

نامه ی مصطفی تاجزاده به علی خامنه ای در ظاهر شاید شبیه یک رنجنامه یا اعتراض سیاسی باشد اما در باطن بیشتر به سند آشکاری می ماند که حاکی از پریشان احوالی و انسداد ِ فکر و فعالیت سیاسی در ایران است. می شود نسبت به این نامه نگاهی همدلانه داشت و در ستایش ِ نگارنده ی نامه و شجاعتش حماسه سرایی کرد یا به حمایت از او بیانیه های سوزناک و عاطفی صادر کرد (کاری که همه ی ما ایرانی ها در انجامش استعداد ذاتی و سرشاری داریم). در عین حال ، می توان بدبینانه به ماجرا نگریست و به طور مثال پرسید که اصولاً چگونه می شود از داخل زندان و زیر شکنجه از مسائل داخلی و بین المللی مطللع بود و با حوصله و فراغت نامه به رئیس کل زندانبانان و شکنجه گران کشور نوشت – روالی که این اواخر در جمهوری اسلامی به مد سیاسی تبدیل شده است و هر از گاهی نامه های عتاب آمیز سریالی و دنباله دار از داخل سلول های انفرادی خطاب به دیکتاتور ایران نوشته و چاپ می شود.

معهذا موضعگیری ها و واکنشهای فوق کمک چندانی به فهم رویدادهای سیاسی ِ جاری در ایران نمی کند و صرفاً ما را به وادی حاشیه های بی سرانجام می کشاند. بنابراین بهتر است از حواشی پرهیز کرد و به متن نامه و دعوی ِ نگارنده پرداخت. در ضمن ، زندانی یا مظلوم بودن ِ نویسنده ی نامه نیز نباید سبب شود که در بررسی گفته هایش دچار رودربایستی شویم. گرچه مصطفی تاجزاده و همسرش هر دو از فرزندان و محارم ِ خانواده ی بزرگی هستند که سی و دو سال پیش به صورت قبیله ایی و دسته جمعی بر سرنوشت یک کشور حاکم شدند و از مواهب اقتدار سیاسی و اقتصادی (و آسیب های مرتبط با آن) به نوبت بهره و زیان بردند ، اما این دو در حال حاضر به هر دلیلی اسیرند و از آزادی های فردی محروم شده اند و لذا باید قاطعانه از حقوق انسانی شان دفاع کرد. اما دفاع از حقوق اولیه ی یک زندانی نمی تواند به مجوزی برای چشم پوشی از نقد افکار و نظریات سیاسی وی تبدیل گردد.

نکته ی دردناک و در عین حل مضحکی که در لابلای خطوط نامه ی تاجزاده پنهان شده این است که وی ، آگاهانه یا ناخودآگاه ، از مبانی و باورهایی دفاع می کند که خود پدید آورنده ی قلعه ی ترسناکی بوده اند که وی اکنون در سیاهچال آن اسیر شده است و از زشتی ها و تنگناهایش می نالد ! شاید بسیاری از ما ایرانیان به شدت به وجد بیاییم از اینکه مصطفی تاجزاده (که زمانی معاونت سیاسی یکی از مقتدرترین وزارتخانه های کشور را عهده دار بود) اینک به صراحت اعلام می کند که «انقلاب ما برای دنیای معاصر پیام پیشرفت و توسعه و علم و فناوری و حتی دموکراسی و آزادی بیان نداشت، چرا که در این عرصه ها دیگران گام‌هایی بسیار بلند برداشته‌اند…» تردیدی نیست که این اظهار نظر جسورانه را می توان سرآغازی برای برون رفت از دور باطل و عبثی تلقی کرد که بیش از سه دهه به طرزی شرم آور بر گفتمان ِ هذیان گونه ی پایوران جمهوری اسلامی (اعم از چپ و راست ، اصلاح طلب و سنت گرا) حاکم بوده است. اما ، طبق معمول ، شادمانی ساده لوحانه ی ما از تصور ِ حصول یک تحول ِ اساسی در ساختار سترون ِ فکر سیاسی در ایران حتی چند ثانیه نیز نمی پاید زیرا نگارنده ی نامه ، جمله ی بعدی را مثل پتکی از یک هذیان سی ساله بر سرمان می کوبد و به شیوه ی چریکهای نیم قرن پیش و با لحن و ادبیات ِ گماشتگان بیت رهبری و خطیبان ِ خونریز نمازهای جمعه ی تهران و مشهد با افتخار مدعی می شود که » آن چه این انقلاب را از سایر انقلاب‌های جهان متمایز می‌ساخت پیام معنوی و اخلاق برای بشریت گرفتار آمده در زندگی مصرف زده و مادی امروز بود» !

به نظرم روانشناسان بزرگ دنیا باید این موضوع را از دریچه ی آسیب شناسی روانی و فکری به دقت مورد مطالعه قرار دهند تا بفهمند که واقعاً چگونه می توان توحش وصف ناپذیر و میل ِ سازمان یافته و جنون آمیز به تعزیر و حصر و خونریزی را (که از فردای بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت بر سراسر ایران چیره گشت و هنوز هم بی امان ادامه دارد) «پیام معنوی و اخلاق برای بشریت» نامید.

البته برخی ممکن است استدلال کنند که تاجزاده قصد دارد به خامنه ای بفهماند که قرار بوده انقلاب ما چنین و چنان باشد ولی اکنون نیست. در اینصورت نیز باید از او همان پرسش تکراری و همیشگی را پرسید که این «اکنون ِ نامطلوب» که تو از زشتی اش در فغان و در غوغایی دقیقاً از چه تاریخی آغاز شده است ؟ فکر می کنم پاسخ تاجزاده به چنین پرسشی در سرتاسر نامه اش هویداست : از همین دو سال و نیم پیش که من و دوستانم به زندان افتادیم.

یکی از نکات بسیار عجیب و غیر قابل فهم در این نامه به استنادات تاریخی مربوط می شود. تاجزاده صرفاً با ذکر یک مثال (دستور بهشتی به آزادی خانواده ی بنی صدر) گذشته ایی مشعشع را به رخ خامنه ای می کشد و «نمونه‌ای زیبا از انسانیت و اخلاق و معنویت گمشده در این کشور» را به وی یادآور می شود. من شخصاً اطلاعی از جزئیات ماجرای دستگیری یا آزادی خانواده ی بنی صدر ندارم اما حتی به فرض صحت گفته های تاجزاده باید این سوال مطرح شود که آیا در آن دوران سرشار از «انسانیت و اخلاق و معنویت» چنین رفتارپسندیده ایی در مورد همه ی دستگیر شدگان و شهروندان ایران رعایت می شد یا اینکه این عطوفت صرفاً شامل حال افراد خانواده ی بنی صدر شده بود – که خودش به هر حال اصالتاً عضوی استخواندار از همان خانواده و عشیره ی حاکم بر ایران محسوب می شد که به دلایلی مورد غضب ِ ولی فقیه وقت واقع شده بود. چنانچه فرض دوم صحیح باشد (که تصور می کنم همینطور باشد) می شود گفت که متاسفانه ارزش این یادآوری فقط در حد یک گله و شکایت خودمانی از سوی معاون سابق وزیر به رئیس کل کشور است و ربطی به ملت ایران در مفهوم عام آن ندارد.

تصورات و استنادات تاجزاده به گذشته ایی نه چندان دور (که خوشبختانه هنوز صدها سند و مدرک زنده در موردش موجود است) آنهم با عباراتی نظیر «نشنیده بودیم و به مخیله مان هم خطور نمی کرد» یا «ما هرگز در خواب هم نمی دیدیم» … به نوعی حکایت از انقطاع مطلق مدیران سابق جمهوری اسلامی از واقعیات عام و تلخ اجتماعی ِ ایران در چند دهه ی گذشته دارد. به واقع همین مصیبت اینک گریبانگیر مدیران فعلی ست. انگار در این سی و دوسال گذشته آنچه در بیرون از حوزه ی خانواده و عشیره ی حاکم بر جمهوری اسلامی (اعم از چپ و راست) اتفاق می افتاده چندان موضوعیتی برای مدیران و فرماندهان نداشته و واقعیتی در خور دیدن و شنیدن محسوب نمی شده است.

اما غم انگیزتر از تمام این ها ، استناد تاجزاده به حرفهای علی به خوارج است. شگفت آور است که وقتی ما درک درستی از تاریخ ِ همین چند دهه ی گذشته نداریم و علیرغم وجود این همه فیلم و نوار و اسناد ِ حی و حاضر ، برآوردی تا این حد مغشوش و غیرواقعی از حقایق تاریخی ارائه می کنیم ، با چه جسارتی به خود حق می دهیم که در کشاکش یک مجادله ی سیاسی به افسانه ها و قصه های چند هزار سال پیش استناد کنیم که معلوم نیست گویندگانشان چه کسانی بوده اند و یا اصلاً وجود خارجی داشته اند یا نه.

ایکاش مصطفی تاجزاده و دیگر فعالین سیاسی ما لااقل لحظه ایی به این اصل دبستانی و بدیهی توجه می کردند که انسان یک ارگانیسم زنده است و مانند همه ی دیگر جانداران ِ حاضر در این سیاره ، موجودی مادی ست که برای بقای خود نیازمند کسب انرژی از طریق مصرف است. عبارات خنده داری مانند «مادیت زمینی و محرومیت از اخلاق و معنویت آسمانی» و یا اظهارات عجیب و ماقبل تاریخی مانند «افتادن به دامان دنیای مادی و اسارت در زندگی مصرف زده و عاری از معنویت غرب سرمایه‌داری» سالها و شاید قرنهاست که دیگر به درد فعالیت جدی سیاسی نمی خورند و بیشتر اسباب شوخی و سرگرمی اند.

امروزه هر دانشجوی سال اولی که چند واحد تاریخ و سیاست خوانده باشد مثل روز برایش روشن است که همواره شدیدترین محرومیت های سیاسی و اجتماعی را منادیان «اخلاق و معنویت» به افراد جامعه تحمیل کرده اند وهولناکترین جنایات در حق انسان را مدعیان «عدالت» روا داشته اند. دلیل آن نیز کاملاً واضح است : ادعاهای گزافی مانند عدالت (یا عدالت الهی) و معنویت آسمانی ماهیتی ازلی و متصلب دارند در حالی که انسان ، مثل هر ارگانیسم زنده ی دیگری ، مدام در حال تغییر و تحول به سمت آینده ایی نامتعین و غیرقابل پیش بینی ست. هرگاه رندان و پیامبران و مصلحان با هر قصد و نیتی (چه خیرخواهانه ، چه سودجویانه و ظالمانه) به فکر تعیین تکلیف برای آینده ی انسان بیافتند و تلاش کنند تا رفتار و کنش ها و حتی احساسات و آرزوی ها او را در قالبی از پیش ساخته به صلاحدید خودشان تعریف و محدود کنند ناخواسته راه را بر طبیعی ترین رویداد این ارگانیسم زنده ، یعنی «شدن و تحول» ، مسدود کرده اند. در پی این انسداد است که جامعه به مردابی گندیده بدل می شود و از درونش تباهی و ظلم می زاید.

مفاهیم گنگ و غالباً شیادانه مانند «معنویت و اخلاق آسمانی» به قدری مبتذل و مسخره اند و آنقدر از جانب شارلاتان هایی مثل آخوندهای اخلاق در خانواده ی سیمای جمهوری اسلامی دستمالی شده اند که آدم حتی خجالت می کشد در موردشان حرف بزند. اما پیرامون مفهوم عدالت می شود به تفصیل بحث کرد. تا جایی که به این نوشته مربوط می شود فقط می توانم بگویم که «عدالت» (که تاجزاده مستقیماً از آن نام نمی برد ولی آشکارا خواهان اجرای آن است) هرگز نمی تواند یک قانون طبیعی و همیشگی تلقی شود و یا از منابع متصلب و تغییر ناپذیر (مانند دین) اخذ گردد زیرا اصولاً نه در سیاره ی زمین و در بین موجوداتش و نه در هیچ نقطه ایی از جهان هستی «عدالت» به معنایی که ما جانوران دو پا و هوشمند برای خودمان (و فقط برای تنظیم روابط در زندگی اجتماعی مان در طی ده دوازده هزار سال گذشته) به اشکال مختلف تعریف و اجرا کرده ایم وجود عینی و خارجی ندارد. آنچه در جهان ِ عینی واقعیت دارد فقط تلاش برای بقا و رقابت بر سر کسب غذا و منابع انرژی ست. بی تفاوت است که ما از این موضوع خوشمان بیاید یا با آن مخالف باشیم.

تعاریف خودساخته ی انسان از عدالت ، به ویژه در طی چند هزاره ی اخیر که از تاریخ مدوّن شهرنشینی می گذرد ، اکثراً به گونه ایی تنظیم شده اند که دربرگیرنده ی منافع جمع و جامعه باشند ، یا لااقل در ظاهر این گونه به نظر برسند. مدعای حفاظت از منافع جامعه (یا منافع «امت» در مفهوم دینی اش یا همان «احشام الهی» *) همیشه عدالت را در نقطه ی کانونی ِ سوسیالیسم نشانده است. و سوسیالیسم در انواع دینی و الحادی اش – چه در آغوش استالین یا اذهان بیمار موسولینی و هیتلر رشد کرده باشد و چه در زیر عبای خمینی – چنانچه افسار گسیخته گردد ناگزیر به فاشیسم و تمامت خواهی می انجامد. انباشت قدرت در دست یک فرد یا گروه و دولت ، آنهم با مدعای ِ فریبنده ایی چون تامین عدالت برای جامعه ، و سپس تدوین قوانین و برنامه های درازمدت به بهانه ی تحصیل رشد و تعالی ِ جانور ِ موهومی به نام «جامعه» یا «امت» یا «رایش» ، فجایعی به بار می آورد که نازیسم و فاشیسم در آلمان و ایتالیای قرن بیستم و البته جمهوری مقدس اسلامی در ایران نمونه های برجسته و مستندش هستند.

جامعه گرچه از افراد انسانی تشکیل شده است اما منافع و خواسته هایش الزاماً هیچ نسبت مستقیمی با آزادی ها و منافع فرد انسانی ندارد و حتی می تواند به مدد قوانین و برنامه ریزی های دولتی تبدیل به هیولای درنده ایی شود که حقوق فرد را ببلعد و تمام آزادی هایش را یکسره تباه کند. حقوق و آزادی های فردی تنها در صورتی از خطر تعرض ِ دولت و جامعه در امان می ماند که هیچ فرد و گروه جن زده و متوهمی (چه پیامبر چه روشنفکر چه رهبر) مجاز به پیچیدن نسخه های ابدی برای دیگران نباشد و مبنای زندگی اجتماعی نه بر عدالت پوپولیسیتی یا رستگاری امت یا موهوماتی از قبیل معنویات اخلاقی و آسمانی ، بلکه بر حق مالکیت شخصی و رقابت آزاد و آزادی صریح ِ فرد انسانی در انتخاب شغل و محل و شیوه ی زندگی و اعتقادات و طرز پوشش و… بنا شده باشد.

خلاصه اینکه مراقب باشیم تا اینقدر از معنویات و اخلاق آسمانی و عدالت الهی دم نزنیم که اینها رهزنان آزادی و فردیت ِ انسانی اند و ابزار تحمیق و سرکوب.

با آرزوی آزادی و بهروزی برای تاجزاده و همه زندانیان مظلوم و بی پناهی که اسیر عدالت و معنویات آسمانی اسلام شده اند

______________________________________________________
* احشام الهی – ترکیبی زیبا و گویا از دکتر آرامش دوستدار

Advertisements

Read Full Post »

مجمع عمومی سازمان ملل متحد برای من (و احتمالاً برای خیلی های دیگر که مانند من تا به حال از نزدیک زیارتش نکرده اند) به نظر یک جور جای قشنگ و با ابهتی می آید. رهبران کشورهای عضو سازمان ملل هر ساله از تمام اکناف عالم همراه با هیئتی از مشاوران و کارگزاران سیاسی – و برخی نیز در معیت کاروان ِ مشتاقی از افراد خانواده و اقوام و دوستان – خود را به جهانشهر نیویورک می رسانند تا در تالار بزرگ این مجمع سخنرانی کنند. بدیهی ست که نمایندگان ملل مختلف هر یک با انگیزه ها و اهداف خاصی به پای تریبون سخنرانی می روند ؛ یکی حرف ناگفته و تازه ایی برای گفتن دارد ؛ یکی از سر رفع تکلیف حضور یافته ؛ و دیگری ، به قاعده ی معمول ِ سیاست ، فقط در فکر چانه زنی و کسب امتیازی مشخص است.

اما نظر به اینکه ما آدمها ، از رهبر و سیاستمدار گرفته تا پستچی و بقال ، عموماً دوست داریم که مورد توجه دیگران قرار بگیریم و مطرح باشیم ، و با عنایت به تمرکز دوربین های دهها شبکه ی خبری از سراسر جهان بر روی سکوی خطابه در تالار مجمع ، می توان حدس زد که تعدادی از رهبران نیز صرفاً به شوق و تمنای ثبت تصویرشان در صدر اخبار جهانی بار سفر به نیویورک می بندند. یکی از شاهکارهای بی نظیر ِ عالم سیاست در این زمینه سرهنگ قذافی بود که با آن شکل و شمایل دراماتیک ساعتها در صحن ِ مجمع عمومی سازمان ملل قصه ی کلثوم ننه تعریف می کرد و موجبات تفریح و سرگرمی دیگر اعضا (واز نفس افتادن ِ مترجم ِ نگون بختش) را فراهم می آورد.

متاسفانه رئیس جمهور انقلابی کشور ما نیز در حضور هر ساله و مشتاقانه اش در سازمان ملل شیوه ایی کم و بیش شبیه به آن جناب سرهنگ معزول و متواری را دنبال می کند. هنوز مشخص نیست که چرا علیرغم برخورداری از یک لشگر مشاور – و همراهی ِ جمع کثیری از دوستان و اقوام و خانواده های محترم و صرف هزینه های گزاف برای سفرهای متعدد به نیویورک – هیچکس به وی متذکر نمی شود که ، مطابق با عرف دیپلماتیک ، ایراد سخنرانی در یک مجمع جهانی با نحوه ی قرائت انشا در مدرسه راهنمایی یا مثلاً خواندن دعا و دستور در مراسم صبحگاه یک پادگان در مشهد تفاوت دارد. در ضمن ، قرار نیست که هر سال همان متن دستوری و کسالت بار را فقط با پس و پیش کردن چند جمله (یا اضافه کردن یکی دو عبارت تحریک آمیز) عیناً از بلندگوی مجمع عمومی سازمان ملل به سمع و نظر صندلی های خالی سالن رساند.

ناگفته پیداست که در اینجا نقد محتوای ِ انشای تکراری احمدی نژاد به هیچ روی مورد نظر ما نیست (حال چه این انشا به قلم مشاورانی از قبیل مجتبی هاشمی ثمره تحریر شده باشد و چه مستقیماً از بیت رهبری به او دیکته کرده باشند – که چندان تفاوتی هم در این دو منشا نیست). موضوع اصلی به بن بست رسیدن ِ سیاست در ایران است. ناتوانی نظام سیاسی ایران حتی در یافتن شیوه ایی صوری برای دیگرگونه گفتن ِ آنچه رهبرانش «پیام جمهوری اسلامی به دنیا» می دانند آنچنان محرز و آشکار شده است که دیگر هیچ تردیدی در نازایی ِ فکر سیاسی در ایران باقی نمی گذارد. شاید عده ایی معترض شوند و استدلال کنند که در عرصه ی سیاست، ابرام در تکرار قالب ها نشان از پایمردی ست. اما اصرار عجیب ِ نمایندگان جمهوری اسلامی در حفظ قالب های از پیش آزموده و کلیشه های کهنه ی بیانی ، آنهم در دنیایی که بارزترین شاخصه اش تغییر و تحول دائمی ست ، بیش از آنکه ترجمانی از پایمردی این نمایندگان در عقایدشان باشد دلالت بر انقطاع مطلق ایشان از واقعیت دارد.

در نقطه ی مقابل ِ احمدی نژاد و سترونی ِ سیاسی اش ، لااقل در مجمع عمومی ِ امسال ، می توان به بنیامین نتانیاهو و خطابه ی زیرکانه و متفاوت وی اشاره کرد. اسرائیل کشوری ست که به اقرار نخست وزیرش هرگز از الطاف و عنایات ِ مجمع عمومی سازمان ملل برخوردار نبوده است و تاکنون ۲۱ قطعنامه از مجموع ۲۷ قطعنامه ی مصوب این مجمع بر علیه دولت تل آویو صادر شده اند. معهذا نتانیاهو برخلاف احمدی نژاد به ایراد خطابه ایی پادگانی و تکراری متوسل نشد. وی علاوه بر تسلط مثال زدنی اش بر زبان انگلیسی ، با استادی و اِعمال هوشمندانه ترین ظرایف و فنون سخنوری ، به بیان محتویات ِ متنی پرداخت که چکیده ی ماهها تلاش فکری ِ مشاوران کارکشته و عصاره ی یک عمر تجربه ی سیاسی خودش در «چگونه گفتن» بود.

قضاوت در مورد محتوای سخنرانی دو رهبر مورد اشاره یک بحث نظری ست و مجالی جداگانه می طلبد. حرف بر سر «نحوه ی گفتن» و تاثیر طرز بیان بر مخاطب است – و البته گمان دارم که ، در آینده ایی نه چندان دور ، اثر بخشی عینی ِ این دو سخنرانی در صحنه ی روابط بین الملل به نفع یکی و ضرر دیگری به شکلی صریح نمود خواهد یافت.

بی گمان رای بانوی باهوش آلمانی ، هنا ارنت ، که معتقد بود «عمل سیاسی» بارزترین وجه تمایز انسان متمدن از انسان ماقبل شهرنشینی ست ، بهره ایی وافر از حقیقت دارد. اما به صرف اینکه عده ایی در یک شهر و دیاری بر مردمان حاکم شوند و به نمایندگی از ایشان به دیگر ممالک سفر کنند نه بر قامت آنان قبای سیاستمداری خواهد پوشاند و نه به اطوار و حرکاتشان وجه ی «عمل سیاسی» خواهد بخشید. امروزه حتی یک کودک دبستانی هم می فهمد که چگونه گفتن از چه گفتن مهمتر است. رهبران ایران آشکارا از این درک ِ ابتدایی عاجزند و به همین استناد ، اساساً سیاستمدار نیستند.

Read Full Post »