Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2011

اگر یک روستایی ِ ساده دل حروف الفبای فارسی را یاد بگیرد و بعد سوار مینی بوس روستایشان بشود و خودش را سراسیمه به تهران برساند و یکراست وارد ساختمان انجمن حکمت و فلسفه بشود و بی‌مقدمه با صدای بلند بگوید: «روستای ما از گردنه‌ی صالح آباد به این طرف ، با همه‌ی زمینا و دارودرختش، و میش و بزاش، و اون دو تا ورزای مش حیدر، همه‌شون توی ِ اون کلاه ِ آی با کلاه ِ صالح آباد غرق شدن» ، حدس می‌زنید واکنش فلاسفه و حکیمان تهرانی در برابر آن فرد روستایی و ادعای عجیبش چه خواهد بود؟

من احتمال می‌دهم که فیلسوفان و حکیمان ما به او بخندند، ناقص‌العقل و دیوانه خطابش کنند، به شوخ‌ طبعی و نرمی از ساختمان انجمن حکمت و فلسفه در تهران بیرونش کنند، و اگر نرفت، پلیس خبر کنند.

اما چرا حرف‌های آن روستایی می‌بایست چنین واکنش‌هایی را در فیلسوفان ما ایجاد کند؟ آیا به این دلیل که او حرف غیرمعقول و ناممکنی زده است؟ اگر چنین باشد، باید نتیجه گرفت که فیلسوفان و حکیمان ما علی‌الاصول به حرف غیرمعقول و ناممکن می‌خندند و گوینده‌اش را ناقص‌العقل می‌پندارند. متاسفانه این نتیجه‌‌‌گیری نمی‌تواند واجد حقیقت باشد زیرا شواهد فراوانی هست که نشان می‌دهد اکثر فیلسوفان ما یا مدارک تحصیلی‌شان را در امر محال گرفته‌اند، یا وجهه و اعتبارشان را از محال‌اندیشان ِ پیش از خود کسب کرده‌اند، و یا همه‌ی عمرشان را صرف ِ توضیح و تصدیق ِ امور ناممکن و غیرمعقول کرده‌اند.

فیلسوفان ما به حرفهای آن روستایی می‌خندند نه از آنرو که وی احیاناً سخن یاوه یا محال گفته است بلکه چون یاوه را فیلسوف‌مآبانه نگفته و امر محال را به زیور شعر و غزل نیاراسته است تا بشود در موردش حرف حکیمانه زد و بر آن شرحی عمیق نوشت و اندک اندک به جمع بزرگان پیوست و دکترای فلسفه هم گرفت. اگر آن روستایی ساده دل سرسوزن ذوق می‌داشت و طبع ِ لطیف و زیباپسند ِ فیلسوفان ما را می‌شناخت، هرگز یاوه را به نثر نمی‌گفت و امر محال را به گردنه‌ی صالح آباد محدود نمی‌کرد. سنت ِ فکری و فرهنگی ما ایجاب می‌کند که ناممکنات را در وسعتی بی‌کرانه مطرح کنیم و اراجیف را در گلشنی از راز و عشوه‌‌های لفظی در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی خلایق قرار دهیم تا زهر ِ جنونش گرفته شود و بشود از آن لذت برد و درباره‌اش صدها شرح سوزناک نوشت و فیلسوف و مجتهد هم شد. مثلاً به این روش:

ز احمد تا احد یک میم فرق است …………. جهانی اندراین یک میم غرق است

یا حتی می‌شود امر محال را با چنان شدتی بر فرق یک فرهنگ کوبید که تا ابد از خردورزی بیزار شود، و شنونده‌ی مستعد را آنچنان گیج و حیران کرد، که به جای خندیدن، اشگ در چشمانش حلقه بزند و گوینده‌ی این حرف را مولای فیلسوفان و اندیشمندان تاریخش بداند:

ما نبودیم و تقاضامان نبود…………….. لطف تو ناگفته‌ی ما می‌شُنود

من هم مثل شما زاده و پرورده‌ی همین فرهنگم. پس گمان مبرید که اگر هفتاد صفحه از این ابیات را در این جا فهرست نمی‌کنم به این دلیل است که در جزایر هاوایی بزرگ شده‌ام و شمس و عطار و حافظ و غیره نخوانده‌ام. من حتی نمی‌توانم بگویم که از این دست محال‌اندیشی‌ها در فرهنگ و ادبیات ما فراوان است چونکه ما اصولاً جز این فرهنگی نداریم.

اما در عین حال مسخره است که بخواهیم مولوی و مجتهد شبستری و حافظ و غیره را به محاکمه بکشیم و آنها را مسئول محال‌اندیشی خود بدانیم. این جماعت نهایتاً آشپزهای بی‌مانندی بوده‌اند که برای طبع و سلیقه‌ی ما غذاهای چرب و شیرین پخته‌اند. آنها نیز مثل ما در متن ِ همین فرهنگ ِ خیال‌انگیز و اندیشه‌ستیز زیسته و بالیده‌اند. اشتهای سیری‌ناپذیر ما به خیال‌پرستی و عشق‌بازی‌های شورانگیزمان با امر محال، آشپزهای ما را در طبخ هر چه شیرین‌تر این طعام مسموم دلیر کرده است.

لذتی که ما از ناممکنات می‌بریم وصف‌ناپذیر است. ریشه‌ی این لذت در نفرتی‌ست که ما از خودمان داریم. ما از عقل و جهان و انسان بیزاریم. از خودمان به واسطه‌ی انسان بودنمان شرمساریم و در نفرت دائم. به همین دلیل اشکمان سرازیر می‌گردد وقتی ابَرفیلسوفی در گوشمان نجوا می‌کند که مرغ باغ ملکوت هستیم و خیالمان راحت می‌شود که این لکه‌ی ننگ که اسمش انسان و جهان است صرفاً یک جور قفس موقتی‌ست که دو سه روزی بیشتر نمی‌پاید و ما دوباره برمی‌گردیم به همان ناکجاآباد و محله‌ی محال که در ابتدا بودیم.

Advertisements

Read Full Post »

پیامبران از جمله پیامبر اسلام تجربه ای توحیدی از هستی داشتند و قولوا لا اله الا الله تفلحوا نیز حکایت از همین تجربه دارد… پیامبر نگاهی جدید به هستی داشت و همه جای جهان را پر از خدا می دید: فاینما تولوا فثم وجه الله. او می خواست انسانهای دیگر را نیز در این تجربه شریک کند … این تجربه منحصر به پیامبر نبود و بعد از پیامبر هم برخی آن را در ذیل نبوت پیامبر تجربه کردند … برای اینکه این تجربه در جان مسلمانان و پیروان پیامبر جان بگیرد و در دل آدمیان رسوخ پیدا کند و سبب شود که آنان زندگی خود را بر اساس این پیام تنظیم کنند، قواعدی اخلاقی و فقهی از جانب پیامبر وضع گردید … این فکر خامی است که برخی فکر می کنند می توان دین را از بین برد. این شجره طیبه را که ریشه دوانده است حتی نمی توان خیال برانداختن آن را کرد … ما معتقدیم پیامبران امر شریف و لطیفی را آورده اند و جهان جدید به خاطر دور ماندن از آن پیام با معضلاتی روبرو شده که جز با روی آوردن به آن پیام مشکلاتش حل نخواهد شد …


چه تفاتی دارد که این جملات را پیشنماز مسجدی در یاسوج گفته باشد یا مصباح یزدی در قم یا یورگن هابرماس در برلین؟ گوینده‌ی این حرفها چه پسر حداد عادل باشد چه نوه‌ی کوکب خانم یا پدر سروش دباغ یا شوهر خاله‌ی بنده، مطلقاً نمی‌بایست تاثیری در فهم ما از معنا و مقصود ِ این جملات داشته باشد. ما حتی می‌توانیم به سادگی از ذکر مأخذ این سخنان ِ تکراری چشم‌پوشی کنیم بدون آنکه کوچکترین حقی از گوینده یا گویندگان ِ احتمالی آنها ظایع شود زیرا مشابه این حرفها را روی پلاکاردها در تظاهرات، روی دیوارها، کف خیابان، از رادیو و تلویزیون، در کتاب‌های تعلیمات دینی مدارس، در خطبه های نماز جمعه، در عرایض ِ خامنه‌ای، در عشوه‌های رحیم مشایی، در قرائت انشای احمدی نژاد در سازمان ملل … بارها و بارها دیده و خوانده و شنیده‌ایم. این حرفها واجد ِ هر حقی هم که باشند یقیناً از حق کپی رایت معافند.

بنابراین ما بدون کمترین عذاب وجدان و با خیالی آسوده از ذکر منبع این حرفها خودداری می‌کنیم (چون حقیقتاً جا به اندازه‌ی کافی برای درج همه‌ی منابع نداریم) و فقط به طرح ِ چند سوال تکراری از گویندگان این حرفهای تکراری بسنده می‌کنیم.

۱ – این پیامبران از جمله پیامبر اسلام، با چه شیوه‌ایی تجربه‌ی خود را به شما منقل کردند که شما متوجه شدید به چه نحوی هستی را تجربه می‌کردند؟ آیا این تجربه از طریق کلماتی که بعضاً قرنها بعد از زندگی فرضی ِ و احتمالی ایشان توسط دیگران گفته و شنیده شدند به شما منتقل گردید؟ آیا علیرغم سیر تطور زبان و تحول ِ فهم انسان، آن تجربه در آن کلام منجمد و ساکن مانده است که شما همچنان قادر به درکش هستید و می‌خواهید ما را از چند و چونش آگاه سازید؟

۲ – چه کسی تعیین می‌کند که نگاه پیامبر اسلام به هستی «جدید» بوده است؟ شما؟ و این نگاه نسبت به چه شیوه‌ی نگرشی «جدید» محسوب می‌شده است – نسبت به نگاه ِ ابوجهل و ابن عباس یا نسبت به طراحان ِ شاتل؟ آیا قابل تصور است که مثلاً آقای بیل گیتز هم نگاه پیامبر اسلام به هستی را جدید بداند؟

۳ – شما چگونه از قواعد اخلاقی و فقهی پیامبر اسلام آگاه شدید و اطمینان حاصل کردید که شخص خودش این قواعد را وضع کرده است؟ آیا رواج صنعت چاپ و نشر در شعب ابی طالب یا ثبت اسناد به شکل آکادمیک در مدینه در طی سالهای اول تا بیست و سوم هجری شما را از صحت و سقم این قواعد مطمئن ساخت؟

۴ – منظورتان از شجره‌ی طیبه چیست؟ اگر از این ترکیب ِ معروف و تکراری مرادتان دستگاه اندیشه سوز و بی‌خویشتن‌ساز ِ اسلام است که بنده هم با شما صد درصد موافقم که برانداختنش ناممکن است (دلایل موافقتم را نیز در همین جمله گفتم.) اما اگر منظورتان دین در معنای عام آن است، اجالتاً دویست سیصد سالی می‌شود که شجره طیبه را در همان باغچه که روییده بود چال کرده‌اند.

در خاتمه لازم به یادآوری‌ست که گرچه بنده از نگاه شما وجود خارجی و موضوعیت عینی ندارم (لااقل نه به اندازه‌‌ی یک موجود فرضی در گذشته‌ایی دور و ناپیدا آنهم در بیابان ِ بی‌نام و نشانی که لابد علم و آگاهی از زیر بوته ها و شنزارهایش بی‌جهت فواره می‌زده) اما نمی‌دانم چرا در عین نابودگی، به یک طرز ِ غریبی حس می‌کنم و می‌فهمم که «جهان جدید» تاریخاً و تحقیقاً به علت دور ماندن از همان «امر شریف و لطیف» که شما اشاره کردید به لفظ ِ «جدید» متصف شد. لذا هر چه سعی می‌کنم باز هم معنای ِ این آیه‌ی شریفه‌ایی را که در پایان سخنان‌تان نازل کردید از اساس نمی‌فهمم.

Read Full Post »


وقتی دلسوزی بشود شغل ِ ثابت، و مدعای مبارزه با یک حکومت ِ خاص بشود حرفه‌ی دائمی، عقل ِ معاش ِ شاغلین در این حرفه حکم می‌کند که در حفظ ِ مناسبات ِ بازار ِ کارشان کوشا باشند و نسبت به عوامل ِ تهدید کننده‌ی این مناسبات واکنش نشان دهند. واضح است که اشتغال به یک حرفه‌ی خاص صرفاً در درآمدزایی خلاصه نمی‌شود بلکه متضمن ِ ایجاد تشخص و اعتبار نیز هست. بنابراین یک دلسوز ِ حرفه‌ایی به طور طبیعی تلاش می‌کند که منابع تامین ِ درآمد و تشخص و اعتبارش را تا حد ممکن از گزند ِ تحولات مصون بدارد.

در حوزه‌ی مشاغل ِ مرتبط با دلسوزی برای مردم ایران (که ماهیتاً یک مفهوم ِ گل و گشاد و انتزاعی ست و همین نامتعیین بودنش یک جور سپرده‌ی ثابت یا سرمایه گذاری ِ مطمئن، سودآور، و جاودانی برای کلیه‌ی شاغلین در این حرفه محسوب می‌گردد) اصل بر آن است که دلسوزاننده در سوزاندن ِ دلها پایور بماند تا بدین ترتیب تداوم ِ حرفه‌ی مزبور و آینده‌ی شغلی ِ کارکنان تضمین گردد.

البته حرفه‌ی دلسوزی، مانند هر پیشه‌ی دیگری در بازار، یک حالت ِ منجمد و ایستا ندارد؛ ترفیع و ارتقای ِ درجه، امید به کسب درآمد و اعتبار ِ بیشتر، و سرانجام «دستیابی به پاداش ِ بزرگ» ، از جمله انگیزه های ضروری و غیرقابل انکار در این حرفه است. بنابراین، دلسوز ِ حرفه‌ایی همیشه الزاماً در تکاپوی حفظ ِ وضع ِ موجود نیست. او در حد بضاعتش اوضاع را می‌پاید و منتظر گشودن ِ روزنه‌ایی ست به سوی ِ امکان ِ «دستیابی به پاداش ِ بزرگ» که همانا نشستن برجای دلسوزاننده باشد (حالا چه در هیأت ِ یک روزنامه نگار رسمی، یک استاد دانشگاه، یا یک مدیر ِ میانی در وزارتخانه، و چه در قد و قامت ِ وکیل مجلس و وزیر و غیره). اما چنانچه شرایط ِ این جابجایی فراهم نباشد و ناگهان عناصر مزاحمی خارج از مناسبات بازار کار، موجودیت ِ دلسوزاننده را با تهدید مواجه کنند، دلسوز ِ حرفه‌ایی برآشفته می شود و ضمن ِ تشدید ِ مراتب ِ دلسوزی، ناخودآگاه (و با بهره‌ گیری از ظرافت‌های پیچیده و ابهام آمیز ِ بیانی) به دفاع از حفظ موجودیت ِ دلسوزاننده برمی‌آید تا سامانه‌ی شغلی‌اش برقرار بماند.

به منظور رفع هرگونه شبهه‌ایی در همین جا می‌بایست اکیداً متذکر شد که حرفه‌ی دلسوزی هیچ سنخیتی با فعالیت ِ سیاسی (در معنای عام و مدرنی که در دنیای آزاد مرسوم است) ندارد. فعال مدرن ِ سیاسی اهل ِ عشوه و غمزه‌ و نوحه سرایی نیست؛ صراحتاً می‌گوید که در پی ِ کسب ِ قدرت سیاسی هستم، از حاکمین فعلی باهوش‌تر و باکفایت‌ترم، برای همه‌ی امورات کشور برنامه‌ی مشخص و مدون دارم و… و بگذریم که این جور مسائل اصلاً ربطی به میهن اسلامی ما ندارد و حرف زدن در موردشان بیهوده است.

حرفه‌ی دلسوزی در ایران ِ اسلامی ، حداقل از دوران ِ قاجار به این سو، در زمره‌ی مشاغل ِ کاملاً تخصصی و در انحصار مطلق ِ روحانیت ِ معظم شیعه قرار داشت که با لباس ِ فرم و ادبیات و اطوار ِ خاصشان، گوی ِ دلسوزی را از دیگر مشتاقان ِ مستعد ِ این حرفه ربوده بودند. با استقرار سلطنت پهلوی نوعی تمرکززدایی ِ صوری در شغل شریف ِ دلسوزی پدید آمد. تاکید و فشار رضا شاه در تغییر ِ شکل و شمایل ِ مملکت، ضمن ایجاد زیرساخت‌های اولیه برای تبدیل ایران از روستا به چیزی شبیه شهر، موجب ِ بروز دگرگونی در نحوه‌ی پوشش و گویش ِ عامه‌ی مردم شد. (تبدیل تنبان به شلوار چنان ناگهانی بود که ما را بکلی شوکه کرد و شاید در اثر همین شوک بود که بعدها امر بر ما مشتبه گردید که لابد شریعتی جامعه شناس و روشنفکر بود یا خیلی ها هنوز خیال می‌کنند که مثلاً حسین نصر آخوند نیست و احتمالاً فیلسوف الهیات و روشنفکر پیشرفته‌ایی‌ست در قد و قواره‌ی رودلف اُتو !)

همین پوشش و گویش و اطوار ِ تازه، حرفه‌ی دلسوزی را در ظاهر از انحصار روحانیت ِ معظم خارج ساخت و به فرزندان و خوکردگان به مکتب ِ ایشان اجازه داد تا با سر و وضعی متفاوت و گویشی تازه (از لهجه‌ی روسی گرفته تا فرانسوی و غیره) بخت خویش را در فن ِ دلسوزی بیآزمایند. طبیعتاً قدمت دلسوزی نزد روحانیت و ابرام این طایفه در ریختن ِ اشک‌های درشت و استادی ِ بی‌مانندشان در فنون شیون و زاری، «پاداش ِ بزرگ» را پیشتر از بقیه‌ی نوآموختگان نصیبشان ساخت. پس از استقرار نظام مقدس، روحانیت ِ معزز ِ شیعه فصل ِ باشکوه و بی‌نظیری را در این حرفه رقم زد، بطوریکه به مدد ِ شعبده‌ایی کاملاً الهی، هردو نقش ِ دلسوزاننده و دلسوز را همزمان ایفا کرده و جهانی را در بهت و حیرت فروبرد (و هنوز هم دارد فرو می‌برد!)

طبعاً با اشباع بازار کار ِ دلسوزی در داخل کشور، و حضور متخصصان ِ چیره‌ دست و با تجربه‌ایی مانند روحانیت، فضای فعالیت برای دیگر مشتاقان تنگ می‌شود. لذا هیئت‌های دلسوز جهت ِ کار در این زمینه گروه گروه به خارج از میهن کوچ کرده (یا کوچانده شدند).

اکنون تصور کنید اتحادیه اروپا به شما ماهانه مبلغی پول بدهد (حالا کم و زیادش مهم نیست) تا یک وب‌سایت بسازید و از بام تا شام به صورت حرفه‌ایی برای مردم ایران دلسوزی کنید. شما با این مبلغ در فرنگ روزگار می‌گذرانید و کم کم برای خودتان اسم و رسمی بهم می‌زنید – و حتی به صورت معجزه‌آسایی با تیتر ِ «روشنفکر» معرفی می‌شوید. شبکه‌های خبری ِ فارسی (که اکثراً به صرف ِ نسکافه وشیرینی به صورت فامیلی و دور ِ همی اداره می‌شوند و خاله بازی ِ سیاسی را خیلی جدی و آراسته در بی بی سی ترین شکلش نمایش می‌دهند) با شما مصاحبه می‌کنند و شب که به منزل می‌روید احساس می‌کنید متفکر بزرگی هستید و حرفه‌ی شریفی دارید. خب اگر قرار باشد بزنند دلسوزاننده را چپه کنند (و با شما هم هماهنگ نکرده باشند که لااقل دلتان خوش باشد که در سیستم بعدی جایتان محفوظ و اتیکت و درآمدتان تضمین است) تکلیف شغل و زندگی ِ شما چه می‌شود؟

بینندگان ِ بینوای ِ خاله بازی‌های بی بی سیاسی ممکن است روشنفکری شما را پذیرفته باشند، ولی انصافاً اگر شغل دلسوزی را از شما بگیرند، در دنیای فرنگ شما چقدر توان دارید که به زبان خودشان (انگلیسی، آلمانی، فرانسوی) در حد ِ کارمندی یک اداره حرف برای گفتن داشته باشید؟ نگفتم در حد «روشنفکری» چون از این شوخی‌ها که با هم نداریم.

Read Full Post »


تقریباً از اواخر دوره‌ی قاجار و آغاز آشنایی ِ محصلین ِ ایرانی با دنیای فرنگ این شبهه‌ی غم‌انگیز در ذهن و زبان ما شکل گرفت که لابد سواد ِ خواندن و نوشتن (و احیاناً اظهار لحیه در نشریات) مترادف ِ روشنفکری‌ست. با ظهور ِ رضا شاه و ساخت ِ مدارس در ایران ، تعداد ِ انتلکتوئل‌های این مرز پرگهر به طرز چشمگیری افزایش یافت و سرانجام با اهتمام ِ شیخ رفسنجان و شرکا در برپایی ِ دانشگاه در هر کوه و بیابان (حتی در مسیر تردد ایلات و عشایر) جمعیت ِ روشنفکری ایران به مرز انفجار رسید.

لذا در حال حاضر ما با یک وضعیت ِ بغرنجی روبرو هستیم که از یک طرف انبوهی از هیئت‌ها و دسته‌های چند صد نفره از «روشنفکران» ایرانی (به شیوه‌ی هیئت‌های متوسلین به ائمه‌ی اطهار) چپ و راست بیانه‌ی مشترک صادر می کنند و میهن عزیزمان از فرط ِ وفور روشنفکر دچار تورّم ِ علمی و فکری شده است، و از طرف دیگر در پایتخت ِ همین سرزمین ِ آماسیده از انتلکتوئل برای رزرو کردن روضه‌خوان و فالگیر جهت ِ نورافشانی ِ معنوی در مجالس زنانه و مردانه (از خیابان فرشته گرفته تا میدان شوش) باید مدتها در نوبت باشی و منت بکشی و هزینه‌های کلان بپردازی.

درست است که ما از نظر ِ تولید روشنفکر رتبه‌ی نخست دنیا را داریم، و از همین حیث در اقصی نقاط ِ عالم به «ملت ِ رشید و آگاه» مشهوریم، اما از قدیم گفته اند که تورّم ِ افسارگسیخته در هیچ زمینه‌ایی مطلوب نیست. بنابراین پیشنهاد می‌شود که به منظور خواباندن ِ وَرم ِ فکر در ایران ِ اسلامی از این پس به جای صدور نفت خام ، مازاد ِ روشنفکر ِ پخته و بیانیه‌نویس ِ ایرانی را جهت ِ اعتلای فرهنگی ِ ممالک ِ بی‌فرهنگ دنیا به این نواحی صادر کنیم تا هم اهالی ِ قلدر و بیشعور و نظامی‌چی و امپریالیست و بیسوادشان از مواهب ِ روشنفکری ما برخوردار شوند و هم مملکت خودمان یک نفسی بکشد و پس از کمی استراحت مجدداً تولید ِ روشنفکر پخته را با شور حسینی و همت ِ ملی از سر بگیرد.

البته باید توجه داشت که همه‌ی «روشنفکران» پخته و دلسوز و بیانیه‌نویس ِ ایرانی جمیعاً به خوشی و میمنت در پناه ِ همان ممالک ِ قلدر ِ بیشعور ِ نظامی‌چی ِ امپریالیست و بمب-افکن-ساز به گذران زندگی و تولید انبوه فکر مشغولند و ممکن است این شبهه ایجاد شود که ما صادرات ِ روشنفکر را از سالها پیش شروع کرده‌ایم. اما مقصود ما از این پیشنهاد مشعشع و خداپسند بیشتر متوجه بومی کردن ِ روشنفکری توسط این عزیزان در آن ممالک است – یعنی با عنایت به انفجار فکر در ایران و فرهنگ فارسی ، لازم است تا روشنفکران ِ چیره دست و دلسوز ما زاویه‌ی دلسوزی‌شان را قدری تغییر دهند و به جای تزریق ِ شبانه روزی ِ فکر ِ روشن به فرهنگ ایرانی ، کمی هم به مشکلات ِ مبتلابه ِ میزبانان ِ خود بپردازند و مبادی ِ انتلکتولیسم و دموکراسی و حقوق بشر را به آنها بیاموزند که الحمدلله مدتی‌ست این شیوه ی حسنه آغاز شده و قفل ِ گنجینه‌های فکر و تجربه‌ی این عزیزان در زمینه‌ی دموکراسی و حقوق بشر دارد کم کم گشوده می‌شود و اذهان ِ تشنه و مضطرب و پوک ِ میزبانان را سیراب می‌کند.

می گویند در زمانهای قدیم بچه‌ی رذل و شروری هر روز در محله آتش می‌سوزاند و شرارت می کرد. روزی بزرگ ِ محله به او گفت : بچه جان ، دست از این شرارت بردار وگرنه چنان دو بامبی توی سرت می‌کوبم که دیگر از جایت برنخیزی.» عده‌ایی از روشنفکران ِ محل (زیرا ما از دوران ِ ننه قمر هم محله‌هامان مملو از روشنفکر بود) از این سخن سخت برآشفتند و به صورت ِ گروهی یک بیانیه‌ی بسیار مرتبط با موضوع و بی‌نهایت سوزناک صادر کردند مبنی براینکه «کمک‌های بشر دوستانه» از طریق کوبیدن ِ دوبامبی حاصل نمی‌گردد! ضمناً روشنفکران ِ مزبور به بچه‌ی رذل توصیه نمودند که به منظور حفظ مصلحت ِ محله از این پس رذالت‌هایش را با مراجع ذیربط هماهنگ کند.

و اینگونه بود که خلقی از شدت ِ آشفتگی ِ روشنفکری در آن محله انگشت حیرت به دندان گزیدند و یکصدا گفتند: آقا جان، لااقل متن ِ بیانیه را طوری تنظیم می کردید که اولاً کمی به موضوع ربط داشته باشد و ثانیاً با صحبتهای وزرای خارجه روسیه و چین و ماچین اشتباه نشود. و من الله التوفیق!

Read Full Post »