Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2011


فکر کردن و حرف زدن درباره‌ی ادیان همیشه کاری بسیار دشوار و ترسناک و پرهزینه بوده است. ادیان ِ سازمان‌یافته و ثروتمند دنیا عموماً در ذات خود ناشکیبا و پرخاشگرند؛ همچون پلنگ از قلمرو آئینی‌شان دفاع می‌کنند و مزاحم را (در هر دو وجه زیستی و حقوق اجتماعی) می‌درند. هیچ نیازی نیست که بنیان‌گذاران یک دین آشکارا به تحدید و خونریزی تشویق کنند؛ حس نیرومند مالکیت و میل به انحصار لامحاله پیروان ادیان را به قتل و غارت یکدیگر و ایجاد محدودیت‌های دائمی برای دیگران ترغیب خواهد کرد. حتی آئین بودا که در ناپرخاشگری شهره‌ی آفاق است (و به واقع در میان ادیان به گربه‌‌ایی چاق و ملوس و بی‌دندان می‌ماند) ناگزیر از این قاعده مستثنی نبوده است.

آئین کهن بودا ، که در تساهل نمونه است و راههای رسیدن به نیروانا را بی‌شمار می‌داند، وقتی در حوالی سالهای ۶۰ میلادی از جنگل‌های گرم و رازآلود هندوستان (بی‌گمان در لابلای بار و بنه‌ی کاروان‌های تاجران و سوداگران – که همواره از حمّالان عمده‌ی رسوم و امراض و فنون و فرهنگ‌ها بوده‌اند) به میان عشایر استپ‌‌های شمال و از آنجا عین ویروس به دشت‌های پهناور و بلازده‌ی چین سرایت می‌کند – و در کالبد تازه‌ایی با نام «بودیسم مهایانه» درعرض کمتر از چهار سده سرتاسر چین و ماچین و شرق دور را به تمامی فرا می‌گیرد – رفته رفته به مدد معابد بی‌شمار و رهبانان پرتعداد و پرنفوذش به چنان قدرت و ثروتی در شرق می‌رسد که گاه حتی یک ناپرهیزی احمقانه و کوچک در امور مذهبی (مثلاً جابجا کردن یکی از استخوان‌ها یا دندان‌های منتسب به بودا از معبدی به محلی دیگر) می‌توانسته شهری را به آشوب‌ بکشد و قتل عامی تمام عیار را سبب شود. به هر تقدیر، احوال بودائیان در چین به جایی می‌رسد که در ابتدای قرن نهم میلادی دلبستگان به مکاتب باستانی چین (دائوئیسم و کنفوسیانیسم) از بودیسم به فرقه‌ایی بی‌فرهنگ و بربر یاد می‌کنند و شکایت ارباب دین بودا را به امپراطور می‌برند.

البته ما در اینجا کاری به انگیزه‌های اقتصادی و سیاسی ِ بیزاری چینی‌ها از بودیسم نداریم (که نهایتاً منجر به نوعی رنسانس در چین و احیای آئین کنفوسیوس – و بالطبع قصابی بسیاری از بودائیان شد). موضوع صرفاً دشواری‌ها و هزینه‌های مترتب بر فکر کردن و سخن گفتن و عمل کردن در باب ادیان است که همه‌ی ما کم و بیش از آن آگاهیم و هیچ حرف و کشف تازه‌ایی هم نیست. فقط خواستم بگویم که نرمخوترین و بی‌دندان‌ترین گربه‌ی این باغچه هم به وقتش کم از پلنگ بیشه‌زار ندارد – چه رسد به آنهاشان که از ابتدا با خوی پلنگی و پرخاشگری متولد می‌شوند. (در ضمن من عاشق حیوانات هستم و قصدم توهین به پلنگ نیست – که از ستودنی‌ترین زیبایی‌های حیات است؛ هدف فقط رساندن معناست).

گرچه نرخ وحشت و هزینه‌ی کنکاش و پرسش در دین (بی هیچ استثنایی در نزد همه‌ی اقوام و در سرتاسر تاریخ تمدن بشری) همیشه به میزان دردناک و خون‌آلوده‌ایی بالا بوده است اما تا آنجا که به ما و دین و فرهنگ‌مان مربوط می‌گردد، گویا قدمت این هراس و سنگینی این هزینه‌ها مجرای تبادل آزاد آرا و دانسته‌ها را چنان بند آورده‌اند که تقریباً به انسداد کامل جریان اندیشه‌ی انتقادی در گفتار و کردار فرهنگی‌مان منجر شده است؛ بطوریکه حتی وقتی خطر عمده‌ایی به فوریت تهدیدمان نمی‌کند باز هم در ذهنمان قادر به طرح و پی‌گیری مستمر پرسش‌های اساسی در ماهیت دین و تاریخ‌مان نیستیم.

اوج استقلال نظری و اندیشه‌ورزی ما در مواجهه با دین اسلام معمولاً از سطح نفرین و ناسزا‌گویی فراتر نمی‌رود. در همین یکی دو قرن اخیر بسیاری از به اصطلاح روشنگران سکولار ما اسلام را شاخه‌ایی فرض کرده‌اند که با ضرب ِ قلمه‌ی زور و تجاوز اعراب بر درخت فرهنگ ایران پیوند شده است و لاجرم برای بریدنش همواره مجبور بوده‌اند از شاخه‌ی دیگری از همین درخت آویزان شوند. اما هرس کردن شاخه‌ها فقط به شادابی بیشتر و تناوری ِ درخت منجر شده است چرا که هیچکس نمی‌خواهد (یا نمی‌تواند) بپذیرد که ما جز اسلام فرهنگ و ماهیتی نداریم و هر شاخه‌ی به ظاهر غیر اسلامی نیز که بر اندام این درخت روئیده از ریشه دینی و اسلامی بوده است. ما مثل ماهی در حوض اسلام شناوریم و در هوای «برحمتک‌التی وسعت کل شیء» می‌زاییم و می‌زییم و می‌میریم.
به همین سبب، یهودی و زرتشتی ما نیز مسلمانند ؛ مسیحیان ما شفای بیمارانشان را در تناول قیمه‌ی تاسوعا و برافروختن شمعی در شام غریبان زینب می‌جویند؛ سوسیالیست‌های ما «دینخو» تر از ابوذر غفاری بلکه خود تئوریسین ِ روانپریشی‌های ابوذرگونه‌اند و کمونیست‌های ما پای جوخه‌ی تیرباران نیز شاخه‌ی گل‌سرخی تقدیم علی ‌ابن ابیطالب می‌کنند؛ تجدد‌پرستان و لیبرالها و ناسیونالیست‌ها و فراماسونرهای ما هم نگارشان همان است که به مکتب نرفته بود و سواد نوشتن هم نداشت ولی بی‌جهت ، و فقط به غمزه و اطوار، مسئله آموز صد مدرس شده بود. ما حتی دموکراسی را با فریاد الله اکبر طلب می‌کنیم بدون آنکه لحظه‌ایی در پیامدهای متضاد معنایی و تناقضات عقلی این دو مفهوم اندیشیده باشیم.

لذا ما در مسیر تاریخ‌مان به هر سو که ره می‌سپاریم و از هر دروازه‌ایی که گذر می‌کنیم باز هم خودمان را در وسط میدان مدینه‌النبی می‌یابیم و گواهی می‌دهیم بر «لا یمکن ‌الفرار من حکومته». جالب اینکه ممکن است در همان میدان هوار بزنیم که از ترکیب «لا یمکن الفرار» به واسطه‌ی عربی بودنش بیزاریم ولی در عین حال در دلمان قند آب می‌شود از شنیدن «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست». ما خود طراح و مهندس مدینه‌النبی هستیم. تفاوتی هم ندارد که قرآن و زبان بیچاره‌ی عربی را ستایش کنیم یا نکوهش. همینکه عاشقیم بر همه عالم چون «همه عالم از اوست» خودش دلالت فلسفی دارد بر بیزاری‌مان از جهان و بیگانگی‌مان با انسان، که از مبانی شدیداً اسلامی‌اند.

خوش‌خیالی و حماقت محض است اگر گمان کنیم که اسلام یک دیوار ِ دیگرساخته است و هوا برمان دارد که از روی این دیوار بپریم بی‌آنکه نقش خویش را هم در پی‌ریزی و معماری این دیوار و هم در ساروج و آجرهای برسازنده‌اش دیده و سنجیده باشیم.
متاسفانه گفتمان انتقادی ما در باب اسلام لبریزاز ساده‌انگاری‌های نسنجیده و تکراری‌ست که مدعی‌ست چند قبیله‌ی بی‌فرهنگ و سرگردان و عقب‌مانده از بیابان‌های حجاز ناگهان بر امپراطوری ایران یورش برده‌اند و با زور و اصرار ما را مسلمان کرده‌اند. در مقابل این گفتمان تکراری، اسلام‌پرستان وطنی نیز بی‌آزرمی و ساده‌لوحی را به نهایت می‌رسانند و ادعا می‌کنند که ایرانیان فوج فوج با شوری عاشقانه به آئین اسلام گرویده‌اند. اما در این میان هیچکس از خودش نمی‌پرسد که عرب گشنه و پابرهنه با چه پشتوانه‌ی اقتصادی و پیشینه‌ی سازمانی می‌توانسته به مسلمان کردن ما «اصرار» بورزد و اصولاً چه صرفی برایش می‌داشته که ما به اسلام بگرویم؟ و یا مگر در آیات نامنسجم و پریشانی که سپاهیان بی‌سواد عرب دست و پا شکسته و با زبانی ناآشنا ، در حین رویداد ِ جنگ و تجاوز، برای روستاییان و کشاورزان بینوای ایرانی تلاوت می‌کردند (آنهم ایرانیانی که خودشان از هزار سال پیش ختم این شعبده‌بازی‌ها بودند) چه مطلب تازه و عنصر عاشقانه‌ایی بوده است که کسی بخواهد با شوق و رغبت به آن بگرود؟

دعوت به دین کار مسیونرهای مدرن مسیحی و مسلمان امروزی‌ست (که هم پشتوانه‌ی اقتصادی دارند و هم سازمان فکری و آئینی منسجم). عرب بیابانگردی که نان ندارد بخورد، هرگز آب و زمینی برای کشت و کار و فرصتی برای شهرنشینی نداشته و حیات اقتصادی‌اش منحصراً به راهزنی و غارت و غنیمت جنگی وابسته است، و تنها پشتوانه‌ی فرهنگی‌اش حس اشرافیت قومی و قبیله‌ایی‌ست، چگونه ممکن است که بخواهد و اصولاً بتواند دعوت به دین کند؟ لازم به ذکر است که من هیچیک از اوصاف فوق را به قصد تحقیر اعراب بکار نبرده‌ام ؛ اعراب حجاز نیز مانند همه‌ی اقوام پراکنده و نیمه وحشی تاریخ دردیگر نقاط دنیا، به شیوه‌ی ایلاتی در حاشیه‌ی کانون‌های تمدنی ِ سازمان‌یافته‌تر می‌زیسته‌اند و از لحاظ اتصافشان به اوصافی که برشمردم کم و بیش هیچ تفاوتی نداشتند با مثلاً عشایر نیمه وحشی ژرمنی مانند فرانک‌ها و گوت‌ها در شمال و غرب اروپا، وندال‌ها در حاشیه‌ی جنوبی مدیترانه، سکاها و ماساگت‌ها و ترکها درشمال فلات ایران، و ختای‌ها و تانگوت‌ها و مغول‌ها در شمال غرب چین. اتفاقاً همین حاشیه‌نشین‌های جان‌سخت و دلیر و بی‌فرهنگ به علت دوری از کانون‌های عمده‌ی تمدن و شهرنشینی (و مصون ماندن از بیماری‌ها و قحطی‌ها و دیوانسالاری‌های زمین‌گیر کننده و رایج در این کانون‌ها) در اکثر مواقع با چالاکی و فرصت‌طلبی – و قساوت‌ها و خونخواری‌های معمول بشری – سامانه‌ی قدرت‌های بزرگ را مختل کرده‌اند و چه بسا تاریخ‌ساز و تاثیرگذار هم شده‌اند.

شاید وقت آن رسیده که ما قبول کنیم که در مواجهه‌ی اعراب با ایرانیان و ساکنین عراق و سوریه و فلسطین و مصر … و دیگر نواحی غیر مسلمان، دعوتی در کار نبوده‌است. عرب بادیه نشین که مسیونر پولدار مسیحی نبوده تا بفهمد دعوت به دین یعنی چه. او صرفاً به امید غارت و غنیمت شترش را زین کرده و برای دستیابی به زندگی بهتر و آسان‌تر، زمین حاصلخیز و غذا و منابع انرژی از شبه جزیره‌‌ایی سوخته و بی آب و علف بیرون زده است – کاری که هر جانوری (اعم از حیوان یا انسان) در شرایط مشابه انجام می‌دهد.

عرب در این هجرت مسلحانه از امتیاز عقب‌ماندگی و فقر مطلق نیز برخوردار بود. او در پشت سرش هیچ نداشت، نه زمین و مزرعه‌ایی، نه پایتختی، نه تاریخی و ثروتی که نگرانش باشد. او فقط شنیده بود که یک اعرابی دیگر در مدینه به اسم محمد ابن عبدالله گویا اشعار هیجان‌انگیز و آهنگینی به عربی گفته که به طور خلاصه مهر تاییدی بر عظمت نژاد و زبان و رسم و رسوم عرب است و حتی منزل خدای کائنات را در برهوت ِ مکه تعیین کرده است. احتمالاً در حرفهای محمد آنچه بیش از هر چیز برای عرب اهمیت داشته اشارات و دستورات روشنی‌ست که هم با خلق و خوی او سازگار بوده است و هم با نیاز طبیعی‌اش به کوچیدن به سمت منابع غذایی و ثروت همخوانی داشته است – اشاراتی از قبیل: خدای دنیا خانه‌اش اینجا در همین مکه‌ی خودمان است (و این یعنی زادگاه ما با همه‌ی نحوست و فقر جغرافیایی‌اش واجد «شرافت» است و این شرافت به هرحال موید شرافت خونی و قبیله‌ایی عرب است) ، او عربی حرف می‌زند، شما مسلمان هستید، بروید، بجنگید و از نامسلمانان غنیمت بگیرید، اموال و زنانشان را به مساوات بین هم تقسیم کنید… والی آخر.

مجموع این عوامل در تهییج اعراب در حمله به سرزمین‌های مجاور نقش داشته‌اند اما عقلاً باید قبول کرد که فشار گرسنگی و نقش غذا و جغرافیا بسیار تعیین کننده‌تر از پیام محمد بوده‌اند. حتی اگر محمدی در کار نمی‌بود و دعوی پیغمبری نمی‌کرد باز هم این اتفاق می‌افتاد – ولو با تأخیر. (بگذریم که همه‌ی مقدمات این کوچ خونین – اما طبیعی – حتی پیش از تولد اسلام و پیغمبرش در نزد لخمی‌ها و غسانیان حیره در شمال عربستان آغاز شده بود و لج‌بازی‌ها و حماقت‌های بی‌پایان ساسانیان و رومی‌ها ، و بروز بیماری‌های مهلک مسری و تغییرات جوی و دهها عامل دیگر شرایط را برای ورود اعراب مهیا کرده بودند).

ما با پافشاری بر این امر که عربها ما را مسلمان کردند فقط دنبال بهانه‌ایی برای رویگردانی از واقعیت تاریخ و فرهنگ‌مان هستیم و طبق معمول ره به جایی نخواهیم برد. اتفاقاً در سده‌های نخستین ورود اعراب به ایران و بین‌النهرین و شامات (به ویژه در دوران امویان و حتی در زمان عباسیان) خلفا و سپاهیان عرب از هیچ ترفند و قساوت و جنایتی برای جلوگیری از مسلمان شدن ِ کشاورزان و پیشه‌وران دریغ نداشتند. عرب برای گذران امورات امپراطوری جدیدش مجبور بوده است که از «نامسلمانان» باج و خراج بگیرد و نامسلمانان هم مجبور بوده‌اند برای فرار از خراج و مالیات‌های فلج کننده یک کلام بگویند اشهدان لا اله الا الله – جمله‌ایی که منطقاً و از نظر اقتصادی، اعراب هیچ رضایتی به شنیدنش از نامسلمانان نداشته‌اند. نیازی نبود که، به طور مثال، یوسف ابن حجاج اقتصاددان باشد تا بفهمد که بدون باج و خراج ستاندن از نامسلمانان حتی امکان یک ماه حکومت کردن در عراق هم برایش فراهم نیست. او که نمی‌توانست مثل سرداران رومی و ساسانی در تامین هزینه‌ها چشم امید به پایتخت داشته باشد. و اصلاً کدام پایتخت؟ مدینه؟ برهوتی که مردمش نان شب نداشتند و خرج خزانه‌ی مفلس‌اش را همین جناب حجاج می‌داد. پس جای تعجبی نیست که امثال حجاج مشتاقان گرویدن به اسلام را گردن بزنند و حتی برای «موالی» شدن ما هم هزار جور مانع ایجاد کنند.

مطلب خیلی طولانی شد. باید در فرصتی دیگر شواهدی را که فکر می‌کنم دلالت بر پدید آمدن اسلام به دست خود ما ایرانیان دارد بیان کنم.

Advertisements

Read Full Post »

شهری دورافتاده را در نظر آورید که ساکنینش در خانه‌هایشان آینه ندارند. مردم در شهر ِ بی‌آینه هرگز به تماشای سیمای خویش ننشسته‌اند و آنچه از خود می‌دانند یا تصّوری‌ست خویش‌ساخته در ذهن و یا روایتی‌ست که اهالی خانه و همشهریان از سیمای هم برای یکدیگر تعریف می‌کنند. اما این پندارهای خویش‌ساخته و روایات ِ دیگربافته عموماً بر کاربستی از امیال و اغراض و عواطف بنیان شده‌اند و لبریز از قضاوت‌های دلبخواهی‌اند. در چنین حالتی، ستایش یا نکوهش ِ قیافه‌ی اشخاص هر دو به یک اندازه می‌توانند به دور از واقعیت و در عین حال سرگرم کننده باشند. در عوض، آینه سرد و بی‌اعتناست، نه ثناگوست نه کینه توز، ترحم یا تعارف نمی‌شناسد و در پی ِ سرگرمی ما هم نیست. آینه واقعیت را آنگونه که هست می‌نمایاند و در نمایش طرح و خطوط چهره‌‌ی آدمها دربند ِ خشنودی یا خشم کسی نیست. اگر آینه‌ایی نباشد که واقعیت سیمای آدمی را با پندارها و روایات تطبیق دهد به تدریج تصورات و برداشتهای سرگرم‌ کننده عین واقعیت می‌شوند. آنوقت درستی یا خطای یک ادعا را باید با سنگ ِ پندار و روایات محک زد و طبعاً تطبیق امور با معیارهای سرد و نادلچسب نه معنایی دارد نه الزامی. در چنین شهری قرنها و هزاره‌ها در پی ِ هم می‌گذرند و هیچکس دلتنگ آینه نخواهد شد؛ واقعیت زیر آواری از اوهام مدفون می‌گردد، و نگریستن در آینه به جرم و جنون تعبیر می‌شود.

ناگفته پیداست که مقصود من از طرح این حرفها قصه‌گویی نیست و شهر و سیما و آینه را صرفاً در بیانی استعاری برای توصیف ایران و فرهنگ و عقل بکار برده‌ام. شاید در نگاه اول این استعارات خیلی کلی، بی‌دقت، یا غیر منصفانه به نظر برسند اما چنانچه شواهد و دلایلی وجود داشته باشند که حتی به طور نسبی بر درستی این فرضیات استعاری و انطباق ضمنی ِ آنها با وضعیت فکری و فرهنگی و تاریخی ایران دلالت کنند، در آنصورت هر ایرانی نکته سنج و منصفی حق دارد که از شدت نگرانی دق‌مرگ شود. حتی احتمال درستی این ادعا که مردمی نسل اندر نسل بی‌آینه زیسته‌اند بی‌نهایت ترسناک و آزاردهنده است. البته ایرانی فارسی زبان ممکن است در رویارویی با چنین احتمالی به طرز دیوانه‌واری آشفته و عصبانی شود، احتمال را از اساس وقیحانه و کذب تلقی کند، احتمال‌دهنده را مغرض و دیوانه بپندارد، و برای کسب اعتماد به نفس و آسایش ِ از دست رفته‌اش دعوی و مدعی هر دو را با دستپاچگی در حوزه‌ی افکار و باورهایش به قتل برساند (کاری که ما در انجامش سخت مستعدیم) و یا اینکه به تکاپو بیافتد و به شکلی واقع‌بینانه با خودش و فرهنگش مواجه گردد (روشی که هرگز در فرهنگ ما تمرین نشده است و طبیعتاً استعداد چندانی در بکارگیری‌اش‌ نداریم.)

بی‌گمان سردی و بی‌اعتنایی در قضاوت عقلی ایجاب می‌کند که ادعای «زیست بی‌آینه» را وارونه هم دید و احتمال عکس آن را نیز صادق دانست (که من آن را احتمال دوم می‌نامم). در اینصورت ما با گفتمان کاملاً متفاوتی در مورد فرهنگ ایران مواجه می‌شویم که مدعی‌ست هنر نزد ایرانیان است و بس؛ که ما ملتی فرهیخته، منطقی، بانشاط، سازنده، و پیشرفته هستیم؛ که تمدن بشری بر دوش فکر و فرهنگ ایرانی بنا شده است، که این فرهنگ زنده و زاینده است و در خلاقیت و زایش ِ بی‌وقفه‌ی علمی و هنری‌اش هر روز دیگر فرهنگ‌ها و ملت‌های جهان را به ستایش و شگفتی وامی‌دارد؛ که دنیا در برابر عظمت این ملت سر تعظیم فرود آورده است …و الی آخر. گرچه این نگاه طرفداران بیشماری دارد و تقریباً همه‌ی ما را که در عمق وجودمان به گونه‌ای نسبت به آن احساس خویشاوندی و همدلی داریم در برمی‌گیرد (همه، حتی آن عده از ما که گاه و بیگاه عین زن حامله ویارمان می‌گیرد و یابوی بی‌دندان و چلاقی را به قصد نبرد با کژی‌های تاریخی‌مان زین می‌کنیم و با چماق ِ پوسیده‌ی ناسزا و تمسخر به جان ِ بلاهت‌های پیش ِ پا افتاده‌ و معمول بشری‌مان میافتیم – و مثلاً ریاکاری زاهدان را چنان فیلسوفانه نکوهش می‌کنیم یا طوری به ریش سنت‌های مذهبی و خرافه‌پرستی‌های روزمره می‌خندیم که انگار به کشف یک عنصر جدید شیمی نائل آمده‌ایم) معهذا اثبات درستی این نگاه رمانتیک و خودشیفته به فرهنگ ایرانی امری بی‌نهایت سخت و تقریباً محال به نظر می‌رسد.

البته می‌شود احتمال سومی را نیز در نظر گرفت و قضاوتی میانه و معتدل در مورد فرهنگ ایران داشت. مثلاً می‌شود گفت که ایرانیان نیز به سهم خود در پیشبرد تمدن بشری نقش داشته‌اند و پویا و زاینده بوده‌اند (که نمونه‌های برجسته‌اش را معمولاً در پیدایش ِ آیین زرتشت سراغ می‌کنیم یا در دولت کم نظیر و پهناور هخامنشیان در پانصد سال پیش از میلاد، یا هزار سال بعد از آن در دیوانسالاری پیچیده‌ و ماجراجویی‌های خسرو پرویز ساسانی، و نهایتاً در کثرت شاعران و ظهور تعدادی طبیب و ریاضیدان و منجم ایرانی در طی قرون دهم تا چهاردهم میلادی) اما مشکل اینجاست که ما در یادآوری ِ این برجستگی‌ها همواره بلافاصله دچار نوعی حس نوستالژیک می‌شویم – چنانکه گویی به عزای عزیزی از دست رفته نشسته‌ایم – و در مواجهه با پرسش آزاردهنده‌ایی که عقب‌ماندگی‌های امروز را به رخمان می‌کشد ناخودآگاه به دلگرم کننده ترین و آسان‌ترین پاسخ ممکن پناه می‌بریم، و با آمیزه‌ایی از حسرت و استیصال و غرور (بی هیچ احساس شرمی) طناب تقصیر تیره‌بختی‌هایمان را بر گردن اسکندر و محمد و مأمون و چنگیز و غیره می‌اندازیم – طنابی که دوام ِ ابد مدت دارد، هرگز گسسته یا فرسوده نمی‌شود، همیشه به کار می‌آید، و عجیب آنکه ما در اختلاف نظرهای ظاهری و سرگیجه‌آورمان مرتب این ریسمان الهی را از هم قرض می‌کنیم و به نوبت بر گردن هر جانوری که خودش یا رسم و سپاه و آئینش از این دیار گذر کرده می‌افکنیم، فرقی هم ندارد که این جانور اسکندر مقدونی باشد یا خالد‌ ابن ولید، یزدگرد سوم باشد یا تزار روسیه و ملکه‌ی بریتانیا ، ناصرالدین شاه باشد یا آیزنهاور یا خمینی؛ مهم این است که طناب بر گردن خودمان و بی‌مایگی‌های فرهنگی‌مان نپیچد.

واضح است که نگاه و قضاوت معتدل در مورد نقش و اهمیت احتمالی ِ فرهنگ ایران در تمدن بشری کاری‌ست که تا کنون از خودمان سر نزده (و عمدتاً دیگران بوده‌اند که از دور به ما نگریسته‌اند و در دهلیز تاریخ و زبان و فرهنگمان نوری تابانده‌اند و یافته‌هایشان را برایمان مکتوب کرده‌اند). لذا این احتمال سوم، حتی به فرض درستی‌اش، هیچوقت در نزد خود ما موضوعیت نداشته است چرا که ما حتی در بررسی‌های علمی و واقع‌بینانه‌ی دیگران نیز همواره مثل ارواح سرگردان دنبال تخم دوزرده‌ و جام جمی می‌گردیم که معلوم نیست اهورا مزدا با چه انگیزه و مجوزی از روزگار جمشید در این مرز پرگهر چال کرده است. در نتیجه، هر ژستی که در حوزه‌ی احتمال سوم می‌گیریم به سرعت تبدیل به چرکنویسی حماسی می‌شود که در واقع نسخه‌ی برابر با اصل ِ احتمال دوم است و به نوعی گواهی می‌دهد بر درستی احتمال اول!

یکی از نمونه‌های برجسته‌ایی که در این زمینه به ذهنم می‌رسد تلاش خستگی‌ناپذیر (و در جای خود بسیار ستودنی و بی‌نظیر) ابراهیم پورداوود در ترجمه و معرفی اوستا و گاتهای زرتشت است. پورداوود از طریق آثار فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها با آیین زرتشت و زبان اوستا آشنا می‌شود و کتاب گزارش گاتها را برای اولین بار در سال ۱۳۰۵ شمسی از آلمانی به فارسی ترجمه می‌کند (و این یعنی ما تا همین هشتاد سال پیش تقریباً هیچ چیز از زرتشت و اوستا نمی‌دانستیم). او از آن پس همه‌ی عمرش را صرف تحقیق در آئین زرتشت می‌کند و یکبار نیز گاتها را مستقیماً از زبان اوستایی به فارسی برمی‌گرداند. به جرات می‌توان گفت که ما امروز هرآنچه در متون فارسی از زبان و آئین ایران باستان داریم و می‌دانیم مدیون ابراهیم پورداوود است که او نیز مدیون تحقیق و تلاش اروپاییان بود. اما مشکل اینجاست که گزارش سترگ پورداوود از اوستا نه یک آینه (که لامحاله می‌بایست واقعیت چیزی را عیناً بازتاب دهد) بلکه یک تابلوی نفیس و ستایشگرانه است و خواننده گاه مجبور می‌شود برای یافتن هر بوته‌ایی از واقعیت ابتدا از میان مرغزاری از شیفتگی‌های عاطفی و دلبستگی‌های شخصی نویسنده گذر کند، و طبیعی‌ست که در چنین وضعیتی درخت چنار هم بوی سوسن و سنبل می‌هد. پورداوود نه در گاتها و نه در هیچ بخشی از اوستا حتی یک نقطه‌ی تاریک، یک خطا در شناخت عالم هستی، ذره‌ایی بلاهت، یا یک ردپای کوچک از مبالغات ساده‌لوحانه و عجیب و غریب (که جزو خصایص ذاتی ِ همه‌ی آدمهای سه هزار سال پیش بوده‌اند) نمی‌بیند زیرا او نیز مانند همه‌ی ما تمایل دارد که در آینه‌ به تماشای تصویری خویش‌ساخته از دلدار بنشیند و نه دلدار واقعی. به طور مثال، وقتی در شرح یکی از اجزای پنجگانه‌ی اوستا با ستایشی عریان به بیان رشته‌های بی‌پایانی از نیایش‌ها و نمازهای «خورده اوستا» می‌پردازد – از جمله خورشید نیایش، مهر نیایش، ماه نیایش …، و سیروزه‌های بزرگ و کوچک، و گاهان (نمازهای پنجگانه) و انواع و اقسام آفرینگان – هرگز به خودش و به ما یادآور نمی‌شود که آخر چطور با عقل سلیم جور درمی‌آید که ملتی هر سیصدوشصت و پنج روز از سال و در هر لحظه از شبانه روز مدام به دعا و نیایش مشغول باشد و در عین حال به کار و شکار و کشاورزی و بچه‌داری و هزار بدبختی دیگرهم بپردازد؟ و اصولاً پیغمبری که یک چنین جدول لگاریتمی سرسام‌آوری از نماز و نیایش‌های بی‌وقفه برای مردمش تجویز می‌کند تا چه اندازه می‌توانسته است ارتباطی عینی با واقعیات زندگی معمول آدمها برقرار کرده باشد؟

من امکان جستار و پژوهش دقیق و علمی در باب احتمال سوم را از سوی ایرانی فارسی زبان بسیار بعید می‌دانم – یا شاید بهتر باشد بگویم که هرگز به چنین موردی برنخورده‌ام. احتمال دوم نیز(علیرغم محبوبیت عام و دیرینه‌اش در اعماق دلهای نازک و زودرنج ما) بیشتر به یک شوخی ابلهانه یا یک سرگرمی روان‌پریشانه شبیه است. اما احتمال آزاردهنده‌ی اول را، با همه‌ی ترسناکی‌اش، نمی‌شود سرسری گرفت و بی‌اعتنا از کنارش گذشت. عمق ریشه‌های این احتمال در آثار و ملاحظات آرامش دوستدار با زبانی نیرومند و بی‌ترحم و برکاربستی دقیق واکاوی شده‌اند و جز او تقریباً هیچکس در این پنجاه سال اخیر حرف تازه‌ایی به فارسی نزده است. اما برای یافتن شواهد و نشانه‌هایی که ممکن است دلالت بر زیست بی‌آینه داشته باشند نیازی نیست که الزاماً فیلسوف باشیم. من خود با همین سواد اندکم چندین نمونه‌ی واضحش را می‌شناسم که در مطلبی جداگانه با آنها اشاره خواهم کرد.

Read Full Post »