Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

پیامبران از جمله پیامبر اسلام تجربه ای توحیدی از هستی داشتند و قولوا لا اله الا الله تفلحوا نیز حکایت از همین تجربه دارد… پیامبر نگاهی جدید به هستی داشت و همه جای جهان را پر از خدا می دید: فاینما تولوا فثم وجه الله. او می خواست انسانهای دیگر را نیز در این تجربه شریک کند … این تجربه منحصر به پیامبر نبود و بعد از پیامبر هم برخی آن را در ذیل نبوت پیامبر تجربه کردند … برای اینکه این تجربه در جان مسلمانان و پیروان پیامبر جان بگیرد و در دل آدمیان رسوخ پیدا کند و سبب شود که آنان زندگی خود را بر اساس این پیام تنظیم کنند، قواعدی اخلاقی و فقهی از جانب پیامبر وضع گردید … این فکر خامی است که برخی فکر می کنند می توان دین را از بین برد. این شجره طیبه را که ریشه دوانده است حتی نمی توان خیال برانداختن آن را کرد … ما معتقدیم پیامبران امر شریف و لطیفی را آورده اند و جهان جدید به خاطر دور ماندن از آن پیام با معضلاتی روبرو شده که جز با روی آوردن به آن پیام مشکلاتش حل نخواهد شد …


چه تفاتی دارد که این جملات را پیشنماز مسجدی در یاسوج گفته باشد یا مصباح یزدی در قم یا یورگن هابرماس در برلین؟ گوینده‌ی این حرفها چه پسر حداد عادل باشد چه نوه‌ی کوکب خانم یا پدر سروش دباغ یا شوهر خاله‌ی بنده، مطلقاً نمی‌بایست تاثیری در فهم ما از معنا و مقصود ِ این جملات داشته باشد. ما حتی می‌توانیم به سادگی از ذکر مأخذ این سخنان ِ تکراری چشم‌پوشی کنیم بدون آنکه کوچکترین حقی از گوینده یا گویندگان ِ احتمالی آنها ظایع شود زیرا مشابه این حرفها را روی پلاکاردها در تظاهرات، روی دیوارها، کف خیابان، از رادیو و تلویزیون، در کتاب‌های تعلیمات دینی مدارس، در خطبه های نماز جمعه، در عرایض ِ خامنه‌ای، در عشوه‌های رحیم مشایی، در قرائت انشای احمدی نژاد در سازمان ملل … بارها و بارها دیده و خوانده و شنیده‌ایم. این حرفها واجد ِ هر حقی هم که باشند یقیناً از حق کپی رایت معافند.

بنابراین ما بدون کمترین عذاب وجدان و با خیالی آسوده از ذکر منبع این حرفها خودداری می‌کنیم (چون حقیقتاً جا به اندازه‌ی کافی برای درج همه‌ی منابع نداریم) و فقط به طرح ِ چند سوال تکراری از گویندگان این حرفهای تکراری بسنده می‌کنیم.

۱ – این پیامبران از جمله پیامبر اسلام، با چه شیوه‌ایی تجربه‌ی خود را به شما منقل کردند که شما متوجه شدید به چه نحوی هستی را تجربه می‌کردند؟ آیا این تجربه از طریق کلماتی که بعضاً قرنها بعد از زندگی فرضی ِ و احتمالی ایشان توسط دیگران گفته و شنیده شدند به شما منتقل گردید؟ آیا علیرغم سیر تطور زبان و تحول ِ فهم انسان، آن تجربه در آن کلام منجمد و ساکن مانده است که شما همچنان قادر به درکش هستید و می‌خواهید ما را از چند و چونش آگاه سازید؟

۲ – چه کسی تعیین می‌کند که نگاه پیامبر اسلام به هستی «جدید» بوده است؟ شما؟ و این نگاه نسبت به چه شیوه‌ی نگرشی «جدید» محسوب می‌شده است – نسبت به نگاه ِ ابوجهل و ابن عباس یا نسبت به طراحان ِ شاتل؟ آیا قابل تصور است که مثلاً آقای بیل گیتز هم نگاه پیامبر اسلام به هستی را جدید بداند؟

۳ – شما چگونه از قواعد اخلاقی و فقهی پیامبر اسلام آگاه شدید و اطمینان حاصل کردید که شخص خودش این قواعد را وضع کرده است؟ آیا رواج صنعت چاپ و نشر در شعب ابی طالب یا ثبت اسناد به شکل آکادمیک در مدینه در طی سالهای اول تا بیست و سوم هجری شما را از صحت و سقم این قواعد مطمئن ساخت؟

۴ – منظورتان از شجره‌ی طیبه چیست؟ اگر از این ترکیب ِ معروف و تکراری مرادتان دستگاه اندیشه سوز و بی‌خویشتن‌ساز ِ اسلام است که بنده هم با شما صد درصد موافقم که برانداختنش ناممکن است (دلایل موافقتم را نیز در همین جمله گفتم.) اما اگر منظورتان دین در معنای عام آن است، اجالتاً دویست سیصد سالی می‌شود که شجره طیبه را در همان باغچه که روییده بود چال کرده‌اند.

در خاتمه لازم به یادآوری‌ست که گرچه بنده از نگاه شما وجود خارجی و موضوعیت عینی ندارم (لااقل نه به اندازه‌‌ی یک موجود فرضی در گذشته‌ایی دور و ناپیدا آنهم در بیابان ِ بی‌نام و نشانی که لابد علم و آگاهی از زیر بوته ها و شنزارهایش بی‌جهت فواره می‌زده) اما نمی‌دانم چرا در عین نابودگی، به یک طرز ِ غریبی حس می‌کنم و می‌فهمم که «جهان جدید» تاریخاً و تحقیقاً به علت دور ماندن از همان «امر شریف و لطیف» که شما اشاره کردید به لفظ ِ «جدید» متصف شد. لذا هر چه سعی می‌کنم باز هم معنای ِ این آیه‌ی شریفه‌ایی را که در پایان سخنان‌تان نازل کردید از اساس نمی‌فهمم.


وقتی دلسوزی بشود شغل ِ ثابت، و مدعای مبارزه با یک حکومت ِ خاص بشود حرفه‌ی دائمی، عقل ِ معاش ِ شاغلین در این حرفه حکم می‌کند که در حفظ ِ مناسبات ِ بازار ِ کارشان کوشا باشند و نسبت به عوامل ِ تهدید کننده‌ی این مناسبات واکنش نشان دهند. واضح است که اشتغال به یک حرفه‌ی خاص صرفاً در درآمدزایی خلاصه نمی‌شود بلکه متضمن ِ ایجاد تشخص و اعتبار نیز هست. بنابراین یک دلسوز ِ حرفه‌ایی به طور طبیعی تلاش می‌کند که منابع تامین ِ درآمد و تشخص و اعتبارش را تا حد ممکن از گزند ِ تحولات مصون بدارد.

در حوزه‌ی مشاغل ِ مرتبط با دلسوزی برای مردم ایران (که ماهیتاً یک مفهوم ِ گل و گشاد و انتزاعی ست و همین نامتعیین بودنش یک جور سپرده‌ی ثابت یا سرمایه گذاری ِ مطمئن، سودآور، و جاودانی برای کلیه‌ی شاغلین در این حرفه محسوب می‌گردد) اصل بر آن است که دلسوزاننده در سوزاندن ِ دلها پایور بماند تا بدین ترتیب تداوم ِ حرفه‌ی مزبور و آینده‌ی شغلی ِ کارکنان تضمین گردد.

البته حرفه‌ی دلسوزی، مانند هر پیشه‌ی دیگری در بازار، یک حالت ِ منجمد و ایستا ندارد؛ ترفیع و ارتقای ِ درجه، امید به کسب درآمد و اعتبار ِ بیشتر، و سرانجام «دستیابی به پاداش ِ بزرگ» ، از جمله انگیزه های ضروری و غیرقابل انکار در این حرفه است. بنابراین، دلسوز ِ حرفه‌ایی همیشه الزاماً در تکاپوی حفظ ِ وضع ِ موجود نیست. او در حد بضاعتش اوضاع را می‌پاید و منتظر گشودن ِ روزنه‌ایی ست به سوی ِ امکان ِ «دستیابی به پاداش ِ بزرگ» که همانا نشستن برجای دلسوزاننده باشد (حالا چه در هیأت ِ یک روزنامه نگار رسمی، یک استاد دانشگاه، یا یک مدیر ِ میانی در وزارتخانه، و چه در قد و قامت ِ وکیل مجلس و وزیر و غیره). اما چنانچه شرایط ِ این جابجایی فراهم نباشد و ناگهان عناصر مزاحمی خارج از مناسبات بازار کار، موجودیت ِ دلسوزاننده را با تهدید مواجه کنند، دلسوز ِ حرفه‌ایی برآشفته می شود و ضمن ِ تشدید ِ مراتب ِ دلسوزی، ناخودآگاه (و با بهره‌ گیری از ظرافت‌های پیچیده و ابهام آمیز ِ بیانی) به دفاع از حفظ موجودیت ِ دلسوزاننده برمی‌آید تا سامانه‌ی شغلی‌اش برقرار بماند.

به منظور رفع هرگونه شبهه‌ایی در همین جا می‌بایست اکیداً متذکر شد که حرفه‌ی دلسوزی هیچ سنخیتی با فعالیت ِ سیاسی (در معنای عام و مدرنی که در دنیای آزاد مرسوم است) ندارد. فعال مدرن ِ سیاسی اهل ِ عشوه و غمزه‌ و نوحه سرایی نیست؛ صراحتاً می‌گوید که در پی ِ کسب ِ قدرت سیاسی هستم، از حاکمین فعلی باهوش‌تر و باکفایت‌ترم، برای همه‌ی امورات کشور برنامه‌ی مشخص و مدون دارم و… و بگذریم که این جور مسائل اصلاً ربطی به میهن اسلامی ما ندارد و حرف زدن در موردشان بیهوده است.

حرفه‌ی دلسوزی در ایران ِ اسلامی ، حداقل از دوران ِ قاجار به این سو، در زمره‌ی مشاغل ِ کاملاً تخصصی و در انحصار مطلق ِ روحانیت ِ معظم شیعه قرار داشت که با لباس ِ فرم و ادبیات و اطوار ِ خاصشان، گوی ِ دلسوزی را از دیگر مشتاقان ِ مستعد ِ این حرفه ربوده بودند. با استقرار سلطنت پهلوی نوعی تمرکززدایی ِ صوری در شغل شریف ِ دلسوزی پدید آمد. تاکید و فشار رضا شاه در تغییر ِ شکل و شمایل ِ مملکت، ضمن ایجاد زیرساخت‌های اولیه برای تبدیل ایران از روستا به چیزی شبیه شهر، موجب ِ بروز دگرگونی در نحوه‌ی پوشش و گویش ِ عامه‌ی مردم شد. (تبدیل تنبان به شلوار چنان ناگهانی بود که ما را بکلی شوکه کرد و شاید در اثر همین شوک بود که بعدها امر بر ما مشتبه گردید که لابد شریعتی جامعه شناس و روشنفکر بود یا خیلی ها هنوز خیال می‌کنند که مثلاً حسین نصر آخوند نیست و احتمالاً فیلسوف الهیات و روشنفکر پیشرفته‌ایی‌ست در قد و قواره‌ی رودلف اُتو !)

همین پوشش و گویش و اطوار ِ تازه، حرفه‌ی دلسوزی را در ظاهر از انحصار روحانیت ِ معظم خارج ساخت و به فرزندان و خوکردگان به مکتب ِ ایشان اجازه داد تا با سر و وضعی متفاوت و گویشی تازه (از لهجه‌ی روسی گرفته تا فرانسوی و غیره) بخت خویش را در فن ِ دلسوزی بیآزمایند. طبیعتاً قدمت دلسوزی نزد روحانیت و ابرام این طایفه در ریختن ِ اشک‌های درشت و استادی ِ بی‌مانندشان در فنون شیون و زاری، «پاداش ِ بزرگ» را پیشتر از بقیه‌ی نوآموختگان نصیبشان ساخت. پس از استقرار نظام مقدس، روحانیت ِ معزز ِ شیعه فصل ِ باشکوه و بی‌نظیری را در این حرفه رقم زد، بطوریکه به مدد ِ شعبده‌ایی کاملاً الهی، هردو نقش ِ دلسوزاننده و دلسوز را همزمان ایفا کرده و جهانی را در بهت و حیرت فروبرد (و هنوز هم دارد فرو می‌برد!)

طبعاً با اشباع بازار کار ِ دلسوزی در داخل کشور، و حضور متخصصان ِ چیره‌ دست و با تجربه‌ایی مانند روحانیت، فضای فعالیت برای دیگر مشتاقان تنگ می‌شود. لذا هیئت‌های دلسوز جهت ِ کار در این زمینه گروه گروه به خارج از میهن کوچ کرده (یا کوچانده شدند).

اکنون تصور کنید اتحادیه اروپا به شما ماهانه مبلغی پول بدهد (حالا کم و زیادش مهم نیست) تا یک وب‌سایت بسازید و از بام تا شام به صورت حرفه‌ایی برای مردم ایران دلسوزی کنید. شما با این مبلغ در فرنگ روزگار می‌گذرانید و کم کم برای خودتان اسم و رسمی بهم می‌زنید – و حتی به صورت معجزه‌آسایی با تیتر ِ «روشنفکر» معرفی می‌شوید. شبکه‌های خبری ِ فارسی (که اکثراً به صرف ِ نسکافه وشیرینی به صورت فامیلی و دور ِ همی اداره می‌شوند و خاله بازی ِ سیاسی را خیلی جدی و آراسته در بی بی سی ترین شکلش نمایش می‌دهند) با شما مصاحبه می‌کنند و شب که به منزل می‌روید احساس می‌کنید متفکر بزرگی هستید و حرفه‌ی شریفی دارید. خب اگر قرار باشد بزنند دلسوزاننده را چپه کنند (و با شما هم هماهنگ نکرده باشند که لااقل دلتان خوش باشد که در سیستم بعدی جایتان محفوظ و اتیکت و درآمدتان تضمین است) تکلیف شغل و زندگی ِ شما چه می‌شود؟

بینندگان ِ بینوای ِ خاله بازی‌های بی بی سیاسی ممکن است روشنفکری شما را پذیرفته باشند، ولی انصافاً اگر شغل دلسوزی را از شما بگیرند، در دنیای فرنگ شما چقدر توان دارید که به زبان خودشان (انگلیسی، آلمانی، فرانسوی) در حد ِ کارمندی یک اداره حرف برای گفتن داشته باشید؟ نگفتم در حد «روشنفکری» چون از این شوخی‌ها که با هم نداریم.


تقریباً از اواخر دوره‌ی قاجار و آغاز آشنایی ِ محصلین ِ ایرانی با دنیای فرنگ این شبهه‌ی غم‌انگیز در ذهن و زبان ما شکل گرفت که لابد سواد ِ خواندن و نوشتن (و احیاناً اظهار لحیه در نشریات) مترادف ِ روشنفکری‌ست. با ظهور ِ رضا شاه و ساخت ِ مدارس در ایران ، تعداد ِ انتلکتوئل‌های این مرز پرگهر به طرز چشمگیری افزایش یافت و سرانجام با اهتمام ِ شیخ رفسنجان و شرکا در برپایی ِ دانشگاه در هر کوه و بیابان (حتی در مسیر تردد ایلات و عشایر) جمعیت ِ روشنفکری ایران به مرز انفجار رسید.

لذا در حال حاضر ما با یک وضعیت ِ بغرنجی روبرو هستیم که از یک طرف انبوهی از هیئت‌ها و دسته‌های چند صد نفره از «روشنفکران» ایرانی (به شیوه‌ی هیئت‌های متوسلین به ائمه‌ی اطهار) چپ و راست بیانه‌ی مشترک صادر می کنند و میهن عزیزمان از فرط ِ وفور روشنفکر دچار تورّم ِ علمی و فکری شده است، و از طرف دیگر در پایتخت ِ همین سرزمین ِ آماسیده از انتلکتوئل برای رزرو کردن روضه‌خوان و فالگیر جهت ِ نورافشانی ِ معنوی در مجالس زنانه و مردانه (از خیابان فرشته گرفته تا میدان شوش) باید مدتها در نوبت باشی و منت بکشی و هزینه‌های کلان بپردازی.

درست است که ما از نظر ِ تولید روشنفکر رتبه‌ی نخست دنیا را داریم، و از همین حیث در اقصی نقاط ِ عالم به «ملت ِ رشید و آگاه» مشهوریم، اما از قدیم گفته اند که تورّم ِ افسارگسیخته در هیچ زمینه‌ایی مطلوب نیست. بنابراین پیشنهاد می‌شود که به منظور خواباندن ِ وَرم ِ فکر در ایران ِ اسلامی از این پس به جای صدور نفت خام ، مازاد ِ روشنفکر ِ پخته و بیانیه‌نویس ِ ایرانی را جهت ِ اعتلای فرهنگی ِ ممالک ِ بی‌فرهنگ دنیا به این نواحی صادر کنیم تا هم اهالی ِ قلدر و بیشعور و نظامی‌چی و امپریالیست و بیسوادشان از مواهب ِ روشنفکری ما برخوردار شوند و هم مملکت خودمان یک نفسی بکشد و پس از کمی استراحت مجدداً تولید ِ روشنفکر پخته را با شور حسینی و همت ِ ملی از سر بگیرد.

البته باید توجه داشت که همه‌ی «روشنفکران» پخته و دلسوز و بیانیه‌نویس ِ ایرانی جمیعاً به خوشی و میمنت در پناه ِ همان ممالک ِ قلدر ِ بیشعور ِ نظامی‌چی ِ امپریالیست و بمب-افکن-ساز به گذران زندگی و تولید انبوه فکر مشغولند و ممکن است این شبهه ایجاد شود که ما صادرات ِ روشنفکر را از سالها پیش شروع کرده‌ایم. اما مقصود ما از این پیشنهاد مشعشع و خداپسند بیشتر متوجه بومی کردن ِ روشنفکری توسط این عزیزان در آن ممالک است – یعنی با عنایت به انفجار فکر در ایران و فرهنگ فارسی ، لازم است تا روشنفکران ِ چیره دست و دلسوز ما زاویه‌ی دلسوزی‌شان را قدری تغییر دهند و به جای تزریق ِ شبانه روزی ِ فکر ِ روشن به فرهنگ ایرانی ، کمی هم به مشکلات ِ مبتلابه ِ میزبانان ِ خود بپردازند و مبادی ِ انتلکتولیسم و دموکراسی و حقوق بشر را به آنها بیاموزند که الحمدلله مدتی‌ست این شیوه ی حسنه آغاز شده و قفل ِ گنجینه‌های فکر و تجربه‌ی این عزیزان در زمینه‌ی دموکراسی و حقوق بشر دارد کم کم گشوده می‌شود و اذهان ِ تشنه و مضطرب و پوک ِ میزبانان را سیراب می‌کند.

می گویند در زمانهای قدیم بچه‌ی رذل و شروری هر روز در محله آتش می‌سوزاند و شرارت می کرد. روزی بزرگ ِ محله به او گفت : بچه جان ، دست از این شرارت بردار وگرنه چنان دو بامبی توی سرت می‌کوبم که دیگر از جایت برنخیزی.» عده‌ایی از روشنفکران ِ محل (زیرا ما از دوران ِ ننه قمر هم محله‌هامان مملو از روشنفکر بود) از این سخن سخت برآشفتند و به صورت ِ گروهی یک بیانیه‌ی بسیار مرتبط با موضوع و بی‌نهایت سوزناک صادر کردند مبنی براینکه «کمک‌های بشر دوستانه» از طریق کوبیدن ِ دوبامبی حاصل نمی‌گردد! ضمناً روشنفکران ِ مزبور به بچه‌ی رذل توصیه نمودند که به منظور حفظ مصلحت ِ محله از این پس رذالت‌هایش را با مراجع ذیربط هماهنگ کند.

و اینگونه بود که خلقی از شدت ِ آشفتگی ِ روشنفکری در آن محله انگشت حیرت به دندان گزیدند و یکصدا گفتند: آقا جان، لااقل متن ِ بیانیه را طوری تنظیم می کردید که اولاً کمی به موضوع ربط داشته باشد و ثانیاً با صحبتهای وزرای خارجه روسیه و چین و ماچین اشتباه نشود. و من الله التوفیق!

نامه ی مصطفی تاجزاده به علی خامنه ای در ظاهر شاید شبیه یک رنجنامه یا اعتراض سیاسی باشد اما در باطن بیشتر به سند آشکاری می ماند که حاکی از پریشان احوالی و انسداد ِ فکر و فعالیت سیاسی در ایران است. می شود نسبت به این نامه نگاهی همدلانه داشت و در ستایش ِ نگارنده ی نامه و شجاعتش حماسه سرایی کرد یا به حمایت از او بیانیه های سوزناک و عاطفی صادر کرد (کاری که همه ی ما ایرانی ها در انجامش استعداد ذاتی و سرشاری داریم). در عین حال ، می توان بدبینانه به ماجرا نگریست و به طور مثال پرسید که اصولاً چگونه می شود از داخل زندان و زیر شکنجه از مسائل داخلی و بین المللی مطللع بود و با حوصله و فراغت نامه به رئیس کل زندانبانان و شکنجه گران کشور نوشت – روالی که این اواخر در جمهوری اسلامی به مد سیاسی تبدیل شده است و هر از گاهی نامه های عتاب آمیز سریالی و دنباله دار از داخل سلول های انفرادی خطاب به دیکتاتور ایران نوشته و چاپ می شود.

معهذا موضعگیری ها و واکنشهای فوق کمک چندانی به فهم رویدادهای سیاسی ِ جاری در ایران نمی کند و صرفاً ما را به وادی حاشیه های بی سرانجام می کشاند. بنابراین بهتر است از حواشی پرهیز کرد و به متن نامه و دعوی ِ نگارنده پرداخت. در ضمن ، زندانی یا مظلوم بودن ِ نویسنده ی نامه نیز نباید سبب شود که در بررسی گفته هایش دچار رودربایستی شویم. گرچه مصطفی تاجزاده و همسرش هر دو از فرزندان و محارم ِ خانواده ی بزرگی هستند که سی و دو سال پیش به صورت قبیله ایی و دسته جمعی بر سرنوشت یک کشور حاکم شدند و از مواهب اقتدار سیاسی و اقتصادی (و آسیب های مرتبط با آن) به نوبت بهره و زیان بردند ، اما این دو در حال حاضر به هر دلیلی اسیرند و از آزادی های فردی محروم شده اند و لذا باید قاطعانه از حقوق انسانی شان دفاع کرد. اما دفاع از حقوق اولیه ی یک زندانی نمی تواند به مجوزی برای چشم پوشی از نقد افکار و نظریات سیاسی وی تبدیل گردد.

نکته ی دردناک و در عین حل مضحکی که در لابلای خطوط نامه ی تاجزاده پنهان شده این است که وی ، آگاهانه یا ناخودآگاه ، از مبانی و باورهایی دفاع می کند که خود پدید آورنده ی قلعه ی ترسناکی بوده اند که وی اکنون در سیاهچال آن اسیر شده است و از زشتی ها و تنگناهایش می نالد ! شاید بسیاری از ما ایرانیان به شدت به وجد بیاییم از اینکه مصطفی تاجزاده (که زمانی معاونت سیاسی یکی از مقتدرترین وزارتخانه های کشور را عهده دار بود) اینک به صراحت اعلام می کند که «انقلاب ما برای دنیای معاصر پیام پیشرفت و توسعه و علم و فناوری و حتی دموکراسی و آزادی بیان نداشت، چرا که در این عرصه ها دیگران گام‌هایی بسیار بلند برداشته‌اند…» تردیدی نیست که این اظهار نظر جسورانه را می توان سرآغازی برای برون رفت از دور باطل و عبثی تلقی کرد که بیش از سه دهه به طرزی شرم آور بر گفتمان ِ هذیان گونه ی پایوران جمهوری اسلامی (اعم از چپ و راست ، اصلاح طلب و سنت گرا) حاکم بوده است. اما ، طبق معمول ، شادمانی ساده لوحانه ی ما از تصور ِ حصول یک تحول ِ اساسی در ساختار سترون ِ فکر سیاسی در ایران حتی چند ثانیه نیز نمی پاید زیرا نگارنده ی نامه ، جمله ی بعدی را مثل پتکی از یک هذیان سی ساله بر سرمان می کوبد و به شیوه ی چریکهای نیم قرن پیش و با لحن و ادبیات ِ گماشتگان بیت رهبری و خطیبان ِ خونریز نمازهای جمعه ی تهران و مشهد با افتخار مدعی می شود که » آن چه این انقلاب را از سایر انقلاب‌های جهان متمایز می‌ساخت پیام معنوی و اخلاق برای بشریت گرفتار آمده در زندگی مصرف زده و مادی امروز بود» !

به نظرم روانشناسان بزرگ دنیا باید این موضوع را از دریچه ی آسیب شناسی روانی و فکری به دقت مورد مطالعه قرار دهند تا بفهمند که واقعاً چگونه می توان توحش وصف ناپذیر و میل ِ سازمان یافته و جنون آمیز به تعزیر و حصر و خونریزی را (که از فردای بیست و دوم بهمن پنجاه و هفت بر سراسر ایران چیره گشت و هنوز هم بی امان ادامه دارد) «پیام معنوی و اخلاق برای بشریت» نامید.

البته برخی ممکن است استدلال کنند که تاجزاده قصد دارد به خامنه ای بفهماند که قرار بوده انقلاب ما چنین و چنان باشد ولی اکنون نیست. در اینصورت نیز باید از او همان پرسش تکراری و همیشگی را پرسید که این «اکنون ِ نامطلوب» که تو از زشتی اش در فغان و در غوغایی دقیقاً از چه تاریخی آغاز شده است ؟ فکر می کنم پاسخ تاجزاده به چنین پرسشی در سرتاسر نامه اش هویداست : از همین دو سال و نیم پیش که من و دوستانم به زندان افتادیم.

یکی از نکات بسیار عجیب و غیر قابل فهم در این نامه به استنادات تاریخی مربوط می شود. تاجزاده صرفاً با ذکر یک مثال (دستور بهشتی به آزادی خانواده ی بنی صدر) گذشته ایی مشعشع را به رخ خامنه ای می کشد و «نمونه‌ای زیبا از انسانیت و اخلاق و معنویت گمشده در این کشور» را به وی یادآور می شود. من شخصاً اطلاعی از جزئیات ماجرای دستگیری یا آزادی خانواده ی بنی صدر ندارم اما حتی به فرض صحت گفته های تاجزاده باید این سوال مطرح شود که آیا در آن دوران سرشار از «انسانیت و اخلاق و معنویت» چنین رفتارپسندیده ایی در مورد همه ی دستگیر شدگان و شهروندان ایران رعایت می شد یا اینکه این عطوفت صرفاً شامل حال افراد خانواده ی بنی صدر شده بود – که خودش به هر حال اصالتاً عضوی استخواندار از همان خانواده و عشیره ی حاکم بر ایران محسوب می شد که به دلایلی مورد غضب ِ ولی فقیه وقت واقع شده بود. چنانچه فرض دوم صحیح باشد (که تصور می کنم همینطور باشد) می شود گفت که متاسفانه ارزش این یادآوری فقط در حد یک گله و شکایت خودمانی از سوی معاون سابق وزیر به رئیس کل کشور است و ربطی به ملت ایران در مفهوم عام آن ندارد.

تصورات و استنادات تاجزاده به گذشته ایی نه چندان دور (که خوشبختانه هنوز صدها سند و مدرک زنده در موردش موجود است) آنهم با عباراتی نظیر «نشنیده بودیم و به مخیله مان هم خطور نمی کرد» یا «ما هرگز در خواب هم نمی دیدیم» … به نوعی حکایت از انقطاع مطلق مدیران سابق جمهوری اسلامی از واقعیات عام و تلخ اجتماعی ِ ایران در چند دهه ی گذشته دارد. به واقع همین مصیبت اینک گریبانگیر مدیران فعلی ست. انگار در این سی و دوسال گذشته آنچه در بیرون از حوزه ی خانواده و عشیره ی حاکم بر جمهوری اسلامی (اعم از چپ و راست) اتفاق می افتاده چندان موضوعیتی برای مدیران و فرماندهان نداشته و واقعیتی در خور دیدن و شنیدن محسوب نمی شده است.

اما غم انگیزتر از تمام این ها ، استناد تاجزاده به حرفهای علی به خوارج است. شگفت آور است که وقتی ما درک درستی از تاریخ ِ همین چند دهه ی گذشته نداریم و علیرغم وجود این همه فیلم و نوار و اسناد ِ حی و حاضر ، برآوردی تا این حد مغشوش و غیرواقعی از حقایق تاریخی ارائه می کنیم ، با چه جسارتی به خود حق می دهیم که در کشاکش یک مجادله ی سیاسی به افسانه ها و قصه های چند هزار سال پیش استناد کنیم که معلوم نیست گویندگانشان چه کسانی بوده اند و یا اصلاً وجود خارجی داشته اند یا نه.

ایکاش مصطفی تاجزاده و دیگر فعالین سیاسی ما لااقل لحظه ایی به این اصل دبستانی و بدیهی توجه می کردند که انسان یک ارگانیسم زنده است و مانند همه ی دیگر جانداران ِ حاضر در این سیاره ، موجودی مادی ست که برای بقای خود نیازمند کسب انرژی از طریق مصرف است. عبارات خنده داری مانند «مادیت زمینی و محرومیت از اخلاق و معنویت آسمانی» و یا اظهارات عجیب و ماقبل تاریخی مانند «افتادن به دامان دنیای مادی و اسارت در زندگی مصرف زده و عاری از معنویت غرب سرمایه‌داری» سالها و شاید قرنهاست که دیگر به درد فعالیت جدی سیاسی نمی خورند و بیشتر اسباب شوخی و سرگرمی اند.

امروزه هر دانشجوی سال اولی که چند واحد تاریخ و سیاست خوانده باشد مثل روز برایش روشن است که همواره شدیدترین محرومیت های سیاسی و اجتماعی را منادیان «اخلاق و معنویت» به افراد جامعه تحمیل کرده اند وهولناکترین جنایات در حق انسان را مدعیان «عدالت» روا داشته اند. دلیل آن نیز کاملاً واضح است : ادعاهای گزافی مانند عدالت (یا عدالت الهی) و معنویت آسمانی ماهیتی ازلی و متصلب دارند در حالی که انسان ، مثل هر ارگانیسم زنده ی دیگری ، مدام در حال تغییر و تحول به سمت آینده ایی نامتعین و غیرقابل پیش بینی ست. هرگاه رندان و پیامبران و مصلحان با هر قصد و نیتی (چه خیرخواهانه ، چه سودجویانه و ظالمانه) به فکر تعیین تکلیف برای آینده ی انسان بیافتند و تلاش کنند تا رفتار و کنش ها و حتی احساسات و آرزوی ها او را در قالبی از پیش ساخته به صلاحدید خودشان تعریف و محدود کنند ناخواسته راه را بر طبیعی ترین رویداد این ارگانیسم زنده ، یعنی «شدن و تحول» ، مسدود کرده اند. در پی این انسداد است که جامعه به مردابی گندیده بدل می شود و از درونش تباهی و ظلم می زاید.

مفاهیم گنگ و غالباً شیادانه مانند «معنویت و اخلاق آسمانی» به قدری مبتذل و مسخره اند و آنقدر از جانب شارلاتان هایی مثل آخوندهای اخلاق در خانواده ی سیمای جمهوری اسلامی دستمالی شده اند که آدم حتی خجالت می کشد در موردشان حرف بزند. اما پیرامون مفهوم عدالت می شود به تفصیل بحث کرد. تا جایی که به این نوشته مربوط می شود فقط می توانم بگویم که «عدالت» (که تاجزاده مستقیماً از آن نام نمی برد ولی آشکارا خواهان اجرای آن است) هرگز نمی تواند یک قانون طبیعی و همیشگی تلقی شود و یا از منابع متصلب و تغییر ناپذیر (مانند دین) اخذ گردد زیرا اصولاً نه در سیاره ی زمین و در بین موجوداتش و نه در هیچ نقطه ایی از جهان هستی «عدالت» به معنایی که ما جانوران دو پا و هوشمند برای خودمان (و فقط برای تنظیم روابط در زندگی اجتماعی مان در طی ده دوازده هزار سال گذشته) به اشکال مختلف تعریف و اجرا کرده ایم وجود عینی و خارجی ندارد. آنچه در جهان ِ عینی واقعیت دارد فقط تلاش برای بقا و رقابت بر سر کسب غذا و منابع انرژی ست. بی تفاوت است که ما از این موضوع خوشمان بیاید یا با آن مخالف باشیم.

تعاریف خودساخته ی انسان از عدالت ، به ویژه در طی چند هزاره ی اخیر که از تاریخ مدوّن شهرنشینی می گذرد ، اکثراً به گونه ایی تنظیم شده اند که دربرگیرنده ی منافع جمع و جامعه باشند ، یا لااقل در ظاهر این گونه به نظر برسند. مدعای حفاظت از منافع جامعه (یا منافع «امت» در مفهوم دینی اش یا همان «احشام الهی» *) همیشه عدالت را در نقطه ی کانونی ِ سوسیالیسم نشانده است. و سوسیالیسم در انواع دینی و الحادی اش – چه در آغوش استالین یا اذهان بیمار موسولینی و هیتلر رشد کرده باشد و چه در زیر عبای خمینی – چنانچه افسار گسیخته گردد ناگزیر به فاشیسم و تمامت خواهی می انجامد. انباشت قدرت در دست یک فرد یا گروه و دولت ، آنهم با مدعای ِ فریبنده ایی چون تامین عدالت برای جامعه ، و سپس تدوین قوانین و برنامه های درازمدت به بهانه ی تحصیل رشد و تعالی ِ جانور ِ موهومی به نام «جامعه» یا «امت» یا «رایش» ، فجایعی به بار می آورد که نازیسم و فاشیسم در آلمان و ایتالیای قرن بیستم و البته جمهوری مقدس اسلامی در ایران نمونه های برجسته و مستندش هستند.

جامعه گرچه از افراد انسانی تشکیل شده است اما منافع و خواسته هایش الزاماً هیچ نسبت مستقیمی با آزادی ها و منافع فرد انسانی ندارد و حتی می تواند به مدد قوانین و برنامه ریزی های دولتی تبدیل به هیولای درنده ایی شود که حقوق فرد را ببلعد و تمام آزادی هایش را یکسره تباه کند. حقوق و آزادی های فردی تنها در صورتی از خطر تعرض ِ دولت و جامعه در امان می ماند که هیچ فرد و گروه جن زده و متوهمی (چه پیامبر چه روشنفکر چه رهبر) مجاز به پیچیدن نسخه های ابدی برای دیگران نباشد و مبنای زندگی اجتماعی نه بر عدالت پوپولیسیتی یا رستگاری امت یا موهوماتی از قبیل معنویات اخلاقی و آسمانی ، بلکه بر حق مالکیت شخصی و رقابت آزاد و آزادی صریح ِ فرد انسانی در انتخاب شغل و محل و شیوه ی زندگی و اعتقادات و طرز پوشش و… بنا شده باشد.

خلاصه اینکه مراقب باشیم تا اینقدر از معنویات و اخلاق آسمانی و عدالت الهی دم نزنیم که اینها رهزنان آزادی و فردیت ِ انسانی اند و ابزار تحمیق و سرکوب.

با آرزوی آزادی و بهروزی برای تاجزاده و همه زندانیان مظلوم و بی پناهی که اسیر عدالت و معنویات آسمانی اسلام شده اند

______________________________________________________
* احشام الهی – ترکیبی زیبا و گویا از دکتر آرامش دوستدار

مجمع عمومی سازمان ملل متحد برای من (و احتمالاً برای خیلی های دیگر که مانند من تا به حال از نزدیک زیارتش نکرده اند) به نظر یک جور جای قشنگ و با ابهتی می آید. رهبران کشورهای عضو سازمان ملل هر ساله از تمام اکناف عالم همراه با هیئتی از مشاوران و کارگزاران سیاسی – و برخی نیز در معیت کاروان ِ مشتاقی از افراد خانواده و اقوام و دوستان – خود را به جهانشهر نیویورک می رسانند تا در تالار بزرگ این مجمع سخنرانی کنند. بدیهی ست که نمایندگان ملل مختلف هر یک با انگیزه ها و اهداف خاصی به پای تریبون سخنرانی می روند ؛ یکی حرف ناگفته و تازه ایی برای گفتن دارد ؛ یکی از سر رفع تکلیف حضور یافته ؛ و دیگری ، به قاعده ی معمول ِ سیاست ، فقط در فکر چانه زنی و کسب امتیازی مشخص است.

اما نظر به اینکه ما آدمها ، از رهبر و سیاستمدار گرفته تا پستچی و بقال ، عموماً دوست داریم که مورد توجه دیگران قرار بگیریم و مطرح باشیم ، و با عنایت به تمرکز دوربین های دهها شبکه ی خبری از سراسر جهان بر روی سکوی خطابه در تالار مجمع ، می توان حدس زد که تعدادی از رهبران نیز صرفاً به شوق و تمنای ثبت تصویرشان در صدر اخبار جهانی بار سفر به نیویورک می بندند. یکی از شاهکارهای بی نظیر ِ عالم سیاست در این زمینه سرهنگ قذافی بود که با آن شکل و شمایل دراماتیک ساعتها در صحن ِ مجمع عمومی سازمان ملل قصه ی کلثوم ننه تعریف می کرد و موجبات تفریح و سرگرمی دیگر اعضا (واز نفس افتادن ِ مترجم ِ نگون بختش) را فراهم می آورد.

متاسفانه رئیس جمهور انقلابی کشور ما نیز در حضور هر ساله و مشتاقانه اش در سازمان ملل شیوه ایی کم و بیش شبیه به آن جناب سرهنگ معزول و متواری را دنبال می کند. هنوز مشخص نیست که چرا علیرغم برخورداری از یک لشگر مشاور – و همراهی ِ جمع کثیری از دوستان و اقوام و خانواده های محترم و صرف هزینه های گزاف برای سفرهای متعدد به نیویورک – هیچکس به وی متذکر نمی شود که ، مطابق با عرف دیپلماتیک ، ایراد سخنرانی در یک مجمع جهانی با نحوه ی قرائت انشا در مدرسه راهنمایی یا مثلاً خواندن دعا و دستور در مراسم صبحگاه یک پادگان در مشهد تفاوت دارد. در ضمن ، قرار نیست که هر سال همان متن دستوری و کسالت بار را فقط با پس و پیش کردن چند جمله (یا اضافه کردن یکی دو عبارت تحریک آمیز) عیناً از بلندگوی مجمع عمومی سازمان ملل به سمع و نظر صندلی های خالی سالن رساند.

ناگفته پیداست که در اینجا نقد محتوای ِ انشای تکراری احمدی نژاد به هیچ روی مورد نظر ما نیست (حال چه این انشا به قلم مشاورانی از قبیل مجتبی هاشمی ثمره تحریر شده باشد و چه مستقیماً از بیت رهبری به او دیکته کرده باشند – که چندان تفاوتی هم در این دو منشا نیست). موضوع اصلی به بن بست رسیدن ِ سیاست در ایران است. ناتوانی نظام سیاسی ایران حتی در یافتن شیوه ایی صوری برای دیگرگونه گفتن ِ آنچه رهبرانش «پیام جمهوری اسلامی به دنیا» می دانند آنچنان محرز و آشکار شده است که دیگر هیچ تردیدی در نازایی ِ فکر سیاسی در ایران باقی نمی گذارد. شاید عده ایی معترض شوند و استدلال کنند که در عرصه ی سیاست، ابرام در تکرار قالب ها نشان از پایمردی ست. اما اصرار عجیب ِ نمایندگان جمهوری اسلامی در حفظ قالب های از پیش آزموده و کلیشه های کهنه ی بیانی ، آنهم در دنیایی که بارزترین شاخصه اش تغییر و تحول دائمی ست ، بیش از آنکه ترجمانی از پایمردی این نمایندگان در عقایدشان باشد دلالت بر انقطاع مطلق ایشان از واقعیت دارد.

در نقطه ی مقابل ِ احمدی نژاد و سترونی ِ سیاسی اش ، لااقل در مجمع عمومی ِ امسال ، می توان به بنیامین نتانیاهو و خطابه ی زیرکانه و متفاوت وی اشاره کرد. اسرائیل کشوری ست که به اقرار نخست وزیرش هرگز از الطاف و عنایات ِ مجمع عمومی سازمان ملل برخوردار نبوده است و تاکنون ۲۱ قطعنامه از مجموع ۲۷ قطعنامه ی مصوب این مجمع بر علیه دولت تل آویو صادر شده اند. معهذا نتانیاهو برخلاف احمدی نژاد به ایراد خطابه ایی پادگانی و تکراری متوسل نشد. وی علاوه بر تسلط مثال زدنی اش بر زبان انگلیسی ، با استادی و اِعمال هوشمندانه ترین ظرایف و فنون سخنوری ، به بیان محتویات ِ متنی پرداخت که چکیده ی ماهها تلاش فکری ِ مشاوران کارکشته و عصاره ی یک عمر تجربه ی سیاسی خودش در «چگونه گفتن» بود.

قضاوت در مورد محتوای سخنرانی دو رهبر مورد اشاره یک بحث نظری ست و مجالی جداگانه می طلبد. حرف بر سر «نحوه ی گفتن» و تاثیر طرز بیان بر مخاطب است – و البته گمان دارم که ، در آینده ایی نه چندان دور ، اثر بخشی عینی ِ این دو سخنرانی در صحنه ی روابط بین الملل به نفع یکی و ضرر دیگری به شکلی صریح نمود خواهد یافت.

بی گمان رای بانوی باهوش آلمانی ، هنا ارنت ، که معتقد بود «عمل سیاسی» بارزترین وجه تمایز انسان متمدن از انسان ماقبل شهرنشینی ست ، بهره ایی وافر از حقیقت دارد. اما به صرف اینکه عده ایی در یک شهر و دیاری بر مردمان حاکم شوند و به نمایندگی از ایشان به دیگر ممالک سفر کنند نه بر قامت آنان قبای سیاستمداری خواهد پوشاند و نه به اطوار و حرکاتشان وجه ی «عمل سیاسی» خواهد بخشید. امروزه حتی یک کودک دبستانی هم می فهمد که چگونه گفتن از چه گفتن مهمتر است. رهبران ایران آشکارا از این درک ِ ابتدایی عاجزند و به همین استناد ، اساساً سیاستمدار نیستند.

مسیر حوادث و واقعیات زندگی در سرزمین مادری ما ایرانیان مثل رودخانه ی کم عمق و گل آلود ه ایست که از خرابه هایی بر فراز یک تپه ی تاریک و تو سری خورده سرچشمه می گیرد ، بیابانهای بی آب و علف را در می نوردد و سرانجام در مرداب تیره ایی در پشت همان تپه ناپدید می شود. صدها سال است که ما در این رودخانه ی گل آلود ، در این مدار بسته و رقت انگیز ، می لولیم ؛ یک روز جامه ی جسارت به تن می کنیم و به بی فرجامی و نکبت تاریخی خود طعنه می زنیم و فردایش به شکرانه ی لولیدن در این دایره ی تنگ و تکراری باده می نوشیم.

این روزها به مدد تکنولوژی کامپیوتر و اینترنت (که ملت شهید پرور ما در پیدایش و فراگیرشدنش مطلقاً هیچ نقشی نداشته است) فغان بسیاری از ایرانیان از مظالم جمهوری اسلامی به هوا برخاسته و به هر طرف که رو می کنی به نوشته های گوناگونی بر می خوری (از طنز گرفته تا تحلیل و گزارش و هجویات) که مضمون بیشترشان در نقد جمهوری اسلامی ست. در اکثر این نوشته ها فاصله ی نقد کننده و نقد شونده آنچنان فراخ و بی انتهاست که تو گویی این حکومت زشت و نامیمون ناگهان مانند یک بیماری مهلک از سیاره ایی دیگر بر سرزمین مظلوم و نابختیاری به نام ایران نازل گردیده است و حالا عده ایی طبیب و کارشناس ِ بی طرف دارند در مورد زشتی ها و خطراتش اظهار نظر می کنند. به راستی آیا دست غیب ِ باغبان ِ کج اندیش و دیو سیرتی در کاشتن ِ بذر معیوب ِ جمهوری اسلامی در کار بوده است؟ و اصولاً آیا امکان می داشت که نهال ِ این شاخ شمشاد خونین را در شوره زاری جز ایران ویران ِ ما غرس کرد ؟

هر آدم منصف و سالمی به طور طبیعی می تواند درک کند که جمهوری اسلامی (نه فقط برای ایران و ایرانی بلکه برای کل بشریت در پایان قرن بیستم) یک حادثه ی تلخ و غم انگیز بوده است. اما نباید از نظر دور داشت که این جانور عجیب و ناقص الخلقه – که ابعاد زشتی و عقب ماندگی اش از فهم انسان مدرن بیرون است – مولود ِ ذهن ِ تاریخی و فرهنگی خود ما بوده است. خون خمینی ها و مکر مکارم شیرازی ها در رگهای فرهنگ ِ وهم آلود و آشفته ی ماست که می جوشد. خامنه ای و احمدی نژاد را نمی شود از شکم ِ سوئیس بیرون کشید – برای تولد این موجودات عجیب ، زهدان ِ فکر و اعتقادات ایرانی لازم است.

مام میهن را باید عمل کرد ؛ کشتن ِ مولود ناقص شاید موقتاً از شرمساری و غصه رهایمان کند اما در نهایت چاره ساز نیست.

تقریباً هیچ تردیدی نیست که زندگی ِ گونه ی انسان در این سیاره از ابتدا با توهمات ذهنی (از جمله جادوگری) آغاز شده است. در واقع امضای جادو در پایان هر فصل و هر ورق از داستان حیات ِ انسان حک شده است. جوهر این امضا را همین امروز نیز می توان پررنگ تر از همیشه در ذیل ِ ارقام نجومی ِ حسابهای بانکی ِ سازندگان سریال بی پایان ِ «هری پاتر» به وضوح مشاهده کرد.

دین و مذهب اما علیرغم شباهتهای ظاهری اش با عناصر بنیادین ِ جادوگری یک پدیده ی کاملاً متفاوت است. آیین های جادوگری خیلی قدیمی تر و ابتدایی تر از ادیان هستند. جادو یک مکانیسم ساده و طبیعی ِ ذهن برای درک دنیا و قوانین طبیعت است اما دین مانند یک ویروس در بطن این مکانیسم رشد کرده و مدام رنگ عوض کرده و خودش را با شرایط زندگی اجتماعی بشر تطبیق داده است بدون آنکه هیچ اعتنایی به درک قوانین فیزیکی و طبیعی داشته باشد.

متاسفانه از مظاهر تفکر دینی در گذشته های بسیار دور بشر (مثلاً یکصد هزار سال پیش) هیچ شاهد معتبری در دست نیست. بخش اعظم دانسته های امروز ما در مورد مذاهب اغلب منحصر به بقایای به جا مانده در منطقه ایی از زمین است که در آن ، نسبت به دیگر مناطق ، انسانها تجمع بیشتری داشته اند – یعنی منطقه ایی که نام ِ بی مسمای «خاور میانه» بر آن نهاده اند. (فعلاً به دلایل سیاسی ِ این نامگذاری کاری ندارم ؛ واضح است که هر آدم عاقلی که دست چپ و راستش را بشناسد و جهات جغرافیایی را بداند فوراً درمی یابد که این منطقه برای شهروندان مثلاً داکا در بنگلادش می بایست «باختر میانه» محسوب شود).

به اعتقاد من ، ما برای کنکاش در مبحث ادیان (به ویژه ادیان سازمان یافته و فراگیر در عصر حاضر) چاره ایی جز بازخوانی ِ داستان ِ «خاورمیانه» نداریم – امری که علاوه بر کار و تحقیق ِ گروهی و صرف زمان طولانی نیازمند دلیری و آزادگی ست. من در این فرصت کوتاه فقط می خواهم به جلوه هایی مختصر از این بازنگری اشاره کنم و می کوشم تا در این راه خود را از قید ِ تعاریف و باورهای مرسوم برهانم و جور دیگری به موضوع نگاه کنم. امیدوارم آنها که سخت دلبسته ی میراث بشری در این منطقه از زمین هستند از حرفهای من نرنجند. تحمل ِ شنیدن ِ دیدگاههای متفاوت و حتی متضاد با باورهای کهن از گوهر انسانی ما نمی کاهد بلکه ما را دلیر تر و آگاه تر می کند.

در حال حاضر تقریباً در تمام دانشگاههای جهان رسم بر این است که خاورمیانه را خاستگاه «تمدن» بنامند. به نظرم اگر مراد از واژه ی «تمدن» (civilization) محض ِ جمع شدن آدمها در یک منطقه باشد ، تعریف مزبور کاملاً صحیح است. اما بدون شک درک امروز ما از این واژه خیلی فراتر از جمع شدن ِ توده وار در یک نقطه است. آدم متمدن ویژگی های دارد (مثلاً احترام به حق ِ مالکیت فردی – در هر دو حوزه ی جان و مال – و یا آگاهی ِ عمیق و پایدار نسبت به آزادی فرد در بیان اندیشه ها و خواسته هایش و متفاوت بودنش با دیگران). این ویژگی ها با هیچ یک از خصایص ِ توده واری که چندین هزار سال در خاورمیانه حاکم بوده همخوانی ندارد. از این جهت ، شاید بهتر باشد که در تعاریف قدیمی خود تجدید نظر کنیم و خاورمیانه را خاستگاه «تجمع» نژاد انسان بدانیم.

تجمع آدمها در خاورمیانه نیز یک تصادف کاملاً بیولوژیک و ناظر به شرایط اقلیمی و زیست محیطی بوده است که هیج مزیت و برتری برای ساکنینش ایجاد نمی کند چون این اتفاق ممکن بود در هر نقطه ی دیگری از زمین روی دهد. گونه ی کنونی انسان نخستین بار در شرق آفریقا (اتیوپی امروزی) تکامل یافته و به دنبال یافتن ِ غذا و شرایط مساعدتر برای بقا ، طی دهها هزار سال ، از میان دشتهای خشک ِ اتیوپی و اریتره و سودان رو به شمال کوچ کرده است. طبیعی است که در این مسیر ، ابتدا کرانه های رود سترگ ِ نیل را برای زیستن مناسب یافته و سپس در جستجوی سرچشمه ی این رودخانه ی زندگی بخش به هجرت به سمت شمال ادامه داده است. آب و هوای متعادل در شرق دریای مدیترانه (منطقه ایی که به شامات – یا همان سوریه و اسراییل کنونی – معروف است) و کمی آنسوتر ، جایی که دجله و فرات مانند دو شاهرگ ِ حیات از دل ِ کوهستانهای سرفراز توروس در جنوب ترکیه فوران می کنند و زمین سوخته ی بین النهرین را سیراب می سازند ، منطقی ترین و سهل الوصول ترین گزینه برای زیست نژاد انسان بوده اند.

گرچه تعدادی از نیاکان ما از شرق آفریقا و سپس از مصر و شامات و بین النهرین به دیگر مناطق زمین رفته اند و در قالب گروهها و قبایل کوچکتر زیسته اند اما تجمع ِ بزرگ نژاد انسان در طول هزاره های متمادی بیشتر در یک منطقه متمرکز بوده است و آدمها مدتهای مدیدی در همین «خاور میانه» زندگی و زاد و ولد کرده اند.

حال بیاییم حاصل ِ این تجمع ِ کهنسال را به طور اجمالی بررسی کنیم. من در این بررسی برای خودم قاعده ی ساده ایی را در نظر می گیرم به این صورت که داستان ِ زندگی انسان را به دو عرصه ی مجزا تقسیم می کنم : اول عرصه ی احساسات و عواطف (یعنی حوزه ی ذهن و تخیلات بشری ، اخلاق ، هنر ، آرزوها …) و دوم عرصه ی دستاوردهای عینی و علمی و درک درست از قوانین طبیعت و بهره گیری از این درک در جهت پیشرفت و بهروزی مادی بشر.

اما به محض ِ این تقسیم بندی با یک تناقض سرگیجه آور روبرو می شوم زیرا از هر طرف که به موضوع نگاه می کنم نوعی عدم تناسب و ناهنجاری ِ باورنکردنی میان این دو عرصه می بینم. به طور مثال ، در جایی بسیار دورتر از خاومیانه (که محل عمده ی تجمع آدمها بوده) ، در کنج غار لاسکو در فرانسه ، با تنی چند از اجداد ِ سرگردان و غارنشین خود مواجه می شوم که قریب هفده هزار سال پیش (یعنی زمانی که هنوز هیچ اثری از زراعت و شهر نشینی در هیچ دشت و دره ایی از این سیاره موجود نبوده) نیازها و آرزوهای خود را به استادانه ترین وجه ممکن روی دیواره ی غار نگارگری کرده اند. نقاشان غار لاسکو به چنان درکی از پرسپکتیو ، از طرح و خطوط و ابعاد و رنگها و نمادها ، رسیده بودند که احتمالاً حتی همین امروز نیز اکثریت ِ مطلق ِ انسانهای قرن بیست و یکمی از شبیه سازی و خلق ِ آن عاجزند.

معهذا ساکنین ِ حوالی غار لاسکو ، علیرغم آن ادراک ِ عمیق ِ حسی و هنری ، به لحاظ عینی و مادی مانند بسیاری از جانوران ِ وحشی در سوراخ غار یا بالای درخت زندگی می کرده اند ! در ضمن ، یادمان باشد که خلق ِ نمادین ِ یک اندیشه و آرزو ، و تردستی در جان بخشیدن به یک انگاره ، یقیناً یک شبه به وجود نیامده است. رسیدن به آن مرحله از اعجاز هنری لااقل نیازمند ِ دهها هزار سال تکامل ذهنی بوده است. آیا این به نظر شما عجیب نیست که نیاکان ما علیرغم آن تکامل دیرین ِ ذهنی و در آن اوج ِ بلند احساسی و هنری هنوز به شعور زراعت نرسیده بودند ؟

یکی از معتبرترین موزه های جهان در زمینه ی دیرینه شناسی و جمع آوری میراث بشری موزه ی بریتانیا در لندن است. اگر سری به این موزه بزنید متوجه می شوید که سرآغاز تمدن بشری را نهایتاً به پنج هزار سال پیش محدود کرده است و عمده ی مظاهر این تمدن را (از خط و مذهب و ساختمان سازی گرفته تا تجارت و شهرنشینی) در خاورمیانه نشان می دهد. بدون تردید مسئولین این موزه بهتر از من و شما می دانند که از آغاز تاریخ ِ «انسان خردمند» حداقل دویست هزار می گذرد اما هیچکس نمی پرسد که ما در طی اینهمه سال چه می کرده ایم که فقط پنج هزار سال تمدن داشته ایم ؟ شاید عده ایی بگویند که تمام آن هزاره های پیشین مقدمه ایی بوده برای رسیدن ساکنین ِ خاورمیانه به تمدن. اما حتی با قبول چنین فرضی ، آن تناقض آشکار که پیشتر گفتم در اینجا عریان تر و هولناک تر نمودار می شود. بگذارید نگاهی گذرا بیاندازیم به شواهد موجود ِ تمدن در مصر و بین النهرین تا مقصودم از تناقض روشن گردد.

ما در احوال گذشتگانمان در خاورمیانه فقط می توانیم از منظر خط و ساختمان و سنگ و سفال بنگریم. متون اهرام مصر (Pyramid Texts) و الواح ِ به جا مانده از سومریان (که برروی آن افسانه ی گیلگمش را حک کرده اند) شاید اولین نمونه ها از خط نوشتاری نزد نیاکانمان باشند – لااقل هنوز نمونه ایی کهن تر از این زبانهای نوشتاری نزد هیچ قومی یافت نشده است.

با کمی تأمل در فحوای این متون کهن حقایق غریب و شگرفی از گذشته ی انسان ، و بلوغ ِ تخیل و احساس او ، بر ما آشکار می شود. کاتبان متون ِ اهرام در مصر برای کندن ِ حروف در دیواره ی مقبره ی پادشاهان سالها وقت صرف می کرده اند و با یک جور وسواس ِ جنون آمیزی صدها نکته ی ظریف را به صورت دستورالعمل روی سنگ نقر می کرده اند تا مثلاً یک فرعون ِ روانی و خونخواری مانند » اوناس » (Unas) بعد از مرگ از قبرش بیرون بیاید و آن دستور العمل را بخواند و مو به مو اجرا کند ، پاک و مطهر شود ، و به بهشت ِ ابدی در آسمان نزد ِ خدای بزرگ » آتوم » (و نوچه های ریز و درشتش مانند » گب » و » راع » و غیره) برود. هر یک از این خدایان برای خود داستان ِ دقیق و مطّول و ویژه ایی دارند و ظرایف و آداب ِ مربوط به نحوه ی رسیدن ِ پادشاه به عرش ِ کبریایی ِ خدایان نیز هیچ کم از یک جدول ِ پیچیده ی لگاریتم ندارد! اصلاً کل ِ قضیه آنقدر پیچیده و دقیق است که شما همین امروز هم در نیویورک و لندن ، بعد از گذشت پنج هزار سال ، برای اظهار نظر در موردش (و درک همه ی جوانبش) باید بروید دانشگاه و دکترای تخصصی بگیرید.

هیچ آدم عاقلی نمی تواند بپذیرد که هزارلای ِ مذهب در مصر باستان با همه ی جزئیات ِ سرسام آورش درست همان موقعی که کاهنان و ملایان و مفتخوران ِ اطراف پادشاه رسم جاودانگی را به حکاکان ِ تیشه در دست می آموخته اند (و یا مثلاً چند شب پیش از آن) تنظیم و تدوین شده باشد. این ساختار ِ دقیق و توسعه یافته ی اعتقادی ، هزاران سال پیش از ثبتش روی دیواره ی مقابر در اهرام مصر ، در روان ِ مردمان آن ناحیه حک شده بوده است و خلایق به جزئیاتش مومن بوده اند.

ساکنین ِ بین النهرین نیز بی شک دهها و صدها نسل پیش از نگارش ِ افسانه ی گیلگمش به دست کاهنان سومری ، پادشاهان خود ( از جمله گیلگمش) را متصل به خدایان می دانسته اند و دل در گرو ِ خداوند ِ خورشید » شَمَش » داشته اند و الهه ی عشق » ایشتر » را مظهر طنازی و زیبایی می پنداشته اند و در آستانه ی معبدش قربانی می کرده اند.

حال به نظر شما آن ساختار احساسی و اعتقادی ، با آنهمه ظرایف و ویژگی های پیچیده ی آیینی ، که دهها هزار سال پیش در مغز استخوان ِ جوامع بشری در خاورمیانه رسوخ کرده بوده و زندگی اخلاقی و عاطفی و اجتماعی ِ آدمها را تشکیل می داده ، ساختاری عقب مانده بوده است؟ آیا خود ما امروزه در این زمینه ها خیلی پیشرفته تریم ؟ آیا مثلاً اینکه همین الان با یک ریخت و شمایل مضحک در مقابل دیوار ندبه در اورشلیم پیچ و تاب می خوریم و زوزه می کشیم و از سوراخهای پر از خاک و چرک دیوار ِ مخروبه شفاعت می طلبیم ، و یا با رفتار مالیخولیایی وسط صحرای بی آب و علف مکه دهانمان پر از کف می شود و مانند حشرات دور یک مکعب ِ غول پیکر و بی قواره چرخ می زنیم و نعره می کشیم ، و یا همچون افراد ِ خل و چل ، با دهان باز و هاج و واج ، به ایوان ِ کاخ واتیکان خیره می شویم و همه هوش و حواسمان را به گوشه ی لب ِ یک پیرمرد قوزی و نشئه از خرافات می دوزیم و از خزعبلات بی سرو تهی که می بافد غش می کنیم و روی زمین ولو می شویم و …. و دهها مورد شرم آور دیگر ، نشانه ی پیشرفته بودنمان است ؟

البته ما قطعاً نسبت به زمانهای قدیم مدرن تر هستیم اما مدرن بودنمان هیچ ارتباطی به عرصه ی مذهب و تخیلات دینی ندارد.

نکته ایی که می خواهم بگویم این است که نژاد انسان در اوج ِ بلوغ حسی و مذهبی (که قدمتی کهن تر از تصورمان دارد) به لحاظ مادی چگونه می زیسته است ؟ درست است که زیگوراتهای بین النهرین و اهرام مصر حجم و ابعادی باورنکردنی دارند ، اما آیا قواره ی غول آسای یک ساختمان به تنهایی نشانی از «تمدن» محسوب می شود ؟ آیا شهروندان ِ این » تمدن ها» از این ساختمانهای بزرگ بهره ایی مادی در جهت رفاه و بهداشت و پیشرفت شان می برده اند؟

شاید ما به اشتباه در افسانه ی تمدن خیلی اغراق کرده باشیم. شاید «شهروندان» مصر باستان صرفاً توده ی انبوهی از مومنان بوده اند که پادشاهانشان را پیامبرانی منحصر بفرد و برگزیده ی آسمان می دانسته اند – پادشاهانی که عقده هایی به عظمت ِ اهرام داشته اند. توده های بی تشخص اما مومن (امت واحدی به یکدستی و همسانی ِ گله های گوسفند) که اندیشه و آرزویی جز عبودیت ِ خداوند نداشته اند و برای تکمیل و برافراشتن ِ عقده های شاهنشاه قرنها با اخلاص و ایمان مانند حیوانات زجر می کشیده اند و زیر کشیدن بار سنگین ِ تخته سنگها له می شده اند و به هنگام جنگ و جهاد مقدس ، مومنانه به دریدن ِ دیگر اقوام می پرداخته اند و یا شهید می شده اند.

شما برای رسیدن به مرحله ی دینی و ایمان به آیین های پیچیده ی خداباوری باید فرهنگ دینی در طی هزاران سال در درونتان نهادینه شده باشد. ادیان به اصطلاح پیشرفته تری که در بعدها نطفه شان در بطن این بلوغ ِ ذهنی و حسی در خاورمیانه کاشته شد (مانند زرتشت و مانی و یهود و مخلفاتش) هرگز نتوانستند چیز تازه ایی به آن بیافزایند. درست است که برخی جزئیات و نامها عوض شدند (مثلاً «خومبابا» ی گیلگمش را اهریمن و شیطان نامیدند و آتوم یا شَمَش را یهوه و الله دانستند) ، اما ساختار ماهوی و عاطفی دین تقریباً دست نخورده باقی مانده است.

در واقع ، هزاران سال پیش از تولد رند ِ خودشیفته ایی به نام نوح (که اسپرم و خایه های خود را مقدس می پنداشته و در نتیجه فرزندان ذکورش – از سام گرفته تا ابراهیم و یعقوب و داوود و موسی و عیسی و محمد – به طور ژنتیکی از شکم ِ مادرانشان » برگزیده» به دنیا می آمده اند) انگاره ی تقدس ِ خایه های رهبر و شاهنشاه در خاورمیانه (و الباقی مناطق زمین) مثل یک ویروس متعالی و بیماری مسری میان ِ مردمان رواج داشته و مورد اجماع همگانی بوده است.

جالب اینجاست که ما شاید از قریب ِ پنجاه هزار سال پیش در عرصه ی احساس و تخیلات دینی تا به عرش اعلا سفر کرده ایم و بیشمار رسم و آیین پیچ در پیچ ِ الهی ساخته ایم اما تا همین یکصدو پنجاه سال پیش بزرگترین دستاوردمان در عرصه ی حمل و نقل زمینی صرفاً یک » چرخ » بوده است ! امروزه چقدر برای خودمان هورا می کشیم که بعد از صدها هزار سال بالاخره توانیستم بفهمیم دانه را می شود در زمین کاشت ، یا بر پشت اسب نشست. براستی چرا بین ِ پیشرفت الهی و دینی انسان با شعور ِ مادی و علمی اش یک چنین فاصله ی وحشتناک و شرم آوری هست ؟ و چه اتفاقی افتاد که این داستان ِ یکنواخت ناگهان در مدت زمان بسیار کوتاهی به کلی دگرگون شد و نوع ِ انسان پس از دویست هزار سال جهالت و عقب ماندگی ِ علمی یکدفعه در طی چند دهه از سیاره ی زمین خارج شد و روی ماه قدم زد؟

هقته ی آینده در قسمت ِ پایانی این سلسله نوشتار ، فهم و برداشت خودم از دلایل ِ این دگرگونی ِ اعجاب انگیز را بیان می کنم و این مجموعه را به آخر می رسانم.