Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘آزادی’


این روزها نفس زندان رفتن و هزینه دادن سبب صدور انواع گواهینامه پایه یک آزادیخواهی میشود برای افراد و احزاب کلهم اجمعین. اگر دقت کنید پایین گواهینامه ها , هم امضاء زندانبان هست هم امضاء طرفداران و اقوام زندانیان. خب جمهوری اسلامی ست دیگر، همه چیزش باید با هم ست باشد! اینکه شما در زندگی پنجاه سال اخیرتان چقدر به آزادی بیان و اندیشه و مذهب همنوعان خود پایبند بوده اید فرع قضیه است و نکته انحرافی محسوب میشود ؛ همین که با رحیم مارگیر مشایی اختلاف نظر دارید یعنی اینکه قبلا دوره رنسانس و عصر روشنگری را فوت و آبید و جان لاک باید برایتان صبح به صبح چایی دم کند!

ما البته قصد نداریم اجر کسی را ضایع کنیم ؛ از قرار مسموع به نقل از منابع و بستگان درجه اول، دوستان همگی اجرشان با سید الشهدا ست ، قرض حسنه ایی به ذوالجلال داده اند و چند برابرش را قرار است پس بگیرند ؛ ما این وسط نخودی هستیم. اما در این بهاران سبز که آزادی بیان غنچه کرده و عطر دلنوشته های سادات یک حالت روحانی به فضای کشور داده ، ما هم به جهت اینکه لال از دنیا نرویم در این گوشه با خودمان کلنجار میرویم و سهممان را از سبزی مملکت میستانیم.

راستش همانگونه که مستحضرید افسانه سرزمین عجایب جمهوری اسلامی از سی سال پیش شروع شد – همان موقع که آلیس از نجف تا پاریس دنبال یک خرگوشی میدوید که نهایتا این خرگوش رفت داخل یک سوراخی در تهران. آلیس قصه ما (که کمی سنش بالا میزد و اسمش در داستان اشتباهی روح الله تایپ شده بود) برخلاف آلیس لوئیس کرول ابدا خجالتی نبود و از هیچ پدیده ایی متعجب نمیشد. لذا از همان ابتدا کلیه موجودات مزاحم را چکی از متن قصه قیچی کرد انداخت دور و سپس موجودات نا مزاحم را به صف کرده فرمود: » از کربلا یکراست میریم قدس و از همون طرف مستقیم نیویورک ؛ فقط به جماعت باشید ؛ اگه پایه اید بسم الله » ! طبیعی ست که ایشان همه پایه بودند شدید. و این شد که داستان کش پیدا کرد تا امروز که خدا وکیلی حوصله مار را هم سر برده شدید.

حالا ممکن است برای خوانندگان سوال پیش بیاید که شما پس چه جوری زنده هستید هنوز. سربسته عرض میکنم آن اوایل که آلیس قیچی دست گرفته بود ما هنوز کودکی بیش نبودیم وگرنه ما را هم بلا شک کشته بود آن انفجار نور (ارواحنا فدا). باری ، ما خودمان در فصول عدیده قصه به چشم میدیدیم که مثلا همین آقای نوری زاد وزیر راهسازی و آفتاب مهتاب بود! و چه جاده های شاعرانه که صاف نکرد برای آلیس و هیئت متوسلین – بویژه «پدر مهربان» (یعنی همین پدر ژپتوی خودمان که گویا تن ناقصی هم دارند). مجاهدتهای مجاهدین انقلابات اسلامی و مشارکتهای مشترکین نظام مقدس هم که دیگر شرح و تفصیل لازم ندارد. بطور کلی همه نقش های قصه مدام بین همان عده که از ابتدا پایه بودند جابجا میشد و زدودن حشو و زوائد هم (حالا با کمی بالا و پایین که به تم قصه بیاید) در کمال مسرت و احساس وظیفه ادامه داشت.

این داستان شمع و گل و پروانه همینطور بود و بود تا اینکه در فصل سوم کتاب ، خاتمی آمد و قرار شد مدینه آلیس را بکنیم جامعه مدنی. اینجا یک اتفاق مهمی در سرزمین عجایب افتاد به اسم «شرکت جامعه روز» که بنایش را همین محسن جان سازگارا گذاشت و آقا ماشالله شمس ؛ و برای نخستین بار در تاریخ تشیع روزنامه به بازار آمد و ناگهان برخی از آن دوستان که از قدیم پایه بودند (همراه اهل و عیال) متوجه شدند که در این دنیای دون به غیر از حضرت علی اصغر یک آقای دیگری هم بوده به اسم کارل پوپر. فلذا مقرر گردید که دوستان جهت کسب ثواب مضاعف از آن پس دو شیفته کار کنند – یعنی شبها روضه خانم رقیه را تمرین کنند و روزها روضه خانم «هنا ارنت» را. این شد که مقداری دعوا و دلخوری پیش آمد و یک عسگر بزمچه ایی با گلوله زد به لپ سنگتراش اصلاحات (که البته هردو سعید بودند و توکل داشتند به فاطمه زهرا و نهایتا اجر یکی با حسین است و آن دیگری با زین العابدین و آخرش هم روسیاهی میماند برای من و دختر خاله ام که دسترسی نداریم به حبل متینی جهت آویزان شدن و استقراض شفاعت در صحرای محشر).

اما نکته ایی که شما خوانندگان گرام از سر بازیگوشی توجه نمیکنید دقیقا در همین حوالی نهفته است. دعوا و گلوله و طناب و زندان و شیاف پتاسیم که الی ماشالله از زمان رفتن آلیس در سوراخ مملکت ما به راه بوده و شکر پروردگار از این جهت قصه ما هرگز کم و کاستی نداشته که هیچ به دیگر بلاد افسانه ایی از جمله فلسطین و شامات و بغداد و بیروت و بنگال هم صادرات داشته ایم . ولی قضایا درایران که ام القری عجایب باشد ، قدری پیچیده و شاعرانه است. مثلا اگر چند هزار دختر و پسر پانزده تا هفده ساله ، به قصد خوش و بش و چشم چرانی و شیطنت ، سر چهارراه انقلاب و میدان ولیعصر روزنامه آدم حقه بازی مانند رجوی را پخش کنند (بدون اینکه بدانند آن مردک دلقک کیست و چه میگوید) هیچ مشکلی نیست که ایشان را گله گله دستگیر و تعزیر و منهدم کنند ؛ به بهانه ورم نکردن بیضه اسلام ، دختر نو رسیده و ترگل ورگل مردم را در اوین بخوابانند، وضو بگیرند و ، به نیت قربت ، بیست و پنج نفر به نوبت ثواب اکبر ببرند و آخرالامر نیز (به سفارش نورچشمی آلیس) آفتاب نزده در گوشه حیاط دلگیر زندان دوازده عدد گلوله نثار صورت زخمی و کودکانه اش کنند – که لابد خودتان میدانید حاج آقا لاجوردی، به فتوای آلیس راحل ، اصرار داشتند که سعی کنید گلوله ها حتما در صورت شلیک شود تا این منافقین کوردل در صحرای قیامت در پیشگاه پیامبر و دخت گرامی اش صدیقه کبری با چهره ایی کریه ظاهر شوند و خجل باشند.

تا اینجای کار همه چیز طبق روال است البته و در راستای حفظ نظام مقدس. اما درست وقتی دعوا و زندان و کتکاری به جای باریک میکشد و صابون مقدس به تن مثلا مصطفی تاجزاده هم میخورد ، دیگر سکوت جایز نیست و آقای نوری زاد مجبور میشود به همکاران سابق در تحریریه کیهان بپرد و حتی به سر «پدر مهربان» هم غر بزند. طبیعتا در چنین حال و هوایی همه به زندان میروند و قهرمان میشوند و گواهینامه آزادیخواهی برایشان صادر میشود. ما غصه میخوریم که «پدر مهربان» چرا ناگهان چموش شده جفتک پرانی میکند و به فرزندان سخت میگیرد ؛ دلمان نمیخواهد مصطفی و محمد در زندان باشند ؛ اما نه از آن رو که این عزیزان پرچمدار آزادی و دموکراسی هستند ( سر جدتان شوخی نفرمایید) بلکه چون انسان هستند و روا نیست که هیچ انسانی به خاطر حرف زدن زندانی و جکوزی شود.

حالا آن عده از اهل و عیال پایوران ، که چند سال پیش برای نخستین بار در حاشیه دعای ندبه به رویت روزنامه هم مشرف شدند امروز چوب بر داشته اند دنبال ما میگویند که اصلا رنسانس توی جیب همین ممد آقای ما بود ، گالیله خر کیه ؟! اگه یک کلمه به ما چیزی بگید تخم دموکراسی لق میشه و آب به آسیاب جنتی ریخته میشه …!

و خلاصه بارانی از پروانه و دموکراسی و دلنوشته در فضا موج میزند که بیا و ببین!

Advertisements

Read Full Post »


جناب حجت الاسلام سید محمد خاتمی سپس فرمودند :

«حکومت‌ها موجودات فراقانونی و دارای اختیارات تام نیستند، بلکه تابع مردم هستند، توسط مردم روی کار می‌آیند و مردم کنارشان می‌گذارند«. ممد جان ، متوجه هستم چی میگی برادر ؛ هرچند آدم مسلمان معتقد به قیادت و سروری چهارده معصوم بر کل جهان هستی در همه ابعاد دنیوی و اخروی اش …. بازم بگم ؟ وقتی چنین مسلمانی تعدادی جمله منقول از چهار تا از این غربیهای ناصبی و کاپیتالیست رو (از تئودور روزولت گرفته تا الباقی ابواب جمعی لیبرال دمکراسی) با هم مخلوط میکنه و یه جمله قشنگ میسازه ، بد نیست یه ذکری هم از منابع داشته باشه. آخوند بودن که همش ذکر مصیبت نیست ، منابع هم ذکر میخوان. ولی از این حرفا گذشته، ازت دلخورم که چرا نگفتی «کدوم حکومت ها» موجودات فراقانونی و ال و بل و اینا … نیستن ؛ البته میدونم منظورت «حکومت اسلامی» نبوده و همینجوری یه جمله ایی گفتی که قشنگ باشه. چون حکومت اگه دارای اختیارات تام و فراقانونی نباشه که دیگه الهی و اسلامی نمیشه ، بلکه یه چیز لوث و بیخود و گهی از آب در میاد مثل حکومت فرانسه یا کانادا.

خاتمی افزود:»در انقلاب اسلامی آنچه بسیار مهم بود این بود که دین و مردم‌سالاری نه تنها می توانند سازگار با هم باشند بلکه دین می‌تواند پشتوانه استوار مردم سالاری باشد«. ببین همین حرفاته که ما رو خون به جیگر کرده. یعنی انگاری واقعا و با قصد و غرض قبلی (!) میخوای آدمو زجر بدی.

آقای خاتمی، بنده زهره ندارم که بخوانم این جمله جنابعالی را حتی دوبار از اول تا به آخر! همون صفت موکد «بسیار مهم» و ترکیب غلاظ و شداد و شدیدا ناگوار «پشتوانه استوار» خودشون به تنهایی و دو تایی برای دق مرگ کردن یه ملت کفایت میکنن و از بس آزار دهنده هستن که منو بی اختیار یاد خاطراتی از خسی در میقات آل احمد میندازن ( یاد روز عید قربان در منا ، که توی اون صحرای خون و تعفن و لاش گوسفند و شتر ، بعضی از مسلمین ماجراجو ، لابد به قصد تفریح و بررسی عملکرد مغز و اعصاب نزد پستانداران ، هر کدوم یه تیزیی ، لاشه چوبی ، چیزی برداشتن فرو میکنن توی خرخره حیوونی که داره جون میده و به مشاهده لرزه و رعشه ایجاد شده در گوشت گرم قربونی میپردازن). حالا شده حکایت مردمسالاری دینی در ایران شدیدا اسلامی ما ، که ماشالله هر سیصد و شصت و پنج روزش عید قربانه ؛ اول احمد خاتمی با چاقو سرمون رو میبره ، بعدش ممد خاتمی هی چند تا لاشه چوب سوفسطایی فرو میکنه توی مغز و سلسله اعصابمون ).

آقای محمد خان ، من از این میسوزم که تو نه تنها به فهم و شعور نظری ما دهن کجی میکنی بلکه با لگد میزنی توی شکم تجربه سی سال زندگی عینی ما در بطن این «پشتوانه استوار» .

آخ ،،،، گفتی استوار … یهو چهره امام راحل (و تعزیرگر دلبندش، لاجوردی) و ژست امام زنده جائر و قطر کمر پاسداران دین فیروز خدا جلوی چشمم اومد و قلبم فرو ریخت. امان از این پشتوانه استوار که سهمگین و خوفناک ، همچین مردمسلاخانه ، پشت ما رو شکسته و خون ما رو پاشونده به در و دیوار زندان و اماکن و زیرزمین های وصال و نارمک و فاطمی و هزار خراب شده دیگه (که حتما لیست بلند بالاش رو علی آقای ربیعی خدمتتون ارائه کرده قبلا و بهتون گفته که این قصابخونه های بی پنجره از چه زمانی ساخته شدن و مشخصا چند ساله که به فعالیتهای دینی تربیتی مشغولن) .

این سازگاری دین و دموکراسی (که امام راحل حقه بازت هم دقیقا با همین شعبده پرید روی خر مراد ۵۷ و قتل عامی کرد که مغول نکرد و اذنابش تا همین امروز از ما هم سواری میگرن و هم خون) باید کف چندتا معبر و منزل و اداره و حتی مسجد رو قرمز و قهوه ای کنه تا تو رضایت بدی که با دفترچه نتی (که نود درصدش رو غربی های بی دین نوشتن و الباقیش رو عبدالکریم سروش) ساز دین در گار ایران نزنی تا بلکم وزنه سنگین مردمسالاری دینی شما دمی از روی قفسه سینه ما وربیافته و فرصت کنیم ، گوش شیطون کر ، فقط دو جرعه نفس بکشیم (زندگی پیشکشت ممد جان ، فقط تنفس).

برادر جان ، ظاهرا تو حواست نیست که همین مقام عظیم و هولناک رهبری هم دم به ساعت دم از مردمسالاری دینی میزنه. بله ، میدونم ، قبلا فرمودین که «تفاسیر» تومنی صنار با هم فرق دارن. ما رو ذله کردی با این چهار تا خط که هر شش ماه یه بار از روی ورقه هرمنوتیکس ، در صفحه کوفتمان سیاسی ایران کپی/پیست میکنی. من که سوادم قد نمیده پای گادامر رو وسط بکشم و اصولا «آمیزش افقها» توی این وبلاگ فسقلی جا نمیشه. بابا ما اصلا کاری نداریم که آیا سید خندان (که تو باشی) و سید خر (که خامنه ای باشه) روزی به تفاهم میرسن یا نه ، و آیا بلاخره دو برداشت متفاوت از متن واحد ، در هیچ افقی با هم آمیزش میکنن بدون اینکه خون هم رو بریزن یا نه. اساسا مشکل ما هرمنوتیکس نیست. راستشو بخوای ، ما عزا گرفتیم که اگه یه روزی مصباح و نوچه اش در خیابان پاستور از دنده چپ برنخاستن و یهو مرتد و ملوس و خل شدن و هایدگر رو روی سرشون حلوا حلوا کردن و پذیرفتن که امکان تعابیر صواب (و نه الزاما شیطانی) از نص صریح متن قدسی وجود داره (که عمرا پشت گوشت رو دیدی، اون روز رو هم دیدی) و تفسیر تورو از متن بر برداشت خودشون ارجح دونستن ، اونوقت ما چه خاکی بر سرمون بریزیم ؟ خدایا ، یعنی بعد از اینهمه شیون و کشتار تازه باید برگردیم به سی سال پیش و بگیم بیخیال اینا ، تفسیر امام راحل رو عشق است ؟

اصلا تو تا حالا اون جزوه قراضه رو که بهش میگن کتاب و رو جلدش نوشتن «حکومت اسلامی» اثر امام خمینی ، یه بار تا آخر خوندی ؟ من واسه یه کاری مجبور بودم که چند بار هم نسخه فارسیش رو بخونم و هم ترجمه انگلیسی حامد الگار بی غیرت رو. تازه متن عربی رو هم خیلی جاها اجبارا باید نگاه میکردم. (حالا بین خودمون بمونه که چند ماهی مریض شدم و از گنجشکای رو درخت کنار خونمون هم خجالت میکشیدم که بگم من انسان هستم و اینم رهبرم بوده). اما میخوام ببینم تو جدی این فاجعه رو برای زنت و دخترت هم تعریف کردی – یعنی هیچوقت شده بشینی سر فرصت این هذیون های امام راحل رو خط به خط واسه دخترت بخونی و از خجالت آب نشی بری تو زمین ؟ ببخشید ، کفری شدم ، اعصاب نمیزاری واسه آدم بخدا.

خاتمی سپس فرمود : » آزادی و دین وقتی در مقابل هم قرار بگیرند هر دو زیان می‌بینند . این دو اگر با هم باشند، هم آزادی تلطیف می‌شود و هم دین از تصلب نجات پیدا می‌کند«. عزیز من ، گرچه ما دومی رو به وفور داشتیم و هزار ساله که داریم حالشو میبریم ، ولی قبول کن که اولی رو منو تو هرگز به عمرمون از نزدیک ندیدیم و اصلا نمیدونیم که این آزادی که این روزا هی حرفشو میزنن ، در عمل و در متن حیات روزمره اجتماعی کیلو چنده و چه ریخت و قیافه ایی داره – فقط یه چیزی از دور شنیدیم (و حالا میگیم مثلا شما هم چند دفعه با طیاره کفر و پول دین رفتی یه چرخی دور آزادی زدی و برگشتی ; همین). پس نتیجه میگیریم که جنابعالی نشستی توی دامن پر عصمت دین و داری واسه چیزی که به لحاظ تاریخی و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و روانی و فیزیکی و اخلاقی هیچ تجربه عینی و سابقه شخصی و جمعی ازش نداری نسخه میپیچی که این کارت اصلا درست نیست !

در ثانی ، حاج آقا ، هر کی ندونه ، ما بچه مسلمونا که خوب میدونیم که هر موقع یکی از حجج اسلام خطبه «تلطیف آزادی و دموکراسی توسط دین» رو میخونه یا مرثیه «زیان دیدن آزادی در نبود دین» رو دم میگیره ، بعدش چه تیپ روضه ایی رو باید گوش کنیم ، همشو از حفظیم ؛ خودمون یه پا آخوند شدیم و حواسمون هست که زیانهایی که قراره در روضه مزبور بهمون تفهیم اتهام بشه عبارتتند از:

۱. بی بند و باری (اعم از عیان شدن کل گیسوی زن و نواحی دیگری از ران و سینه اش ، شرب خمر و دود کردن علف ، پریدن همجنسان رو سر و کول همدیگه – مدل قوم لوط – و شأن نزول نفرین حق تعالی در هیات یک ویروس ، یا سهولت رسیدن به وصال ماده ها توسط نرها در کمتر از جیک ثانیه – بدون رعایت موازین شریعت محمدی – و در نتیجه لق شدن کانون داغ خانواده و ایضا تولید مقادیر انبوه و متنابهی تخم حرام)

۲. ظهور بانکداری حریص و تجارت بی اخلاق و صنایع بی پدر مادر گلوبال و رشد امپریالیسم بیشرف جهانخوار و در نتیجه ، کاهش مرگ و میر بلایای طبیعی و بیماری به میزان یک هزارم سه قرن پیش ، و افزایش زشت و دهشتناک تولید غذا و بهداشت در سطح جهان به اندازه هزار برابر چهار قرن پیش ، و رشد شرمآور میانگین طول عمر بشر (جهت استمرار بیشتر در گناه !) به اندازه سه برابر پنج قرن پیش ، و کوتاه شدن زمان سفر زوار امام رضا از تهران به مشهد یا مسافرت منکران عصمت حضرت رقیه (ع) از زمین به کره ماه (که اولی ، به روایت صادق هدایت در علویه خانم، چند ماه طول میکشید تا با الاغ طی شود و الان با طیاره کفار میشود در کمتر از یک ساعت به پا بوس آقا رفت ، و دومی هم که اصولا بوسیله الاغ یا هر جانور چهار پای دیگری طی کردنی نیست – هزاری هم که وان یکاد بخوانی).

۳ . کمبود عاطفه و احساس (احتمالا بدلیل عدم آشنایی با روحیات حضرت علی اصغر و نحوه شیر خوردن ایشان) ، فقدان معنای متعالی در زندگی و ایجاد سرخوردگی و نداشتن انگیزه (به دلیل نداشتن شور حسینی) و در نتیجه پرت شدن سالانه ده پونزده نفر از بالای یک پلی در سوئیس – بازم شانس آوردن خودشون تصمیم به قتل خودشون میگیرن – وضعیت ما رو که اطلاع داری آقای دکتر

۴. ظهور فاشیسم و شاخ شدن هیتلر برای دنیا و جنگ بین الملل و بمب اتم و … (که باز هم اگر نبود همین امپریالیسم ذلیل مرده جهانخوار , و نمیزد شاخ فاشیسم رو در رم و برلین بشکنه و فک ژاپن رو در ناکازاکی بیاره پایین ، چه بسا من و ممد آقای خاتمی یا امروز از گشنگی و کار اجباری مرده بودیم یا اگر هم در قید حیات بودیم منو ولفگانگ صدا میزدن و ایشون رو گرهارد ؛ و هرکدوم هم دو تا بچه ریغو و تراخمی داشتیم ، یکیشون اسمش مارچلو بود و اون یکی هیروتاکا ، و از صبح تا شب به جای وبلاگ نوشتن یا نشستن در دفتر گفتگوی تمدنها و لغز خوندن برای لیبرلیسم ، میبایست واسه یه تیکه نون خشک ، کف هفت تا آسایشگاه رو چهار دست و پا تی میکشیدیم و یه آقای درجه دار نره خری – که فکر کنم اسمش کارل بود یا شاید هم یوشیتو – بدون هیچ دلیل خاصی هر پنج دقیقه یه بار یکی محکم با لگد میزد به نشیمنگاهمون)

ممد آقا ، دورت بگردم ، این زیان ها که تو میگی خیلی هاش در واقع سود و برکت محسوب میشن و اساسا فلسفه وجودی این برکات در عدم تمایل ذاتی آزادی و دموکراسی به مقاربت با دین امام راحل (یا دین هر کشیش و امام پدر سوخته دیگه ایی) نهفته ست. البته از اونجایی که اهالی سرزمین لیبرال دمکراسی همشون آدمای زمینی و بی کس و کاری هستن (و بر خلاف من و شما ، جدشون فاطمه نیست و در عرش کبریا پارتی ندارن و دستشون به حبل المتینی ، دمب گاوی ، چیزی بند نیست) طبیعییه که اشتباه هم میکنن و در راه و رسمشون خطا و زیان هم فراوونه. اما استاد گرامی ، این زیان ها و مضرات ، حکم دی اکسید کربن رو داره واسه اون بنزی که شما سوار میشی. همه ما میدونیم که دی اکسید کربن ضرر داره ، اما چرا بازم سوار ماشینمون میشیم؟ چون دیگه نمیتونیم با الاغ تردد کنیم. ضمنا میزان ایجاد آلودگی یه فقره ماشین از چهل سال پیش تا امروز هزار بار کمتر شده. بهت قول میدم در آینده این آلودگی به صفر برسه. میدونی چرا ؟ چون این جماعت نقص و ایراد کار خودشون رو میدونن و برای رفع و تغییرش سر خری به اسم شرع و عرش و حکم الهی ندارن. به این میگن «انعطاف» ، یعنی همون کلید اسرار بقا و پیشرفت که باعث شده اونا بالای ماه بپرن و ما پایین جمکران و حوالی حسینیه جماران.

بقیه حرفامون باشه واسه بعد.

Read Full Post »