Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘اسلام’


در ادامه مطلب قبلی ….

اول باید در نظر داشت که رویداد اسلام در یک کوچ خونین و اجتناب‌ناپذیر، و با اتکا به تمنای طبیعی یک قوم جان‌سخت و شدیداً محروم، برای دست‌یابی به ثروت و منابع غذایی رخ داده است. این قوم به دلایلی فاقد هر گونه پیشینه ارزشمند و منسجم تاریخی و فرهنگی بوده و آنچه داشته اصولاً (و در مقایسه با مناطقی که به آن هجوم برده) به هیچ روی در خور اعتنا نبوده است.

البته جدای از آن تمنای طبیعی و آن جان‌سختی (که به‌زعم من تعیین کننده‌ترین عوامل در پیروزی و استیلای اعراب در این کوچ برق‌آسا بوده‌اند) تنها دست‌مایه فکری و فرهنگی این قوم تکه عبارت‌های آهنگینی بوده که هر یک از مهاجمان به فراخور توانایی محدود حافظه‌اش چند خطی از آن را حفظ کرده و در خاطر داشته است. به این تکه عبارت‌های آهنگین و نامنسجم که در زمان آغاز یورش به سرزمین‌های هم‌جوار هنوز ابتدا و انتهایش سامان نگرفته و مکتوب نشده بود، قرآن می‌گفتند: یک مجموعه‌ی پریشان و نامنسجم شامل برخی رجزخوانی‌های به اصطلاح «حماسی»، و بسیاری رسوم و سنت‌های قومی و قبیله‌ای اعراب حجاز (مانند مراسم حج، سعی صفا و مروه، غسل، و غیره)، با چاشنی باورها و آئین‌های کهن بت‌پرستی، و مشحون از اشارات بریده بریده و گاه کاملاً پر اشتباه یا مجعول یا ناتمام به قصه‌ها و باورهای آئین یهود و مسیحیت، و البته همراه با تأثیرات گنگ و پراکنده‌ای از افسانه‌های ایرانی-زرتشتی. با وجود تمام این پریشانی‌ها، از همان آغاز «بشارت» تا امروز فقط یک عنصر یا عقیده پایدار و پر زور در کانون اسلام وجود داشته و آن نیز عبودیت و بندگی محض بوده است؛ یعنی اسلام جز دعوت و سپس اجبار به بندگی محض، از اساس نه معنایی داشته و نه هویتی کاملاً مستقل.

اعراب با چنین وضعیتی، و تقریباً بدون هیچ پایه و مایه فکری و فرهنگی و تاریخی، ناگهان بر جای برخی بزرگان و تمدن‌سازان مطرح تاریخ آن روزگار (از جمله در بین‌النهرین، شامات، ایران، و مصر) تکیه می‌زنند. تقریباً جای هیچ تردیدی نیست که در سده نخست این فتح برق‌آسا و خونین، خلفا و حاکمان عرب (به ویژه امویان) به سادگی می‌توانستند به این اختلاف فاحش فرهنگی بین خودشان و مردمی که بر آن‌ها استیلا یافته بودند پی ببرند. عمر و خلفای پس از او، مثل بقیه اعراب، به شرافت قومی خود می‌بالیدند و البته به نفع‌شان بود که به دین جدیدالتأسیس خود یعنی به اسلام و قرآن عربی نیز ببالند و آن را پدیده‌ای منحصراً عربی و متعلق به خودشان جلوه دهند، که به واقع هم همین ‌طور بوده است (منظورم این است که آن اسلام آغازین را، با اوصافی که پیشتر برشمردم، در هیچ فضای زیستی و اقلیمی جز شبه جزیره عربستان نمی‌شد ساخت و پرورد).

در عین حال، خلفای عرب آنقدرها هم احمق نبودند که نفهمند این دعوی گنگ و پریشان که اسلام نام گرفته هیچ بنیه و جان‌مایه‌ی فکری و قانونی و دیوانی برای رتق و فتق امور «کشورداری» ندارد. دانستن این که تیسفون یا اورشلیم یا اسکندریه با مثلاً ده‌کوره‌ای مانند مدینه یا ناکجاآباد سوخته‌ای مثل طائف تفاوت‌های اساسی دارند طبعاً نمی‌بایست به شعور و هوش سرشاری نیاز داشته باشد. و خلفای عرب بدون تردید دریافته بودند که «کشورداری» و ادامه‌ی فرمانروایی بر یک امپراتوری پهناور با آن اسلام که آن‌ها به همراه آورده بودند عملاً ناممکن است. لذا آن‌ها ناگزیر بودند که برای پریشان‌احوالی مشهود قرآن و اسلام چاره‌ای بیاندیشند، برایش تاریخی مفصل جعل کنند، وجهه فکری و معقول به آن ببخشند، و آن را پیچیده و عمیق جلوه دهند (می‌شود حدس زد که امویان طبیعتاً این‌ ظرایف و کلک‌ها را ضمن آشنایی با فرهنگ و ادیان کشورهای مغلوب دریافته بودند و علی‌رغم ادعاهای بی‌اساسی که نسبت به سروری و برتری قوم عرب داشتند، بی‌شک در نهان از بی‌مایه‌گی دعوی خودشان رنج می‌بردند و شدیداً مایل بودند که کاستی‌های آشکارش را با هر ترفندی که شده جبران کنند).

و به این ترتیب، رسم تاریخ‌نویسی دستوری (یا دقیق‌تر بگوییم «پیشینه‌سازی») و حدیث‌نویسی (یا به واقع «زینت‌بخشی و ظریف‌سازیِ یک ماده خام و زمخت») در زمان امویان، با حکم حکومتی، به صورت یک حرفه در آمد و با جدیت پی‌گیری شد. اما موضوع این جاست که عرب از انجام چنین کارهایی ناتوان بود. شاخ و برگ دادن به یک مطلب پیش‌پا افتاده و مبهم، آرایه بستن به زشتی هولناک آن عبودیت و بندگی محض، و عمیق جلوه دادن یک موضوع سطحی، جدای از سواد خواندن و نوشتن، نیازمند تجربه و ورزیدگی فکری و پیشینه تاریخی-فرهنگی است؛ و قاعدتاً این قبیل تردستی‌ها برای برخی از ایرانیان با سواد، و علمای نستوری در شامات، و البته یهودیان، نمی‌بایست کار چندان سختی بوده باشد.

در وجه تاریخی و وقایع‌نویسی، گمان نمی‌کنم که بدون استناد به «ابن اسحاق» و کتابی که به او نسبت می‌دهند، یعنی «سیرة النبی»، بشود در مورد شخص محمد و زندگی او چندان حرفی زد و تصوری داشت. اما «ابن اسحاق» فقط یک نام است (که یهودی بودنش هم کاملاً از اسمش پیداست) و ما امروز تقریباً هر آنچه را که او در باره محمد از این و آن روایت کرده بوده از طریق دو منبع می‌شناسیم: یعنی یا از طریق «ابن هشام»، که اصالتاً اهل یمن بوده، و کتاب «سیره رسول‌الله» او (که به واقع گفته‌های ابن اسحاق را بازنویسی کرده)، و یا از طریق «جریر طبری» ایرانی و کتاب «تاریخ طبری» وی. به عبارت دیگر، «اسناد تاریخی» به جا مانده در مورد زندگی محمد عمدتاً دستپخت «ابن هشام» و «طبری» است که تاریخ مرگشان به ترتیب دویست و سیصد سال بعد از درگذشت محمد بوده است. حتی دین‌شناسان بزرگ اروپایی در قرون نوزدهم و اوایل قرن بیستم، در اکثر موارد، مبنای ورودشان به مباحث تاریخی و زندگی محمد کتاب‌های همین دو نفر بوده است.

البته من علاقه‌ و تخصصی در بحث‌های بیهوده و سرگیجه‌آور تاریخ اسلام (و این که مثلاً دیگرانی چون «واقدی» هم سیره رسول نوشته یا ننوشته‌اند یا این که ابن اسحاق محضر چند نفر دیگر نظیر «قتاده» و «الزهری» و غیره را درک کرده یا نکرده است) ندارم، چون به واسطه‌ی «روایی و اخباری» بودن این اسامی و انتساب‌ها، قسمت بزرگی از این تاریخ و حکایت‌هایش را ساختگی می‌دانم و آن را یک جعل ماهرانه برای تناور‌سازیِ «اسلام بی‌پشتوانه‌ی بدوی» ارزیابی می‌کنم. مسئله من چیز دیگری است که به نظرم می‌تواند در حین خواندن کتابی مانند «تاریخ طبری» برای هر آدمی با یک ارزن هوش و ذکاوت آشکار گردد.

«تاریخ طبری» را نمی‌شود تاریخ یا حتی شرح وقایع نامید (هر چند که بدون شک طبری با زیرکی از مجموع چند قصه و روایت پرت و پلا برای اسلام و بنیان‌گذارانش «تاریخ» جعل کرده) بلکه بیشتر یک توجیه و زمینه‌سازی فکری برای چیزی است که اصلاً زمینه‌ای برای فکر کردن نداشته است! در تاریخ طبری شما تا صفحه 50 کتاب فقط دارید در مورد چند و چون خلقت، و نور و تاریکی و ماه و خورشید و غیره مطلب می‌خوانید و از آن پس هم تازه وارد مباحث مربوط به ابلیس می‌شوید. این قبیل خوش‌رقصی‌ها که ایرانیان برای اسلام انجام دادند اصلاً در شمار و عدد نمی‌آید. ایرانیان از هیچ برای اسلام همه چیز ساختند و از زبان محمد و افراد بی‌سواد و بیابانگردی مانند ابن‌عباس (که احتمالاً دست چپ و راستش را هم بلد نبوده) به بسیاری از آیات ابتدایی و متناقض قرآن وجهی پیچیده و سرگیجه‌آور بخشیدند. یکی از صدها نمونه خجالت‌آورش جناب « یحیی بلاذری» است که گذشته از اغراق‌گویی‌های بی‌پایان در «فتوح‌ البلدان» ارادت و شدت علاقه‌اش را به اربابان عربش (که خود از موالی آن‌ها بوده) در «انساب ‌الاشراف» می‌شود دید.

داستان تناورسازی اسلام توسط ایرانیان در وجه مربوط به تولید انبوه حدیث از این نیز غم‌انگیزتر است.

منابع معتبر و ششگانه حدیث، که به عربی به آن «صحاح ستّه» می‌گویند، و به واقع منبع و مأخذ همه قوانین و اعوجاجاتی نظیر فقه و کلام و «فلسفه» و خیلی ریزه‌کاری‌ها و آرایه‌های بعدی در اسلام بوده است، به تمامی توسط ایرانیان و با خوش‌رقصی برای خلفای اموی و عباسی، و به سفارش آنان، نوشته و جعل شده‌اند، به طوری که امروزه شیعه ایرانی و سنی عرب، یا هر مسلمان دیگری در هر جای دنیا، بدون استناد به مثلاً «صحیح بخاری» یا «صحیح مسلم» تقریباً لال است و نه چیزی از گذشته‌ی دین و ایمانش می‌داند و نه قادر است در مورد معنای آیات قرآن حرفی بزند. دقت کنید که لزومی ندارد این استناد حتماً آگاهانه و مستقیم صورت بگیرد، یعنی لازم نیست که شما، یا هر مسلمان دیگری، برای فهم یک آیه یا یک موضوع قرآنی-اسلامی (و سپس بحث و جدل کردن در مورد آن موضوع با منِ گمراه) مستقیماً به این منابع مراجعه کنید. منظورم این است که آنچه شما از پیش می‌دانید و تصور می‌کنید که لابد جزئی از ذات معانی قرآنی و مفاهیم اسلامی است، در کوره‌ی همین خوش‌رقصی‌های «صحاح ستّه» (و پیشینه‌سازی‌های به اصطلاح تاریخی) به دست آشپزهای ایرانی-اسلامی طبخ شده و سپس عصاره‌اش نزدیک به بیش از هزار سال آهسته آهسته در حلقوم فهم و احساس‌تان چکانده شده است. پس دیگر نیازی به مراجعه مستقیم به احادیث نیست چون دارید مثل ماهی درحوضچه‌ی فهم زاییده از حدیث شنا می‌کنید—حوضچه‌ای که اگر به تمامی شاهکار ما ایرانیان نباشد لااقل هشتاد درصدش را خودمان ساخته‌ایم.

این خوش‌رقصی‌ها و سازندگی‌های متعبدانه به فاصله یکی دو قرن پس از آغاز پروژه اسلام‌سازی نزد نیاکان محترم ما، وارد مرحله‌ی بسیار شورانگیز و کف بر لبی می‌شود، و با یک جور شور و شیدایی عاشقانه توسط «گنجینه‌های» فکری و علمی و ادبی ما (نظیر ابن‌سینا و فارابی و لشگر بی‌پایانی از شاعران و عارفان بی‌عار) به اوج آسمان می‌رسد.
بدین ترتیب، اسلام نیز رفته رفته برای خودش تبدیل به دینی می‌شود که هم صاحب کتاب و دم و دستگاه پیچیده فکری و «فلسفی» است و هم آن‌قدر دلچسب و خواستنی که شاعران نازک‌خیال ما حاضرند در حسرت وصل به اربابش از بام تا شام، به زبان شیرین فارسی، زوزه بکشند و زاری کنند.

اما متاسفانه «مفاخر» ایرانی در مسابقه برای خوش‌رقصی‌های مجنونانه‌شان فقط به عروس‌نماییِ عجوزه‌ بسنده نکردند بلکه آن تنها عنصر فلج‌کننده و ثابت در اسلام را، یعنی «عبودیت و بندگی محض» را (که ما خود به واسطه تعالیم دینی زرتشت تا حد زیادی مستعدش بودیم) تا عمیق‌ترین لایه‌های فکر و فرهنگ و احساس و زبان ایرانی فرو برده و برای ابد نهادینه کردند.

شاعران ما نفرت از عقل سالم و فکر آزاد انسانی را (که می‌توانست در زشتی آن «عبودیت محض» بنگرد، آن را وابکاود، بشناسد، و طوق بندگی را بشکند) آنچنان مقدس و خواستنی جلوه دادند که تا همین امروز هم کسی زهره فکر انتقادی و آزاد نداشته باشد.

نمی‌دانم چند نفر از شما تا به حال به دقت در «ارشادات اسلامی» گنجینه‌ها و مفاخر ایرانی اندیشیده‌اید. شاید بد نباشد یک بار به دقت گوش کنیم که مثلاً سنایی چه می‌گوید:

چند از این عقل ترّهات انگیز، چند از این چرخ و طبع رنگ آمیز،
برون کن طوق عقلانی، به سوی ذوق ایمان شو،
چه باشد حکمت یونانی، به پیش ذوق ایمانی؟!

یا چند نفر از ما واقعاً در این ادعای خجالت‌آور و البته غم‌انگیز عطار تأمل کرده‌ایم که:

چو عقل فلسفی در علت افتاد، زدین مصطفی بی‌دولت افتاد
ورای عقل ما را بارگاه است، ولیکن فلسفی یک چشم راه است!

و البته اسلام‌پرستی و دشمنی با فکر کردن همیشه هم حالت ارشادی نداشته و گاه در نزد برخی مفاخر، از جمله مولوی، به مرز دریدگی و تهدید هم می‌رسیده است:

فلسفی را زهره نی تا دم زند
دم زند دینِ حقش بر هم زند!!

Read Full Post »


قرار بود این نوشته یک طرح دقیق باشد. از ماهها پیش در هر فرصتی و از منابع مختلف (اکثراً منابع قرآنی و اسلامی و تاریخی) مطالبی خوانده و کلی فیش‌برداری کرده بودم. سامان بخشیدن به آنهمه جستارهای پراکنده، و تنظیم طرحی دقیق، به مجال و فراغتی نیاز دارد که برای آدمهایی مثل من چیزی‌ست در حد یک آرزوی محال (و تازه طرح چنین موضوعاتی، اگر بخواهد دقیق و مفصل ارائه شود، از حوصله وبلاگ خارج است). اما چون نمی‌خواستم نوشته‌ی قبلی به کلی بی‌سرانجام بماند، بخشی از آنچه را که در ذهن داشتم در همین فرصت اندک به اختصار می‌نویسم و از بسیاری از جزئیات درمی‌گذرم. این کلیات را در دو قسمت نوشته‌ام که تمام شده و به فاصله یک روز از هم در این ‌جا با دوستانم به اشتراک می‌گذارم. احتمالاً افرادی که به این موضوعات علاقه‌مند باشند خودشان در اوقات فراغت به دنبال جزئیات خواهند رفت.
————————————————————————————————–

ما از چگونگی پیدایش اسلام و از شرایط شبه جزیره‌ی عربستان در سده‌های پیش از تولد محمد و تا دهها سال پس از مرگش تقریباً هیچ چیزی نمی‌دانیم. منظور از این «ما» جامعه‌ی بشری به طور عام است. دقت کنید که داریم از حوالی تاریخ تولد محمد حرف می‌زنیم (یعنی میانه‌ی سده‌های ششم و هفتم میلادی) نه از مثلاً دوران غارنشینی در بیست هزار سال پیش.

این بی‌اطلاعی ِ شرم‌آور قطعاً دلایلی دارد. لفظ شرم‌آور را از آن جهت بکار می‌برم که دلالت بر ناچیزی ِ دانسته‌های بشری در مورد خاستگاه تاریخی اسلام بکند وگرنه قضاوت احساسی در باره‌ی دلایل ِ این بی‌اطلاعی کاری بیهوده و تا حدودی بچگانه‌ به نظر می‌رسد.

تردیدی نیست که یکی از عمده دلایل ِ این بی‌خبری عامل جغرافیاست. در قسمت عمده‌ای از شبه جزیره عربستان جبر اقلیم و شرایط آب و هوایی ایجاب می‌کرده و می‌کند که هیچ چیزی پایدار نباشد؛ همه چیز، درست مانند شن‌های صحرا، اسیر ناپایداری و فرسایشی دائمی و بی‌حاصل است. شاید به همین خاطر خیلی چیزها، از جمله زبان نوشتاری و تمدن، اصولاً امکان پیدایش و تکامل در این ناحیه نداشته‌اند (و یا این امکان بسیار ناچیز بوده است). این موضوع همیشه برای من عجیب و تکان‌دهنده بوده که چگونه هزاران سال پس از پیدایش خط و زبان و هنر و فرهنگ در مناطق هم‌جوار عربستان، هیچ نوعی از فرهنگ و حتی خط نوشتاری در این شبه جزیره نپاییده و نسج نگرفته است. پدیده‌ها و موضوعات پیش پا افتاده‌ای مانند خط، خواندن، و نوشتن (که در میانه سده ششم میلادی، یعنی سال‌های ادعایی تولد محمد، لااقل بیش از سه هزار سال از عمرشان می‌گذشته) به قدری برای شخص محمد، و خدای او، تازگی داشته‌اند و شگفت‌انگیز بوده‌اند که مانند یک کشف عجیب و با حالتی وسواس‌گونه مدام در قرآن مورد اشاره قرار می‌گیرند. البته پیروان دین اسلام این را به حساب اهمیتی می‌گذارند که خدا و پیامبرشان برای خط و خواندن و نوشتن قائل بوده‌اند اما مطلبی را که من سعی در بیانش دارم ربطی به این «مصادره به مطلوب کردن‌ها» (که جزء ذاتی همه ادیان است) ندارد و نیازی به توضیح بیشتر در این مورد نمی‌بینم. فقط در ادامه‌ی موضوع ناپایداری همه چیز در عربستان، بد نیست اشاره نسبتاً کوتاهی به یک شاهد دیگر در این زمینه داشته باشم.

ظاهراً تنها مدرک باقیمانده، که بتواند به نوعی دلالت بر وجود چیزی شبیه یک شبه-فرهنگ هنری (در نحیف‌ترین شکلش) در عربستان پیش از تولد محمد (و تا چندین دهه بعد از مرگش) داشته باشد «معلقات سبعه» است، یعنی قصیده‌های منتسب به هفت شاعر عرب در آن زمان که سینه به سینه نقل می‌شده و تنها افتخار فرهنگی اعراب بوده است (و قرآن نیز در طرز بیان آشفته و نامنسجم، در توصیفات، و حتی در بعضی مایه‌های عقیدتی شباهت‌های انکارناپذیری با همین قصیده‌ها دارد). من در این جا کاری به این ندارم که معلقات سبعه به لحاظ هنری، و در مقایسه با اشعار باستانی دیگر ملل، تا چه اندازه قابل اعتنا هستند یا نیستند. تنها نکاتی که برای من در این جا اهمیت دارند یکی موضوع عنصر ناپایداری و در نتیجه ناممکن بودن تکوین هر نوع زیست فرهنگی و اجتماعی معنادار در عربستان است (امری که به وضوح در معلقات سبعه قابل مشاهده است) و دیگری تجلی «صدا» و صوت و آواز، به عنوان تنها شکل و شیوه قابل تصور برای ابراز وجود فرهنگی در متن این ناپایداری دائمی، که معلقات سبعه و قرآن نمونه‌های روشنی از آن هستند. (یادم هست چند سال پیش که برای اولین بار معلقات سبعه را می‌خواندم بی‌اختیار و مدام این فکر برایم پیش ‌می‌آمد که در صحرا هیچ چیز جز «صدا» باقی نماند، و شاید به همین جهت قرآن نیز، درست به مانند معلقات سبعه، بیش و پیش از هر چیز فقط یک صداست، یک آواز است، یک جور «رجزخوانی» آهنگین و آشفته و نامنظم است، لااقل برای من که این گونه به گوش می‌رسد).

در تمام این اشعار، از نامدارترین شاعر معلقات ، یعنی «امرؤالقیس» گرفته تا «لبید» و «زهیر» و دیگران، شما از همان ابتدا، جدای از آشفتگی و عدم انسجام، با واقعه غم‌انگیزی روبرو هستید که من اسمش را ناپایداری گذاشته‌ام. اکثر این شاعران در آغاز قصیده با اشگ و حسرت به تماشای ویرانه‌هایی ایستاده‌اند که زمانی منزل محبوب و معشوق‌شان بوده است، و این یعنی از دفعه پیش که عاشق نزد معشوق آمده و با هم گفتگو و عشقبازی داشته‌اند (که معمولاً شبانه و در بیانان‌های اطراف منزل معشوق رخ می‌داده) حتی خانه معشوق نیز به کلی ویران شده و دیگر جز چند سنگ و کلوخ اثری از آن باقی نمانده است! طبیعتاً در چنین وضعیتی، و نزد چنین مردمی، انتظار ایجاد یک نظام منسجم فکری و فرهنگی (و بروز پدیده‌هایی مانند معماری و هنر و خط و حتی اندیشه منسجم دینی و غیره) انتظاری بسیار احمقانه است. ضمناً بیزاری عام بنیش اسلامی از جهان موجود و انسان را می‌شود در متن همین «ناپایداری» امور دنیا در نظر عرب صحرا نشین به سنجش درآورد و بررسی کرد، که فعلاً نه موضوع نوشتار حاضر است و نه من مجالی برای پرداختن به آن در این جا دارم.

به نظرم اگر یک بار دیگر، به دور از تعصبات معمول، و در پرتو این دو زمینه‌ی زیستی در عربستان (یعنی آشفتگی و ناپایداری)، به بررسی دقیق قرآن بپردازیم، مسائل بسیار جالب توجهی دستگیرمان خواهد شد. (بیهوده نیست که زکریای رازی در مورد رجزخوانی معروف قرآن نسبت به این که اگر می‌توانید شما هم چند سوره مانند قرآن بیاورید، به شدت خشمگین می‌شد و این موضوع را توهین به شعور خودش و کل بشریت تلقی می‌کرد چون می‌دانست و برایش بدیهی بود که بی‌شمار سخنور و دانشمند و شاعر از هزاران سال پیش بوده‌اند که مطالبی بسیار دقیق‌تر و زیباتر از آیات قرآن گفته‌اند و تازه، برخلاف اکثر رجزخوانی‌های آشفته و نامفهوم قرآنی، مطالبشان انسجام منطقی و معنای عمیق هم داشته است). البته همین جا لازم به ذکر است که من شخصاً تعدادی از پاره‌ها و عبارات موجز و آهنگین در برخی سوره‌های قرآن را، به ویژه در بعضی سوره‌های کوتاه که به مکّی معروفند، صرفاً به لحاظ ترکیب و صدای کلمات و فارغ از معنا و مفهوم، بسیار جذاب و فریبا می‌دانم و می‌توانم به خوبی مجسم کنم که این تکه‌های آهنگین و بی‌نهایت ابهام‌آمیز تا چه اندازه بر ذهن ساربانان و صحرانشینان (که شب‌ها در بیابان گرد آتش می‌نشسته‌اند و در زیر آسمان پرستاره و شکوهمند صحرا برای هم اشعار و قصه‌های خیال‌انگیز می‌خوانده‌اند) تأثیر داشته است.

دومین دلیل آن بی‌اطلاعی شرم‌آور که در آغاز گفتم، ناممکن بودن کاوش‌های باستان‌شناسی در مکان‌ها یا حتی در اطراف مکان‌هایی است که به نوعی برای مسلمانان مقدس محسوب می‌شوند. (این ناممکن بودن هم وجه عقیدتی و ایمانی دارد و هم تا حدودی وجه جغرافیایی و اقلیمی). گمان نمی‌کنم هیچ کاوشی در مکان‌ها و محل‌هایی که، بنا به ادعا، محمد و دیگر چهره‌های صدر اسلام در آن‌ها سکونت یا تردد داشته‌اند (خصوصاً در مکه و مدینه) صورت گرفته باشد. بنابراین و متاسفانه، هیچ یک از قصه‌ها و ادعاهای فراوانی که در مورد پیدایش اسلام ساخته‌اند و ترویج کرده‌اند تا کنون قابل سنجش با مستندات باستان‌شناسی نبوده است.

و دلیل سوم هم، که همه با آن آشنا هستیم، هزینه‌بر بودن و دردسرآفرین بودن تحقیق جامع و عمیق در باره دین اسلام است. غمگنانه باید پذیرفت که حتی حرف زدن و اظهار نظر کردن در مورد اسلام همواره یکی از خطرناک‌ترین امور بوده و برای گویندگان عواقب هولناکی در پی داشته است. از آغاز «بشارت» و سپس به قدرت رسیدن اسلام تا همین امروز، جان‌های بسیاری در این راه تباه شده‌اند و سرها و سینه‌های بی‌شماری بریده و دریده شده‌اند. شاید در این فضای وحشت‌انگیز و خون‌بار عده‌ای باشند که، صرفاً در حد واکنش‌های عصبی و تلافی‌جویانه و بچگانه، به اسلام ناسزا بگویند و دلشان را با فحاشی‌های عوامانه خنک کنند؛ اما بسیار بعید است که تحقیقات دقیق و فلسفی انتقادی در مورد ماهیت و تاریخ اسلام بتواند در شکل آکادمیک در دانشگاه‌های معتبر دنیا پا بگیرد و دنبال شود. در کشور خودمان که جز «آرامش دوستدار» هیچ متفکری نداشته‌ایم که سواد و متد فکری و دقت‌ نظر و جسارت پرداختن به این موضوعات را داشته باشد و در غرب نیز (سوای چند دین‌شناس بزرگ اروپایی در اواخر قرن نوزدهم) تقریباً همه متفکران عمیق و دانشور ترجیح داده‌اند جان خود و خانواده‌شان را با تحقیقات انتقادی در باب اسلام به خطر نیاندازند. حاصل این وحشت و اجتناب از اظهار نظر، چیزی جز افزایش ابهامات و تاریکی‌های نهادینه شده در فرهنگ اسلامی، و فراخ‌تر شدنِ دامنه آن بی‌اطلاعی شرم‌آور نبوده است.

حال اگر بپذیریم که ما، لااقل به دلایلی که برشمردم، نمی‌توانسته‌ایم اطلاع دقیقی از چند و چون پیدایش اسلام (یا زندگی و احوال بنیان‌گذارانش) داشته باشیم، باید خودمان را با این پرسش آزاردهنده مواجه ببینیم که پس چگونه این همه مطالب و جزئیات و حواشی مثل قارچ در اطراف رویداد اسلام روییده است؟ چگونه چیزی که اصلاً امکان بروز منسجم نداشته (و کتابی که به عنوان معتبرترین منشور این دین در مقابل ما قرار دارد به وضوح فاقد کمترین انسجام فکری و منطقی است) به مرور تبدیل به یک مجموعه سرگیجه‌آور از کلام و عرفان و مباحث به اصطلاح «فلسفی» و غیره ذالک شده است؟

دقیقاً در تکاپو برای یافتن پاسخ یا پاسخ‌هایی به همین پرسش است که می‌توان وجه و اهمیتی برای عنوان این نوشتار («اسلامی که ما ساخته‌ایم») قائل شد. البته حرف من به هیچ روی حرف و کشف تازه‌ای نیست بلکه فقط یک رهیافت شخصی به موضوعی است که یا قبلاً توسط دیگران گفته شده و یا به خودی خود به ذهن خیلی‌ها خطور کرده است. متاسفانه من در این وبلاگ امکان پرداختن به این موضوع را در شکلی مفصل و با شرح و جزئیات ندارم و بنابراین در پی‌گیری آن پرسش پیش‌گفته فقط به یک مرور مختصر اکتفا می‌کنم.

Read Full Post »


این روزها خیلی به ندرت پیش می آید که حرفی مرا تحت تاثیر قرار دهد یا مطلبی موجب خوشحالی ام شود. من هم مثل خیلی از ایرانی ها غمگین و عزادارم – آدمهای عزادار هم عموماً بی حوصله اند . غصه از دست دادن ده ها هزار دختر و پسری که طی سی سال اخیر به فرمان اولیای دین در ایران به قتل رسیده اند به کنار ، تصور رنج و اندوهی که این بچه ها پیش از مردن تحمل کرده اند گاهی مرا دیوانه می کند ؛ قدرت فکر کردن را از من می گیرد. اینجور رنج ها و جان دادن ها با مردن در اثر بلایای طبیعی یا جنگ و بمباران خیلی متفاوت اند. اینکه فک و دهان تو را خرد کنند و خون از زخمهای شلاق خورده ی تنت جاری بشود چون اندیشه ات یک جور خاصی بوده یا در مورد حرفهای فلان سیاستمدار نظر خاصی داشته ایی ، خیلی دردناکتر از شکستن پا زیر آور زلزله یا جراحت تن در هنگام انفجار بمب است.

انسان وقتی به خاطر حرف هایش دستگیر می شود و به جرم احساسی که نسبت به بعضی افکار و آدمهای دیگر داشته مورد تجاوز و شکنجه قرار می گیرد ، یک جور حالت درماندگی و بیچارگی مطلق او را احاطه می کند چون دارد مدام در فکرش دنبال دلیل می گردد که چرا اسیرش کرده اند و کتکش می زنند ؛ دست خودش هم نیست ، چون حجم مغز انسان بیشتر از حیوانات است و این توده نرم و خاکستری که داخل جمجمه ماست طوری ساخته شده که لحظه ای ما را راحت نمی گذارد (نمی دانم آیا شما هم ، مثل آن نویسنده شور بخت ، بعضی وقتها دلتان می خواهد دست کنید توی کاسه سرتان و این توده نرم و خاکستری را در بیاورید و پرتش کنید توی جوب ، بیاندازیدش جلوی سگ تا راحت شوید؟). شدت کلافگی و بیچارگی ذهن انسان در مقابل بازجو به حدی زیاد است که گلوی آدم خشک می شود ، مویرگهای مغز تیر می کشند و حتی سلولهای بنیادین در مغز استخوانش درد می گیرند. حرفهای تکراری و بی سرو ته بازجو شبیه شیمی درمانی ست ، انگار که ریزترین عناصر حیات در بدن انسان را (همه گلبولهای سفید و قرمز و حتی پلاکت های خون را) با درد فزاینده و سرسام آوری به قتل می رساند و آدم پیش از بسته شدن به صندلی یا خوابیدن روی تخت شکنجه هزاران بار در افکار درمانده و خسته اش کشته می شود. حتی وقتی رانها و کمرت یا کف پاهایت کرخ شده اند و خون از لابلای جست و خیز شلاق سر بهوای بازجو روی دیوار می پاشد ، باز هم این افکار لعنتی دست از سرت بر نمی دارند ، بیچاره ات می کنند ، و تو رنج می بری برای تنت ، غصه می خوری برای اندیشه ات ، و شرم می کنی از فرهنگ و اعتقادات ملی ات .

من در دوران شاه بچه بودم و عقلم به مسائل سیاسی نمی رسید . البته ساواک هم با همه بدی هایش با حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب شکوهمند اسلامی و وزارت اطلاعات ولی عصر (عج) خیلی تفاوت داشت ؛ هیچ کدام از افرادی که فعالیت سیاسی داشتند یادشان نمی آید که ساواکی ها در بازداشتگاه دسته جمعی به یک دختر آنقدر تجاوز کنند (حالا چه به قصد قربت باشد چه به منظور لذت) تا دخترک بمیرد یا مستعد مرگی خدا پسند بشود (نگرانی امامان از اینکه مبادا دختران در چنین شرایطی باکره از دنیا بروند و در سر صحرای محشر سرافکنده باشند ، آدم را نسبت به عمق دلسوزی و عاقبت اندیشی اولیای اسلام متحیر می کند) ؛ یا مثلاً ساواکی ها هیچوقت یک بچه شانزده هفده ساله را سر فرصت و طی چند روز متوالی زیر شکنجه و تجاوز چنان آش و لاش نکردند که جسدش به سختی قابل شناسایی باشد. این جور کارها بیشتر به مناسک و عبادات آئینی شباهت دارد و از برکات وجود ایمانی فرا زمینی و ملکوتی ست ؛ به این سادگی ها نمی شود به چنین درجاتی رسید و ساواکی ها هیچ دین و ایمان نداشتند.

درماندگی ذهنی زندانی در مقابل بازجوی گمنام امام غائب فقط به لحظه بازجویی و همان اتاق کارشناسی محدود نمی شود. شما ببینید من الان آزادم ، کنار یک پنجره نشسته ام و هیچ کارشناس مسلمانی روبرویم نیست اما به لحاظ فکری دارم بیچاره می شوم و یک لحظه هم این فکر رهایم نمی کند که آخر چطور می شود در تمام دوران دیکتاتوری و خفقان سیاسی در طی نیم قرن حکومت خاندان پهلوی حتی یک قاضی دادگستری ، یا قضات دادسرای ارتش ، هرگز به آن درجه از خلوص و ایمان محمدی نرسید که حکم قضایی صادر کند تا دستهای یک زن جوان را ببندند و او را تا سینه در گودالی فرو کنند و سپس صدها مرد قوی هیکل و خشمگین با همه قدرت و شور و احساس ، مومنانه ، از فاصله نزدیک با سنگ به سر و صورت آن زن بکوبند. شما اگر چند دقیقه چشمهایتان را ببندید و پرنده خیال و اندیشه تان را رها کنید تا پرواز کند و برود روی شاخه فکر و احساس آن زن دست بسته در گودال بنشیند ؛ اگر فقط آن چند لحظه ی پیش از اجرای حکم قرآن کریم را همراه آن زن زندگی کنید ، نیمه امن و خاک آلود گودال را بر گرد اندامتان حس کنید که پاها و کمر شما را در بر گرفته اما مهربانی و امنیتش را از قفسه سینه و گردن و گونه ها و لبها و چشمها و بینی و پیشانی تان دریغ کرده است ، بی مهری طنابی را مجسم کنید که مچ دستهایتان را از پشت محکم بهم بسته است و انگشتان باریک و سرگردان شما که زمانی میوه ها را در ظرفی روی میز می چید یا موهای دختر خردسالی را مرتب میکرد اکنون هر چه تقلا و تلاش می کند نصیبی جز خراشیدن دیواره گودال ندارد ، همهمه شورانگیز مردان مشتاق و مومن را بشنوید که در اطراف شما جمع شده اند و با هیجانی وصف ناپذیر سنگهای کج و کوله تر و بزرگتر را سوا می کنند و بی صبرانه آغاز حماسه راستی و درستی را انتظار می کشند …..

شاید اگر شما نیز مثل من کنار این پنجره می نشستید و فقط چند لحظه بی پناهی و تنهایی آن زن دست بسته در گودال را زندگی می کردید ، صدای تپیدن تند قلبش را می شنیدید که انگار سراسیمه و با التماس بر دیوار ضخیم کعبه می کوبد ، بر در سنگین و سیاه فرهنگ و جهان بینی مقدس و تاریخی مان می کوبد ، و آنگاه بیچاره می شدید از سکوت آنسوی دیوار . به گمانم آن زن پیش از رها شدن سنگهای تیز و نابردبار از دستان دوستان خداوند بخشنده مهربان ، و درست در لحظه قبل از اصابت سنگهای قرآن کریم به لبها و چشمهایش ، در همان سکوت و بیچارگی ، همه اسرار خلقت و رازهای فرهنگ زیبای قرآنی را خواهد دانست و به تو ، به من ، به آنان که ایمانی به صلابت و سختی سنگ دارند و در درستی حکم خدا تردید نمی کنند ، به پیامبر عظیم الشان اسلام و دخت پاک و گرامی او و فرزندان معصومش و به مردان با تقوایی که در اطراف گودال می خرامند و صبر و قرار از کف داده اند رشک خواهد برد و در دل با خود زمزمه خواهد کرد : ای کاش من نیز مانند آنها پاکیزه و مطهر بودم ؛ ای کاش دلم در هوای آن بوس و کنار نمی لرزید ؛ ای کاش من نیز مثل آنها زیبا و مومن بودم.

Read Full Post »


جناب حجت الاسلام سید محمد خاتمی سپس فرمودند :

«حکومت‌ها موجودات فراقانونی و دارای اختیارات تام نیستند، بلکه تابع مردم هستند، توسط مردم روی کار می‌آیند و مردم کنارشان می‌گذارند«. ممد جان ، متوجه هستم چی میگی برادر ؛ هرچند آدم مسلمان معتقد به قیادت و سروری چهارده معصوم بر کل جهان هستی در همه ابعاد دنیوی و اخروی اش …. بازم بگم ؟ وقتی چنین مسلمانی تعدادی جمله منقول از چهار تا از این غربیهای ناصبی و کاپیتالیست رو (از تئودور روزولت گرفته تا الباقی ابواب جمعی لیبرال دمکراسی) با هم مخلوط میکنه و یه جمله قشنگ میسازه ، بد نیست یه ذکری هم از منابع داشته باشه. آخوند بودن که همش ذکر مصیبت نیست ، منابع هم ذکر میخوان. ولی از این حرفا گذشته، ازت دلخورم که چرا نگفتی «کدوم حکومت ها» موجودات فراقانونی و ال و بل و اینا … نیستن ؛ البته میدونم منظورت «حکومت اسلامی» نبوده و همینجوری یه جمله ایی گفتی که قشنگ باشه. چون حکومت اگه دارای اختیارات تام و فراقانونی نباشه که دیگه الهی و اسلامی نمیشه ، بلکه یه چیز لوث و بیخود و گهی از آب در میاد مثل حکومت فرانسه یا کانادا.

خاتمی افزود:»در انقلاب اسلامی آنچه بسیار مهم بود این بود که دین و مردم‌سالاری نه تنها می توانند سازگار با هم باشند بلکه دین می‌تواند پشتوانه استوار مردم سالاری باشد«. ببین همین حرفاته که ما رو خون به جیگر کرده. یعنی انگاری واقعا و با قصد و غرض قبلی (!) میخوای آدمو زجر بدی.

آقای خاتمی، بنده زهره ندارم که بخوانم این جمله جنابعالی را حتی دوبار از اول تا به آخر! همون صفت موکد «بسیار مهم» و ترکیب غلاظ و شداد و شدیدا ناگوار «پشتوانه استوار» خودشون به تنهایی و دو تایی برای دق مرگ کردن یه ملت کفایت میکنن و از بس آزار دهنده هستن که منو بی اختیار یاد خاطراتی از خسی در میقات آل احمد میندازن ( یاد روز عید قربان در منا ، که توی اون صحرای خون و تعفن و لاش گوسفند و شتر ، بعضی از مسلمین ماجراجو ، لابد به قصد تفریح و بررسی عملکرد مغز و اعصاب نزد پستانداران ، هر کدوم یه تیزیی ، لاشه چوبی ، چیزی برداشتن فرو میکنن توی خرخره حیوونی که داره جون میده و به مشاهده لرزه و رعشه ایجاد شده در گوشت گرم قربونی میپردازن). حالا شده حکایت مردمسالاری دینی در ایران شدیدا اسلامی ما ، که ماشالله هر سیصد و شصت و پنج روزش عید قربانه ؛ اول احمد خاتمی با چاقو سرمون رو میبره ، بعدش ممد خاتمی هی چند تا لاشه چوب سوفسطایی فرو میکنه توی مغز و سلسله اعصابمون ).

آقای محمد خان ، من از این میسوزم که تو نه تنها به فهم و شعور نظری ما دهن کجی میکنی بلکه با لگد میزنی توی شکم تجربه سی سال زندگی عینی ما در بطن این «پشتوانه استوار» .

آخ ،،،، گفتی استوار … یهو چهره امام راحل (و تعزیرگر دلبندش، لاجوردی) و ژست امام زنده جائر و قطر کمر پاسداران دین فیروز خدا جلوی چشمم اومد و قلبم فرو ریخت. امان از این پشتوانه استوار که سهمگین و خوفناک ، همچین مردمسلاخانه ، پشت ما رو شکسته و خون ما رو پاشونده به در و دیوار زندان و اماکن و زیرزمین های وصال و نارمک و فاطمی و هزار خراب شده دیگه (که حتما لیست بلند بالاش رو علی آقای ربیعی خدمتتون ارائه کرده قبلا و بهتون گفته که این قصابخونه های بی پنجره از چه زمانی ساخته شدن و مشخصا چند ساله که به فعالیتهای دینی تربیتی مشغولن) .

این سازگاری دین و دموکراسی (که امام راحل حقه بازت هم دقیقا با همین شعبده پرید روی خر مراد ۵۷ و قتل عامی کرد که مغول نکرد و اذنابش تا همین امروز از ما هم سواری میگرن و هم خون) باید کف چندتا معبر و منزل و اداره و حتی مسجد رو قرمز و قهوه ای کنه تا تو رضایت بدی که با دفترچه نتی (که نود درصدش رو غربی های بی دین نوشتن و الباقیش رو عبدالکریم سروش) ساز دین در گار ایران نزنی تا بلکم وزنه سنگین مردمسالاری دینی شما دمی از روی قفسه سینه ما وربیافته و فرصت کنیم ، گوش شیطون کر ، فقط دو جرعه نفس بکشیم (زندگی پیشکشت ممد جان ، فقط تنفس).

برادر جان ، ظاهرا تو حواست نیست که همین مقام عظیم و هولناک رهبری هم دم به ساعت دم از مردمسالاری دینی میزنه. بله ، میدونم ، قبلا فرمودین که «تفاسیر» تومنی صنار با هم فرق دارن. ما رو ذله کردی با این چهار تا خط که هر شش ماه یه بار از روی ورقه هرمنوتیکس ، در صفحه کوفتمان سیاسی ایران کپی/پیست میکنی. من که سوادم قد نمیده پای گادامر رو وسط بکشم و اصولا «آمیزش افقها» توی این وبلاگ فسقلی جا نمیشه. بابا ما اصلا کاری نداریم که آیا سید خندان (که تو باشی) و سید خر (که خامنه ای باشه) روزی به تفاهم میرسن یا نه ، و آیا بلاخره دو برداشت متفاوت از متن واحد ، در هیچ افقی با هم آمیزش میکنن بدون اینکه خون هم رو بریزن یا نه. اساسا مشکل ما هرمنوتیکس نیست. راستشو بخوای ، ما عزا گرفتیم که اگه یه روزی مصباح و نوچه اش در خیابان پاستور از دنده چپ برنخاستن و یهو مرتد و ملوس و خل شدن و هایدگر رو روی سرشون حلوا حلوا کردن و پذیرفتن که امکان تعابیر صواب (و نه الزاما شیطانی) از نص صریح متن قدسی وجود داره (که عمرا پشت گوشت رو دیدی، اون روز رو هم دیدی) و تفسیر تورو از متن بر برداشت خودشون ارجح دونستن ، اونوقت ما چه خاکی بر سرمون بریزیم ؟ خدایا ، یعنی بعد از اینهمه شیون و کشتار تازه باید برگردیم به سی سال پیش و بگیم بیخیال اینا ، تفسیر امام راحل رو عشق است ؟

اصلا تو تا حالا اون جزوه قراضه رو که بهش میگن کتاب و رو جلدش نوشتن «حکومت اسلامی» اثر امام خمینی ، یه بار تا آخر خوندی ؟ من واسه یه کاری مجبور بودم که چند بار هم نسخه فارسیش رو بخونم و هم ترجمه انگلیسی حامد الگار بی غیرت رو. تازه متن عربی رو هم خیلی جاها اجبارا باید نگاه میکردم. (حالا بین خودمون بمونه که چند ماهی مریض شدم و از گنجشکای رو درخت کنار خونمون هم خجالت میکشیدم که بگم من انسان هستم و اینم رهبرم بوده). اما میخوام ببینم تو جدی این فاجعه رو برای زنت و دخترت هم تعریف کردی – یعنی هیچوقت شده بشینی سر فرصت این هذیون های امام راحل رو خط به خط واسه دخترت بخونی و از خجالت آب نشی بری تو زمین ؟ ببخشید ، کفری شدم ، اعصاب نمیزاری واسه آدم بخدا.

خاتمی سپس فرمود : » آزادی و دین وقتی در مقابل هم قرار بگیرند هر دو زیان می‌بینند . این دو اگر با هم باشند، هم آزادی تلطیف می‌شود و هم دین از تصلب نجات پیدا می‌کند«. عزیز من ، گرچه ما دومی رو به وفور داشتیم و هزار ساله که داریم حالشو میبریم ، ولی قبول کن که اولی رو منو تو هرگز به عمرمون از نزدیک ندیدیم و اصلا نمیدونیم که این آزادی که این روزا هی حرفشو میزنن ، در عمل و در متن حیات روزمره اجتماعی کیلو چنده و چه ریخت و قیافه ایی داره – فقط یه چیزی از دور شنیدیم (و حالا میگیم مثلا شما هم چند دفعه با طیاره کفر و پول دین رفتی یه چرخی دور آزادی زدی و برگشتی ; همین). پس نتیجه میگیریم که جنابعالی نشستی توی دامن پر عصمت دین و داری واسه چیزی که به لحاظ تاریخی و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و روانی و فیزیکی و اخلاقی هیچ تجربه عینی و سابقه شخصی و جمعی ازش نداری نسخه میپیچی که این کارت اصلا درست نیست !

در ثانی ، حاج آقا ، هر کی ندونه ، ما بچه مسلمونا که خوب میدونیم که هر موقع یکی از حجج اسلام خطبه «تلطیف آزادی و دموکراسی توسط دین» رو میخونه یا مرثیه «زیان دیدن آزادی در نبود دین» رو دم میگیره ، بعدش چه تیپ روضه ایی رو باید گوش کنیم ، همشو از حفظیم ؛ خودمون یه پا آخوند شدیم و حواسمون هست که زیانهایی که قراره در روضه مزبور بهمون تفهیم اتهام بشه عبارتتند از:

۱. بی بند و باری (اعم از عیان شدن کل گیسوی زن و نواحی دیگری از ران و سینه اش ، شرب خمر و دود کردن علف ، پریدن همجنسان رو سر و کول همدیگه – مدل قوم لوط – و شأن نزول نفرین حق تعالی در هیات یک ویروس ، یا سهولت رسیدن به وصال ماده ها توسط نرها در کمتر از جیک ثانیه – بدون رعایت موازین شریعت محمدی – و در نتیجه لق شدن کانون داغ خانواده و ایضا تولید مقادیر انبوه و متنابهی تخم حرام)

۲. ظهور بانکداری حریص و تجارت بی اخلاق و صنایع بی پدر مادر گلوبال و رشد امپریالیسم بیشرف جهانخوار و در نتیجه ، کاهش مرگ و میر بلایای طبیعی و بیماری به میزان یک هزارم سه قرن پیش ، و افزایش زشت و دهشتناک تولید غذا و بهداشت در سطح جهان به اندازه هزار برابر چهار قرن پیش ، و رشد شرمآور میانگین طول عمر بشر (جهت استمرار بیشتر در گناه !) به اندازه سه برابر پنج قرن پیش ، و کوتاه شدن زمان سفر زوار امام رضا از تهران به مشهد یا مسافرت منکران عصمت حضرت رقیه (ع) از زمین به کره ماه (که اولی ، به روایت صادق هدایت در علویه خانم، چند ماه طول میکشید تا با الاغ طی شود و الان با طیاره کفار میشود در کمتر از یک ساعت به پا بوس آقا رفت ، و دومی هم که اصولا بوسیله الاغ یا هر جانور چهار پای دیگری طی کردنی نیست – هزاری هم که وان یکاد بخوانی).

۳ . کمبود عاطفه و احساس (احتمالا بدلیل عدم آشنایی با روحیات حضرت علی اصغر و نحوه شیر خوردن ایشان) ، فقدان معنای متعالی در زندگی و ایجاد سرخوردگی و نداشتن انگیزه (به دلیل نداشتن شور حسینی) و در نتیجه پرت شدن سالانه ده پونزده نفر از بالای یک پلی در سوئیس – بازم شانس آوردن خودشون تصمیم به قتل خودشون میگیرن – وضعیت ما رو که اطلاع داری آقای دکتر

۴. ظهور فاشیسم و شاخ شدن هیتلر برای دنیا و جنگ بین الملل و بمب اتم و … (که باز هم اگر نبود همین امپریالیسم ذلیل مرده جهانخوار , و نمیزد شاخ فاشیسم رو در رم و برلین بشکنه و فک ژاپن رو در ناکازاکی بیاره پایین ، چه بسا من و ممد آقای خاتمی یا امروز از گشنگی و کار اجباری مرده بودیم یا اگر هم در قید حیات بودیم منو ولفگانگ صدا میزدن و ایشون رو گرهارد ؛ و هرکدوم هم دو تا بچه ریغو و تراخمی داشتیم ، یکیشون اسمش مارچلو بود و اون یکی هیروتاکا ، و از صبح تا شب به جای وبلاگ نوشتن یا نشستن در دفتر گفتگوی تمدنها و لغز خوندن برای لیبرلیسم ، میبایست واسه یه تیکه نون خشک ، کف هفت تا آسایشگاه رو چهار دست و پا تی میکشیدیم و یه آقای درجه دار نره خری – که فکر کنم اسمش کارل بود یا شاید هم یوشیتو – بدون هیچ دلیل خاصی هر پنج دقیقه یه بار یکی محکم با لگد میزد به نشیمنگاهمون)

ممد آقا ، دورت بگردم ، این زیان ها که تو میگی خیلی هاش در واقع سود و برکت محسوب میشن و اساسا فلسفه وجودی این برکات در عدم تمایل ذاتی آزادی و دموکراسی به مقاربت با دین امام راحل (یا دین هر کشیش و امام پدر سوخته دیگه ایی) نهفته ست. البته از اونجایی که اهالی سرزمین لیبرال دمکراسی همشون آدمای زمینی و بی کس و کاری هستن (و بر خلاف من و شما ، جدشون فاطمه نیست و در عرش کبریا پارتی ندارن و دستشون به حبل المتینی ، دمب گاوی ، چیزی بند نیست) طبیعییه که اشتباه هم میکنن و در راه و رسمشون خطا و زیان هم فراوونه. اما استاد گرامی ، این زیان ها و مضرات ، حکم دی اکسید کربن رو داره واسه اون بنزی که شما سوار میشی. همه ما میدونیم که دی اکسید کربن ضرر داره ، اما چرا بازم سوار ماشینمون میشیم؟ چون دیگه نمیتونیم با الاغ تردد کنیم. ضمنا میزان ایجاد آلودگی یه فقره ماشین از چهل سال پیش تا امروز هزار بار کمتر شده. بهت قول میدم در آینده این آلودگی به صفر برسه. میدونی چرا ؟ چون این جماعت نقص و ایراد کار خودشون رو میدونن و برای رفع و تغییرش سر خری به اسم شرع و عرش و حکم الهی ندارن. به این میگن «انعطاف» ، یعنی همون کلید اسرار بقا و پیشرفت که باعث شده اونا بالای ماه بپرن و ما پایین جمکران و حوالی حسینیه جماران.

بقیه حرفامون باشه واسه بعد.

Read Full Post »

آقای خاتمی ، میبینیم که خیلی طرفدار بحث و نظر هستی. ماشالله در دیدار اخیرت با بچه های معصوم دانشگاه تهران آنقدر گوزنها را به شقایق ربط داده ای و منبری آنچنان آشفته رفته ای که به همان جدت قسم نمیدانم از کجا شروع کنم و چگونه دعوتت را لبیک بگویم و با تو بحث کنم ؛ مجبورم میکنی طولانی از تو انتقاد کنم و این یعنی خیلی ها این نوشته را تا به آخر نمیخوانند و من باید در دو قسمت بنویسم که گناه آن همه اش به گردن توست !

مرد مؤمن ، تو گمان کردی که اگر دو کلمه حرف حساب در مطلع یک شعر نشاندی مجازی که تا پایان غزل هر مهملی ببافی و ما به احترام همان دو کلمه آغازین برای الباقی پریشانگوییهایت فشفشه هوا کنیم و هورا بکشیم ؟ من ترسیدم حرفهایت را در جراید کشور یا سایتهای مرتبط با سادات بخوانم – میدانی که اینها حواس درست و درمانی ندارند ، از بس که هولند غالبا فریدون را صغری مینویسند – نطقت را از سایت رسمی خودت خواندم تا خیالم راحت باشد و فردا نگویی جراید صحبتهای مرا تحریف کرده بودند.

پیش از پرداختن به اصل حرفهایت بگذار من این میکروفون را خاموش کنم (که راحت باشیم) یک مطلبی را اینجا بگویم و تکلیف خودم را با تو و موسوی و امام راحل روشن کنم.

ببین ممد آقا ، ما که بچه نیستیم ، هردومون ماشالله پیر شدیم (تو به سن طبیعی ما هم از دست تو و جمهوری اسلامی) ؛ پس میتونیم عین دو تا عاقله مرد با هم گفتمان کنیم و از دست هم دلخور نشیم. خودت شاهدی که تو و موسوی این امام راحل رو مدام عین گوشکوب میکوبید تو سر مقام معظم رهبری (اونم با معلولیتی که ایشون دارن ، که به لحاظ اخلاقی و حتی فیزیکی این کار شما و مهندس اصلا درست نیست). ما هردومون میدونیم که – نقص عضو به کنار – تفاوت بین مقام رهبری و امام راحل اونقدر ها هم که شما شورش رو درآوردید و دم به دقیقه میزنید تو ذوق این بدبخت ، نیست بخدا.

البته من قبول دارم که امام یه چیز دیگه بود ! (وقتی حرف میزد یادته ؟ جون من یادته که محض رضای خدا حتی یک جمله صحیح فارسی در کل زندگی پر برکتش نتونست بسازه؟ چه دورانی داشتیم ممد، یادش بخیر). آره ، داشتم از تفاوتها میگفتم. خب ، ما که کور نبودیم ، میدیدیم که امام راحل کاریزما داشت ، گردن کلفت بود (مثل این بابا تریاکی نبود) و برای ایستادن در گندابی از خون و تجاوز نیازی نداشت که به دمب یه گاو تنومندی مثل فیروزآبادی آویزون بشه. خلاصه امام راحل همیشه مرضی الطرفین عمل میکرد و به همین خاطر، از همون اولش گفت: بچه ها ، شما باید دو دسته باشید ، یه دسته چپ باشید ، یه دسته راست. هر خاکی توی سرخودتون و مردم میریزید بریزید ، هر رقم جنایتی هم که برای رضایت اهل بیت (ع) لازمه انجام بدید ، ولی تورو سر جدمون فاطمه ، تکخوری نکنید که اگر روزی بیفتید به جون همدیگه ، باید این بساط قشنگ خون و جنون و مال امام رو که من با گردن کلفتی واسه شما الدنگا به یادگار گذاشتم جمع کنید و برید پی همون گدایی و خفتی که تا پیش از من نصیبتون بود. انصافا این تعادلی که امام راحل بین شما و اونا ایجاد کرده بود لنگه نداشت ، این یکی رو دیگه از حق نمیشه گذشت ممد جان ، و من میدونم الان شما چه زجری میکشی.

بنابرین قبول دارم که این یارو خامنه ای ازگل بی کاریزما ، در دیداری که سالها پیش از منزل آیت الله مصباح یزدی (ص) داشت (که فیلمش هم در یوتیوب الان موجوده)، موقع قضای حاجت، همینطور تصادفی، سند زرین سفارش امام راحل رو انداخته توی چاله مستراح منزل ایشون ، و متاسفانه اون اصل و قاعده قشنگی رو که امام راحل همیشه روش تاکید داشت (و هی میگفت «همه با هم») بهم زده و رفته تو کار تکخوری. خب اینو ما هم میدونیم ممد جان ولی چیکار کنیم. بخدا کاری از دست ما بر نمیاد (!) هر وقت اومدیم حرف بزنیم بگیم : بابا ، خب به اینا هم یه چیزی بدین ، زدن چشم و چالمون رو کور کردن – بیشرفا تو مسجد هم میگیرن با ما از اون کارا میکنن (خودت که میدونی چی میگم).

این مطلبه چه طولانی شد! اما ایراد نداره چون همه صحبتهای شما به همین مطلبه برمیگرده و اتفاقا چه خوب شد که قبلش اینو گفتم. حالا بریم سر صحبتهای شما.

– در همون اوایل منبر فرمودی : «…. و همچنین تفکر غلطی به دنبال قطب بندی جامعه است، تفکری که یک طرف را یکسره خوب و طرف دیگر را برانداز جلوه می‌دهد«. ممد جان، قطب بندی رو که توضیح دادم ، شاهکار امام بود و از اول هم بنای جمهوری اسلامی رو مرحوم امام بر همین اساس گذاشت ؛ منتها اینو میپذیرم که دیگه قرار نبود یکی از قطب ها خوب جلوه داده بشه و اون یکی قطب پدر سوخته و برانداز. قبلا هر دو تا قطب جیگرطلا محسوب میشدن. لطفا منو در غم خودت شریک بدون.

– بعدش گفتی «متاسفیم که شاهد غلبه این ادبیات و زدن انواع تهمت‌ها در فضای تبلیغاتی رسمی جامعه هستیم» – خب معلومه که متاسفی ؛ شما متاسف نباشی ، کی باشه ؟

– «ما در ایران زندگی می‌کنیم، ایران را دوست داریم وایران برایمان ارزشمند است.در ایران حادثه‌ای به نام انقلاب رخ داده که به نظرم از حوادث و وقایع مهم تاریخ بشری است«. ممد آقا ، کاملا طبیعی هست که ایران برای شما ارزشمند باشه ؛ این تن بمیره ، به غیر از این ایران ارزشمند اسلامی ، جای دیگه ای رو در دنیای آدم حسابی ها سراغ داری که به عطاالله مهاجرانی شغل وزارت بدن یا ابطحی رو بزارن معاون رییس جمهور ؟ حالا جانوارن نژاد احمدی که جای خود. اما این جریان «وقایع مهم تاریخ بشر» رو دقیقا نگرفتم چی میگی ; مثل اینکه دیروز خیلی شنگول بودی، شیطون.

– «بر اثر این اشتباهات و رفتارها، برخی که سوءنیت هم ندارند، دین‌دارهم هستند، می‌گویند دین نمی‌تواند و نباید در عرصه حیات اجتماعی بیاید و رفتارهای اجتماعی را تعیین کند«. میبینی تو رو خدا ؟ کار به جایی رسیده که یه عده ، حالا گیرم حتی «بدون سوء نیت» (!) میگن دین نباید چنین و چنان ….. ؛؛؛؛ خدا مرگم بده. استغفرالله !!

– «برداشت ما این است که دین در عرصه حیات اجتماعی هم نظر دارد و هم دخالت «. دکتر جان، من این پهلوهام ، کف پاهام، ناخن دستام، صورتم ، قفسه سینه م ، این بالای جمجمه سرم ، حتی (با عرض شرمندگی) این بیضه ها و وسط لنگم ، از اون «نظر» و مخصوصا «دخالت» که شما فرمودی دین در عرصه حیات اجتماعی دارد ، بشدت درد میکنه. همشیره منم همین وضعیت رو داره که من صحیح نیست اینجا بگم. بنابرین دقیقا میدونم چی میگی. جون بچت دیگه بیشتر توضیح نده.

– «بشر پس از پرداخت هزینه های گزاف و جنگ ها و ویرانی ها و دربه‌دری‌ها، به این جمع‌بندی رسیده است که انسانها صاحب حق هستند و باید آزاد باشند و حکومت‌ها هم باید از متن جامعه برخیزند » . خب؟! حالا میگی من چیکار کنم برات؟ ببین داداش ، اینقدر ما رو خر فرض نکن. اینا که گفتی به منو تو چه ربطی داره آخه؟ اگه منظورت تامس جفرسون و ولتر و جان لاک و منتسکیو و … اینا بود که لابد میدونی اولی با اینکه پنجاه سال در قدرت بود و هشت سال رئیس جمهور آمریکا بود وصیت کرد روی سنگ قبرش فقط بنویسن: «نویسنده بیانیه استقلال آمریکا و قانون آزادی مذهب در ایالت ویرجینیا و پدر دانشگاه ویرجینیا» ، و اونای دیگه هم که اساسا نمیخواستن سر به تن هیچ کدوم از دلالان مذهب و رمالان آسمان در زمین باشه و هر چه آزادی و حرمت انسانی در دنیای امروزی هست یکسره مرهون تلاش و مبارزه امثال تامس جفرسون و ولتر بوده. امیدورم منظورت سید جمال الدین اسد آبادی و سید قطب و امام راحل نباشه چون اونوقت مطمئن میشم که پاک خل شدی.

چون این قصه به درازا کشید و منم دارم از خواب میمیرم ، قسمت دوم بیانات شما باشه واسه فردا.

Read Full Post »


نمیدانم چند نفر از کسانی که این نوشته را میخوانند تا بحال اسارت در چنگال سپاه اسلام را تجربه کرده اند. به کلانتری کاری ندارم ، مقصودم اسارت سیاسی و عقیدتی ست. در مقدمه , علیرغم استحضار همه دوستان , باید عرض کنم که قشون اسلام بد جانوری ست (از بسیج که جزو لات ترین و پست ترین لایه هاست تا حفاظت اطلاعات قوه قضائیه تا دادستانی و وزارت گمنام – که البته حالا همگی به فضل الهی کاملا یک کاسه شده اند و کل کشور را همان حفاظت اطلاعات سپاه با هدایت حجت السلام حسین طائب اداره میکند) و هزار و یک جور خصیصه دارد که اغلب مردم کم و بیش با آنها آشنایی دارند.

مثلا یکی از بارزترین ویژگی های سپاه اسلام اعتیاد و آلودگی شدید به جنسیت است. هر آدم ابلهی حتی اگر کور هم باشد دیگر تا الان فهمیده است که سرداران این سپاه به هیچ چیز و هیچ کس رحم نمیکنند – از زن و دختر گرفته تا پسر و زن شوهر دار – حرصشان تمامی ندارد و عین هر اعتیاد دیگری ، هر چه بیشتر مصرف میکنند عملشان بالاتر میرود. سنت به دام انداختن مردان متمول برای تصاحب زن و ثروتشان ، سنتی ست با قدمت سی ساله و خشت نخست بنای کاخ دادگستری و دادستانی و قوه قضائیه را از همان زمان امام راحل بر بنیان همین سنت نهاده اند.

یا مثلا دزدی که جزئی از ذات سپاه اسلام شده است ؛ البته منظورم اختلاس و چاپیدن منابع ملی نیست ، چون غارت در سطح کلان که اصولا فریضه محسوب میشود ؛ مقصودم همین دزدی های معمولی ست ؛ زدن خانه ها و بردن اموال و کشتن صاحب مال ( از حق نباید گذشت که در این مقوله نیروی انتظامی سپهسالار سپاه اسلام است ، بویژه اطلاعات ناجا – یعنی همان ناجنسخانه ایی که سردار نقدی رسم سهل و سودآور سرقت از منازل و محله ها را در کل ساختارش نهادینه کرد). دزدانی که به زندان می افتند همگیشان سارقینی هستند که با نیرو «هماهنگ» نبوده اند و یا سواد و شعور و لیاقت کار با دادستانی را نداشته اند.

در مورد بیرحمی و میل جنون آمیز سپاهیان اسلام به آزار و جرح و شکنجه و اعدام هم که هر چه بگویم تکراریست و توضیح واضحات – خواهرزاده هفت ساله من نیز در این زمینه کلی اطلاعات دارد چه برسد به شما خوانندگان فهیم که گوشتان پر است از روایات شقاوتها که سپاه اسلام در حق مسلمین روا داشته و لابد بعضی تنتان نیز کبود است از کرده های این قشون.

اما آن خصیصه بارزی که قشون اسلام را از دیگر تفنگ بدستان و زندان داران دنیا متمایز میکند مسلمان بودنش است. آنها که حبس کشیده اند میدانند که افسران و سربازان این قشون (اعم از بازجو و زندانبان و کیفر خواست نویس) روزی که رهایت میکنند به جد از تو حلالیت میطلبند و همواره اصرار دارند که تو بدانی که با حکم شرع داغت کرده اند ، که مامور دین خدایند و معذور به آزار تو.

اتفاقا بنده و امثال من (برعکس شیخ شجاع اصلاحات یا میر حسین عزیز) مشکلمان نه شقاوت سپاه اسلام است و نه دزدیهای هر روزه که به جان و مال و ناموس مردم روا میدارند. درد ما مسلمان بودن این سپاه است. حرف ما اینست که آقا جان ، لابد در این متن مقدس خمیر مایه ایی ، استعدادی ، و زمینه ایی هست که پایورانش چنین با شدت و مستمر میزنند و میکشند و میبرند. مگر با عوض کردن بازیگران صحنه میشود مضمون نمایش را تغییر داد؟ آخر نگونبخت انسانمداری مثل من که جز عقل و استدلال هیچ عقبه الهی دیگری ندارد چطور میتواند با متنی که مدعیست ماتحت آسمان پاره شده و این دردانه به عنوان ختم حجت بر بشریت به زمین افتاده مقابله یا محاجه یا همزیستی مسالمت آمیز کند؟

و مگر شما عزیزان (از مسلمان معمولی بی آزار گرفته تا ظلم ستیزان پاکباخته ایی چون کروبی یا روشن اندیشان فرهیخته ایی مانند سروش و آن مجتهد گرانقدر شبستر) تا کنون چه جوابی به پرسشهای بیشمار ما داده اید؟ جوابهایتان را از حفظم:

– اینها مسلمان نیستند ؛ اسلام را مصادره کرده اند ؛ تفسیر نا صواب کرده اند از اسلام

– چرا به اسلام گیر میدهید ؛ چرا فقط به آن بخش رعب آور و بی تسامح متن مقدس (که اکنون دستاویز مسلمین حاکم قرار گرفته) استناد میکنید ؛ نمیبینید که تمام سوره ها با یاد مهربانی خدای اسلام آغاز میشود ؛ کورید؟ لا اکراه فی الدینش را ندیده اید؟

و ما پیر شدیم از بس که در پاسختان چند سوال ساده کردیم و جواب نگرفتیم که :

– باشد ، قبول. ولی آیا تا کنون مدل غیر مصادره ایی از اسلام در جایی سراغ کرده اید؟ یک نمونه اش را محض رضای خدا نشانمان داده اید؟ (فقط جان مادرتان ما را به حکومت علی حواله ندهید که مرگ همین سید احمد یادگارنسب و زبان بسته خودمان که در سنه ۱۳۷۳ اتفاق افتاد در هزار هاله و محجوبه ابهام قرار دارد چه برسد به بساطی که ۱۴۰۰ سال پیش در صحرای بی فرهنگ و علف عربستان زیر سایه خار و خیمه در قلمرو پشگل و زنگوله شتران بر پا بوده است).

آخر چند بار میشود گندیدن سیب را به عوامل پیرامونی و نابکاری باغبانان نسبت داد؟ یعنی تا ابد محکومیم که نگوییم و حتی گمان نبریم که لابد کرم از خود درخت است ؟ یعنی آسمان زیر و رو میشود اگربپرسیم که چرا این سیب همیشه میگندد ؟ چرا این متن طوری ختم حجت بر بشر کرده که هر کس قصد سمپاشی و دفع آفات داشته قتلش واجب عینی شده ؟ و اصلا چه معنی دارد که یک باغ اینهمه مستعد گندیدن و فساد باشد؟

– باشد ، قبول. حق با شماست و بخشی از متن بسیار زیبا و رحمانیست. من هم مثل شما لذت میبرم از شکوه و مهربانی عمیقی که در افق برخی آیات میدرخشد و روح انسانی ام را به وجد میآورد و همراهشان تا عرش کبریا پرواز میکنم (حالا بماند که چند خط آنسو تر با مغز به زمین گرمم میکوبد و تمام نشئه و لذت روحانی ام را تباه میسازد ) اما منظورتان از این استدلال سست بنیاد چیست؟ بخشی از متن سراسر رحمت است ، خب که چه ؟ این هم شد جواب ؟

آیا دعوت میکنید ما را که آن نیمه ترسناک را فعلا نادیده بگیریم ؟ شاید هم از نظر شما تاریخ مصرف آیات حرب و قتال منقضی شده و تاکیدات مکرر قرآن به کشتار دگر اندیشان تا رفع کل فتنه (و پاک شدن زمین از نحوست هر آنکه آئینی غیر از اسلام اختیار کرده باشد) بکلی منسوخ است. اگر چنین می اندیشید و به تبعات اندیشه تان پایبندید که بنده از اساس مخلص شما و دینتان هم هستم. آیا حاضرید از آن نیمه خونبار و انسان ستیز برائت بجویید ، اوراقش را از متن جدا کرده در آتش اندیشه و غیرت انسانی بسوزانید و به خود و جهانیان اعلام کنید که دین ما دین رحمت است این هم سندش ؟

اگر پاسختان منفی ست (که هست) و همچنان اصرار به فریب خود و قضاوت فطری تان دارید ، دیگر به ما خرده نگیرید که چرا از میان اینهمه تباهی و شرارت که سپاه اسلام بدان مفتخر است بیش از همه با مسلمان بودنش مشکل داریم. چاره درد بیدرمان سرزمین ما به زیر کشیدن این شخص و بر ساختن آن فرد نیست. خانه از پایبست ویران است. مگر همین چند روز پیش نبود که سپاه فاسقین انقلاب اسلامی به فراکسیون لواط کاران مجلس شورای اسلامی اطمینان داد که جنایت ما عین دیانت ماست و هیچ رذالتی در این عالم نیست که اسلام عزیز آن را برای ما فرض که سهل است ، فریضه مقدس قرار نداده باشد ؟

نگرانی ما کمی فراتر از اشخاص رفته است. انگار کم کم داریم منظور مولوی را درک میکنیم که فرمود:
اول ای جان دفع شر موش کن
وانگه اندر جمع گندم کوش کن!

Read Full Post »

کشتی نجات

آیت الله خداوند سبحان (معروف به خیر الماکرین و اند پدر سوخته ها) که چندی پیش بلم جماران را ویلان و سرگردان در آبهای بندر عباسریگی به امان ماهیگیران اسلام رها کرده بود، در ابتکاری الهی و بامزه ناو شکن نوح را در سواحل کم عمق و کوسه پرور خبرگان به آب انداخت و از میان جانوران خوش اندامی که در ساحل نجات چرت مطبوع میزدند هول هولکی چند جفت بواسیری انتخاب کرد و انداخت توی کشتی و گازش را گرفت و ضمن ویراژ دادن وسط حوض نجات , نسبت به موسوی و کروبی که برای خاتمی قلاب گرفته بودند تا از دیواره کشتی بالا برود و خودش را پرت کند توی دریا جلب حداکثری کرد و گفت: «مگه مرض داری تخم سگ؟ حالا بودید اینجا یه چیزی دور هم میخوردیم دیگه».

بدیهی ست که خدای قبلی (معروف به لات) که اخیرا ملت قالتاق و آشوبگر ایران از نانوا گرفته تا محصل مدام با او حرب نرم میکنند و هر ننه قمری که حد فاصل میدان فردوسی تا انقلاب را پیاده گز میکند حکما قصد جان آن زبان بسته را نیز دارد ، از مراسم قایق پرانی خداوند سبحان دلخور باشد و مراتب این دلخوری بوضوح درجبرایمیلی* که لات از زندان محل استراحتش به آدرسی ناخوانا در خیابان پاستور ارسال کرده هویداست. لازم به ذکر است که بدستور قاضی صلواتی (ص) ، کارشناسان گوربگور شده و گمنام منتسب به یک فرد گمشده ( لاغر با قد متوسط، مو مشکی ۱۲ ساله با پیراهن کنفی بلند تا مچ پا همراه نامه ایی از یک فرد نظامی در جیبش که قسمتی از متن آن در اثر چکیدن مایعی ، احتمالا اشک، ناخوانا ست، بدون علامت مشخصه ، همین چند وقت پیش به قصد بازی سر کوچه از خانه خارج و تاکنون به منزل مراجعت ننموده ، از کسانیکه اطلاعی از چیزی دارند به آدرس ایمیل محمود@جمکران.کام یا وبلاگ علی اکبر جوانفکرفیروزآبادی زنگ بزنند و خانواده مشایی را کلا از نگرانی برهانند و به خوانندگان ما هم کمک کنند که حواسشان باشد که داشتیم میگفتیم به امر یک قاضی که شباهت عجیبی به افراد شرور دارد تعداد نامعلومی کارشناس گمنام ) لات را برای حفاظت از جانش در بند ۲۰۱ ندامتگاه کعبه به صرف فیزیوتراپی و آبگرم و شیرینی به میل خودش نگهداری میکنند و نامبرده مجبور است هر روز از پنجره کعبه عده زیادی شل و کور و کچل را تماشا کند که بی جهت در اطراف منزلش میپلکند و ایجاد مزاحمت میکنند که این منظره دهشتناک موجب بروز سرگیجه و افسردگی لات شده است.

بنده برای رفاه حال مراجع سیستانی و نجف دریابندری از دوستان درخشانی که با ارتش تخمی تخیلی سپاه سر و سری دارند خواهش کردم که قسمتی از جبرایمیل لات را هک کنند تا دشمنان اسلام بفهمند که دنیا به کدام دست کیست و دقیقا کدام قسمت از دل این لات گمنام از اون یکی دست خداوند سبحان خون شده است:

» حضور خداوند مکارسبحان چاچولباز،
با عرض سلام و آرزوی قبولی طامات و جنایات

شنیدم که رفتی وام کم بهره گرفتی و کارگاه زود بازده بلم سازی راه انداختی که این البته به من مربوط نیست چون من اصلا نمیدونم جماران کدوم گوری هست و اسمش منو یاد گناه و بی تربیتی میندازه ، ولی پریروز جبرائیل خبر آورد که برای چزوندن من کشتی نوح ساختی. من که تو این خراب شده دستم از همه جا کوتاهه — حالا درسته که کارشناس پرونده با من خیلی با مهربونی رفتار میکنه و جکوزی هست و شکایتی هم ندارم — اما حقش نبود که این جوری منو ضایه کنی برینی به قصه نوح که واسه نوشتنش کلی زحمت کشیده بودم. آخه مرتیکه الاغ ، تو هیچ فکر نکردی که سرنا را از ته باد نمیکنند؟ آن خدای خرفت قبلی تان به تو نر خر نگفته بود از هر جانور یه جفت نر و ماده انتخاب میکنن که رفتی از خبرگان و جنتی و مجلس و سپاه و اینجور جاها جفتای همجنس گلچین کردی انداختی تو کشتی ؟ تازه تو پلات قصه من قرار بود جفتا جوون و سالم باشن که بتونن بعد از خوابیدن توفان فتنه مواضعشان را بلند نموده و تند تند تولید مثل کنن ، اونوقت تو هرچی متوفی ریقو و اچ. آی. وی پازتیو رو ریختی تو ناو نوح که چی؟ که برات امت برگزیده پس بندازن؟ اینا واسه انداختن سنده هم باید دخیل کفتربازای خراسان بشن و کلی نذر کنن تا اون لامصب بیوفته. خجالت نمیکشی تو!؟

حیف که تو این قوطی کبریت چارگوش سیاه وسط بر بیابون گرفتار شدم و اون دادستان ایکبیریت دفتر عرش رو پلمپ کرده و کارشناس پرونده همه لوازم شخصی و موبایل و کامپیوترم رو برای بررسی فرستاده بیت این یارو کودن خایه مال نوری چمدانی و آدرس ایران رو هم که الان سی ساله گم کردم وگرنه یه پیامک به یهوه میزدم که بیاد بلایی سرت نازل کنه که اون یکی دستت هم چلاق بشه ، مردک جلف جلنبر چاچولباز شیره ایی …»

متاسفانه از اینجای نامه به بعد به زبان عبری نوشته شده بود که بدینوسیله از برادران مشنگ صهیون دعوت میشود که بجای ور رفتن با بقایای هیکل سلیمان و چپاندن ادعیه کلثوم ننه توی سوراخهای دیوار ندبه که با تولید اطوار ناهنجار و اصوات نکره همراه است یه تک پا به محل کار پیام فضله نژاد تشریف ببرند و الباقی نامه را ترجمه کنند تا همگان بدانند که این لات غریب چه میکشد از اون یکی دست خداوند مکار.

* Jebr-email : نوعی جی میل که از پروکسی جبرائیل سند شده باشد ولی نیروی انتظامی قادر به آنتی پروکسی آن نباشد

Read Full Post »