Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘ایران’


قرار بود این نوشته یک طرح دقیق باشد. از ماهها پیش در هر فرصتی و از منابع مختلف (اکثراً منابع قرآنی و اسلامی و تاریخی) مطالبی خوانده و کلی فیش‌برداری کرده بودم. سامان بخشیدن به آنهمه جستارهای پراکنده، و تنظیم طرحی دقیق، به مجال و فراغتی نیاز دارد که برای آدمهایی مثل من چیزی‌ست در حد یک آرزوی محال (و تازه طرح چنین موضوعاتی، اگر بخواهد دقیق و مفصل ارائه شود، از حوصله وبلاگ خارج است). اما چون نمی‌خواستم نوشته‌ی قبلی به کلی بی‌سرانجام بماند، بخشی از آنچه را که در ذهن داشتم در همین فرصت اندک به اختصار می‌نویسم و از بسیاری از جزئیات درمی‌گذرم. این کلیات را در دو قسمت نوشته‌ام که تمام شده و به فاصله یک روز از هم در این ‌جا با دوستانم به اشتراک می‌گذارم. احتمالاً افرادی که به این موضوعات علاقه‌مند باشند خودشان در اوقات فراغت به دنبال جزئیات خواهند رفت.
————————————————————————————————–

ما از چگونگی پیدایش اسلام و از شرایط شبه جزیره‌ی عربستان در سده‌های پیش از تولد محمد و تا دهها سال پس از مرگش تقریباً هیچ چیزی نمی‌دانیم. منظور از این «ما» جامعه‌ی بشری به طور عام است. دقت کنید که داریم از حوالی تاریخ تولد محمد حرف می‌زنیم (یعنی میانه‌ی سده‌های ششم و هفتم میلادی) نه از مثلاً دوران غارنشینی در بیست هزار سال پیش.

این بی‌اطلاعی ِ شرم‌آور قطعاً دلایلی دارد. لفظ شرم‌آور را از آن جهت بکار می‌برم که دلالت بر ناچیزی ِ دانسته‌های بشری در مورد خاستگاه تاریخی اسلام بکند وگرنه قضاوت احساسی در باره‌ی دلایل ِ این بی‌اطلاعی کاری بیهوده و تا حدودی بچگانه‌ به نظر می‌رسد.

تردیدی نیست که یکی از عمده دلایل ِ این بی‌خبری عامل جغرافیاست. در قسمت عمده‌ای از شبه جزیره عربستان جبر اقلیم و شرایط آب و هوایی ایجاب می‌کرده و می‌کند که هیچ چیزی پایدار نباشد؛ همه چیز، درست مانند شن‌های صحرا، اسیر ناپایداری و فرسایشی دائمی و بی‌حاصل است. شاید به همین خاطر خیلی چیزها، از جمله زبان نوشتاری و تمدن، اصولاً امکان پیدایش و تکامل در این ناحیه نداشته‌اند (و یا این امکان بسیار ناچیز بوده است). این موضوع همیشه برای من عجیب و تکان‌دهنده بوده که چگونه هزاران سال پس از پیدایش خط و زبان و هنر و فرهنگ در مناطق هم‌جوار عربستان، هیچ نوعی از فرهنگ و حتی خط نوشتاری در این شبه جزیره نپاییده و نسج نگرفته است. پدیده‌ها و موضوعات پیش پا افتاده‌ای مانند خط، خواندن، و نوشتن (که در میانه سده ششم میلادی، یعنی سال‌های ادعایی تولد محمد، لااقل بیش از سه هزار سال از عمرشان می‌گذشته) به قدری برای شخص محمد، و خدای او، تازگی داشته‌اند و شگفت‌انگیز بوده‌اند که مانند یک کشف عجیب و با حالتی وسواس‌گونه مدام در قرآن مورد اشاره قرار می‌گیرند. البته پیروان دین اسلام این را به حساب اهمیتی می‌گذارند که خدا و پیامبرشان برای خط و خواندن و نوشتن قائل بوده‌اند اما مطلبی را که من سعی در بیانش دارم ربطی به این «مصادره به مطلوب کردن‌ها» (که جزء ذاتی همه ادیان است) ندارد و نیازی به توضیح بیشتر در این مورد نمی‌بینم. فقط در ادامه‌ی موضوع ناپایداری همه چیز در عربستان، بد نیست اشاره نسبتاً کوتاهی به یک شاهد دیگر در این زمینه داشته باشم.

ظاهراً تنها مدرک باقیمانده، که بتواند به نوعی دلالت بر وجود چیزی شبیه یک شبه-فرهنگ هنری (در نحیف‌ترین شکلش) در عربستان پیش از تولد محمد (و تا چندین دهه بعد از مرگش) داشته باشد «معلقات سبعه» است، یعنی قصیده‌های منتسب به هفت شاعر عرب در آن زمان که سینه به سینه نقل می‌شده و تنها افتخار فرهنگی اعراب بوده است (و قرآن نیز در طرز بیان آشفته و نامنسجم، در توصیفات، و حتی در بعضی مایه‌های عقیدتی شباهت‌های انکارناپذیری با همین قصیده‌ها دارد). من در این جا کاری به این ندارم که معلقات سبعه به لحاظ هنری، و در مقایسه با اشعار باستانی دیگر ملل، تا چه اندازه قابل اعتنا هستند یا نیستند. تنها نکاتی که برای من در این جا اهمیت دارند یکی موضوع عنصر ناپایداری و در نتیجه ناممکن بودن تکوین هر نوع زیست فرهنگی و اجتماعی معنادار در عربستان است (امری که به وضوح در معلقات سبعه قابل مشاهده است) و دیگری تجلی «صدا» و صوت و آواز، به عنوان تنها شکل و شیوه قابل تصور برای ابراز وجود فرهنگی در متن این ناپایداری دائمی، که معلقات سبعه و قرآن نمونه‌های روشنی از آن هستند. (یادم هست چند سال پیش که برای اولین بار معلقات سبعه را می‌خواندم بی‌اختیار و مدام این فکر برایم پیش ‌می‌آمد که در صحرا هیچ چیز جز «صدا» باقی نماند، و شاید به همین جهت قرآن نیز، درست به مانند معلقات سبعه، بیش و پیش از هر چیز فقط یک صداست، یک آواز است، یک جور «رجزخوانی» آهنگین و آشفته و نامنظم است، لااقل برای من که این گونه به گوش می‌رسد).

در تمام این اشعار، از نامدارترین شاعر معلقات ، یعنی «امرؤالقیس» گرفته تا «لبید» و «زهیر» و دیگران، شما از همان ابتدا، جدای از آشفتگی و عدم انسجام، با واقعه غم‌انگیزی روبرو هستید که من اسمش را ناپایداری گذاشته‌ام. اکثر این شاعران در آغاز قصیده با اشگ و حسرت به تماشای ویرانه‌هایی ایستاده‌اند که زمانی منزل محبوب و معشوق‌شان بوده است، و این یعنی از دفعه پیش که عاشق نزد معشوق آمده و با هم گفتگو و عشقبازی داشته‌اند (که معمولاً شبانه و در بیانان‌های اطراف منزل معشوق رخ می‌داده) حتی خانه معشوق نیز به کلی ویران شده و دیگر جز چند سنگ و کلوخ اثری از آن باقی نمانده است! طبیعتاً در چنین وضعیتی، و نزد چنین مردمی، انتظار ایجاد یک نظام منسجم فکری و فرهنگی (و بروز پدیده‌هایی مانند معماری و هنر و خط و حتی اندیشه منسجم دینی و غیره) انتظاری بسیار احمقانه است. ضمناً بیزاری عام بنیش اسلامی از جهان موجود و انسان را می‌شود در متن همین «ناپایداری» امور دنیا در نظر عرب صحرا نشین به سنجش درآورد و بررسی کرد، که فعلاً نه موضوع نوشتار حاضر است و نه من مجالی برای پرداختن به آن در این جا دارم.

به نظرم اگر یک بار دیگر، به دور از تعصبات معمول، و در پرتو این دو زمینه‌ی زیستی در عربستان (یعنی آشفتگی و ناپایداری)، به بررسی دقیق قرآن بپردازیم، مسائل بسیار جالب توجهی دستگیرمان خواهد شد. (بیهوده نیست که زکریای رازی در مورد رجزخوانی معروف قرآن نسبت به این که اگر می‌توانید شما هم چند سوره مانند قرآن بیاورید، به شدت خشمگین می‌شد و این موضوع را توهین به شعور خودش و کل بشریت تلقی می‌کرد چون می‌دانست و برایش بدیهی بود که بی‌شمار سخنور و دانشمند و شاعر از هزاران سال پیش بوده‌اند که مطالبی بسیار دقیق‌تر و زیباتر از آیات قرآن گفته‌اند و تازه، برخلاف اکثر رجزخوانی‌های آشفته و نامفهوم قرآنی، مطالبشان انسجام منطقی و معنای عمیق هم داشته است). البته همین جا لازم به ذکر است که من شخصاً تعدادی از پاره‌ها و عبارات موجز و آهنگین در برخی سوره‌های قرآن را، به ویژه در بعضی سوره‌های کوتاه که به مکّی معروفند، صرفاً به لحاظ ترکیب و صدای کلمات و فارغ از معنا و مفهوم، بسیار جذاب و فریبا می‌دانم و می‌توانم به خوبی مجسم کنم که این تکه‌های آهنگین و بی‌نهایت ابهام‌آمیز تا چه اندازه بر ذهن ساربانان و صحرانشینان (که شب‌ها در بیابان گرد آتش می‌نشسته‌اند و در زیر آسمان پرستاره و شکوهمند صحرا برای هم اشعار و قصه‌های خیال‌انگیز می‌خوانده‌اند) تأثیر داشته است.

دومین دلیل آن بی‌اطلاعی شرم‌آور که در آغاز گفتم، ناممکن بودن کاوش‌های باستان‌شناسی در مکان‌ها یا حتی در اطراف مکان‌هایی است که به نوعی برای مسلمانان مقدس محسوب می‌شوند. (این ناممکن بودن هم وجه عقیدتی و ایمانی دارد و هم تا حدودی وجه جغرافیایی و اقلیمی). گمان نمی‌کنم هیچ کاوشی در مکان‌ها و محل‌هایی که، بنا به ادعا، محمد و دیگر چهره‌های صدر اسلام در آن‌ها سکونت یا تردد داشته‌اند (خصوصاً در مکه و مدینه) صورت گرفته باشد. بنابراین و متاسفانه، هیچ یک از قصه‌ها و ادعاهای فراوانی که در مورد پیدایش اسلام ساخته‌اند و ترویج کرده‌اند تا کنون قابل سنجش با مستندات باستان‌شناسی نبوده است.

و دلیل سوم هم، که همه با آن آشنا هستیم، هزینه‌بر بودن و دردسرآفرین بودن تحقیق جامع و عمیق در باره دین اسلام است. غمگنانه باید پذیرفت که حتی حرف زدن و اظهار نظر کردن در مورد اسلام همواره یکی از خطرناک‌ترین امور بوده و برای گویندگان عواقب هولناکی در پی داشته است. از آغاز «بشارت» و سپس به قدرت رسیدن اسلام تا همین امروز، جان‌های بسیاری در این راه تباه شده‌اند و سرها و سینه‌های بی‌شماری بریده و دریده شده‌اند. شاید در این فضای وحشت‌انگیز و خون‌بار عده‌ای باشند که، صرفاً در حد واکنش‌های عصبی و تلافی‌جویانه و بچگانه، به اسلام ناسزا بگویند و دلشان را با فحاشی‌های عوامانه خنک کنند؛ اما بسیار بعید است که تحقیقات دقیق و فلسفی انتقادی در مورد ماهیت و تاریخ اسلام بتواند در شکل آکادمیک در دانشگاه‌های معتبر دنیا پا بگیرد و دنبال شود. در کشور خودمان که جز «آرامش دوستدار» هیچ متفکری نداشته‌ایم که سواد و متد فکری و دقت‌ نظر و جسارت پرداختن به این موضوعات را داشته باشد و در غرب نیز (سوای چند دین‌شناس بزرگ اروپایی در اواخر قرن نوزدهم) تقریباً همه متفکران عمیق و دانشور ترجیح داده‌اند جان خود و خانواده‌شان را با تحقیقات انتقادی در باب اسلام به خطر نیاندازند. حاصل این وحشت و اجتناب از اظهار نظر، چیزی جز افزایش ابهامات و تاریکی‌های نهادینه شده در فرهنگ اسلامی، و فراخ‌تر شدنِ دامنه آن بی‌اطلاعی شرم‌آور نبوده است.

حال اگر بپذیریم که ما، لااقل به دلایلی که برشمردم، نمی‌توانسته‌ایم اطلاع دقیقی از چند و چون پیدایش اسلام (یا زندگی و احوال بنیان‌گذارانش) داشته باشیم، باید خودمان را با این پرسش آزاردهنده مواجه ببینیم که پس چگونه این همه مطالب و جزئیات و حواشی مثل قارچ در اطراف رویداد اسلام روییده است؟ چگونه چیزی که اصلاً امکان بروز منسجم نداشته (و کتابی که به عنوان معتبرترین منشور این دین در مقابل ما قرار دارد به وضوح فاقد کمترین انسجام فکری و منطقی است) به مرور تبدیل به یک مجموعه سرگیجه‌آور از کلام و عرفان و مباحث به اصطلاح «فلسفی» و غیره ذالک شده است؟

دقیقاً در تکاپو برای یافتن پاسخ یا پاسخ‌هایی به همین پرسش است که می‌توان وجه و اهمیتی برای عنوان این نوشتار («اسلامی که ما ساخته‌ایم») قائل شد. البته حرف من به هیچ روی حرف و کشف تازه‌ای نیست بلکه فقط یک رهیافت شخصی به موضوعی است که یا قبلاً توسط دیگران گفته شده و یا به خودی خود به ذهن خیلی‌ها خطور کرده است. متاسفانه من در این وبلاگ امکان پرداختن به این موضوع را در شکلی مفصل و با شرح و جزئیات ندارم و بنابراین در پی‌گیری آن پرسش پیش‌گفته فقط به یک مرور مختصر اکتفا می‌کنم.

Advertisements

Read Full Post »


این روزها خیلی به ندرت پیش می آید که حرفی مرا تحت تاثیر قرار دهد یا مطلبی موجب خوشحالی ام شود. من هم مثل خیلی از ایرانی ها غمگین و عزادارم – آدمهای عزادار هم عموماً بی حوصله اند . غصه از دست دادن ده ها هزار دختر و پسری که طی سی سال اخیر به فرمان اولیای دین در ایران به قتل رسیده اند به کنار ، تصور رنج و اندوهی که این بچه ها پیش از مردن تحمل کرده اند گاهی مرا دیوانه می کند ؛ قدرت فکر کردن را از من می گیرد. اینجور رنج ها و جان دادن ها با مردن در اثر بلایای طبیعی یا جنگ و بمباران خیلی متفاوت اند. اینکه فک و دهان تو را خرد کنند و خون از زخمهای شلاق خورده ی تنت جاری بشود چون اندیشه ات یک جور خاصی بوده یا در مورد حرفهای فلان سیاستمدار نظر خاصی داشته ایی ، خیلی دردناکتر از شکستن پا زیر آور زلزله یا جراحت تن در هنگام انفجار بمب است.

انسان وقتی به خاطر حرف هایش دستگیر می شود و به جرم احساسی که نسبت به بعضی افکار و آدمهای دیگر داشته مورد تجاوز و شکنجه قرار می گیرد ، یک جور حالت درماندگی و بیچارگی مطلق او را احاطه می کند چون دارد مدام در فکرش دنبال دلیل می گردد که چرا اسیرش کرده اند و کتکش می زنند ؛ دست خودش هم نیست ، چون حجم مغز انسان بیشتر از حیوانات است و این توده نرم و خاکستری که داخل جمجمه ماست طوری ساخته شده که لحظه ای ما را راحت نمی گذارد (نمی دانم آیا شما هم ، مثل آن نویسنده شور بخت ، بعضی وقتها دلتان می خواهد دست کنید توی کاسه سرتان و این توده نرم و خاکستری را در بیاورید و پرتش کنید توی جوب ، بیاندازیدش جلوی سگ تا راحت شوید؟). شدت کلافگی و بیچارگی ذهن انسان در مقابل بازجو به حدی زیاد است که گلوی آدم خشک می شود ، مویرگهای مغز تیر می کشند و حتی سلولهای بنیادین در مغز استخوانش درد می گیرند. حرفهای تکراری و بی سرو ته بازجو شبیه شیمی درمانی ست ، انگار که ریزترین عناصر حیات در بدن انسان را (همه گلبولهای سفید و قرمز و حتی پلاکت های خون را) با درد فزاینده و سرسام آوری به قتل می رساند و آدم پیش از بسته شدن به صندلی یا خوابیدن روی تخت شکنجه هزاران بار در افکار درمانده و خسته اش کشته می شود. حتی وقتی رانها و کمرت یا کف پاهایت کرخ شده اند و خون از لابلای جست و خیز شلاق سر بهوای بازجو روی دیوار می پاشد ، باز هم این افکار لعنتی دست از سرت بر نمی دارند ، بیچاره ات می کنند ، و تو رنج می بری برای تنت ، غصه می خوری برای اندیشه ات ، و شرم می کنی از فرهنگ و اعتقادات ملی ات .

من در دوران شاه بچه بودم و عقلم به مسائل سیاسی نمی رسید . البته ساواک هم با همه بدی هایش با حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب شکوهمند اسلامی و وزارت اطلاعات ولی عصر (عج) خیلی تفاوت داشت ؛ هیچ کدام از افرادی که فعالیت سیاسی داشتند یادشان نمی آید که ساواکی ها در بازداشتگاه دسته جمعی به یک دختر آنقدر تجاوز کنند (حالا چه به قصد قربت باشد چه به منظور لذت) تا دخترک بمیرد یا مستعد مرگی خدا پسند بشود (نگرانی امامان از اینکه مبادا دختران در چنین شرایطی باکره از دنیا بروند و در سر صحرای محشر سرافکنده باشند ، آدم را نسبت به عمق دلسوزی و عاقبت اندیشی اولیای اسلام متحیر می کند) ؛ یا مثلاً ساواکی ها هیچوقت یک بچه شانزده هفده ساله را سر فرصت و طی چند روز متوالی زیر شکنجه و تجاوز چنان آش و لاش نکردند که جسدش به سختی قابل شناسایی باشد. این جور کارها بیشتر به مناسک و عبادات آئینی شباهت دارد و از برکات وجود ایمانی فرا زمینی و ملکوتی ست ؛ به این سادگی ها نمی شود به چنین درجاتی رسید و ساواکی ها هیچ دین و ایمان نداشتند.

درماندگی ذهنی زندانی در مقابل بازجوی گمنام امام غائب فقط به لحظه بازجویی و همان اتاق کارشناسی محدود نمی شود. شما ببینید من الان آزادم ، کنار یک پنجره نشسته ام و هیچ کارشناس مسلمانی روبرویم نیست اما به لحاظ فکری دارم بیچاره می شوم و یک لحظه هم این فکر رهایم نمی کند که آخر چطور می شود در تمام دوران دیکتاتوری و خفقان سیاسی در طی نیم قرن حکومت خاندان پهلوی حتی یک قاضی دادگستری ، یا قضات دادسرای ارتش ، هرگز به آن درجه از خلوص و ایمان محمدی نرسید که حکم قضایی صادر کند تا دستهای یک زن جوان را ببندند و او را تا سینه در گودالی فرو کنند و سپس صدها مرد قوی هیکل و خشمگین با همه قدرت و شور و احساس ، مومنانه ، از فاصله نزدیک با سنگ به سر و صورت آن زن بکوبند. شما اگر چند دقیقه چشمهایتان را ببندید و پرنده خیال و اندیشه تان را رها کنید تا پرواز کند و برود روی شاخه فکر و احساس آن زن دست بسته در گودال بنشیند ؛ اگر فقط آن چند لحظه ی پیش از اجرای حکم قرآن کریم را همراه آن زن زندگی کنید ، نیمه امن و خاک آلود گودال را بر گرد اندامتان حس کنید که پاها و کمر شما را در بر گرفته اما مهربانی و امنیتش را از قفسه سینه و گردن و گونه ها و لبها و چشمها و بینی و پیشانی تان دریغ کرده است ، بی مهری طنابی را مجسم کنید که مچ دستهایتان را از پشت محکم بهم بسته است و انگشتان باریک و سرگردان شما که زمانی میوه ها را در ظرفی روی میز می چید یا موهای دختر خردسالی را مرتب میکرد اکنون هر چه تقلا و تلاش می کند نصیبی جز خراشیدن دیواره گودال ندارد ، همهمه شورانگیز مردان مشتاق و مومن را بشنوید که در اطراف شما جمع شده اند و با هیجانی وصف ناپذیر سنگهای کج و کوله تر و بزرگتر را سوا می کنند و بی صبرانه آغاز حماسه راستی و درستی را انتظار می کشند …..

شاید اگر شما نیز مثل من کنار این پنجره می نشستید و فقط چند لحظه بی پناهی و تنهایی آن زن دست بسته در گودال را زندگی می کردید ، صدای تپیدن تند قلبش را می شنیدید که انگار سراسیمه و با التماس بر دیوار ضخیم کعبه می کوبد ، بر در سنگین و سیاه فرهنگ و جهان بینی مقدس و تاریخی مان می کوبد ، و آنگاه بیچاره می شدید از سکوت آنسوی دیوار . به گمانم آن زن پیش از رها شدن سنگهای تیز و نابردبار از دستان دوستان خداوند بخشنده مهربان ، و درست در لحظه قبل از اصابت سنگهای قرآن کریم به لبها و چشمهایش ، در همان سکوت و بیچارگی ، همه اسرار خلقت و رازهای فرهنگ زیبای قرآنی را خواهد دانست و به تو ، به من ، به آنان که ایمانی به صلابت و سختی سنگ دارند و در درستی حکم خدا تردید نمی کنند ، به پیامبر عظیم الشان اسلام و دخت پاک و گرامی او و فرزندان معصومش و به مردان با تقوایی که در اطراف گودال می خرامند و صبر و قرار از کف داده اند رشک خواهد برد و در دل با خود زمزمه خواهد کرد : ای کاش من نیز مانند آنها پاکیزه و مطهر بودم ؛ ای کاش دلم در هوای آن بوس و کنار نمی لرزید ؛ ای کاش من نیز مثل آنها زیبا و مومن بودم.

Read Full Post »


این روزها نفس زندان رفتن و هزینه دادن سبب صدور انواع گواهینامه پایه یک آزادیخواهی میشود برای افراد و احزاب کلهم اجمعین. اگر دقت کنید پایین گواهینامه ها , هم امضاء زندانبان هست هم امضاء طرفداران و اقوام زندانیان. خب جمهوری اسلامی ست دیگر، همه چیزش باید با هم ست باشد! اینکه شما در زندگی پنجاه سال اخیرتان چقدر به آزادی بیان و اندیشه و مذهب همنوعان خود پایبند بوده اید فرع قضیه است و نکته انحرافی محسوب میشود ؛ همین که با رحیم مارگیر مشایی اختلاف نظر دارید یعنی اینکه قبلا دوره رنسانس و عصر روشنگری را فوت و آبید و جان لاک باید برایتان صبح به صبح چایی دم کند!

ما البته قصد نداریم اجر کسی را ضایع کنیم ؛ از قرار مسموع به نقل از منابع و بستگان درجه اول، دوستان همگی اجرشان با سید الشهدا ست ، قرض حسنه ایی به ذوالجلال داده اند و چند برابرش را قرار است پس بگیرند ؛ ما این وسط نخودی هستیم. اما در این بهاران سبز که آزادی بیان غنچه کرده و عطر دلنوشته های سادات یک حالت روحانی به فضای کشور داده ، ما هم به جهت اینکه لال از دنیا نرویم در این گوشه با خودمان کلنجار میرویم و سهممان را از سبزی مملکت میستانیم.

راستش همانگونه که مستحضرید افسانه سرزمین عجایب جمهوری اسلامی از سی سال پیش شروع شد – همان موقع که آلیس از نجف تا پاریس دنبال یک خرگوشی میدوید که نهایتا این خرگوش رفت داخل یک سوراخی در تهران. آلیس قصه ما (که کمی سنش بالا میزد و اسمش در داستان اشتباهی روح الله تایپ شده بود) برخلاف آلیس لوئیس کرول ابدا خجالتی نبود و از هیچ پدیده ایی متعجب نمیشد. لذا از همان ابتدا کلیه موجودات مزاحم را چکی از متن قصه قیچی کرد انداخت دور و سپس موجودات نا مزاحم را به صف کرده فرمود: » از کربلا یکراست میریم قدس و از همون طرف مستقیم نیویورک ؛ فقط به جماعت باشید ؛ اگه پایه اید بسم الله » ! طبیعی ست که ایشان همه پایه بودند شدید. و این شد که داستان کش پیدا کرد تا امروز که خدا وکیلی حوصله مار را هم سر برده شدید.

حالا ممکن است برای خوانندگان سوال پیش بیاید که شما پس چه جوری زنده هستید هنوز. سربسته عرض میکنم آن اوایل که آلیس قیچی دست گرفته بود ما هنوز کودکی بیش نبودیم وگرنه ما را هم بلا شک کشته بود آن انفجار نور (ارواحنا فدا). باری ، ما خودمان در فصول عدیده قصه به چشم میدیدیم که مثلا همین آقای نوری زاد وزیر راهسازی و آفتاب مهتاب بود! و چه جاده های شاعرانه که صاف نکرد برای آلیس و هیئت متوسلین – بویژه «پدر مهربان» (یعنی همین پدر ژپتوی خودمان که گویا تن ناقصی هم دارند). مجاهدتهای مجاهدین انقلابات اسلامی و مشارکتهای مشترکین نظام مقدس هم که دیگر شرح و تفصیل لازم ندارد. بطور کلی همه نقش های قصه مدام بین همان عده که از ابتدا پایه بودند جابجا میشد و زدودن حشو و زوائد هم (حالا با کمی بالا و پایین که به تم قصه بیاید) در کمال مسرت و احساس وظیفه ادامه داشت.

این داستان شمع و گل و پروانه همینطور بود و بود تا اینکه در فصل سوم کتاب ، خاتمی آمد و قرار شد مدینه آلیس را بکنیم جامعه مدنی. اینجا یک اتفاق مهمی در سرزمین عجایب افتاد به اسم «شرکت جامعه روز» که بنایش را همین محسن جان سازگارا گذاشت و آقا ماشالله شمس ؛ و برای نخستین بار در تاریخ تشیع روزنامه به بازار آمد و ناگهان برخی از آن دوستان که از قدیم پایه بودند (همراه اهل و عیال) متوجه شدند که در این دنیای دون به غیر از حضرت علی اصغر یک آقای دیگری هم بوده به اسم کارل پوپر. فلذا مقرر گردید که دوستان جهت کسب ثواب مضاعف از آن پس دو شیفته کار کنند – یعنی شبها روضه خانم رقیه را تمرین کنند و روزها روضه خانم «هنا ارنت» را. این شد که مقداری دعوا و دلخوری پیش آمد و یک عسگر بزمچه ایی با گلوله زد به لپ سنگتراش اصلاحات (که البته هردو سعید بودند و توکل داشتند به فاطمه زهرا و نهایتا اجر یکی با حسین است و آن دیگری با زین العابدین و آخرش هم روسیاهی میماند برای من و دختر خاله ام که دسترسی نداریم به حبل متینی جهت آویزان شدن و استقراض شفاعت در صحرای محشر).

اما نکته ایی که شما خوانندگان گرام از سر بازیگوشی توجه نمیکنید دقیقا در همین حوالی نهفته است. دعوا و گلوله و طناب و زندان و شیاف پتاسیم که الی ماشالله از زمان رفتن آلیس در سوراخ مملکت ما به راه بوده و شکر پروردگار از این جهت قصه ما هرگز کم و کاستی نداشته که هیچ به دیگر بلاد افسانه ایی از جمله فلسطین و شامات و بغداد و بیروت و بنگال هم صادرات داشته ایم . ولی قضایا درایران که ام القری عجایب باشد ، قدری پیچیده و شاعرانه است. مثلا اگر چند هزار دختر و پسر پانزده تا هفده ساله ، به قصد خوش و بش و چشم چرانی و شیطنت ، سر چهارراه انقلاب و میدان ولیعصر روزنامه آدم حقه بازی مانند رجوی را پخش کنند (بدون اینکه بدانند آن مردک دلقک کیست و چه میگوید) هیچ مشکلی نیست که ایشان را گله گله دستگیر و تعزیر و منهدم کنند ؛ به بهانه ورم نکردن بیضه اسلام ، دختر نو رسیده و ترگل ورگل مردم را در اوین بخوابانند، وضو بگیرند و ، به نیت قربت ، بیست و پنج نفر به نوبت ثواب اکبر ببرند و آخرالامر نیز (به سفارش نورچشمی آلیس) آفتاب نزده در گوشه حیاط دلگیر زندان دوازده عدد گلوله نثار صورت زخمی و کودکانه اش کنند – که لابد خودتان میدانید حاج آقا لاجوردی، به فتوای آلیس راحل ، اصرار داشتند که سعی کنید گلوله ها حتما در صورت شلیک شود تا این منافقین کوردل در صحرای قیامت در پیشگاه پیامبر و دخت گرامی اش صدیقه کبری با چهره ایی کریه ظاهر شوند و خجل باشند.

تا اینجای کار همه چیز طبق روال است البته و در راستای حفظ نظام مقدس. اما درست وقتی دعوا و زندان و کتکاری به جای باریک میکشد و صابون مقدس به تن مثلا مصطفی تاجزاده هم میخورد ، دیگر سکوت جایز نیست و آقای نوری زاد مجبور میشود به همکاران سابق در تحریریه کیهان بپرد و حتی به سر «پدر مهربان» هم غر بزند. طبیعتا در چنین حال و هوایی همه به زندان میروند و قهرمان میشوند و گواهینامه آزادیخواهی برایشان صادر میشود. ما غصه میخوریم که «پدر مهربان» چرا ناگهان چموش شده جفتک پرانی میکند و به فرزندان سخت میگیرد ؛ دلمان نمیخواهد مصطفی و محمد در زندان باشند ؛ اما نه از آن رو که این عزیزان پرچمدار آزادی و دموکراسی هستند ( سر جدتان شوخی نفرمایید) بلکه چون انسان هستند و روا نیست که هیچ انسانی به خاطر حرف زدن زندانی و جکوزی شود.

حالا آن عده از اهل و عیال پایوران ، که چند سال پیش برای نخستین بار در حاشیه دعای ندبه به رویت روزنامه هم مشرف شدند امروز چوب بر داشته اند دنبال ما میگویند که اصلا رنسانس توی جیب همین ممد آقای ما بود ، گالیله خر کیه ؟! اگه یک کلمه به ما چیزی بگید تخم دموکراسی لق میشه و آب به آسیاب جنتی ریخته میشه …!

و خلاصه بارانی از پروانه و دموکراسی و دلنوشته در فضا موج میزند که بیا و ببین!

Read Full Post »

داشتم روی پرونده مقام رهبری کار میکردم که یکهو سپاه با صدای لرزانی زنگ زد گفت: سیروس دیدی چی شد؟ من که طبیعتا نمیتونستم از پشت تلفن چیزی رو ببینم گفتم: نه! گفت: حسین جانشین رفته روی انرژی دنیا ایستاده. ضبط صوت رو برداشتم بدو بدو رفتم دفتر برای مصاحبه. حسین سلامی رو از قدیم میشناختم. اونوقتا جانشین نشده بود و هنوز میتونست یه جا بایسته یا راه بره. میدونستم که الان خیلی وقته فقط یه جا نشسته و صبح تا شب اسکناس میشمره یا فوق فوقش یه تلفنی میزنه به آقای وحید که وقت بگیره برای زیارت ، که اونجا هم اغلب سینه خیز میره.

رفتم محل کارش دیدم طبق معمول یه جا نشسته. باهاش مصاحبه کردم.البته بخاطر رفاقتمون مصاحبه تشریفاتی نبود.

– میشه توضیح بدی که دقیقا چه اتفاقی افتاد که رفتی روی انرژی ایستادی ؟

جانشین: من رفته بودم کرمان و یه نگاهی به صورت این بچه های بسیجی انداختم و دیدم که درک حقایق الهی با ذهن بشری کار سختیه. بنابرین در حد بضاعت رفتم روی انرژی ایستادم.

– رو چقدش؟

جانشین: والا من اولش میخواستم بگم ۱۰۰% ولی دیدم ما همینجوریش هم واسمون حرف در میارن و میگن سپاه همشو واسه خودش برداشته. به همین دلیل گفتم ۵۰% که بعدا نگن ما خیلی دله ایم.

– حالا رو بشکه ایستاده بودی یا رو کپسول؟ و تا کی میخواهی روش بایستی؟

جانشین: قول میدی بین خودمون بمونه و چاپ نشه ؟

– من مگه روزنامه دارم؟ چاپ کجا بود ؟ بگو ، راحت باش.

جانشین: خب این بستگی داره به وضعیت روحی و روانی مولایمان. خودت میدونی که آقا یه ستاره ست و معمولا شبها میاد بیرون که هوا تاریکه. فعلا هم که هوا خیلی تاریکه و خب آقا همچی بگی نگی خوف کرده. همین دیشب آقا از بیت به من زنگ زدن، پکر بودن و صداشون یه هوا لرزش داشت. فرمودن: من با ریخت این زنیکه دوره گرد مشکلات روحی دارم ؛ تو نره خر که همش یه جا نشستی و فقط چند تا بچه مودب رو بردی بند الف دمر کردی و یا علی … یا خونه پرش دویست تا سوسول و قرتی رو از کف خیابون ولایت جارو کردی ریختی تو باغچه دلگشای زهرا خانوم ، و بابتش دم به ساعت از من باج میگیری (صفا شو خودت بردی و شیتیلشو از من میستونی) ، خب پاشو برو یه غلطی بکن ، یه رجزی بخون ، مرتیکه فاسق مفتخور. تو گروهبانی هم زیادت بود… و گوشی رو تق زد زمین. من خیلی خجالت کشیدم. گفتم من باید هر جور شده برم رو یه چیز اساسی و چه چیزی بهتر از انرژی که اصلا اساس ما و آقا و بقیه به اون بنده. به همین دلیل خروس خون صبح رفتم رو انرژی که اون زنیکه ایکبیری بترسه.

– خب حساب اینو نکردی که ممکنه اون خانوم سواد داشته باشه و آمار بشکه ها دستش باشه و بو ببره که تو مال این حرفا نیستی و برای آقا بدتر بشه؟

جانشین: تو چه ساده ایی. ما رو دستکم گرفتی. من واسه اینکه همه حالیشون بشه که دارم حرف حساب میزنم ، علمی کار کردم ، کلی فاکت آوردم که فکر نکنن با پپه طرفن. قضیه رو اساسی جمش کردم.

– آره. متوجه شدم. رفتی تو تاریخ و این صحبتها. البته بعضی از حرفات یه خورده برام ثقیل بود. یعنی راستش نگرفتم کجا رو داری میزنی.

جانشین: این دیگه تقصیر خودته. بینش استراتژیکت تنظیم نیست. چقدر گفتم جفتک ننداز، اونوری نپر. یه ته استکان ذوق نوشتن داری بیا پیش خودمون. مگه چیت از این پیام و حسین کمتره ؟ درخشان تر از اونا نباشی کمتر نیستی والا. یه زنگی به سردار جوانی بزن. ضرر که نداره. حداقل دیگه ترس و لرز نداری موقع نوشتن – حالا لفتو لیسش بماند.

– حالا شما بگو. من بعدا فکر میکنم در موردش.

جانشین: ببین من یه جوری زدم که بدونن توپ ما پره. حکمت داریم ، چون آقا رو داریم ، و با بصیرت تیکه میندازیم. اونا فکر کردن ما نمیدونیم زمان پهلوی اینجا یه جای گندی بوده عین کالیفرنیا ، یا اینکه اون زمانا از بس که شاه کثافت ژاندارم بوده کسی تخمشو نداشته به یه وجب خاک این مملکت چپ نگاه کنه چه برسه به اینکه یه الدنگ خلی مثل صدام بخواد هشت سال تموم برینه به تمامیتش. بعدش هم که حال کردی گفتم ایران اصلا سیری چند؟ بقول این رفقای مخ ما که الان دارن زحمت آموزش پرورش رو میکشن، همین رامین و ناصر پور پیرار و رحیم پورازغدی رو میگم ، زر زیادی زده هر گفته ایران تاریخ داره. کدوم ایران ؟ کدوم پشم؟ چهار تا ازگل غربی گمون کردن ما حواسمون نیست که قصه هخامنشیان رو ۶۰ سال پیش تو هاروارد و کلمبیا نوشتن. اصلا تاریخ بشر از قدیم با پیغمبر شروع شد با امام راحل هم چند تیکه شد ، ایشالا با آقامون هم تموم میشه ، هممون میریم واسه تیم ملی.

– جالبه ، من عقلم به این چیزا قد نمیده حسین جان. حالا تو بگو سیم خاردار واسه چی میخواستی بخری؟

جانشین: اینو دیگه شرمنده – پای امنیت و ناموس در بینه ، نمیشه لو داد. ولی در همین راستا من قضیه قایق ماهیگیری بندر رو گفتم، همونکه کشتی بریجتون و ناوگان آمریکا رو زهره ترک کرد ، تا گوشی بیاد دستشون و بفهمن که آقا واسه چی چند روز پیش بلم جماران رو انداخت تو آب و رو عرشه بلم پارو رو گرفت سمت عربستان و گفت: به ابوالفضل اگه ما بخواهیم بمب بسازیم.

– یعنی بصیرت بود؟

جانشین: هالو! این سیاست گرز و گیشنیز ماست. هم خواستیم از بلم بترسن ، هم آقا زد تو فاز تقیه واسه گیج کردن دشمن. این بی شعورا تا بیان به عمق شیعه پی ببرن ما زدیم به فضل خدا و خالد و حسن ننشون رو بردیم گردش تفریحی روی نوار غزه – اون قسمت باریکش.

– آها از اون لحاظ. ببین سلامی جون ، شما تو کرمان قیامتی کردی. من نمیتونم تو یه مصاحبه تمومش کنم ، یعنی از حوصله هر جنبنده ایی خارج این موضوع. باید برم خونه. الان مادرم دلش هزار راه میره که این بچه کجا رفت. ولی بخدا دلم نمیاد تموم بشه. خیلی سوال داشتم. مثلا همین پروژه مردم سازی ژاپن و آلمان بعد از جنگ جهانی دوم، که والله نمیدونم چه جوری بگذرم ازش ، چون میدونم منظورت این بود که این آمریکای حرومزاده با این کارش تو آلمان و ژاپن یه مشت انگل و وحشی پرورش داد که ذاتا با ملل مترقی و فوق صنعتی در فلسطین و شامات توفیر دارن اما …

جانشین: خب پسر تو که این ریزه کاریها رو میفهمی چرا به جوانی زنگ نمیزنی ؟ به فاطمه زهرا این بسیجی ها تو کرمان دق دادن منو. عین بز منو نگاه میکردن. گفتم خدایا یعنی کسی تو اینا هست که جان کلام رو بگیره ، یه نفر توشون هست که بگه جمال بصیرتو عشقه سردار ؟

– حالا دیگه الکی هندونه نزن زیر بغل ما. دیرم شد. فقط آخرش بگو تریپ ریگی رو چرا اونجوری رفتی؟ آخه پرویز سروری یه مدل دیگه تریپ برداشته بود. اون میگفت ما گنج پیدا کردیم و همه سرویس ها و کاسه بشقابا رو ترکوندیم. تو میگی ریگی قد یه ریگ هم ارزش نداشت …

جانشین: پرویز؟ اونو چه به این گه خوریا ، مرتیکه ابنه ایی ، از وقتی بردیمش مجلس هوا برش داشته که جیمز بانده. صد دفعه خدمت آقا مجتبی گفتم که اینقدر به امثال سروری و حسین آشتیانی و تجری و این جنده های خایه دار رو نده. بیخیال بابا ، اونو ما خودمون گذاشتیم سر کار. عشقش اینه که یه شب حیدر مصلحی رو شام ببره بام تهران و بعدش با هم برن ویلای مصلحی تو لواسون. حساب کتاب ریگی دست ماست. واسه ریگی یه تف هم تو صورتمون نمیدازن. گنج! آره ارواح بابات.

– آقا من برم. تحلیل باقی حرفاتو میرم دانشگاه امام صادق یا امام حسین سر کلاس نت بر میدارم. بای

Read Full Post »

حالا مگه چی شده ؟!
روزی که احمدی نژاد نخبگان پیرمغز را در کابین مشایی چیدمان میکرد خاطرتان هست؟ دل همه مان آشوب شده بود که : » ایییش ! این ایکبیریهای کودن چه جوری میخوان مملکتو اداره کنن»؟ بیجهت هول برمان داشته بود که نکند مصداق آیه ۱۳۳ اپیزود «اعراف» در داستانهای مجید قرار گرفته ایم.

اصلا گل ملت ما را با علق پسی میسم سرشته اند ؛ به زمین و زمان بدبینم. در ظل توجهات خاصه امام زمان زندگی میکنیم و باز هم بی دلیل کک افتاده به تنبان ایمانمان به ولایت.

یکی نیست به ما بگوید : ای رفوزه های فتنه گر، ای یونجه های سبز، ای خاساک مغتشش (!) ، گمان برده اید که مقام رهبری (ارواح عمه نا فدا) از میان اینهمه دام و طیور در مراتع بیت و لاریجان، آن غزال گرمسار را همینجوری الکی انتخابات کرده و داغ پرزیدنتی زده به کپلش؟ که مثلا لابلای گله گمش نکند؟ نه جانم. کشور امام زمان دیگر اونقدرها هم خر تو خر نیست. فکر کردید ایشان چون دست ندارد عقل هم ندارد؟ نخیر آقا. مملکت چوپان دارد و چوپانش، هزاری هم که ناقص یا دروغگو، شدیدا تدابیر دارد و ، به کوری نرگس چشم دشمن ، به دکتر غزالی نژاد هم اعتماد کامل دارد — حالا این اعتماد بواسطه تدابیر شدید خودشان است یا بخاطر تاکیدات مدید ولی عصر، این را دیگر»ولی نصر» باید جوابگو باشد که مدام به اوباما سیخ میزند که بیا با غزال گریزپای گرمسار و تفنگدارانش دیل کنیم.

در هر حال ، اگر از محسنین میبودید و کمی صبر میکردید و دندان روی گردن سحرخیز میگذاشتید (و مرتب مواضعتان را لای تدابیر رهبری علم نمیکردید)، شما نیز مانند معظم اله متوجه میشدید که آقای دکتر حواسش جمع است ؛ نمیگذارد پیر مغزی وزرا خدای نخواسته موجب عقب ماندگی نظام شود و بالاخره در یکی از تورهای تفریحی به بلاد و قصبات کشور از زیر گل هم که شده علی اکبر خوش اندامی را پیدا میکند که فدا کار باشد و جوانی فکرش را بزند به زخم کابین مشایی.

و آخرالامر نیز همینطور شد. پیاز جستجوهای محمود کونه کرد. دست چپ اعتماد رهبری از آستین ، و پای (به دلیل معذوراتی) تدبیر رهبری از پاچه احمدی نژاد بیرون آمد و سرانجام دب علی اکبر در آسمان ایرنا و مشاوران مطبوع ریاست جمهور درخشید و کل نگرانیهای ما از خریت هیئت دولت یکجا برطرف شد.

علی اکبر نوجوان و خوش اندیشه اصول اسلام ولایی را در محضر دون آلکاپون در اندلس و دوره های فشرده المکاسب فی بیزینس والمناقب الشاارلاتانیه را نزد مرشد اعظم، لارحیم مشایعت القاتلون – معروف به رحیم مارگیر – و حجج حقه بازی، جوادنا شمقدرون و کلهربن گیس گلابتون ، در کوتاه زمانی تلمذ کرده و برای تاباندن نور حقیقت در سوراخ انواع فتنه ها و ایفای نقش در فیلمهای یونی کالر خود را با نام مستعار جوانفکر به کانون پرورش فکری حفاظت اطلاعات سپاه معرفی کرد. وی در قسمت اول سریال «بیرنگی در سوراخ» با موفقیت در دو نقش ظاهر شد و با یک تیر دو نشان زد بطوریکه هم در نزد در و همسایه از دختر مشایی شفاعت کرد و هم همه جوانی فکر و لطافت اندامش را در صحرای کربلای سینمای اسلامی یکسره فدای یکی از اقوام ابوالفضل العباس نمود.

بگزارش کلمه، علی اکبر جوانفکر ، مدیرکل مرکز آلودگیهای چند منظوره ایرنا، در مصاحبه با لاشگاه خبرنگاران جوانفروش، تعداد کثیری بادمجان گندیده را به حالت سرگرمی در اطراف یک بشقاب طلایی چیده و در حالیکه دنب مسؤلین نظام را با وسواس در وسط بشقاب قرار میداد با لحنی هنری (به سبک کوبیسم) اظهار داشت : «با شکوه، حضور، یوم الله، بی نظیر، ۲۲ ، فتنه، مصاحبه، محمود، جریان، اذهان، پراکنی، تشویش».

نامبرده در ادامه ضمن سوءاستفاده از نقص عضو رهبری ( گفته حالا که ایشان همه جوره ناقص است لابد کور رنگی هم دارد) دخل کلیه «شایعات پیرامون تغییر رنگ پرچم» را آورد و گفت: «پرچمی که پشت حنا دختری در مزرعه بود همون پرچم ایران شدیدا اسلامی و جنتی بود و یه ذره فقط رنگا قر و قاتی شده بودن ، وگرنه به همین سوی چراغ ، اون رنگ بالا سبز سبز بود، خودم دیدم. در ثانی، حالا مگه آبی و سبز چقدر توفیر میکنن که اینهمه فکر جوان منو تشویش میکنی تو؟ اصلا برای چی من باید توضیح بدم؟ آقای دکتر که اون شب مریض داشتن و مطب بودن و این موسوی خائن بود که اونجا فتنه خوانی راه انداخته بود و واسه تاج زاده و ممد خاتمی خاطره تعریف میکرد. عکسش هم در یه وبلاگی موجوده. جمع کنید این بساطو».

راستی فکر نمیکنید که اگر ما به اندازه دانه خردلی شعور میداشتیم باید درک میکردیم «تدبیر و حکمت دقیق رهبری» را ؟

Read Full Post »

در روز ۲۲ بهمن در حضور عده زیادی از مردم علی کروبی را با مشت و لگد دستگیر میکنند. دو روز بعد مادرش شکایتنامه سرگشاده به رهبر کشور مینویسد و شکوه میکند که پسرش را بشدت کتک زده اند، به یک مسجد و چند پایگاه برده اند و شکنجه و تهدید به تجاوز کرده اند. تصاویر تن کبود و مجروح علی کروبی هم از طریق اینترنت به سراسر جهان مخابره میشود. اما دیروز دادستان تهران با خبرگزاریها مصاحبه میکند و با خونسردی درخشانی به همه دنیا اطمینان میدهد که: «‌در استعلام‌هاى به عمل آمده از نیروى انتظامى، سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات مطلع شدیم که چنین شخصى اصلاً بازداشت نشده است.»

ماه ها پیش وقتی که نیروهای بسیج با کلاشنیکف و چماق و چاقو در خیابانهای تهران و شهرهای دیگر به جان شهروندان افتادند و با خشونتی باور نکردنی صدها جوان و نوجوان مردم را بقتل رساندند، در یک وبلاگ انگلیسی مطلبی نوشتم و استدلال کردم که بسیج آینده ایران است. حرف آنروز من این بود که بسیج یک حزب نظامی فراگیر و سیال است ؛ مثل لکه جوهر در کاغذ کاهی جامعه ایران پخش میشود ، مثل ویروس بیماری همه جا هست. واقعیت حضورش را میشود در زخمها و کبودیهای تن مردم دید. رد پای فعالیت بسیج در وحشت کوچه ها و در نفرت و اندوهی که هوای ایران را آلوده کرده موج میزند ، اما در عین حال هیچ جا نیست و هیچ نام و نشانی ندارد. بسیج را به ارتش اشباح تشبیه کرده بودم – ارواحی که میتوانند استخوانهای یک جنبش ملی را در کمتر از ۲۴ ساعت جلوی چشم هزاران دوربین فیلمبرداری خرد کنند بدون آنکه وجود داشته باشند!
بدیهی ست که ارتشی با این ویژگی منحصر بفرد نهایت آرزوی رهبران مستبد در همه جای دنیاست. باید اعتراف کرد که جمهوری اسلامی در طراحی و ساخت این ماشین نامرئی سرکوب بسیار موفق و بی نظیر عمل کرده است بطوریکه هر دیکتاتور کافر یا مؤمنی، فارغ از مرام و اندیشه سیاسی یا توان مالی اش، حاضر است بابت چنین دستگاهی وجوه کلان بپردازد. رهبر ایران اما دیکتاتوری سالخورده و شدیدا دمدمی مزاج و ترسوست و لذا آنچنان در پرداخت وجوه افراط کرد که کارش به باج دادن کشید. باجگیری بسیج ازعلی خامنه ای با نحوه به قدرت رسیدن او ارتباطی مستقیم دارد. وی برای احراز مقام ولایت نه کاریزمای شخصی داشت ، نه مقبولیت اجتماعی و نه حتی تحصیلات مربوطه مذهبی. او صرفا با نیرنگ و در اثر یک دسیسه سیاسی به رهبری رسید. اما همان دسیسه هم ابتکار خودش نبود. عده ایی از روحانیون با نفوذ و نیرنگباز بدون حضور خامنه ای جلسه گذاشتند و شور کردند و در خفا پیمانی بستند و سپس تصمیم خود را به اطلاع او رساندند. طراحان آن خدعه (از جمله هاشمی و مشکینی) همگی در سیاست و تدبیر از خامنه ای چیره دست تر بودند و خوب میدانستند که قبای ولایت فقیه به تن موجود ضعیفی مثل او زار میزند. اصلا به همین خاطر او را انتخاب کردند. در واقع مجلس خبرگان با هدایت امثال مشکینی و رفسنجانی ، خصوصیات بارزی مانند ضعف و ترس را در شخصیت علی خامنه ای «کشف» کردند و او را برای اجرای طرحی که مد نظر داشتند «اصلح ترین» تشخیص دادند. قرار بر این بود که او رهبر بی خطری باشد که ضمن اجرای مناسک ظاهری ولایت فقیه (و حفظ ساختار سیاسی جمهوری اسلامی) همواره دین خود را به برگزینندگانش ادا نموده و منافع روحانیون ارتدوکس و پیشینی را در الویت قرار دهد.

البته محاسبات روحانیون محافظه کار غلط از آب در آمد و نتیجه معکوس داد. عجز و ترس ذاتی خامنه ای باعث شد که او از حامیان قدرتمندش بیشتر بترسد و رفته رفته از آنان فاصله بگیرد. حالا پناه بردن خامنه ای به دامن ملاهای بی ریشه و تند خویی مانند محمد یزدی و جنتی یا مصباح (که از قضا با رهبری او و اصلا حکومت روحانیون در عصر غیبت از ابتدا مخالف بودند) خود به لحاظ «روانشناسی ترس در سیاست» داستان عبرت آموزیست که باید در مجالی دیگر در موردش نوشت. به هر حال، رهبر ایران برای در امان ماندن از گزند رقیبان سیاستمدار و اختفای کاستیها و ترسهای ذاتی اش بیست سال آزگار، مثل بچه های اسکیزوفر و بریده از واقعیت ، انواع و اقسام اسباب بازیهای خطرناک، سازمانهای مختلف نظامی/امنیتی/نظارتی و ماشینهای رنگارنگ سرکوب را در اطراف اتاق اوهامش پخش و پلا کرد ؛ آنها را روی هم چید ؛ مثل بازی لگو ، بعضی شان را به شکلهای عجیب و غریب در آورد و شاخ و برگ داد، برخی را منحل و تعدادی را در هم ادغام کرد. ] اینروزها همه سرگیجه گرفته اند از کثرت و گوناگونی دسته های مختلفی که با لباسها و عناوین و تجهیزات نو ظهورمردم را در خیابان به قتل میرسانند یا تا سر حد مرگ کتک میزنند و دستگیر میکنند . هیچ یک از شهروندان، حتی کارگزاران حکومتی، تا پیش از درگیریهای اخیر نمیدانستند که مقام رهبری اینهمه اسباب جورواجور سرکوب را در زیر قبایش پنهان دارد[ . خلاصه تفریحش شد شنود و جاسوسی و پلیس مخفی ، و تکیه کلامش شد دشمن و توطئه. او در نهایت «بسیج» را محبوبترین وسیله بازی خود تشخیص داد ، آنها را «کبوتران ولایت» خواند و زیر بال و پر خود گرفت . بدیهی ست که پیرمرد ترسویی با چنین رفتار و افکار مالیخولیایی برای جلب حمایت و خریدن محبت و وفاداری کبوتران ولایتش از صرف هیچ هزینه ایی ابا نخواهد داشت.

اکنون همه عالم میدانند که خامنه ای بخش اعظم سرمایه ها و ذخایر طبیعی و انسانی یک مملکت را خرج اسباب خونریزی و بویژه ماشین ایده آل و نامرئی سرکوب یعنی «بسیج» کرد . ازصنعت قیر و پنیر گرفته تا معادن مرمر و مس ، از بنادر و اسکله ها و فرودگاه های اختصاصی و شبکه های قاچاق تلویزیون و تریاک تا صندوق ها ، تعاونی ها و شرکتهای عظیم سرمایه گذاری (با عناوینی مثل امید و مبین و مهر …) باجی بود که برای مهر و احتیاج دیکتاتوربه سپاه و بسیج هزینه شد. بسیجیان نه تنها مالک هفتاد هزار مسجد در داخل کشور هستند بلکه بسیاری از برجهای ونکوور و دوبی و فاحشه خانه ها و کازینوهای شرق آسیا نیز با سرمایه بسیج ساخته و اداره میشوند.

اما رهبر جمهوری اسلامی در این گشاده دستی جنون آمیز نیز (مثل بقیه کارهای بیمارگونه اش) از مسیر اعتدال و واقعیت خارج شد و از آفات ناز پروردگی و باج بی حساب دادن به عمله ظلم غافل ماند. اینرا دیگر هر آدم بیسوادی هم میداند که وقتی والدین فرزند خود را لوس میکنند و زشتکاریها و شراراتهایش را نادیده میگیرند و حتی پاداش میدهند، ناخواسته راه و رسم پررویی و زیاده خواهی را به او میآموزند. بسیج دردانه خامنه ای ست . گرچه بدنه اصلی این لشگر نامرئی از عناصری با بضاعت عقلی بسیار اندک تشکیل شده است (که اغلب برای فرار از ناتوانی های تحصیلی و جبران عقب ماندگیهای اجتماعی و اقتصادی و یا کمبودهای اخلاقی و جنسی جذب این «نیروی مقاومت» شده اند) اما فرماندهان بسیج بدون شک از حداقل شعور لازم برای درک قدر و قیمت لشگر تحت امر خود برخوردارند.

روحانیون نسبتا جوانتری که هدایت نیروی مقاومت بسیج را بر عهده دارند آشکارا از نیاز ولی فقیه به بسیج سوءاستفاده میکنند. آنها میدانند که ماموریتهای محوله به این لشگر اشباح به لحاظ سازمانی از عهده نیروهای کلاسیک نظامی، انتظامی و امنیتی برنمی آید . ژنرانهای بسیج دستی فراخ در تجارتهای خرد و کلان دارند ، در چرتکه انداختن استادند و با مقایسه کارآیی نیروهای خود با دیگر ارگانهای سرکوب و محاسبه سود و زیانی که از بکارگیری هر ارگان متوجه نظام خواهد شد، به نتایج وسوسه انگیزی میرسند. آنها دریافته اند که اعمال قوه قضائیه یا سپاه و نیروی انتظامی و حتی وزارت اطلاعات در عرصه داخلی و بین المللی هزینه هایی گزاف بر دستگاه حاکمه تحمیل میکند اما خدمات ارزشمند و سرنوشت ساز کبوتران ولایت دردسر چندانی برای نظام ایجاد نمیکند چونکه بسادگی قابل انکار است و علی خامنه ای اغلب به جز چند قطره اشک مفت و مصنوعی هزینه دیگری برای عملیات بی نظیر بسیج نمیپردازد . (و این حکایت اشک ریختن خامنه ای که بطور مثال هر بار بعد از کشتار و سرکوب دانشجویان توسط بسیج تکرار میشود و او در حضور ضاربین و قاتلین گریه میکند و آنها نیز همراه او زار میزنند ، شاید یکی از معدود جلوه های هوشمندی رهبر ایران باشد که نشانگر آشنایی عمیق اوست با سلوک و شیوه زمامداران صدر اسلام بویژه فرزندان و نوادگان ابوسفیان و باالخص معاویه). به همین دلیل مدام او را در تنگنا و رودربایستی قرار میدهند و طلب تخصیص بودجه های کلان تر و امتیازات اقتصادی و سیاسی بیشتری میکنند. گرچه اکثریت نمایندگان مجلس و وزرا و استانداران از سازمان بسیج هستند اما آنها همه کرسیهای مجلس و وزارتخانه ها را یکجا میخواهند.

به میزانی که فرماندهان رده های میانی بسیج نسبت به پتانسیلهای واقعی سازمان تحت امرشان آگاهی و اشراف بیشتری پیدا میکنند کفه ترازوی تعادل قوا در جمهوری اسلامی به نفع بسیج و به ضرر دیگر قوای لشگری و کشوری سنگینتر میشود. مالکیت همه مساجد مملکت و استفاده اختصاصی صدها هزار نیروی گستاخ و غیر منظم از پایگاه ها، دفاتر، دپوهای سلاح و مهمات و بازداشتگاههای بیشمار در کلیه ادارات دولتی و مکانهای عمومی و کارخانه ها و … در اقصی نقاط ایران ، هیولای ترسناکی از ماشین بسیج ساخته است که با کمی دستکاری در موتورش میتوان سمت و سوی ویرانگری آن را به جهات مختلف تغییر داد. بنابرین چندان دور از انتظار نیست که بزودی شاهد سروری و سیطره مطلق بسیج بر بیت رهبری و همه ارکان کشور باشیم. یادمان باشد که در جریان حمله به «مجتمع سبحان» در خرداد ماه ، بسیج چشمه ایی از قابلیتهای خارق العاده خود را به نمایش گذاشت و همگان دریافتند که به روز واقعه و در صورت لزوم حتی سرداران سپاه نیز از گزند چاقوکشان چالاک و بی نام و نشان بسیج در امان نخواهند بود. بسیجیان آموزش دیده اند که به اشارتی سر دوست یا دشمن را ببرند ، و سپس درحالیکه حضورشان در صحنه جنایت از اساس انکار شده است ، مقابل دوربین تلویزیون در مجلس سوگواری مقتول ، صاحب عزا شوند و بر بالای سر بریده اش اشک بریزند و شیون کنند. کدام ملا و رئیس و سرداری میتواند از این رسم خطرناک در امان باشد؟
بیهوده نیست که مجتبی ، جاه طلب ترین فرزند خامنه ایی ، که طمع و تمنای جنون آمیزش به قدرت زبانزد عام و خاص شده است ، بعد از معاملات نفتی به هیچ چیز بیشتر از بسیج توجه و علاقه ندارد. مجتبی اهمیت حیاتی و ارزش جوهری بسیج را بیش از دیگران درک میکند و به همین خاطر پیش از اجرای خیمه شب بازیهای انتخاباتی ریاست جمهوری دوره نهم و دهم ، شرایطی را فراهم آورد تا محرمترین یارانش بر فرماندهی عالی و ارکان اصلی بسیج مسلط شوند. او میدانست که فقط به امداد غیبی این لشگر اشباح میتوان تا سر حد جنون و جنگ داخلی جنایت کرد، استخوان رقیبان کهنه کار و مدعیان استخواندار را شکست ، بر همه شئونات کشور حاکم شد و دست آخر نیز با کمترین هزینه از مهلکه جست.

برخی بر این باورند که ادغام رسمی بسیج در نیروی زمینی سپاه پاسداران و برکناری حسین طائب از فرماندهی آن ممکن است نشانه ایی باشد از هشیاری سرداران سپاه (و حتی شخص رهبری) و نگرانی و ترسشان از اینکه مبادا مهار هیولای بسیج یکسره از دستشان خارج شود. اما انتقال طائب به حفاظت اطلاعات سپاه (که در حال حاضر مغز نظام ومرکز هدایت همه اعضاء و جوارح جمهوری اسلامی محسوب میشود) فرضیه فوق را تا حدود زیادی از اعتبار ساقط میکند. ادغام بسیج در سپاه و برخورداری از امکانات لجستیک و تجهیزات نظامی و منابع سرشار مالی کارتل سپاه تنها به فربه تر شدن بسیج می انجامد زیرا نظر به ذات سیال بسیج ، و ساختار «سر کوچه ایی» و هیئتی اش، اصولا تنزل این نیرو به چند گردان یونیفرم پوش و پادگان نشین نه ممکن است و نه مطلوب این حکومت. رهبر نظام مذهبی ایران چه علی باشد چه مجتبی (یا هر بیمار روانی دیگری مانند این دو) بسیج را علیرغم شمشیر دو لبه بودنش در همین شکلی میپسندد که هست. در غیر اینصورت اگر قرار بر نام و نشان داشتن و مسئولیت پذیری میبود که فقیهان راه به کاخ ریاست و رهبری نمی یافتند. لشگر اشباحی که آدم میکشد ولی هیچ جا نیست ، لازمه وجودی جمهوری اسلامی ست. بسیج اگر نباشد ، رسم ناهنجار و شرمآور ولایت فقیهان از این سرزمین ور خواهد افتاد. اما اگر در بر همین پاشنه بچرخد و اسلام توفیق اجباری جمهوری سومش را در شمایل مجتبی به ما ارزانی کند ، شک ندارم که «بسیج» آینده ایران خواهد بود.

Read Full Post »