Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘بی‌بی‌سی فارسی’


برخلاف نظر مسموم و ریاکارانه‌ی بسیاری از «مفاخر» ادبی ما، که سازندگان فرهنگ نازا و مرده‌پرور ما بوده‌اند و احساس و افکار و رفتار معیوب ما را در هر دو وجه شخصی و اجتماعی پایه‌ریزی کرده‌اند، باید غلام همت کسانی بود که عاشق زندگی هستند و به هیچ عنوان از هر چه در این جهان رنگ تعلق می‌پذیرد آزاد نیستند بلکه صمیمانه و با افتخار و سربلندی به زمین و اشیاء و موجودات (و تمام ثروت و دارایی‌های ارزشمندی که در زیر چرخ کبود هست و موجودیت دارد) عشق می‌ورزند.

باید غلام همت کسانی بود که انسان و زندگی شخصی او را، نفس زندگی فرد انسانی در همین جهان را، غایت و نهایت خویش می‌دانند و در این باب با هیچ رب و معبودی سر معامله یا معاشقه‌ای روان‌پریشانه ندارند.

«گنجینه‌های» فکری و فرهنگی ما در ستایشِ بیزاری از زندگی و جهان موجود خروارها مثنوی‌ گفته‌اند و بی‌شمار غزل‌ ساخته‌اند. و طبعاً لازم است که این لاطائلات جهان‌ستیز و دنیا‌گریز را واکاوی کرد و تا مغز استخوان این مهمل‌بافی‌ها پیش رفت. باید با جدیت مستمر و بدور از عشوه‌های خردستیز در این امور اندیشید و سپس سنجید که چگونه عده‌ای که در تمنای همخوابگی با (یا شاید تجاوز به) یک نوجوان نوخاسته (بخوانید «شاهد») تاب از کف می‌داده‌اند و سینه‌چاک یک پیاله شراب بوده‌اند، مردم را به پیوستن به «عالم غیب» و دست شستن از دنیا و تعلقاتش موعظه می‌کردند، و تازه در عین حال، مدال قهرمانی در روراستی و صداقت هم می‌گرفته‌اند و در کشف و شهودی محیرالعقول پی به ریاکاریِ واعظان شهر می‌برده‌اند—انگار که مثلاً فهمیدن یک امر مسخره و پیش‌پا افتاده مانند دوگانگی در رفتار و گفتار یک واعظ مفلوک منبری نیاز به نبوغ خاصی داشته و یک کشف خارق‌العاده محسوب می‌شده است.

قاعدتاً برای این که ما بتوانیم دوباره با جهان آشتی کنیم، آن را به درستی بشناسیم، بستاییم و بسازیم، باید ابتدا شهامت روبرو شدن با واقعیت فرهنگ و ذهنیات خود را بدست آوریم و جسارت نقد آن را داشته باشیم. اما متاسفانه مهمل‌بافی‌های بی‌سر و ته آنچنان در ما به سنگوارگی رسیده و متجسّد شده است که انگار هیچ مطلبی جز هذیان‌گویی‌های روان‌پریشانه به ذائقه ابله‌پسندمان خوش نمی‌آید. هیچ تفاوتی هم ندارد که این «ما» در قرچک ورامین زندگی کند یا در نیویورک و پاریس؛ روستایی و بیسواد باشد یا مهندس و شاعر و نویسنده شهرنشین. این «ما» در هر حال عاشق هذیان و حماقت است. منتها وقتی باسواد و شاعر و «روشنفکر» باشد با یک حالت حکیمانه‌ای هذیان می‌گوید که خودش و آن روستایی ساده دل هر دو انگشت حیرت به دندان می‌گزند و مسرور می‌شوند. یافتن و نشان دادن این بلاهت‌های حکیمانه کار بسیار ساده‌ای‌ست چون ما جز این‌ها تقریباً هیچ چیز دیگری تولید نمی‌کنیم و آنچه سخت و ناممکن به نظر می‌رسد ندیدن و نیافتن آن‌هاست.

مثلاً من این جملات جلف و بی‌معنا را در میان صدها مورد دیگر، از زبان یک شاعره‌ی مدرن فرنگ‌نشین، که احتمالاً می‌بایست خیلی هم با جمهوری اسلامی مخالف باشد، در سایت بی‌بی‌سی فارسی (که به واقع یک جور تکیه یا حسینیه‌ی مدرن است) خواندم: «در شعر حافظ چیزی هست که انسان در سرگذشت خودش درک می‌کند، احساس می‌کند، می‌فهمد اما نمی‌تواند بیان کند [!] از این‌جاست که به حافظ لسان‌الغیب می‌گویند، چون به زبان عادی نمی‌توان آن مضمون‌ها را بیان کرد. خود حافظ هم می‌گوید که شعرش را ملائک می‌خوانند»!

از این دست قر و غمزه‌های مضحک نوشتاری و گفتاری فضای عرصه‌ی عمومی را در داخل و خارج ایران به تمامی در استیلای خود گرفته است. با چنین وضعیتی بدیهی‌ست که برای بدبختی‌ها و تیره‌روزی‌های تاریخی ما نه هیچ پایانی متصور است و نه حتی کرانه‌ای. نمی‌دانم چرا حرف‌های نفهمیدنیِ این شاعره ایرانی بی‌اختیار من را به یاد یکی از دیرپاترین عقب‌ماندگی‌های ذهنی و فرهنگی‌مان می‌اندازد که به آن «خط سوم» می‌گوییم و از قضا در استودیوهای ضبط موزیک در کالیفرنیا هم برای جاوادانه‌تر شدنش آلبوم پاپ می‌سازیم. به هر حال، حکایت تاریخ فکری و هنری سرزمین ما از دیرباز (و هم اکنون نیز) همان حکایت «خط سوم» بوده و هست که نه تو خوانی، و نه من، و نه دیگری…. و لابد فقط اجنه‌ی محترم آن را می‌خوانند و می‌فهمند و همراه با ما از نشئه‌ی بلاهتِ ناگفتنی‌اش کیفور می‌شوند.

Read Full Post »