Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘تفکر’

«آرامش دوستدار» - عکس را از وبسایت ایران امروز برداشتم


عنوان این نوشته از من نیست، متن اصلی‌اش را نیز نه من نوشته‌ام و نه می‌توانسته‌ام که بنویسم. اصولاً این تنها موردی‌ست که محض نمونه و فقط برای یادآوری و مراجعه شخصی خودم در این وبلاگ منتشر کرده‌ام تا هر بار بتوانم به آسانی به آن رجوع کرده و پیچیدگی‌های نهفته در آن را دوباره و چند باره مرور کنم.

البته گرچه این پُست را فقط برای خودم منتشر می‌کنم اما اگر دیگرانی هم هستند که بعضی وقت‌ها هوس می‌کنند زور فکری‌شان را بیآزمایند، طبعاً می‌توانند این نوشته را بخوانند و کسی معترض ایشان نخواهد شد! منظورم از دیگران می‌تواند همه آن افرادی باشد که احتمالاً مایلند بدانند که زبان متفکر و روشنفکر چگونه زبانی‌ست؛ و نیز افرادی که شاید دلشان می‌خواهد بدانند که به چه دلیل نمی‌شود به هر جست و خیز نوشتاری و گفتاریِ پیش‌پا افتاده یا ابله‌پسندی که از مدعیان «روشنفکری» سر می‌زند صفت روشنگری یا «کار و تولید فکری» داد.

تمامی مطالبی که در ادامه آمده از «آرامش دوستدار» است که از قسمت‌هایی از صفحات ۶۹ و ۷۰ و ۱۱۳ و ۱۱۴ کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» نقل شده است. (از پاراگراف‌ سوم به بعد، کل متن یک پاراگراف بلند است که من عمداً آن را شکسته‌ام و تکه تکه آورده‌ام فقط به این خاطر که برخی فرازها راحت‌تر نمود بیابند و در ذهنم بمانند؛ برخی جمله‌ها را نیز از حالت ایتالیک درآورده‌ام).
…………………………………………………………………………………………

««ظلمت هر اعتقادی، چنانکه در این ملاحظات خواهیم دید، حقیقت هر اعتقاد است. حقیقت بدین معنا آن ناپرسیده و نادانسته‌ای‌ست که با احاطه‌ی درونی‌اش بر ما فرهنگی می‌شود، یعنی احساس جمعی را تسخیر می‌کند و شالوده اعتقاد را می‌ریزد. فرهنگ مبتنی بر چنین بنیادی را من اصطلاحاً دینی می‌نامم و فرهنگ ایران را در سراسر تاریخش بر این بنیادِ اعتقادی متکی می‌دانم.

آنچه در سراسر این نوشته اندیشیده و گفته می‌شود ناظر بر توضیح همین امر است، ناظر بر این که حقیقتِ اعتقادی چیست و چگونه فرهنگ ما با آن آغاز می‌گردد، و ناظر بر این که چگونه می‌توان تظاهرات فرهنگ ما را به این حقیقتِ اعتقادی واگرداند، شکلهای آن را از و در چنین منشأیی بازشناخت و بدین ترتیب دید چرا این حقیقت اعتقادی بایستی بستر و مسیر فرهنگ ما را از پیش معین کرده باشد. برای شناختن این شالوده باید به ایران باستان بازگردیم. فقط از این راه خواهیم توانست پس از رسیدن به ایرانِ اسلامی پی‌بریم چرا دگرگشتیِ فرهنگ ایران در اسلام پیامد ضروری و پرهیزناپذیر آن آغاز بوده و چرا آن آغاز بمنزله‌ی «سرنوشتِ» یک ملت در رویداد نهاییِ تاریخش به «سرانجامِ» اسلامی دچار گشته است.

…ظلمت هر اعتقادی ….حقیقت هر اعتقاد است. …. اعتقاد را من در برابر تفکر می‌نهم و این دو را در نهاد و تحقق خود نافی یکدیگر می‌دانم. چرای آن را از این پس نشان خواهم داد. ببینیم اعتقاد چیست و ربطی به تفکر دارد یا ندارد.

اعتقاد همیشه و در وهله اول اعتقاد به کسی یا به چیزی است. مثلاً اعتقاد به یک رهبر سیاسی، به یک آرمان، به یک شاعر، به یک نویسنده، به قطب یک فرقه، به یک هدف، به یک عشق، به یک مبارزه… و در واقع به هر کس و هر امری که در شمول اغراض خود بتواند برای یک فرد یا جمع کلاً یا جزئاً تکیه‌گاه حیاتی به چیره‌ترین معنای آن باشد. این تکیه‌گاه حیاتی، چون در پرسش‌ناپذیری‌اش موجب و مألاً حقیقت اعتقاد باقی می‌ماند، می‌بایستی خود در ناکاویدنی‌ بودنش تاریکی محض باشد، اما برای معتقد سرچشمه روشنی‌ها و بداهت‌ها شود.

بدین معنا اعتقاد در مکانیسم خود عبارت از وابستگی درونی و رفتاری ما به پندارهایی‌ست که به عللی بر ما مستولی و مألاً برای ما حیاتی می‌گردند. پندار مستولی به سبب لزوم حیاتی‌اش برای عواطف، اذهان مردم و ارزش‌های نگهدارنده‌ی جامعه و چیره بر آن هرگز معروض پرسش نمی‌شود، بلکه به همین سبب قهراً پرسش را در میدان نفوذ خود ممتنع می‌کند. پندار مستولی، به این علت که استیلایش بدیهی تلقی می‌گردد و مقبول همگان است، حقیقت خوانده می‌شود. هر گاه این «حقیقت» متزلزل یا بی‌اعتبار گردد، یعنی نیروی بداهت مستولی‌اش را از دست دهد، اعتقاد ِ مبتنی بر آن نیز بی‌اعتبار و منسوخ خواهد شد. معنای این که هر گاه یک «حقیقت» اعتبار خود را از دست بدهد، این است که آن «حقیقت» دیگر حقیقت نباشد. بی‌اعتبار شدن و بی‌حقیقت شدن یک «حقیقت» نتیجه‌ی نابودی استیلای آن است. چنین است که مثلاً «حقیقت» زرتشتی تاریخاً جای خود را به حقیقت اسلامی می‌دهد.اینگونه «حقایق» یا پندارهای مستولی پدیده‌هایی هستند که عموماً دین نامیده می‌شوند، و دین آن پدیده‌ای‌ست که بر اینگونه «حقایق» استوار باشد. از این رو من اعتقاد مبتنی بر این حقایق و فرهنگ زاده‌ی اعتقاد به آن را دینی نامیده‌ام.

بر خلاف اعتقاد، تفکر بر هیچ حقیقتی، به این معنا که آن حقیقت بتواند تفکر را در مورد خود ناپرسا کند، نه از پیش مبتنی‌ست و نه از پس.

تفکر همواره پیش از هر چیز یعنی پرسش و جویندگی از جمله نیز در این امر که حقیقت چیست و اگر هست کدامست و چگونه است. جویندگی تفکر، چون به هیچ فرمانی سر نمی‌نهد، هرگز پایان نمی‌یابد. از این رو تفکر هر آن و همیشه باید از نو بپرسد و بکاود تا اساساً باشد و معلوم کند که آیا و چگونه خود و یافته‌های پیشینش تاب نوپرسی و نوکاوی شدن را دارند.

جایی که اعتقاد در و از وابستگی به بنیادش هست، تفکر در جویندگی و بنیانکاوی تحقق می‌پذیرد. اعتقاد نشانه‌ی سرنهادن به بنیادی کاوش‌ناپذیر و مسلم است که حقیقتِ اعتقاد را می‌سازد، و تفکر خود را منحصراً در این نشان می‌دهد که هرگز مجاز نیست بنیادی را ناکاویدنی و به این معنا ناپرسیدنی بگیرد.

حقیقت برای اعتقاد بنیاد، ضامن و مرجع وجودی‌ست، در حالیکه تفکر همواره باید به خود ثابت کند که هیچ بنیادی و ضامنی جز پرسندگی ندارد، یعنی هیچگاه به هیچ مرجعی جز کاویدن متکی نیست. تفکر همانقدر از پرسش و کاوش برمی‌آید و بدینگونه پیوسته از نو می‌شکفد که اعتقاد را «حقیقتش» یکبار و برای همیشه در ناپرسایی خود بنا می‌نهد و نگه می‌دارد.»»

…………………………………………………………………………
به نقل از «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» آرامش دوستدار (انتشارات خاوران، خرداد ۱۳۸۳)

Read Full Post »