Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘جعل’


قرار بود این نوشته یک طرح دقیق باشد. از ماهها پیش در هر فرصتی و از منابع مختلف (اکثراً منابع قرآنی و اسلامی و تاریخی) مطالبی خوانده و کلی فیش‌برداری کرده بودم. سامان بخشیدن به آنهمه جستارهای پراکنده، و تنظیم طرحی دقیق، به مجال و فراغتی نیاز دارد که برای آدمهایی مثل من چیزی‌ست در حد یک آرزوی محال (و تازه طرح چنین موضوعاتی، اگر بخواهد دقیق و مفصل ارائه شود، از حوصله وبلاگ خارج است). اما چون نمی‌خواستم نوشته‌ی قبلی به کلی بی‌سرانجام بماند، بخشی از آنچه را که در ذهن داشتم در همین فرصت اندک به اختصار می‌نویسم و از بسیاری از جزئیات درمی‌گذرم. این کلیات را در دو قسمت نوشته‌ام که تمام شده و به فاصله یک روز از هم در این ‌جا با دوستانم به اشتراک می‌گذارم. احتمالاً افرادی که به این موضوعات علاقه‌مند باشند خودشان در اوقات فراغت به دنبال جزئیات خواهند رفت.
————————————————————————————————–

ما از چگونگی پیدایش اسلام و از شرایط شبه جزیره‌ی عربستان در سده‌های پیش از تولد محمد و تا دهها سال پس از مرگش تقریباً هیچ چیزی نمی‌دانیم. منظور از این «ما» جامعه‌ی بشری به طور عام است. دقت کنید که داریم از حوالی تاریخ تولد محمد حرف می‌زنیم (یعنی میانه‌ی سده‌های ششم و هفتم میلادی) نه از مثلاً دوران غارنشینی در بیست هزار سال پیش.

این بی‌اطلاعی ِ شرم‌آور قطعاً دلایلی دارد. لفظ شرم‌آور را از آن جهت بکار می‌برم که دلالت بر ناچیزی ِ دانسته‌های بشری در مورد خاستگاه تاریخی اسلام بکند وگرنه قضاوت احساسی در باره‌ی دلایل ِ این بی‌اطلاعی کاری بیهوده و تا حدودی بچگانه‌ به نظر می‌رسد.

تردیدی نیست که یکی از عمده دلایل ِ این بی‌خبری عامل جغرافیاست. در قسمت عمده‌ای از شبه جزیره عربستان جبر اقلیم و شرایط آب و هوایی ایجاب می‌کرده و می‌کند که هیچ چیزی پایدار نباشد؛ همه چیز، درست مانند شن‌های صحرا، اسیر ناپایداری و فرسایشی دائمی و بی‌حاصل است. شاید به همین خاطر خیلی چیزها، از جمله زبان نوشتاری و تمدن، اصولاً امکان پیدایش و تکامل در این ناحیه نداشته‌اند (و یا این امکان بسیار ناچیز بوده است). این موضوع همیشه برای من عجیب و تکان‌دهنده بوده که چگونه هزاران سال پس از پیدایش خط و زبان و هنر و فرهنگ در مناطق هم‌جوار عربستان، هیچ نوعی از فرهنگ و حتی خط نوشتاری در این شبه جزیره نپاییده و نسج نگرفته است. پدیده‌ها و موضوعات پیش پا افتاده‌ای مانند خط، خواندن، و نوشتن (که در میانه سده ششم میلادی، یعنی سال‌های ادعایی تولد محمد، لااقل بیش از سه هزار سال از عمرشان می‌گذشته) به قدری برای شخص محمد، و خدای او، تازگی داشته‌اند و شگفت‌انگیز بوده‌اند که مانند یک کشف عجیب و با حالتی وسواس‌گونه مدام در قرآن مورد اشاره قرار می‌گیرند. البته پیروان دین اسلام این را به حساب اهمیتی می‌گذارند که خدا و پیامبرشان برای خط و خواندن و نوشتن قائل بوده‌اند اما مطلبی را که من سعی در بیانش دارم ربطی به این «مصادره به مطلوب کردن‌ها» (که جزء ذاتی همه ادیان است) ندارد و نیازی به توضیح بیشتر در این مورد نمی‌بینم. فقط در ادامه‌ی موضوع ناپایداری همه چیز در عربستان، بد نیست اشاره نسبتاً کوتاهی به یک شاهد دیگر در این زمینه داشته باشم.

ظاهراً تنها مدرک باقیمانده، که بتواند به نوعی دلالت بر وجود چیزی شبیه یک شبه-فرهنگ هنری (در نحیف‌ترین شکلش) در عربستان پیش از تولد محمد (و تا چندین دهه بعد از مرگش) داشته باشد «معلقات سبعه» است، یعنی قصیده‌های منتسب به هفت شاعر عرب در آن زمان که سینه به سینه نقل می‌شده و تنها افتخار فرهنگی اعراب بوده است (و قرآن نیز در طرز بیان آشفته و نامنسجم، در توصیفات، و حتی در بعضی مایه‌های عقیدتی شباهت‌های انکارناپذیری با همین قصیده‌ها دارد). من در این جا کاری به این ندارم که معلقات سبعه به لحاظ هنری، و در مقایسه با اشعار باستانی دیگر ملل، تا چه اندازه قابل اعتنا هستند یا نیستند. تنها نکاتی که برای من در این جا اهمیت دارند یکی موضوع عنصر ناپایداری و در نتیجه ناممکن بودن تکوین هر نوع زیست فرهنگی و اجتماعی معنادار در عربستان است (امری که به وضوح در معلقات سبعه قابل مشاهده است) و دیگری تجلی «صدا» و صوت و آواز، به عنوان تنها شکل و شیوه قابل تصور برای ابراز وجود فرهنگی در متن این ناپایداری دائمی، که معلقات سبعه و قرآن نمونه‌های روشنی از آن هستند. (یادم هست چند سال پیش که برای اولین بار معلقات سبعه را می‌خواندم بی‌اختیار و مدام این فکر برایم پیش ‌می‌آمد که در صحرا هیچ چیز جز «صدا» باقی نماند، و شاید به همین جهت قرآن نیز، درست به مانند معلقات سبعه، بیش و پیش از هر چیز فقط یک صداست، یک آواز است، یک جور «رجزخوانی» آهنگین و آشفته و نامنظم است، لااقل برای من که این گونه به گوش می‌رسد).

در تمام این اشعار، از نامدارترین شاعر معلقات ، یعنی «امرؤالقیس» گرفته تا «لبید» و «زهیر» و دیگران، شما از همان ابتدا، جدای از آشفتگی و عدم انسجام، با واقعه غم‌انگیزی روبرو هستید که من اسمش را ناپایداری گذاشته‌ام. اکثر این شاعران در آغاز قصیده با اشگ و حسرت به تماشای ویرانه‌هایی ایستاده‌اند که زمانی منزل محبوب و معشوق‌شان بوده است، و این یعنی از دفعه پیش که عاشق نزد معشوق آمده و با هم گفتگو و عشقبازی داشته‌اند (که معمولاً شبانه و در بیانان‌های اطراف منزل معشوق رخ می‌داده) حتی خانه معشوق نیز به کلی ویران شده و دیگر جز چند سنگ و کلوخ اثری از آن باقی نمانده است! طبیعتاً در چنین وضعیتی، و نزد چنین مردمی، انتظار ایجاد یک نظام منسجم فکری و فرهنگی (و بروز پدیده‌هایی مانند معماری و هنر و خط و حتی اندیشه منسجم دینی و غیره) انتظاری بسیار احمقانه است. ضمناً بیزاری عام بنیش اسلامی از جهان موجود و انسان را می‌شود در متن همین «ناپایداری» امور دنیا در نظر عرب صحرا نشین به سنجش درآورد و بررسی کرد، که فعلاً نه موضوع نوشتار حاضر است و نه من مجالی برای پرداختن به آن در این جا دارم.

به نظرم اگر یک بار دیگر، به دور از تعصبات معمول، و در پرتو این دو زمینه‌ی زیستی در عربستان (یعنی آشفتگی و ناپایداری)، به بررسی دقیق قرآن بپردازیم، مسائل بسیار جالب توجهی دستگیرمان خواهد شد. (بیهوده نیست که زکریای رازی در مورد رجزخوانی معروف قرآن نسبت به این که اگر می‌توانید شما هم چند سوره مانند قرآن بیاورید، به شدت خشمگین می‌شد و این موضوع را توهین به شعور خودش و کل بشریت تلقی می‌کرد چون می‌دانست و برایش بدیهی بود که بی‌شمار سخنور و دانشمند و شاعر از هزاران سال پیش بوده‌اند که مطالبی بسیار دقیق‌تر و زیباتر از آیات قرآن گفته‌اند و تازه، برخلاف اکثر رجزخوانی‌های آشفته و نامفهوم قرآنی، مطالبشان انسجام منطقی و معنای عمیق هم داشته است). البته همین جا لازم به ذکر است که من شخصاً تعدادی از پاره‌ها و عبارات موجز و آهنگین در برخی سوره‌های قرآن را، به ویژه در بعضی سوره‌های کوتاه که به مکّی معروفند، صرفاً به لحاظ ترکیب و صدای کلمات و فارغ از معنا و مفهوم، بسیار جذاب و فریبا می‌دانم و می‌توانم به خوبی مجسم کنم که این تکه‌های آهنگین و بی‌نهایت ابهام‌آمیز تا چه اندازه بر ذهن ساربانان و صحرانشینان (که شب‌ها در بیابان گرد آتش می‌نشسته‌اند و در زیر آسمان پرستاره و شکوهمند صحرا برای هم اشعار و قصه‌های خیال‌انگیز می‌خوانده‌اند) تأثیر داشته است.

دومین دلیل آن بی‌اطلاعی شرم‌آور که در آغاز گفتم، ناممکن بودن کاوش‌های باستان‌شناسی در مکان‌ها یا حتی در اطراف مکان‌هایی است که به نوعی برای مسلمانان مقدس محسوب می‌شوند. (این ناممکن بودن هم وجه عقیدتی و ایمانی دارد و هم تا حدودی وجه جغرافیایی و اقلیمی). گمان نمی‌کنم هیچ کاوشی در مکان‌ها و محل‌هایی که، بنا به ادعا، محمد و دیگر چهره‌های صدر اسلام در آن‌ها سکونت یا تردد داشته‌اند (خصوصاً در مکه و مدینه) صورت گرفته باشد. بنابراین و متاسفانه، هیچ یک از قصه‌ها و ادعاهای فراوانی که در مورد پیدایش اسلام ساخته‌اند و ترویج کرده‌اند تا کنون قابل سنجش با مستندات باستان‌شناسی نبوده است.

و دلیل سوم هم، که همه با آن آشنا هستیم، هزینه‌بر بودن و دردسرآفرین بودن تحقیق جامع و عمیق در باره دین اسلام است. غمگنانه باید پذیرفت که حتی حرف زدن و اظهار نظر کردن در مورد اسلام همواره یکی از خطرناک‌ترین امور بوده و برای گویندگان عواقب هولناکی در پی داشته است. از آغاز «بشارت» و سپس به قدرت رسیدن اسلام تا همین امروز، جان‌های بسیاری در این راه تباه شده‌اند و سرها و سینه‌های بی‌شماری بریده و دریده شده‌اند. شاید در این فضای وحشت‌انگیز و خون‌بار عده‌ای باشند که، صرفاً در حد واکنش‌های عصبی و تلافی‌جویانه و بچگانه، به اسلام ناسزا بگویند و دلشان را با فحاشی‌های عوامانه خنک کنند؛ اما بسیار بعید است که تحقیقات دقیق و فلسفی انتقادی در مورد ماهیت و تاریخ اسلام بتواند در شکل آکادمیک در دانشگاه‌های معتبر دنیا پا بگیرد و دنبال شود. در کشور خودمان که جز «آرامش دوستدار» هیچ متفکری نداشته‌ایم که سواد و متد فکری و دقت‌ نظر و جسارت پرداختن به این موضوعات را داشته باشد و در غرب نیز (سوای چند دین‌شناس بزرگ اروپایی در اواخر قرن نوزدهم) تقریباً همه متفکران عمیق و دانشور ترجیح داده‌اند جان خود و خانواده‌شان را با تحقیقات انتقادی در باب اسلام به خطر نیاندازند. حاصل این وحشت و اجتناب از اظهار نظر، چیزی جز افزایش ابهامات و تاریکی‌های نهادینه شده در فرهنگ اسلامی، و فراخ‌تر شدنِ دامنه آن بی‌اطلاعی شرم‌آور نبوده است.

حال اگر بپذیریم که ما، لااقل به دلایلی که برشمردم، نمی‌توانسته‌ایم اطلاع دقیقی از چند و چون پیدایش اسلام (یا زندگی و احوال بنیان‌گذارانش) داشته باشیم، باید خودمان را با این پرسش آزاردهنده مواجه ببینیم که پس چگونه این همه مطالب و جزئیات و حواشی مثل قارچ در اطراف رویداد اسلام روییده است؟ چگونه چیزی که اصلاً امکان بروز منسجم نداشته (و کتابی که به عنوان معتبرترین منشور این دین در مقابل ما قرار دارد به وضوح فاقد کمترین انسجام فکری و منطقی است) به مرور تبدیل به یک مجموعه سرگیجه‌آور از کلام و عرفان و مباحث به اصطلاح «فلسفی» و غیره ذالک شده است؟

دقیقاً در تکاپو برای یافتن پاسخ یا پاسخ‌هایی به همین پرسش است که می‌توان وجه و اهمیتی برای عنوان این نوشتار («اسلامی که ما ساخته‌ایم») قائل شد. البته حرف من به هیچ روی حرف و کشف تازه‌ای نیست بلکه فقط یک رهیافت شخصی به موضوعی است که یا قبلاً توسط دیگران گفته شده و یا به خودی خود به ذهن خیلی‌ها خطور کرده است. متاسفانه من در این وبلاگ امکان پرداختن به این موضوع را در شکلی مفصل و با شرح و جزئیات ندارم و بنابراین در پی‌گیری آن پرسش پیش‌گفته فقط به یک مرور مختصر اکتفا می‌کنم.

Read Full Post »