Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘محال، مولوی، اندیشه‌ستیزی، فلسفه، حافظ، فرهنگ’

اگر یک روستایی ِ ساده دل حروف الفبای فارسی را یاد بگیرد و بعد سوار مینی بوس روستایشان بشود و خودش را سراسیمه به تهران برساند و یکراست وارد ساختمان انجمن حکمت و فلسفه بشود و بی‌مقدمه با صدای بلند بگوید: «روستای ما از گردنه‌ی صالح آباد به این طرف ، با همه‌ی زمینا و دارودرختش، و میش و بزاش، و اون دو تا ورزای مش حیدر، همه‌شون توی ِ اون کلاه ِ آی با کلاه ِ صالح آباد غرق شدن» ، حدس می‌زنید واکنش فلاسفه و حکیمان تهرانی در برابر آن فرد روستایی و ادعای عجیبش چه خواهد بود؟

من احتمال می‌دهم که فیلسوفان و حکیمان ما به او بخندند، ناقص‌العقل و دیوانه خطابش کنند، به شوخ‌ طبعی و نرمی از ساختمان انجمن حکمت و فلسفه در تهران بیرونش کنند، و اگر نرفت، پلیس خبر کنند.

اما چرا حرف‌های آن روستایی می‌بایست چنین واکنش‌هایی را در فیلسوفان ما ایجاد کند؟ آیا به این دلیل که او حرف غیرمعقول و ناممکنی زده است؟ اگر چنین باشد، باید نتیجه گرفت که فیلسوفان و حکیمان ما علی‌الاصول به حرف غیرمعقول و ناممکن می‌خندند و گوینده‌اش را ناقص‌العقل می‌پندارند. متاسفانه این نتیجه‌‌‌گیری نمی‌تواند واجد حقیقت باشد زیرا شواهد فراوانی هست که نشان می‌دهد اکثر فیلسوفان ما یا مدارک تحصیلی‌شان را در امر محال گرفته‌اند، یا وجهه و اعتبارشان را از محال‌اندیشان ِ پیش از خود کسب کرده‌اند، و یا همه‌ی عمرشان را صرف ِ توضیح و تصدیق ِ امور ناممکن و غیرمعقول کرده‌اند.

فیلسوفان ما به حرفهای آن روستایی می‌خندند نه از آنرو که وی احیاناً سخن یاوه یا محال گفته است بلکه چون یاوه را فیلسوف‌مآبانه نگفته و امر محال را به زیور شعر و غزل نیاراسته است تا بشود در موردش حرف حکیمانه زد و بر آن شرحی عمیق نوشت و اندک اندک به جمع بزرگان پیوست و دکترای فلسفه هم گرفت. اگر آن روستایی ساده دل سرسوزن ذوق می‌داشت و طبع ِ لطیف و زیباپسند ِ فیلسوفان ما را می‌شناخت، هرگز یاوه را به نثر نمی‌گفت و امر محال را به گردنه‌ی صالح آباد محدود نمی‌کرد. سنت ِ فکری و فرهنگی ما ایجاب می‌کند که ناممکنات را در وسعتی بی‌کرانه مطرح کنیم و اراجیف را در گلشنی از راز و عشوه‌‌های لفظی در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی خلایق قرار دهیم تا زهر ِ جنونش گرفته شود و بشود از آن لذت برد و درباره‌اش صدها شرح سوزناک نوشت و فیلسوف و مجتهد هم شد. مثلاً به این روش:

ز احمد تا احد یک میم فرق است …………. جهانی اندراین یک میم غرق است

یا حتی می‌شود امر محال را با چنان شدتی بر فرق یک فرهنگ کوبید که تا ابد از خردورزی بیزار شود، و شنونده‌ی مستعد را آنچنان گیج و حیران کرد، که به جای خندیدن، اشگ در چشمانش حلقه بزند و گوینده‌ی این حرف را مولای فیلسوفان و اندیشمندان تاریخش بداند:

ما نبودیم و تقاضامان نبود…………….. لطف تو ناگفته‌ی ما می‌شُنود

من هم مثل شما زاده و پرورده‌ی همین فرهنگم. پس گمان مبرید که اگر هفتاد صفحه از این ابیات را در این جا فهرست نمی‌کنم به این دلیل است که در جزایر هاوایی بزرگ شده‌ام و شمس و عطار و حافظ و غیره نخوانده‌ام. من حتی نمی‌توانم بگویم که از این دست محال‌اندیشی‌ها در فرهنگ و ادبیات ما فراوان است چونکه ما اصولاً جز این فرهنگی نداریم.

اما در عین حال مسخره است که بخواهیم مولوی و مجتهد شبستری و حافظ و غیره را به محاکمه بکشیم و آنها را مسئول محال‌اندیشی خود بدانیم. این جماعت نهایتاً آشپزهای بی‌مانندی بوده‌اند که برای طبع و سلیقه‌ی ما غذاهای چرب و شیرین پخته‌اند. آنها نیز مثل ما در متن ِ همین فرهنگ ِ خیال‌انگیز و اندیشه‌ستیز زیسته و بالیده‌اند. اشتهای سیری‌ناپذیر ما به خیال‌پرستی و عشق‌بازی‌های شورانگیزمان با امر محال، آشپزهای ما را در طبخ هر چه شیرین‌تر این طعام مسموم دلیر کرده است.

لذتی که ما از ناممکنات می‌بریم وصف‌ناپذیر است. ریشه‌ی این لذت در نفرتی‌ست که ما از خودمان داریم. ما از عقل و جهان و انسان بیزاریم. از خودمان به واسطه‌ی انسان بودنمان شرمساریم و در نفرت دائم. به همین دلیل اشکمان سرازیر می‌گردد وقتی ابَرفیلسوفی در گوشمان نجوا می‌کند که مرغ باغ ملکوت هستیم و خیالمان راحت می‌شود که این لکه‌ی ننگ که اسمش انسان و جهان است صرفاً یک جور قفس موقتی‌ست که دو سه روزی بیشتر نمی‌پاید و ما دوباره برمی‌گردیم به همان ناکجاآباد و محله‌ی محال که در ابتدا بودیم.

Advertisements

Read Full Post »